فلورا سرش را پایین انداخت از هگزس متنفر بود :نمیدونم 

هگزس با پوزخند ولحن کش دارش پرسید:نمیدونی؟

-نه اونقدر نتونستم بهشون نزدیک بشم که بهم بگن کجا میرن.

هگزس با تمسخر گفت:او!واقعا؟ 

الکساندر مشغول نگاه کردن گفت و گوی آن دونفر بود آرام به سمت هگزس حرکت کرد وگفت:به این کار نیازی نیست 

هگزس...فلورا میدونه من هروقت بخوام میتونم اون اطلاعات رو بکشم بیرون.سپس جلوی لیانا نشست چانه اش را گرفت وسرش را 

بالا آورد طوری که مستقیما به چشمانش نگاه کند لیانا با دیدن آن چشم ها احساس حال بهم خوردگی پیدا کرد ناگهان متوجه شد که 

نمیتواند تکان بخورد انگار نگاه الکساندر او را هیپنوتیزم کرده بود خواست چیزی بگوید اما نمیتوانست بعد از آن انگار جسم تیزی 

از چشمانش وارد سرش شد سرش تیر عجیبی کشید صدای الکساندر در سرش میپیچید و بجز آن چیز دیگری نمیشنید انگار تمام 

ذهنش را در اختیار گرفته بود اما لیانا هنوز از نقطه ی کوری در اعماق ذهنش میدانست که باید مقاومت کند الکساندر سوال هایش 

را میپرسید وبه جوابشان میرسید محلی که می و مانیا داشتند به آنجا میرفتند،جنگجویان روح و...لیانا تمام تلاشش را میکرد که 

مقاومت کند اما بی فایده بود الکساندر سوال آخرش را پرسید:لیانا بهم بگو فلورادرباره محلی که می و مانیا میرن به اونجا اطلاعاتی 

داشت؟لیانا میخواست جواب بدهد:همه چیز رو میدونست .

اما صدای ذهنش فریاد زد:

دهنتو ببند وگرنه همه اینجا میمیرن کافی نبود همه سوالای قبلیشو جواب دادی؟

الکساندر دوباره سوالش را پرسید و صدایی از اعماق ذهن لیانا دوباره فریاد کشید لیانا بین نیروی الکساندر و ذهن خودش گیر کرده 

بود وفشار زیادی به او وارد میشد احساس کرد بدنش آتش گرفته چهره ی هانستس،ویرجین وآمیا جلوی چشمانش آمدند برای آن ها 

باید مقاومت میکرد او یک دورگه بود پس باید از تمام قدرتش استفاده میکرد تا بتواند خودشان را نجات دهد  با تمام قدرت در ذهنش

داد زد:من دیگه نمیخوام جواب سوالاتو نمیدم!اگه فلورا به ما خیانت نمیکرد الآن ما اینجا نبودیم.

ناگهان همه ی آن حالت ها از بین رفتند لیانا دوباره میتوانست تکان بخورد و صدای گوش خراش پرندگان را بشنود الکساندر چانه 

اش را ول کرد  لیانا متوجه شد اصلا انرژی ندارد بیحال روی پای والیان افتاد صورتش داشت خیس میشد کمی از مایع روی 

صورتش مزه کرد،خون بود،بینی لیانا بر اثر فشار وارد الکساندر خونریزی کرده بود والیان با نگرانی به او خیره شده بود:خوبی؟

لیانا لبخندی زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد الکساندر بلند شد وبا تاسف به لیانا نگاه کرد:دختر قوی ای هستی حیف شد که 

خیانت کردی.سپس پشت سر فلورا ایستاد و با ضربه ی عصایش دستهای بسته شده فلورا را باز کرد به طرف تخت شاهیش رفت 

:فلورا تو یه شانس دیگه برای همکاری با ما داری من اطلاعاتم رو بدست آوردم این دو تا رو بکش.

فلورا در دلش آهی از سر آسودگی کشیدحالا باید والیان ولیانا را فراری میداد تا به موقع به بقیه خبر برسانند.تعظیمی کرد و پس از 

چند جمله تشریفاتی با گرفتن یقه لیانا ووالیان از سالن خارج شد هگزس رفتن آن ها را تماشا میکرد و دوباره ورق هایش را بیرون 

آورده بود کلاهش روی چشمانش سایه انداخته بودند و تنها نیشخند حیله گرانه اش معلوم بود درست مانند کفتاری که به شکار هایش

می نگرد.

