تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی-فصل دوم:آسیاب قدیمی
سرزمین انیمیشن

ما نیز می توانیم زندگانی خود را به شكل یكی از این افسانه ها در آوریم، به شرط اینكه شهامت داشته باشیم

لبه ی تاریکی-فصل دوم:آسیاب قدیمی

دوشنبه 7 تیر 1395

نوع مطلب :سرگرمی، 







آفتاب درخشان میتابید وچهاردختر جر وبحث کنان به طرف دفتر پلیس پیاده میرفتند مانیا غرغر کرد:هنوزم بنظرمن این کار بی فایدست اصلاراهمون نمیدن کی به حرف چهار تا بچه گوش میده؟مخصوصا وقتی بگن خون آشام ها وجادوگرا دارن حمله میکنن.
مِی خونسرد بود:خب امتحان میکنیم این بهترین راهیه که فعلا داریم.
والیان که از دیشب سعی کرده بود از آن بحث ها فاصله بگیرد گفت:شاید اگه قدرتامون روببینن قانع بشن.
واینبار لیانا بود که صحبت کرد:نه از اونا استفاده نمیکنیم چون ممکنه برای خودمون دردسر بشه باید منتظر فرصت مناسب باشیم.
آنقدر با هم بلند بلند صحبت کردند که نفهمیدند مدت هاست جلوی در اداره پلیس مرکزی ایستاده اند تا وقتی که خانم جوانی به آن ها تنه زد و با عجله از پله هایی سفید بالا رفت آن موقع دخترها ساکت شدند و فهمیدند جلوی در شیشه ای و  بزرگ ساختمان اداره پلیس ایستاده اند بخاطر حملات اخیر آنجا شلوغ تر از حد معمول بود ،انگار دختر ها اصلا دیده نمیشدند و این وضع آن ها را عصبی و سردرگم کرده بود می با نگرانی گفت:جوابمونو نمیدن حالا باید کجا بریم؟
هیچ کدام جوابی نداشتند داخل طبقه ها گشتند تا بالاخره لیانا دست آن ها راکشید:اونجا رو نگاه کنین اونجا دفتر رئیسه.
والیان ادامه داد:انگار جلسه مهمی هم داره.
از اتاق صدای صحبت و بحث شنیده میشد درست مثل چند ساعت پیشِ  آن ها،سایه های آدم های اتاق مدام تکان میخوردند یک خانم بیرون از اتاق بود و با کامپیوتری که جلوی دستش بود کار میکرد به غیر از آن دو سرباز هم از در محافظت میکردند.
یکی از آن ها که متوجه دخترها شده بود با حالت سیخ به سمت آن ها قدم برداشت: شما ها نباید اینجا باشین برین.
و بادست آن ها را به راهروی کناری راند دختر ها در پیچی پیچیدند و دور هم جمع شدند.
مانیا پچ پچ میکرد:این بهترین فرصته باید یکاری کنیم.
می متفکر بود:اما اونا بدجور مراقبن کسی نره داخل حتی نمیذارن به اتاق نزدیک بشیم.
والیان به لیانا نگاه کرد:تو میتونی هیپنوتیزمشون کنی؟
او ودو دختر دیگر با کنجکاوی به لیانا نگاه میکردند لیانا در فکر فرو رفت به خودش قول داده بود که از قدرت هایش روی انسان های معمولی استفاده نکند اما در آن لحظه بنظر این کار برای حفاظت ازخود آن ها لازم بود چون الکساندرمیخواست حمله کند و آن ها از این موضوع مطمئن بودند.
لیانا مصمم گفت :میتونم.
