تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی-فصل دوم:آسیاب قدیمی
لبه ی تاریکی-فصل دوم:آسیاب قدیمی

قسمت بعدی
نظرتون درباره قالب چیه؟خوبه؟دکمه ها چی؟خوبن؟
پی نوشت:
ایده دکمه های وبلاگ اونجوری رو من از وب کلپ تابستانی یامیو گرفتم
 بنظرم خلاقیت قشنگی بود اجرا کردم اگه این طرح مال خودشه و اجازه نمیده بهم بگه.





چند هفته از زندگی دختر ها با کیتل میگذشت و نتیجه ی آن بالارفتن اطلاعاتشان،خانه ای تمیز وغذاهای خوشمزه بود با این که کیتل بیشتر اوقات سر کار و مشغول جمع کردن مدرک بود اما زندگی آن دختر ها را از حالت افسرده وغمگین خارج کرده بود.
آن روز روزی تعطیل بود بوی خوشمزه ای در فضای خانه پیچیده بود که ناخود آگاه دخترها را بیدار کرد تقریبا ظهر بود و دخترها در راهروی بین اتاق هایشان همدیگر را ملاقات کردند چشمان هر چهار نفر پف دار و خوابالود بود بعد از صبح بخیر گفتن دوباره آن بو توجهشان را جلب کرد از پله های موکت شده پایین رفتند منشا آن بو آشپزخانه ای بودکه از ورود آن ها به آن خانه بلا استفاده مانده بود از داخل آشپزخانه صدای جلز و ولز چیزی همراه با صدای برخورد کارد با تخته آشپزخانه می آمد دخترها با بی حوصلگی به سمت در آشپز خانه رفتند وسرک کشیدند چند دقیقه محو تماشای منظره داخل آشپزخانه بودند اما انگار مغزشان چیزی را که میدید باور نمیکرد،دخترها انتظار هر چیزی را داشتند بجز دیدن کیتل، کارآگاه ارشد دولتی در حال آشپزی.
کیتل بعد از هم زدن چیزی که درون ماهیتابه بود به سمت دختر ها برگشت کاملا خوشرو بود:ظهر بخیر دخترا.
مانیا،والیان و لیانا از خنده منفجر شدند والیان شکمش را گرفته بود و مانیا و لیانا قهقه میزندند،می دختری نبود که احساساتش را نشان بدهد و در اکثر مواقع کاملا خنثی بود اما اینبار او هم میخندید ولی نه به وحشتناکی خنده والیان ،لیانا ومی،گذشته از منظره آشپزی، کیتل در پیشبند عروسکی آشپزخانه واقعا خنده دار شده بود اما خودش اصلا انتظار چنبن برخوردی را نداشت چند دقیقه هاج وواج به دخترها خیره شد سپس چاقوی داخل دستش را به علامت تهدید در هوا تکان داد:ببینم کجاش خنده داره؟کسی رو که داره براتون ناهار درست میکنه رو مسخره نگیرین.
اما دخترها بدون توجه به تهدید ها ونصیحت های کیتل میخندیدند وچیزهایی هم بین خودشان میگفتند،ناهار آن روز واقعا خوشمزه بود،کیتل در آشپزی مانند بقیه کارهایش مهارت داشت بخاطر همین از طرف دخترها مورد خواهش قرار گرفت تا شام آن شب هم او درست کند کیتل به شرط آنکه دیگر مورد تمسخر قرار نگیرد قبول کرد اما در واقع میدانست این خواسته انجام نشدنی است و وقتی دوباره به آشپزخانه قدم گذاشت خنده های دختر ها شروع شد گرچه تمام تلاششان را میکردند که جلوی خودشان را بگیرند، می در این کار از همه آن ها موفق تر بود.