فلورا دختر ها را در راهرو هل میداد چهار نگهبان هم اورا همراهی میکردند کم کم به تقاطعی نزدیک میشدند یکی به سمت مرگ 

دختر ها میرفت و دیگری به آزادی  فلورا از پشت دست دختر هارا گرفته بود و آن ها را به جلو هل میداد و در عین حال سعی 

میکرد که دست آن ها را طوری که چهار نگهبان پشت سرش متوجه نشوند بازکندقفل ها با تق کوچکی باز شدند فلورا خیلی آرام

طوری که فقط لیانا و والیان بشنوند گفت:حالا

والیان در یک حرکت دستش آزاد کرد و قبل از اینکه نگهبان ها بتوانند واکنشی بدهند داس بلندش در دستش پدیدار شد چرخید و داس 

را محکم در هوا تکان پیچاند موجی از داس آزاد شد فلورا وچهار نگهبان را محکم به زمین کوبید و آن ها را عقب راند همه آن ها 

بیهوش شده بودند والیان مجبور بود که به فلوراهم حمله کند تا بعد از فرار کردن آن ها برایش مشکلی پیش نیاید والیان نگاهی سوالی 

به لیانا کرد او این قلعه را میشناخت لیانا تمام توانش را جمع کرد و در یکی از راهرو ها پیچید آن راهرو به گاراژ ختم میشد در آنجا 

انواع و اقسام ماشین های جنگی و سواری و موتور سیکلت ها بودند لیانا نفس نفس میزد کمی برایش طول میکشید تا ضربه ای که 

از الکساندر را خورده بازسازی کند:ما...نمیتونیم بدوییم و...از اینجا فرار کنیم ...باید یه فکر دیگه بکنیم.

صدای داد و فریادی از راهرو های بالا بلند شد والیان حدس میزدکه اهالی قلعه از فرار کردن آن ها خبر دارشده اند با خونی که 

خودش از دست داده بود ووضعیت لیانا زیاد نمیتوانستند ادامه دهند والیان به سمت یکی از آن خودرو ها رفت وپارچه سفیدش رویش 
را کشید چیزی شبیه جیپ های قدیمی بود وبنظر نمیرسید که راندنش کار مشکلی باشد روبه لیانا کرد:میتونی برونیش؟

-هاااا؟!

- گفتم میتونی برونیش؟اگه راه بهتری نداری مجبوریم با اینا بریم.

لیانا چندین درس  تئوری در مدرسه برای راه انداختن ماشین ها دیده بود ولی بجز شبیه سازی های مجازی هیچ وقت ماشنی را 

نرانده بود اما میدانست که تنها راه خروجشان همین بود  دو دختر سوار ماشین شدند لیانا بعد از چند بار استارت زدن موفق شد 

ماشین را روشن کند با دقت دنده ماشین را بررسی کرد و اورا به جایی که بنظرش درست بود حرکت داد تمام بدنش منقبض شده بود 

نفس عمیقی کشید و پایش را روی گاز گذاشت چرخ های ماشین چندین بار در جای خودشان چرخیدند و ماشین با جیغی شروع به 

حرکت کرد سرعتش خیلی زیاد بود لیانا و والیان هر دو به محض راه افتادن ماشین شروع کردند به جیغ کشیدن متشین از روی مانع 

کوتاه در خروجی رد شد و بعلت شیب آن در هوا اوج گرفت لیانا ووالیان با تمام وجودشان جیغ میکشیدند ماشین با صدای گرومپی 

روی زمین آمدو با سرعت سرسام آوری در جاده ی جنگلی پشت قلعه شروع به حرکت کرد لیانا آنقدر ترسیده بود که نمیتوانست 

پایش را از روی پدال گاز بردارد فقط جیغ میکشیدند والیان در بین جیغ هایش سر لیانا فریاد زد:پاتو از رو گاز بردااااار!