از پیچ سرک کشید و به منشی وسرباز ها خیره شد چند دقیقه بعد با دست به دختر ها اشاره کرد دنبالش بروند هیچ کدام از سرباز ها وآن خانم به آن ها حتی نگاه هم نمیکردند کار لیانا بی عیب ونقص بود دستش را روی دستگیره گذاشت و به سه دختر نگاه کرد همه آن ها استرس داشتند ونگران بودند البته والیان مستثنی بود دختر کوچک شجاعت زیادی داشت وبنظرش روبه روشدن با مقام های امنیتی کشور خیلی راحت تر از روبه رو شدن با الکساندر بود بالاخره لیانا دستگیره را چرخاند و وارد اتاق شد.
اتاق روشنی با یک پنجره سراسری بود که جلوی ساختمان را نشان میداد میز چوبی بزرگ وروشنی وسط اتاق بود که حدود پانزده نفر مرد وزن یا بیشتر دور آن نشسته بودند برگه وچیزهای زیادی روی میز پخش بود از درجه ها و لباس هایشان معلوم بود همه آن ها مقام هایی بالا بودند و در وسط جلسه مهمی قرار داشتند،با ورود دخترها همه به سمت آن ها برگشتند و اتاق ساکت شد.
مردی که درجه های روی شانه اش و مدال های روی لباسش بیشتر از همه بود وبالای میز نشسته بود رو به آن ها گفت :شماهارو کی راه داده.
زبان دخترها بند رفته بود آن ها دستپاچه بودند لیانا من من کنان گفت:اممممم...سَ...لام.
چند نفر از حاضران جواب سلامش را دادند وهنوز منتظر بودند اینبار والیان جلو رفت:ما اومدیم درباره یه چیز مهم باهاتون حرف بزنیم.
مردی که مقامش از همه بالاتربود به والیان اشاره کرد ادامه بدهد:ما این اواخر متوجه شدیم که شاه خون آشام ها برگشته و با رئیس جادوگرا متحد شده اونا میخوان به انسان ها حمله کنن ما اینجا اومدیم تا از شما بخوایم کمکون کنید و ارتش رو برای این جنگ آماده کنید...
مرد دستش را بالا آورد وحرف والیان را قطع کرد:اومدین بهمون بگین که یه ارتش از خون آشاما قراره بهمون حمله کنه ؟
-دقیقا اما...
دوباره حرفش قطع شد:کی شما رو راه داده ما برای این چرندیات وقت نداریم.
اما دخترها میتوانستند نگاه های سنگین و معنی داری را که بین آنها رد وبدل میشود حس کنند سعی کردن چیزی بگویند اما تا به خودشان آمدند سرباز ها آن ها را از آن اتاق واز ساختمان اداره بیرون انداخته بودند.
مانیا،می،والیان ولیانا ناامید زیر سایه درختان روبه رو ی اداره نشسته  بودند .
هوا گرم بود ،بهار به سرعت میگذشت و جای خودش را به تابستان میداد.
مانیا برای صدمین دفعه گفت:گفتم به حرفمون گوش نمیدن.
والیان غرغر کرد:اونا حرفامونو باور نمیکنن.
در همین حال صدای خوش آهنگی از پشت سرشان گفت :اما من باور میکنم.
دختر ها با سرعت وبا هم به طرف صدا برگشتند قیافه آشنایی درحال لبخند زدن به آن ها بود با همان صدای آشنا همان پسری که در مترو دیده بودند!
٭٭٭