٭٭٭
فلورا وقتی به انبار رسید خورشید تاره غروب کرده بود تاریکی شب به نفعش بود آرام راه میرفت تا اگر کسی آن اطراف بود متوجه حضورش نشود احتمال میداد که دخترها انبار هگزس را پیدا کرده باشند و برای نابود کردنش آمده اند فلورا در سایه خانه کنار انبار توقف کرد و ردیابش را از جیب شلوار جینش در آورد نقطه قرمز روی رد یاب نشان میداد دخترها در همان خانه هستند فلورا نفس عمیقی کشید موهایش را جمع کرد و خیلی سریع از سایه دیوار کنار در خانه دوید حرکاتش ماهرانه بودند فلورا خیلی خیلی آرام در خانه را به اندازه چند انگشت باز کرد و داخل آن را دید زد اما داخل خانه تقریبا تاریک بود و نمیشد چیز زیادی دید اما فلورا به لطف قدرت دید زیادش در شب توانست بطور تقریبی ساختارداخل خانه را حدس بزند آن خانه پنجره های مشبک بزرگی داشت همرا با ستون های بزرگ، داخل خانه بجز یک میز و صندلی و چند تا خرت وپرت دیگر مثل کمد ها یا قاب های شکسته دیگر چیزی نبود قاتل شب در را کمی بیش تر باز کرد واز میان آن داخل خانه پرید و در سایه یکی از ستون های بزرگ وخاکستری پنهان شد نقطه ردیاب پایین ترین قسمت سالن خانه را نشان میداد کنار بزرگترین پنجره که نور انبار از آن به داخل میتابید دختر سرک کشید سایه ای کنار پنجره بود سایه درست مثل هیکل می بود اما با این تفاوت که نیزه ی بلندی دربدنش فرو رفته بود،فلورا با دیدن آن صحنه برای یک لحظه همه چیز را فراموش کرد اسم می را فریاد زد و بی مهابا به سمتش دوید اگر یکی از آن دخترها میمرد او هیچ وقت خودش را نمیبخشیدفلورا به چند قدمی هیکل می رسید که متوجه شد کلک خورده آن سایه فقط کمی خرت و پرت و پارچه بود که روی یک صندلی بطور ماهرانه ای جمع شده بودند و دستگاه ردیابی هم روی آن ها بود فلورا متوجه شد آن سایه یک تله کثیف بوده همین لحظه صدای پرتاب چیزی را از پشت سرش شنید عکس العمل هایش سریع بودند دختر پشت صندلی پرید و آن شئ که چاقوی بلندی بود در صندلی فرو رفت فلورا با خشم به محلی که چاقو از آن پرتاب شده بود نگاه کرد چراغ های سالن یکی یکی روشن شدند و صورت هگزس را که وسط سالن ایستاده بود روشن کردند :عکس العمل خوبی بود فلو!
فلورا از پشت صندلی بلند شد تمام اجزای بدنش آماده حمله بودند با نفرت هگزس را خطاب قرار داد:تو!
-چیه فلورا؟انتظار دیدن منو نداشتی؟بهت گفتم از دستت خلاص میشم قصدداشتم کمی باهات بازی کنم و خوش بگذورنم اما بعد از اتفاقی که سر اسباب بازیام آوردی تصمیم گرفتم زودتر از دستت راحت بشم.
فلورا غرید:الکساندر میکشتت.
هگزس نیشخندش را پهن تر کرد:از آدم باهوشی مثل تو انتظار ندارم این چیزا رو نفهمه تو همین چند دقیقه پیش نشون دادی که یه خائنی همش ضبط شده بعلاوه...
این حرف هگزس حقیقت داشت فلورا خودش هم میدانست که تا حالا کاملا نشان داده که یک خائن هست هگزس کلاهش را جابه جا کرد وبا پوزخند وحشتناکی ونگاه موذیانه ادامه داد:الکساندر هم درست مثل تو یه بازیچست برام.
