لبه ی تاریکی-فصل دوم:آسیاب قدیمی






آفتاب درخشان میتابید وچهاردختر جر وبحث کنان به طرف دفتر پلیس پیاده میرفتند مانیا غرغر کرد:هنوزم بنظرمن این کار بی فایدست اصلاراهمون نمیدن کی به حرف چهار تا بچه گوش میده؟مخصوصا وقتی بگن خون آشام ها وجادوگرا دارن حمله میکنن.
مِی خونسرد بود:خب امتحان میکنیم این بهترین راهیه که فعلا داریم.
والیان که از دیشب سعی کرده بود از آن بحث ها فاصله بگیرد گفت:شاید اگه قدرتامون روببینن قانع بشن.
واینبار لیانا بود که صحبت کرد:نه از اونا استفاده نمیکنیم چون ممکنه برای خودمون دردسر بشه باید منتظر فرصت مناسب باشیم.
آنقدر با هم بلند بلند صحبت کردند که نفهمیدند مدت هاست جلوی در اداره پلیس مرکزی ایستاده اند تا وقتی که خانم جوانی به آن ها تنه زد و با عجله از پله هایی سفید بالا رفت آن موقع دخترها ساکت شدند و فهمیدند جلوی در شیشه ای و  بزرگ ساختمان اداره پلیس ایستاده اند بخاطر حملات اخیر آنجا شلوغ تر از حد معمول بود ،انگار دختر ها اصلا دیده نمیشدند و این وضع آن ها را عصبی و سردرگم کرده بود می با نگرانی گفت:جوابمونو نمیدن حالا باید کجا بریم؟
هیچ کدام جوابی نداشتند داخل طبقه ها گشتند تا بالاخره لیانا دست آن ها راکشید:اونجا رو نگاه کنین اونجا دفتر رئیسه.
والیان ادامه داد:انگار جلسه مهمی هم داره.
از اتاق صدای صحبت و بحث شنیده میشد درست مثل چند ساعت پیشِ  آن ها،سایه های آدم های اتاق مدام تکان میخوردند یک خانم بیرون از اتاق بود و با کامپیوتری که جلوی دستش بود کار میکرد به غیر از آن دو سرباز هم از در محافظت میکردند.
یکی از آن ها که متوجه دخترها شده بود با حالت سیخ به سمت آن ها قدم برداشت: شما ها نباید اینجا باشین برین.
و بادست آن ها را به راهروی کناری راند دختر ها در پیچی پیچیدند و دور هم جمع شدند.
مانیا پچ پچ میکرد:این بهترین فرصته باید یکاری کنیم.
می متفکر بود:اما اونا بدجور مراقبن کسی نره داخل حتی نمیذارن به اتاق نزدیک بشیم.
والیان به لیانا نگاه کرد:تو میتونی هیپنوتیزمشون کنی؟
او ودو دختر دیگر با کنجکاوی به لیانا نگاه میکردند لیانا در فکر فرو رفت به خودش قول داده بود که از قدرت هایش روی انسان های معمولی استفاده نکند اما در آن لحظه بنظر این کار برای حفاظت ازخود آن ها لازم بود چون الکساندرمیخواست حمله کند و آن ها از این موضوع مطمئن بودند.
لیانا مصمم گفت :میتونم.
از پیچ سرک کشید و به منشی وسرباز ها خیره شد چند دقیقه بعد با دست به دختر ها اشاره کرد دنبالش بروند هیچ کدام از سرباز ها وآن خانم به آن ها حتی نگاه هم نمیکردند کار لیانا بی عیب ونقص بود دستش را روی دستگیره گذاشت و به سه دختر نگاه کرد همه آن ها استرس داشتند ونگران بودند البته والیان مستثنی بود دختر کوچک شجاعت زیادی داشت وبنظرش روبه روشدن با مقام های امنیتی کشور خیلی راحت تر از روبه رو شدن با الکساندر بود بالاخره لیانا دستگیره را چرخاند و وارد اتاق شد.