هگزس وارد سالن بزرگ سرسرا شد : چند تا از انبارای مهمات دیگه هم نابود کردم الکسی حالا همه چیز رو رواله.
الکساندر خنده ی بلندی سر داد بلند شد و طوماری از عرضه ها و قدرتمندی و توانایی های هگزس برای حاضران سر هم کرد هگزس هم با پوزخندی موذیانه به آن تعریف و تمجید ها گوش میداد و خودش را به ظاهر کوچکتر از الکساندر نشان میداد بعد از تعریف های طولانی الکساندر هگزس شروع به صحبت بر خلاف فلورا کرد در حقیقت در چند وقت گذشته از هیچ تلاشی برای نابود کردن فلورا جلوی الکساندربازنمیماند:اما انگار بانو فلورا توی هیچ کدوم از کاراش موفق نشده بچه ها هم که پیدا نکرده .
و فقط او و خود فلورا میدانستند تمام این عدم موقفیت ها ارادی هست فلورا چشم غره ای به هگزس رفت و در عوض پوزخندی دریافت کرد.
٭٭٭
می از پسر موطلایی پرسید:تو دیگه کی هستی؟چرا به حرفای ما گوش میکردی؟
پسر همان لبخند شیرین را زد:شماخودتون گفتین خون آشام ها میخوان به ما حمله کنن.
وقتی قیافه سردرگم دخترهارادید ادامه داد:شما اصلا متوجه حضور من نشدید من توی همون جلسه ای بودم که شما چند دقیقه پیش به همش زدین...اسمم کیتِل هست کارآگاه ارشد دولتی.
قیافه ی دختر ها کم کم از سردرگمی درآمد.
اما هنوز کامل به آن پسر اعتماد نداشتند و در اینجر مواقع تخصص والیان بود تا سوال پیچ کردن را آغاز کند:تو از کجا مارو باور داری؟
پسر نگاهی به اطرافش و درِ اداره پلیس انداخت:اینجا نمیشه بگم میتونیم بریم یه جای دیگه؟
قیافه عبوس آن چهار نفروادارش کرد پیشنهاد دیگری هم بدهد:ناهار مهمون من.
وبه این ترتیب دختر ها له ناهاری از جانب کاآگاه دولتی دعوت شدند.
دختر ها در هوای خنک رستوان روی صندلی هایشان لم داده بودند و در حین اینکه با لذت پیتزا گاز میزدند به حرف های کیتل هم گوش میدادند:از حدود چند وقت پیش مرگای عجیبی توی جنگلای اطراف گزارش میشد وقتی روی اونا تحقیق کردم به این نتیجه رسیدم کار کار خون آشاماست با اینکه خیلی دور از ذهن ومنطق میومد تا چند وقت پیش موضوع حملات تروریستی پیش امد ولی اونا هم بنظرم کار هیولا یا هم چین چیزی بودن ولی میدونید که کسی حرفم رو باور نکرد خیلی سعی کردم به مقامای دولتی اخطار بدم اما خب اونا گفتن سند ومدرکت کافی نیست وقبول نکردن تا شما امروز اون قضیه رو مطرح کردید.
کیتل در حالیکه در فکر بود ادامه داد:همون روزی هم که توی مترو دیدمتون معلوم بود از جنگ برگشتید.
مانیا یا آن روز افتاد:اما اون روزی که دیدیمت کتاب پزشکی دستت بود.
-کارآگاها باید ازاین چیزا مطلع باشن...خانمِ؟
بچه ها متوجه شدند که خودشان را معرفی نکرده اند با این توضیحات آن ها میتوانستند به کیتل اعتماد کنند اما هنوز هم باید مطمئن میشدند لیانا جرعه ای از نوشابه اش خورد:خب حالا شما چطور میخواین کمک کنید که جلوی این حمله رو بگیریم یا لاقل ارتش رو وادار به همکاری کنیم؟
کیتل با دستمالی دستش را پاک کرد:مدرک جمع میکنیم  با وجود شما این کار راحت تر انجام میشه مدرک جمع میکنیم تا باور کنن.
بنظر عاقلانه می آمد دختر ها فکرمیکردند میتوانند به کیتل اعتماد کنند لیانا با خوشرویی آن جمع کوچک را معرفی کردیکی یکی به دخترها اشاره میکرد:من لیانا هستم،می میساکی،مانیا،والیان...از آشنایی باهاتون خوشحالم.
و واقعا هم همانطور بود دوطرف از آشنایی با هم دیگر بسیار مسرور بودند فقط والیان با این موضوع مشکل داشت،دلش نمیخواست یک نفر درست همانند برادرش روبه رویش رفت وآمد کند درحالیکه خود برادرش آنجا نبود.