چشمان فلورا کمی باز شد یعنی آن موجود موذی چه نقشه ای داشت؟نگاهش فلورا را به مبارزه دعوت میکرد،فلورا به می،والیان،لیانا ومانیا فکر کرد آن ها به او نیاز داشتند او باید میفهمید که نقشه های هگزس چیستند و باید حاکم ستمکاری مثل الکساندر را نابود میکرد ،او ،قاتل شب ،قصد نداشت در آن خانه بمیرد پس دعوت هگزس را قبول کرد با یک حرکت ناگهانی و سریع چاقویی را که هگزس به سمتش پرتاب کرده بود از صندلی بیرون کشید و به سمت هگزس حمله کرد،از تمام سرعت فرا انسانیش استفاده کرد و وقتی جلوی هگزس رسید چاقو را باقدرت وسرعت به سمت گلویش بالا برد اما هگزس در حالیکه دیوانه وار میخندید سرش را عقب کشید چاقوی فلورا به کلاهش برخورد کرد و آن را از سرش انداخت هگزس سریع بود وفلورا اصلا انتظار چنین سرعتی را از او نداشت هگزس خیلی سریع چرخید و با پایش محکم به شکم فلورا کوبید فلورا چند متری به عقب پرتاب شد سرش را بالا آورد هگزس کلاهش را برداشته بود،طلسمی را در آورد و با دودستش آن را فعال کرد فلورا در تمام عمرش چنین طلسمی را یک بار و آن هم در کتاب جادوگری دیده بود،چیزی که جادوگران فوق قوی امکان بکار بردنش را دارند،موج!
فلورامیدانست برای کمتر از صدم ثانیه مهلت دارد خودش را از دست آن طلسم نجات بدهد عقب پرید و به موقع صندلی وتمام چیزهای روی آن را جلوی خودش گرفت طلسم هگزس فعال شد  موج قرمز رنگ عظیمی در تمام خانه پیچید دیوار ها ترک برداشتند لامپ ها و شیشه ها خورد شدند و صندلی مقابل فلورا هم صدها تکه شد بعضی از  تکه های صندلی و شیشه ی پشت سرش در بدنش فرو رفته بود و چند جای پیراهن جگری رنگ وشلوار جین آبیش پاره شده بود وخون می آمد اما فلوراوقت اهمیت دادن به آن ها را نداشت چشمان هگزس قرمز درخشان بودند و قهقهه های شیطانی اش را ادامه میداد فلورا دستانش را باز کرد حرکات بدنش دینامیک و قدرتمند بودند یک بار دور خودش چرخید و دست هایش هارا محکم بهم زد نوری شبیه لیز دور دستانش بوجود آمد و دقیقا به سمت هگزس رفت و اوررا مجبود کرد که چندین  باراین طرف و آن طرف بپرد تا از آن حمله جان سالم بدر ببرد به محض این آن لیزر ها تمام شدند دستش را باز کرد و چندین طلسم به سمت فلورا پرتاب کرد فلورا دستش را با خشونت در هوا تکان داد چیز سفت و سختی از زمین بیرون زد ومانند یک سپر مقابلش قرار گرفت طلسم های هگزس یکی پس از دیگری به آن خوردند و منفجر شدند، صدای انفجار و فریاد ،ناله وشکستن وخراب شدن تقریبا تا اواسط شب از آن خانه به گوش میرسید جنگ بین هگزس و فلورا همچنان ادامه داشت و هیچ کدام از آن ها حاضر به عقب نشینی نبودند...