اتاق روشنی با یک پنجره سراسری بود که جلوی ساختمان را نشان میداد میز چوبی بزرگ وروشنی وسط اتاق بود که حدود پانزده نفر مرد وزن یا بیشتر دور آن نشسته بودند برگه وچیزهای زیادی روی میز پخش بود از درجه ها و لباس هایشان معلوم بود همه آن ها مقام هایی بالا بودند و در وسط جلسه مهمی قرار داشتند،با ورود دخترها همه به سمت آن ها برگشتند و اتاق ساکت شد.
مردی که درجه های روی شانه اش و مدال های روی لباسش بیشتر از همه بود وبالای میز نشسته بود رو به آن ها گفت :شماهارو کی راه داده.
زبان دخترها بند رفته بود آن ها دستپاچه بودند لیانا من من کنان گفت:اممممم...سَ...لام.
چند نفر از حاضران جواب سلامش را دادند وهنوز منتظر بودند اینبار والیان جلو رفت:ما اومدیم درباره یه چیز مهم باهاتون حرف بزنیم.
مردی که مقامش از همه بالاتربود به والیان اشاره کرد ادامه بدهد:ما این اواخر متوجه شدیم که شاه خون آشام ها برگشته و با رئیس جادوگرا متحد شده اونا میخوان به انسان ها حمله کنن ما اینجا اومدیم تا از شما بخوایم کمکون کنید و ارتش رو برای این جنگ آماده کنید...
مرد دستش را بالا آورد وحرف والیان را قطع کرد:اومدین بهمون بگین که یه ارتش از خون آشاما قراره بهمون حمله کنه ؟
-دقیقا اما...
دوباره حرفش قطع شد:کی شما رو راه داده ما برای این چرندیات وقت نداریم.
اما دخترها میتوانستند نگاه های سنگین و معنی داری را که بین آنها رد وبدل میشود حس کنند سعی کردن چیزی بگویند اما تا به خودشان آمدند سرباز ها آن ها را از آن اتاق واز ساختمان اداره بیرون انداخته بودند.
مانیا،می،والیان ولیانا ناامید زیر سایه درختان روبه رو ی اداره نشسته  بودند .
هوا گرم بود ،بهار به سرعت میگذشت و جای خودش را به تابستان میداد.
مانیا برای صدمین دفعه گفت:گفتم به حرفمون گوش نمیدن.
والیان غرغر کرد:اونا حرفامونو باور نمیکنن.
در همین حال صدای خوش آهنگی از پشت سرشان گفت :اما من باور میکنم.
دختر ها با سرعت وبا هم به طرف صدا برگشتند قیافه آشنایی درحال لبخند زدن به آن ها بود با همان صدای آشنا همان پسری که در مترو دیده بودند!
٭٭٭

هگزس وارد سالن بزرگ سرسرا شد : چند تا از انبارای مهمات دیگه هم نابود کردم الکسی حالا همه چیز رو رواله.
الکساندر خنده ی بلندی سر داد بلند شد و طوماری از عرضه ها و قدرتمندی و توانایی های هگزس برای حاضران سر هم کرد هگزس هم با پوزخندی موذیانه به آن تعریف و تمجید ها گوش میداد و خودش را به ظاهر کوچکتر از الکساندر نشان میداد بعد از تعریف های طولانی الکساندر هگزس شروع به صحبت بر خلاف فلورا کرد در حقیقت در چند وقت گذشته از هیچ تلاشی برای نابود کردن فلورا جلوی الکساندربازنمیماند:اما انگار بانو فلورا توی هیچ کدوم از کاراش موفق نشده بچه ها هم که پیدا نکرده .
و فقط او و خود فلورا میدانستند تمام این عدم موقفیت ها ارادی هست فلورا چشم غره ای به هگزس رفت و در عوض پوزخندی دریافت کرد.
٭٭٭
می از پسر موطلایی پرسید:تو دیگه کی هستی؟چرا به حرفای ما گوش میکردی؟
پسر همان لبخند شیرین را زد:شماخودتون گفتین خون آشام ها میخوان به ما حمله کنن.