کیتل با وارد شدن به خانه ی دخترها با تعجب گفت: اینجا چقدر بهم ریختست...ناسلامتی چهارتا دختر تو این خونه زندگی میکنن!
خانه ی آن چها نفر پر از قوطی کمپوت،لباس های بهم ریخته و وسایل بی نظم بود از وقتی که دخترها بدون آمیا،پیتر،هانس و ویرجین زندگی میکردند وضع همین بود حال و حوصله انجام کاری را نداشتند واز طرفی بی خبری از فلورا هم برایشان عذاب آور بود،بعد از گپ وگفت مختصری کیتل متوجه شد وضع آن ها خراب تر از چیزی است که فکر میکرد هیچ خوراکی داخل خانه نبود واتاق های بالا همه خاک گرفته بودند موقعی که آن ها داخل خانه شدند شب بود تمام طول روز دنبال سرنخ هایی برای راضی کردن ارتش بودند دخترها در این فاصله همه چیز را برای کیتل تعریف کرده بودند وفهمیده بودند کیتل پسر بسیار باهوش و سرحالی هست که نفوذ بسیاری هم در دولت داشت با این با دخترها درست مثل یک دوست قدیمی و بدون هیچ غروری رفتار میکرد مانیا،می،لیاناووالیان هم چنین متوجه شده بودند که کار کردن با کیتل هیجان انگیز و لذت بخش است مخصوصا اینکه آن ها به جاهایی اجازه ی ورود داشتند که مردم عادی از ورود به آن مناطق محروم بودند بعد از بحث های زیاد تصمیم گرفته بودند کیتل با دخترها زندگی کند.
مانیا چند کمپوت را روی میز گذاشت ،کیتل چنگالی از دست مانیا گرفت:فردا بایدحسابی این خونه رو روبه راه کنیم.
 میز شام آن شب فضای خیلی خوبی داشت کیتل برای دختر ها خاطره تعریف میکرد و آن ها را میخنداند با وجود او مزه کمپوت ها هم خوشمزه تر شده بود اما والیان در تمام مدت با قیافه ی عبوس به غذایش خیره شده بود و تلاش های کیتل برای سرحال کردن دختر بی نتیجه بود :خرگوشی چرا اینقدر غمگینه؟
والیاندر یک حرکت ناگهانی درست بعد از شنیدن آن حرف از کیتل دست هایش را روی میز کوبید وبلند شد با اینکه سرش را پایین گرفته بود اما اشکهایش معلوم بود داد زد:دیگه منو با این اسم صدا نکن حق نداری منو دینجور صدا کنی.
سپس هق هق کنان دوید واز پله ها بالا رفت.
پسر با تعجب به مانیا و می ولیانا نگاه کرد اما آن ها هم به اندازه ی خودش متعجب بودند لیانا بلند شد تا بدنبال والیا برود اما کیتل با دست اورا متوقف خودش بلند شد و از پله ها بالا رفت.
والیان لبه پشت بام نشسته بود  آرام کنارش رفت ونشست:متاسفم اگه ناراحتت کردم.
والیان سرش را چند بار تکان داد و نشان داد که مخالف است سرش را روی دستهایش گذاشت و بی اختیار اشکش جاری شد:اینطور نیست تقصیر تو نیست.
-پس چیه؟
-تو منو یاد برادرم میندازی خیلی دلم براش تنگ شده...امشب هم که گفتی خرگوشی یاد پیتر انداختیم اون همیشه منو اینجوری صدا میکرد...
والیان آرام هق هق میکرد کیتل دستهایش را دور او حلقه کرد شاید بعنوان برادر این کوچکترین کاری بود که میتوانست بکند:نگران نباش والیان همه چیز درست میشه.
دست دختر کوچک را گرفت و روی قلبش قرار داد:هر وقت دلتنگش شدی اینجا احساسش کن.
والیان سرش را به کیتل تکیه داد وچشمانش را بست ودستش را روی قلبش فشار داد .
برای مدت طولانی والیان و کیتل از پشت بام خیابان های اطراف را میدیدند وصحبت میکردند تا لیانا با اهم گفتن وارد پشت بام شد:دیر کردین نگران شدیم خوبین؟
والیان با انرژی از جا پرید و نیشخند پهنی تحویل لیانا داد:بله!
لیانا به کیتل نگاه کرد لبخند رضایتمندی روی صورت پسرجوان بود.