فورا فریادی کشید شعله های آتش اطرافش زبانه کشیدند وتمام موجودات لزجی را که هگزس احضار کرده بود سوزاندند دختر دستش را مشت کرد و آتش را به سمت هگزس پرتاب کرد ،جادوگر برای فرار از مسیر برخورد آتش عقب پرید و به حالت نیمه نشسته کنار میز نصف شده قرار گرفت فلورا خسته شده بود واز بدنش خون می آمد موهای شرابی اش باز شده بود و نامرتب روی شانه هایش ریخته بود نفس نفس میزد اما قیافه اش همچنان محکم و قوی بود هگزس چاقوی کوچک دیگری را بیرون کشید و سریع به سمت فلورا پرتاب کرد چاقو درست به سمت صورت فلورا میآمد اما قبل از این که به او برسد با انعکاس ناخودآگاه فلورا متوقف شد و بین دو انگشتش قرار گرفت این سرعت ها برای فلورا چیزی نبود به محض اینکه فلورا چاقو را گرفت هگزس خنده ای کرد و از جایش بلند شد اما رفتارش درست مانند این بود که آن جنگ تمام شده گاردش کامل از بین رفته بود :نبرد خوبی بود بانو فلورا هیچ کس تا حالا اینقدر مقابل من دووم نیاورده بود و منو خسته نکرده بود...به هر حال جهنم خوش بگذره.
هگزس کلاهش را برداشت تاکمر خم شد و به فلورا تعظیمی که بیشتر اهانت آمیز بود کرد سپس دوباره کلاهش را سرش گذاشت، آتش قرمز رنگی از دستش شروع به زبانه کشیدن کرد فلورا این فرصت را بهترین فرصت ممکن برای نابودی هگزس دید خواست حمله رعد آسایی به سمتش بکند وبا حرکتی کارش را تمام کند اما متوجه شد نمیتواند تکان بخور،حتی به اندازه یک لرزش کوچک هم قادر به تکان خوردن نبود درست مثل مجسمه سر جایش خشک شده بود با ناامیدی به چاقویی که در دستش بود نگاه کرد و متوجه شد طلسمی به آن متصل شده،همان طلسمی که فلورا را سر جایش میخکوب کرده بود.
هگزس خنده ی شیطانی دیگری کرد و آن آتش قرمز رابا قدرت و با مشتش به کف زمین خانه کوبید آتش از بین رفت ستون ها ودیوار های خانه ترک برداشتند و شروع به لرزیدن کردند،آن خانه داشت فرو میریخت وفلورا بدون هیچ راهی برای فرار یادفاع وسط آن گیر افتاده بود هگزس دوباره به فلورا پوزخندی زد کلاهش راجابه جا کرد واز در خانه بیرون رفت خانه همچنان میلرزید و آجر ها و سنگ ها یکی یکی اطراف فلورا میافتادند فلورا با چشمش سقف را نگاه کرد که ترک های عمیقی برداشته بود،یعنی این پایان زندگی او بود؟اما او نباید میمرد دخترها به او نیاز داشتند او هنوز باید زنده میماندباید کاری را که جنگجویان روح شروع کرده بودند به اتمام میرسانداما به طور ناامید کننده ای هیچ کاری ازش برنمی آمد، فلورا یاد فنیاس افتاد اگر فقط میتوانست مثل او طلسم ها را باطل کندحداقل میتوانست از آه جهنمی که هگزس برایش درست کرده بود فرار کند یاد حرف فنیاس افتاد حرفی که فنیاس خیلی سال پیش زده بود افتاد وقتی که جادوگر قوی اورا طلسم کرده بود اما فنیاس طلسم را شکسته بود:قدرت درونی من بیشتر از قدرتای طلسم یه جادوگره .و یاد حرف های جنگجویان روح افتاد آن ها گفته بودند که سلاحشان روحشان هست آن ها هم قوی بودند فلورا گفت:اگر قدرت درونی منم روحم باشه چی؟
با تمام وجودش ،روحش وقلبش سعی کرد آن طلسم را بشکند وحرکت کند دستش که چاقو را نگه داشته بود کمی لرزید و خم شد اما بنظر خیلی دیر میرسید چون سقف و دیوار های خانه همان لحظه هم فرو ریخته بودند .
هگزس بیرون خانه ایستاده بود خانه در لحظه ای جلوی چشمانش با صدای مهیبی فرو ریخت و از آن چیزی جز تلی از سنگ ومصالح باقی نمانده بود هگزس خندید:سفر خوبی به جهنم داشته باشی فلورا.