وقتی قیافه سردرگم دخترهارادید ادامه داد:شما اصلا متوجه حضور من نشدید من توی همون جلسه ای بودم که شما چند دقیقه پیش به همش زدین...اسمم کیتِل هست کارآگاه ارشد دولتی.
قیافه ی دختر ها کم کم از سردرگمی درآمد.
اما هنوز کامل به آن پسر اعتماد نداشتند و در اینجر مواقع تخصص والیان بود تا سوال پیچ کردن را آغاز کند:تو از کجا مارو باور داری؟
پسر نگاهی به اطرافش و درِ اداره پلیس انداخت:اینجا نمیشه بگم میتونیم بریم یه جای دیگه؟
قیافه عبوس آن چهار نفروادارش کرد پیشنهاد دیگری هم بدهد:ناهار مهمون من.
وبه این ترتیب دختر ها له ناهاری از جانب کاآگاه دولتی دعوت شدند.
دختر ها در هوای خنک رستوان روی صندلی هایشان لم داده بودند و در حین اینکه با لذت پیتزا گاز میزدند به حرف های کیتل هم گوش میدادند:از حدود چند وقت پیش مرگای عجیبی توی جنگلای اطراف گزارش میشد وقتی روی اونا تحقیق کردم به این نتیجه رسیدم کار کار خون آشاماست با اینکه خیلی دور از ذهن ومنطق میومد تا چند وقت پیش موضوع حملات تروریستی پیش امد ولی اونا هم بنظرم کار هیولا یا هم چین چیزی بودن ولی میدونید که کسی حرفم رو باور نکرد خیلی سعی کردم به مقامای دولتی اخطار بدم اما خب اونا گفتن سند ومدرکت کافی نیست وقبول نکردن تا شما امروز اون قضیه رو مطرح کردید.
کیتل در حالیکه در فکر بود ادامه داد:همون روزی هم که توی مترو دیدمتون معلوم بود از جنگ برگشتید.
مانیا یا آن روز افتاد:اما اون روزی که دیدیمت کتاب پزشکی دستت بود.
-کارآگاها باید ازاین چیزا مطلع باشن...خانمِ؟
بچه ها متوجه شدند که خودشان را معرفی نکرده اند با این توضیحات آن ها میتوانستند به کیتل اعتماد کنند اما هنوز هم باید مطمئن میشدند لیانا جرعه ای از نوشابه اش خورد:خب حالا شما چطور میخواین کمک کنید که جلوی این حمله رو بگیریم یا لاقل ارتش رو وادار به همکاری کنیم؟
کیتل با دستمالی دستش را پاک کرد:مدرک جمع میکنیم  با وجود شما این کار راحت تر انجام میشه مدرک جمع میکنیم تا باور کنن.
بنظر عاقلانه می آمد دختر ها فکرمیکردند میتوانند به کیتل اعتماد کنند لیانا با خوشرویی آن جمع کوچک را معرفی کردیکی یکی به دخترها اشاره میکرد:من لیانا هستم،می میساکی،مانیا،والیان...از آشنایی باهاتون خوشحالم.
و واقعا هم همانطور بود دوطرف از آشنایی با هم دیگر بسیار مسرور بودند فقط والیان با این موضوع مشکل داشت،دلش نمیخواست یک نفر درست همانند برادرش روبه رویش رفت وآمد کند درحالیکه خود برادرش آنجا نبود.

کیتل با وارد شدن به خانه ی دخترها با تعجب گفت: اینجا چقدر بهم ریختست...ناسلامتی چهارتا دختر تو این خونه زندگی میکنن!