ضمیمه:


‡‡‡Nirvana ‡‡‡
جمعه 1 مرداد 1395 02:01 ب.ظ
بیا عاشق شدم ای وای...

بیا این اعتراف کم نیست...

برای فنیاس دوست عزیزم
پاسخ Ame team A : بهش میرسونم پیغامتو
‡‡‡Nirvana ‡‡‡
جمعه 1 مرداد 1395 01:39 ب.ظ
یس درست گفتی
پاسخ Ame team A : اوکی
‡‡‡Nirvana ‡‡‡
دوشنبه 28 تیر 1395 12:33 ق.ظ
من بگم...

مبدل به منظور اون قوای سه گانه ارادی (یخ یا آتش و یا لیزر)هست. یه ویژگی های(تبدیل شوندگی)هم دارند که اگه فکر میکنی تو رمانت به کار میاد میتونی ازش استفاده کنی
دلم خنک شد بالاخره مانا یه چیز نگفت من گفتم
پاسخ Ame team A : همو که موهاش یخی میشه دیگه؟
‡‡‡Nirvana ‡‡‡
یکشنبه 27 تیر 1395 01:04 ب.ظ
این اسمی که دارم به این معناست که نیری روی ترن قطار خوابیده تا یه روزی قطار بیاد و نفله اش کنه
جالبه نه(اگه نیست سرم داد نزن)
پاسخ Ame team A : بیخود:/
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 01:01 ب.ظ
چلا نمیای ±دالم از مسلمونی دل میام بیا دیجه

عزیزم بیا که مسیح بهم حمله کرد†
پاسخ Ame team A : حضرت مسیح چرا بیاد به تو حمله کنه؟!
چرا داری از مسلمونی درمیای؟من تا حالا تونستم به لطف خدا یه مسیحی رو به اسلام ترغیب کنم تو بیا
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 01:00 ب.ظ
چرا ولت نمیکنن بیای
Aجان مانیا بدهم نمیگه ها. یه نگاه به چهار پنج تا نظر قبلی من بنداز (نظرمانا)گفته مبدل بودنش رو آشکار کنی.من هم خیلی مشتاقم سریع تر ایفاش کن تا نزدم زیر گریه
پاسخ Ame team A : سعی میکنم
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 12:54 ب.ظ
آیریس من نقشه منفی دوست دارمیعنی میخواستم واقعا پیشنهاد الکسی کارکنم که این هگزس مزاحم شدولی خب حالا که نشد قسمت نبودنمیدونم چرا من تو هر رمانی به نویسنده میگم نقشم منفیه اواسط داستان ناخودآگاه من و یواشی میفرسته طرف خوب هاکلا شانسی ندارم
اما باصداقت میگم که نقشم تو رمان تو واقعاً به دلمان نشستهmrc()
پاسخ Ame team A : واقیا؟
خواهش میکنیم خوشحالیم که به دلتان نشسته
ذاتت پاکه بعلاوه هی داری میگی پرچم خوبا با ما بالاست خوب معلومه میری طرفشون
♛شᗩہząđƎ نےشخندܢܢ♛{ܢن} ҉ ღℳαŋŋαღ
یکشنبه 27 تیر 1395 12:32 ب.ظ
تو بالاخره نیروانایی یا آیریس؟

به جان خودم شباهتاتون زیاده اگه زود مبدل بودن من یا هرکسی که تو رمانت با مانیا همگونه است رو توصیف کنی من میگم خودتی یانه
پاسخ Ame team A : اینقدر شبیهیم من ونیروانا؟
باورکن من خودمم
♛شᗩہząđƎ نےشخندܢܢ♛{ܢن} ҉ ღℳαŋŋαღ
یکشنبه 27 تیر 1395 12:30 ب.ظ
بدو جون من میخوام واقعا ببینم چطور مبدل هارو توصیف میکنی یعنی علاقه زیادی دارم ببینم تو قوه تخیلت چی میگذره
پاسخ Ame team A : قوه تخیل یه چیز شخصیه
منظورت از مبدل همون حالت یخیته؟
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 11:20 ق.ظ
منظورم اینه که ببخشید اگه زیاده
اون برای خیال راحتیت بود که شکه نشی
برای چشم هات قطره استریل بخر درد گرفت بریز تو چشمت
پاسخ Ame team A : اشک مصنوعی دارم خیالت راحت مجهز مجهزم
شکه نمیشم ذوق میکنم
فقط ببینم میذارن دو دقه بیام یا نه
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 11:17 ق.ظ
بله بله به معنی همون رخنه است...

مواظب باش تو داستانم رخنه زیاده یهو پات گیر کرذ توش

از هگزس بپرس راز جوانشی چیه؟

البته برای آریسته از اسپری پیری زودرس استفاده کردم
پاسخ Ame team A : از گاز اتیلن استفاده کردی زود برسه؟
هوامونو داشته باش تو داستانت
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 10:28 ق.ظ
چقدر میخوابی بلند شو دیگه...

اگه شمارت و داشتم زنگ میزدم از خواب بپری

شوخی کردم شما راحت بخواب
پاسخ Ame team A : سلام نیری
خواب نبودم حدود دوروزه اینورا نمیام دیدم کسی کاری باهام نداره منم نیومدم
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 10:26 ق.ظ
آیا میدونستی عکس هگزس یکی از شخصیت های داستان flaw است؟تقریبا شغل هاشون هم یکیه.
.اسمشم آریسته است همون...
اگه داستان رو بخونی متوجه میشی کیه حالا بماند این عکس 17سالگیشه
پاسخ Ame team A : نه
راستی نیری flawدر معنای رخنه بکار رفته ؟
پس هگزس ما خوب مونده
♛شᗩہząđƎ نےشخندܢܢ♛{ܢن} ҉ ღℳαŋŋαღ ҉
یکشنبه 27 تیر 1395 10:13 ق.ظ
رمان بعدی رو کی میزاری؟

پاسخ Ame team A : قسمت بعدی رمان؟
علیک سلام بر نیشخند پنهان
♛شᗩہząđƎ نےشخندܢܢ♛{ܢن} ҉ ღℳαŋŋαღ ҉
یکشنبه 27 تیر 1395 08:48 ق.ظ
مبدل بودن من رو می نمایان میکنی میخوام ببینم چی جوری توصیف میکنی
بدو زودتر نشون بده میخوام قوه تخیلت رو ببینم آیا قوه ی تخیل آیریس مبدل هارا به چشم یک خائن خبیث میبیند؟آقا او مبدل هارا موجوداتی لطیف میبیند؟آیا او مبدل هارا به چشم یک قهرمان میبیند؟وشاید هم نمیبیند؟
پاسخ Ame team A : کلا ندیدم
شما هم احتمالا نمیبینید
♛شᗩہząđƎ نےشخندܢܢ♛{ܢن} ҉ ღℳαŋŋαღ ҉
یکشنبه 27 تیر 1395 08:45 ق.ظ
عه سلام وانی اینجی چیکار میکنی؟تو وبت نظر دادم نبودیمیخواستم بگم این قسمت رمانت خیلی بهم چسبید فقط دوساعت داشتم میخوندمش
من اومدم وب آیریس دارم از رمان نیری تشکر میکنم
آیریس! میگم من پیش این دوستان غریبی میکنم نمیشه من و ببری پیش فلو؟(اولین بار میگم فلو فقط فحش نده)من باید نسبت به دوست صمیمی ام باوفا باشم نمیتونم بشینم جون دادنش رو ببینم«»:/
بعدشم من از حرف زدن با غریبه ها(منظورم پیتره)خوشم نمیاد تا الان تو دفتر کفارمون به اندازه کافی با این فکر های مسموم گناه کردیم اینم دیگه...
تشکر!
پاسخ Ame team A : اولش فکرکردم داری درباره رمان من میگی
راحت باشین اینجا وب خودتونه
فلورا رو میارم پیش تو
♛شᗩہząđƎ نےشخندܢܢ♛{ܢن} ҉ ღℳαŋŋαღ ҉
یکشنبه 27 تیر 1395 08:40 ق.ظ
عه سلام وانی اینجی چیکار میکنی؟تو وبت نظر دادم نبودیمیخواستم بگم این قسمت رمانت خیلی بهم چسبید فقط دوساعت داشتم میخوندمش
من اومدم وب آیریس دارم از رمان نیری تشکر میکنم
آیریس! میگم من پیش این دوستان غریبی میکنم نمیشه من و ببری پیش فلو؟(اولین بار میگم فلو فقط فحش نده)من باید نسبت به دوست صمیمی ام باوفا باشم نمیتونم بشینم جون دادنش رو ببینم«»:/
بعدشم من از حرف زدن با غریبه ها(منظورم پیتره)خوشم نمیاد تا الان تو دفتر کفارمون به اندازه کافی با این فکر های مسموم گناه کردیم اینم دیگه...
تشکر!
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 08:25 ق.ظ
آیریس جان!
مانیا چرا من و یادش نمیاد
من زیر خروار ها آوار خوابیدم بعد اون نشسته داره با پیتر حرف میزنه
پاسخ Ame team A : وسیله ارتباطی نداره شما ببخش
‡Nirvana ‡
یکشنبه 27 تیر 1395 08:23 ق.ظ
خب بزار آمرات رو بدم
دیشب نزدیک های 12 اومدم نبودی.
الان 8صبح اومدم خدا میدونه
یعنی اگه تا 9بیدار نشی 9ساعت میخوای بد من خوشبخت، ساعت سه نصف شب خوابیدم تا6صبح که مثلا نگران یه نفرم
راستی شهرزاد به من گفت ازت تشکر کنم که عروسک من(فلورا) رو کشتی. گفت دلم خنک میشه وقتی ببینم تو نیستی بقیه هم تیکه تیکه میکنن
پاسخ Ame team A : نگران که هستی نیروانا؟
نخوابی پوستت چروک میافته ها!
سلام منو به شهرزاد برسون همراه با یک نیشخند
Nirvana
یکشنبه 27 تیر 1395 12:00 ق.ظ
هی یادم میره بگم. قالبت مبارک
پاسخ Ame team A : مرسیکار بابات هیدنه
Nirvana
شنبه 26 تیر 1395 11:19 ب.ظ
سلام دوست عزیز!
رمان آپه ببخشید اگه کم گذاشتم
پاسخ Ame team A : سعی میکنم ببخشم
الآن مامانم داره ازم کار میکشه رِست دادن میام میخونم با کنجکاوی تمام
nirvana
چهارشنبه 23 تیر 1395 02:57 ب.ظ
من راستی اون قضیه شکست بودها....
شکست خوردم ولی تو یه قسمت پیروز شدم
برای دفعه ی بعد هم حتما پیروزم
یعنی یه جورایی سرم به سنگ خورده حسابی آدم شدم و قدر بعضی چیز ها که نمیدونستم رو میدونم
پاسخ Ame team A : چه خوووب تبریک میگم
إن شاء الله که پیروزی شاید حکمت اینبارم همین بوده
nirvana
چهارشنبه 23 تیر 1395 02:55 ب.ظ
مرگ من
پاسخ Ame team A : خدانکنه بشر
nirvana
چهارشنبه 23 تیر 1395 02:53 ب.ظ
منظورت از حقیقت چیه
پاسخ Ame team A : اینکه خوب مینویسی
NIRVANA
چهارشنبه 23 تیر 1395 01:22 ب.ظ
من که تا الان داشتم میموندم دست و پام شل شده
نزدیک مثل سکته ای ها بشم
پاسخ Ame team A : خدانکنه چرا؟
NIRVANA
چهارشنبه 23 تیر 1395 12:45 ب.ظ
Oh! Thanks

ولی این آموس خیلی بدخلق بی ادب خودخواه حال بهم زنه با اون صدای دو رگه اش

قلب من شکست...

تو نبودم با فلورا چیکار کردی
پاسخ Ame team A : نشون دادم فلورا چقدر با ابهته!
NIRVANA
چهارشنبه 23 تیر 1395 11:57 ق.ظ
Haha

این قصه سر دراز دارد...

هی هی
پاسخ Ame team A : nirrrrrrrri where have you been?i miss you a lot
welcme girl-_^
سارا
دوشنبه 14 تیر 1395 03:01 ق.ظ
خیلی خشکلن مرسی
پاسخ Ame team A : خواهش میکنم قابل شما رو نداره
پوریا
شنبه 12 تیر 1395 04:26 ب.ظ
چجوری باید یک نفر لینک کنیم؟
پاسخ Ame team A : الآن بهت میگم
پوریا
شنبه 12 تیر 1395 04:25 ب.ظ
زیاد از هگزس خوشم نمیاد
پاسخ Ame team A : منم خوشم نمیاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
    کدوم پسر لبه تاریکی رو دوست داشتین؟(امکان انتخاب چند گزینه هست)








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی Anime
Anime
Anime
.post .text img { max-width: 450px;max-height: 600px }
I'm Aeris Gainsborough!



Job: Flower Seller
Age: 22
Weapon: Rod
Birthplace: Midgar
Description: Young, beautiful, and somewhat mysterious, Aeris meets Cloud while selling flowers on the streets of Midgar. She decides to join him soon after. Her unusual abilities enable her to use magic, but she seems more interested in the deepening love triangle between herself, Cloud and Tifa.

Which Final Fantasy 7 character are you?

Take Other Caffeine Nebula Quizzes

I am Aeris Gainsborough. Find out which Final Fantasy VII character YOU are by clicking on the picture!
Quiz by d`Jeu
Up Page
Anime land
Image by Cool Text: Free Logos and Buttons - Create An Image Just Like This ............................................

*~☻☺اوینـ شکلکـ☺☻~*


دانلود آهنگ
.