سین کنارش پدیدار شد تا اورا به قلعه باز گرداند.
٭٭٭
کیتل بعد از شام دخترهارا وادار کرده بود ظرف ها را بشویند وخانه را جمع کنند می ولیانا در حال شستن ظرف ها بودند ،مانیا میز را جمع میکرد و والیان مجبور بود ظرف هایی را که می ولیانا میشویند پاک وجابه جا کند،خود کیتل روی یکی از مبل ها نشسته بود وبا دقت واخم به لپ تاپش خیره شده بود:می،لیانا،والیان،مانیا آماده بشین باید بریم یه جایی سلاحاتون هم بیارین.
می ولیانا نگاه های پرسشی بهم انداختن والیان از زیر ظرفشویی بیرون آمد میخواست از کیتل بپرسد که ناگهانی کجا میروند اما کیتل از روی مبل بلند شد کت بارانی اش را پوشید و با عجله بیرون رفت :زود باشین بیاین.
با این حرکت دخترها کار ها رها کردند وبا سر وصدا یه سمت اتاق هایشان دویدند تا چند لحظه با داد وفریاد این طرف و آن طرف میدویدند تا وسایلشان را پیدا کنند چند دقیقه بعد آن ها آماده پشت جیپ کیتل نشسته بودند وکیتل برای آن ها توضیح میداد:
امشب دوباره اون هیولاها حمله کردن یکی از دوستانم اونجا بوده یکی از مرکز های برق شهر میگفت که یه فرد ناشناس به هیولا ها حمله کرده ودر چشم بهم زدن نابودشون کرده بعدشم خیلی سریع رفته بهم گفت شاید به درد کارم بخوره  پلیس محل رو بسته میگفت جسد یکی از هیولا هنوز اونجاست باید بریم بررسیش کنیم ماشین کیتل جلوی مرکز برق خارج از شهر متوقف کرد مرکز برق دیوار های کوتاهی داشت تمام محوطه اش از لامپ های زرد ودکل های بزرگ برق پر شده بود وسط دکل ها ساختمان قدیمی دیده میشد محوطه دکل ها خیلی بزرگ بود چند پلیس جلوی در ورودی جمع شده یودند یکی از آن ها یا دیدن کیتل جلو آمد کیتل کارتش را درآورد:من و این دخترها باید بریم داخل.
پلیس با دقت کارت کیتل را از نظر گذارند:حتما قربان اما بهتر نیست اینجا وایسین تا نیروهامون برسن؟
کیتل سرش را به علامت مخالفت تکان داد:نه برای اینکار وقت نداریم شاید جسد هیولاتا اون موقع از بین بره محل هیولا رو بگو.
پلیس برای کیتل توضیح داد که کجا میتوانند جسد هیولا را پیدا کنند سپس به او پیشنهاد داد که بایکی از  ماشینک های مرکز بروند چون راه طولانی بود کیتل تشکر کرد وآن ها وارد محوطه خالی مرکز برق شهر شدند دختر ها برای اولین بار در آن مکان بزرگ قدم میگذلشتند و همه چیز آنجا برایشان جالب بود مخصوصا دکل های بزرگ کیتل به ماشین کوچک سفید وبدون سقفی در کنار جاده ی داخل محوطه اشاره کرد:می،لیانا،مانیا شما با اون ماشین برین من ووالیان پیاده میایم شاید شکارچی این هیولاها هنوز این اطراف باشه یا ازش ردی پیدا کنیم پس مراقب باشبد و چشماتون رو باز نگه دارید.