٭٭٭

می و مانیا جلوی دشت سیاه ایستاده بودنددشت وسعت زیادی داشت مانیا با دیدن آن وسعت از سر تعجب آهی کشید آن طور فقط 

نصف روز زمان میبرد تا از آنجا رد بشوند اززمانی که میساکی به خاطر داشت خیلی عوض شده شده بود علف های زمستانی بلند 

و خشک سرتاسر آن را پوشانده بود علف ها تا سر کمر دختر هامیرسیدند واین باعث میشد که آن ها زمین و تله های بکار گذاشته 

شده را خیلی سخت تر بتوانند ببیند البته می کاملا به حافظه ی خودش اطمینان داشت می به جلوی پای مانیا اشاره کرد که آنجا امن 

است و میتوانند وارد شوند وبا پایش علف های کنار خودش را کنار زد همیشه اولین تله را آنجا کار میگذاشتند اما...دل می 

فروریخت هیچ تله ای آنجا نبود نکند جای آن ها را عوض کرده بودند؟می با دلواپسی به سمت مانیا برگشت،مانیا زیر پایش صدای 

کلیکی احساس کرد تجربه ی فرار کردن از آموس این اخطار را به او میداد که عقب بپرد مانیا هم همین کار را کرد وبه فاصله ی 

چند صدم ثانیه نیزه ی تقریبا تیزی از زمین بیرون زد نفس مانیا حبس شد و با چشمانی گشاد به نوک زنگ زده ی نیزه که جلوی 

چشمانش تاب میخورد نگاه میکرد می جیغ کوتاهی کشید و خودش را به مانیا رساند:خوبی؟ مانیا سرش را به نشانه مثبت تکان 

داد:مگه نگفتی اینجا رو میشناسی؟ می آهی کشید :جای تله ها عوض شده.دو دختر با درماندگی به آن دشت وسیع خیره شده بودند هر 
لحظه امکان داشت طعمه ی یکی از آن تله ها شونداما چاره ای جز رد شدن از آن دشت هم نداشتند می شمشیرش را بیرون کشید و 

به مانیا گفت که دنبالش برود می با استفاده از شمشیر علف ها را قطع میکرد و از سر راه کنار میزد سپس با احتیاط روبه رویش 

را بررسی میکرد و جای پای خودشان را انتخاب میکرد تجربه دلهره آور و استرس زایی برای آن دختر ها بود و سرعتشان تقریبا 

نصف شده بود می با خستگی دسته ای دیگر از علف  های سخت را از سر راه برداشت با پا آرام چندضربه ی به جایی که علف 

هارا زده بود زدوقتی خیالش راحت شد تله ای آن جا نیست جلو رفت دستش رو روی زانوانش گذاشت خم شد و شروع کرد به نفس 

عمیق کشیدن تقریبا بیشتر راه را رفته بودند و مانیا هم کمک زیادی کرده بود ،آفتاب در حال غروب بود مانیا با خستگی روی زمین

سرد نشست باید استراحت میکردند .

می زیرلب غرغر کرد:هیچ وقت تو عمرم همچین تجربه بدی نداشتم هر قدمی که برمیداری منتظر اینی که چیزی بره تو بدنت

وکارتو تموم کنه.

مانیا آهی کشید وبلند شد او هم از وضع موجود اصلا راضی نبود به چند متری جلوتر اشاره کرد که علف ها تمام میشدند و زمین با 

یک شیب ملایم به تپه میرسید:بیا تا شب نشده تمومش کنیم .و دوباره راه افتادند کمی قبل از تاریک شدن هوا می دسته آخر از علف 

ها را برید پرش بلندی کرد و از آن محوطه سیاه بیرون آمد شمشیرش را داخل زمین فرو کرد دستهایش را باز کرد ونفسش را داد 

بیرون:آه،بالاخره تموم شد. مانیا سعی کرد بدنش را شل کند-بدنش بخاطر استرس منقبض شده بود- با ذوق جواب می را داد:باورم 

نمیشه زنده گذشتیم! اما خسته تر از آن بودند که بخواهند بیشتر شادی کنند بدن های هر دوتایشان درد میکرد به خواب احتیاج داشتند 

و گرسنه بودند پس از توقف کوتاهی قرارشد که شب را کنار یکی از سنگ های بزرگ روی دامنه تپه روبه رویشان سر کنند هوا 

کاملا تاریک شده بود  دو دختر شانه به شانه ی هم راه افتادند کمی جلوتر نرفته بودند که زیر پایشان لرزید زمین باز شد و دخترها 

با جیغ بلندی درون تاریکی زیر پایشان سقوط کردند بدنشان محکم با چیزی برخورد کرد وبلافاصله دردخیلی بدی در سرتاسر

بدنشان پیچید و بیهوش شدند.

٭٭٭

روخانه در دل جنگل بی مهابابه پیش میرفت و جیپ قدیمی را با خودش میبرد لیانایک شاخه ی محکم را گرفت و خودش را بیرون 

کشید سپس دستش را دراز کرد ووالیان رابیرون کشید هردوخیس خیس بودند چند بار سرفه کردند و روی زمین افتادند والیان

بدجوری نفس نفس میزد: بعدا...حتما...برو...کلاس رانندگی.

نفس عمیقی کشید وچشمانش را بست رانندگی لیانا اصلا خوب نبود ولی برای یک شانزده ساله که در حال فرار است چیزی فراتر 

از انتظاربود بنظرخودلیانا این معجزه بود که آن ها الآن زنده بودندوداشت خدارا شکر میکرد که با سقوط از دره به این رودخانه 

هنوز زنده هستند گرچه بدن هایشان زخمی و لباس هایشان پاره شده بود اما این برای لیانا مشکلی نبود واو بیشتر نگران والیان بود 

که تاحالاخون زیادی هم از دست داده بود،دختر مدت زیادی آنجا دراز کشیده بودندلیانا نمیدانست چقدر از توقفشان میگذرد یک 

ساعت،دوساعت شایدم بیشتر بنظرش والیان خوابیده بود بعد از شنیدن خبرکشته شدن جنگجویان روح احساس خوبی نداشت خودش 

از دست دادن پدر ومادر را تجربه کرده بودومیدانست والیان الآن چه حالی دارد حتی خود او هم با اینکه زمان خیلی کمی را در کنار 

آن جمع فوق العاده گذرانده بود احساس خیلی بدی داشت اماوالیان بنظرش خونسرد تر از حد معمول بود بازویش را تکان داد وبا 

صدا کردن اسمش سعی کرد اورابیدار کندوالیان چشمانش را باز کرد ونشست لیانا به سرووضع دختر نگاهی انداخت:میتونی ادامه 

بدی؟از اینجا دیگه باید پیاده بریم.

-اگه یه وعده غذای درست وحسابی بخورم سرحال میام.

و مشکلشان همین بود،غذا !

آفتاب غروب کرده بودوهوا روبه سرد شدن میرفت والیان خودش را به آتش نزدیک تر کرد از لیانا متشکر بود چون چند دقیقه قبل 

آتش گرمی برای شب روشن کرده بود ورفته بود دراعماق جنگل شاید چیز به دردبخوری یاغذایی پیدا میکرد باوجود خون آشام 

بودنش نگرانی برای والیان نمیگذاشت آن هم در جنگلی که صد ها کیلومتر دور تر از آن قلعه کذایی بود نگرانی او فلورا،مانیاومی 

بود بعد ازاینکه برادرش وپیتروآمیاوویرجین اورافراری داده بودند احساس مسئولیت عجیبی نسبت به بقیه هم تیمی هایش داشت آن

ها مثل خانواده اش شده بودند در حال فکرکردن به فلورا واینکه الآن در آن قلعه چکار میکند خوابش برد گرمای آتش مطبوع بود.

والیان...والیان...پاشو.-

والیان چشمانش را باز کرد بوی لذیذی به بینی اش خورد دختربچه با شوق از جا پرید و به آتش نگاه کرد یک پرنده و ماهی روی

آن کباب میشدند لیانا با لبخند کنارش ایستاده بود:رفتم اینا رو شکار کردم که بیای سرحال.

والیان میخواست بپرسد چطوری؟اما یادش افتاد لیانا یک خون آشام هست و این برای یک خون آشام کارچندان مشکلی نیست که در 

شب شکار کندیک تشکر صمیمانه از او کرد ودستش را بطرف غذاها دراز کرد.