خانه ی آن چها نفر پر از قوطی کمپوت،لباس های بهم ریخته و وسایل بی نظم بود از وقتی که دخترها بدون آمیا،پیتر،هانس و ویرجین زندگی میکردند وضع همین بود حال و حوصله انجام کاری را نداشتند واز طرفی بی خبری از فلورا هم برایشان عذاب آور بود،بعد از گپ وگفت مختصری کیتل متوجه شد وضع آن ها خراب تر از چیزی است که فکر میکرد هیچ خوراکی داخل خانه نبود واتاق های بالا همه خاک گرفته بودند موقعی که آن ها داخل خانه شدند شب بود تمام طول روز دنبال سرنخ هایی برای راضی کردن ارتش بودند دخترها در این فاصله همه چیز را برای کیتل تعریف کرده بودند وفهمیده بودند کیتل پسر بسیار باهوش و سرحالی هست که نفوذ بسیاری هم در دولت داشت با این با دخترها درست مثل یک دوست قدیمی و بدون هیچ غروری رفتار میکرد مانیا،می،لیاناووالیان هم چنین متوجه شده بودند که کار کردن با کیتل هیجان انگیز و لذت بخش است مخصوصا اینکه آن ها به جاهایی اجازه ی ورود داشتند که مردم عادی از ورود به آن مناطق محروم بودند بعد از بحث های زیاد تصمیم گرفته بودند کیتل با دخترها زندگی کند.
مانیا چند کمپوت را روی میز گذاشت ،کیتل چنگالی از دست مانیا گرفت:فردا بایدحسابی این خونه رو روبه راه کنیم.
 میز شام آن شب فضای خیلی خوبی داشت کیتل برای دختر ها خاطره تعریف میکرد و آن ها را میخنداند با وجود او مزه کمپوت ها هم خوشمزه تر شده بود اما والیان در تمام مدت با قیافه ی عبوس به غذایش خیره شده بود و تلاش های کیتل برای سرحال کردن دختر بی نتیجه بود :خرگوشی چرا اینقدر غمگینه؟
والیاندر یک حرکت ناگهانی درست بعد از شنیدن آن حرف از کیتل دست هایش را روی میز کوبید وبلند شد با اینکه سرش را پایین گرفته بود اما اشکهایش معلوم بود داد زد:دیگه منو با این اسم صدا نکن حق نداری منو دینجور صدا کنی.
سپس هق هق کنان دوید واز پله ها بالا رفت.
پسر با تعجب به مانیا و می ولیانا نگاه کرد اما آن ها هم به اندازه ی خودش متعجب بودند لیانا بلند شد تا بدنبال والیا برود اما کیتل با دست اورا متوقف خودش بلند شد و از پله ها بالا رفت.
والیان لبه پشت بام نشسته بود  آرام کنارش رفت ونشست:متاسفم اگه ناراحتت کردم.
والیان سرش را چند بار تکان داد و نشان داد که مخالف است سرش را روی دستهایش گذاشت و بی اختیار اشکش جاری شد:اینطور نیست تقصیر تو نیست.
-پس چیه؟
-تو منو یاد برادرم میندازی خیلی دلم براش تنگ شده...امشب هم که گفتی خرگوشی یاد پیتر انداختیم اون همیشه منو اینجوری صدا میکرد...
والیان آرام هق هق میکرد کیتل دستهایش را دور او حلقه کرد شاید بعنوان برادر این کوچکترین کاری بود که میتوانست بکند:نگران نباش والیان همه چیز درست میشه.
دست دختر کوچک را گرفت و روی قلبش قرار داد:هر وقت دلتنگش شدی اینجا احساسش کن.
والیان سرش را به کیتل تکیه داد وچشمانش را بست ودستش را روی قلبش فشار داد .
برای مدت طولانی والیان و کیتل از پشت بام خیابان های اطراف را میدیدند وصحبت میکردند تا لیانا با اهم گفتن وارد پشت بام شد:دیر کردین نگران شدیم خوبین؟
والیان با انرژی از جا پرید و نیشخند پهنی تحویل لیانا داد:بله!
لیانا به کیتل نگاه کرد لبخند رضایتمندی روی صورت پسرجوان بود.

ضمیمه:

موضوعات: سرگرمی ،
[ دوشنبه 7 تیر 1395 ] [ 06:48 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30