قیافه همه آن دختر ها جدی بودحاکی از اینکه وضعیت موجود را کاملا درک میکردند می،لیانا و مانیا روی صندلی های ماشین نشستند ،ماشین کوچک وخودکار بود وبرای رفت وآمد های درون شرکت طراحی شده بود کیتل با دکمه های روی ماشین کار کرد .ماشین بدون نیاز به راننده راه افتاد ،والیان وکیتل دستشان را تکان دادند درون دکل ها دویدند لیانا شمشیرش را-که کیتل برایش خریده بود- به خودش نزدیک کرد مانیا با پنجه بوکس هایش بازی میکرد و می دستش را محکم دور شمشیرش پیچیده بود برای آن ها عذاب آور بود که داخل ماشین سر بازی با حرکت کند بشینند و منتظر باشند تا شاید هر لحظه شاید چیزی یا کسی  حمله کند مخصوصا اینکه آن ماشین وسط آن جاده بصورت عذاب آوری مشخص و پرسروصدا بود اما هیچ اتفاقی نیافتاد و دخترها بدون مواجه شدن با کسی کنار جسد هیولا رسیدند هیولا بوی بدی میداد و به طرز وحشتناکی بزرگ بود مثل یک میمون بزرگ؛ شکاف عمیقی در وسط بدن هیولا ایجاد شده بود وتقریبا اورا نصف کرده بود می،لیانا و مانیا با دهان بازبه آن منظره خیره شده یودند کسی که آن غول ها را از پا درآورده بود باید واقعا قوی میبود دختر هابرای  چند دقیقه بعد به بررسی جسد هیولا پرداختند تا کیتل ووالیان نفس زنان از راه رسیدند کیتل که نفس نفس میزد پرسید:چیزی دیدین ؟
اما جواب سه دختر منفی بود لیانا همان سوال را از خود کیتل پرسید:شما چی؟چیزی دیدین؟
نفس کیتل جا آمد در حالی که کنار هیولا نشسته بود تا اورا بررسی کند گفت:اثر درگیری بود ظاهرا یه حمله گروهی از طرف این هیولا ها بوده ... این یکی رئیسشون بوده اما از اون دوست شکارچیمون هیچ اثری نیست واقعا کارش عالیه.
سپس دستش را روی محلی که هیولا شکاف برداشته بود کشید:این زخم...این نشون میده اون فرد از بالا حمله کرده...
بلند شد و به بالای یکی از دکل ها اشاره کرد :احتمالا اول رفته اونجا ...
کیتل از طرز حمله آن شخص برای دخترها توضیح میداد مدام این طرف وآن طرف میرفت و به هیولا ودکل ها وزمین نگاه میکرد ،دست میکشید و حرف میزد در آخر دوباره کنار هیولا نشست:اسلحه ای که داشته سنگین و بلند وبزرگ بوده که تونسته اینجوری هیولا رو شکاف بده قدرتش زیاد بوده.
والیان که از دیدن جسد امتناع میکرد و دور ایستاده بود تصمیم گرفت برای کمی هم که شده جلوی حس چندشناک بودن آن حیوان را بگیرد و آرام کنار کیتل آمد ،نشست و به زخم خیره شد دوباره داستان کیتل را برای خودش مرور کرد وبا تفکرگفت:من فقط یه نفرو میشناسم که میتونه اینطوری شکاف بده...اونم ویرجین هست.
باشنیدن این اسم دل دخترها فروریخت و قیافه هایشان ناخود آگاه غمگین شد می و لیانا دیده بودند که ویرجین اولین بار چگونه به هگزس حمله کرده بود از بالای یکی از باروهای قلعه با تبرش روی سر هگزس فرود آمده بود و مانیا میدانست اگر آن ها آن شب آنجا نبودند او الآن مرده بود.
هیچ کدام حرفی نمیزدند کیتل ووالیان در فکر بودند و لیانا ومی ومانیا در خاطراتشان غرق شده بودند،اما ناگهان همه آن ها با صداس غرش وحشی و ترسناکی گارد گرفتند دور هم جمع شدند وبه سمت صدا قرار گرفتند از بین دکل ها چهار تا هیولا برون آمد لیانا شمشیرش را درآورد وگارد گرفت :حالا چکار کنیم؟

ضمیمه:


موضوعات: سرگرمی ،
[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ 06:16 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب