لبه ی تاریکی-فصل اول:خنجر شکسته


در ادامه میتونید قسمت آخر فصل اول رو بخونید 

اینجا جا داره از همه ی کسانی که داستان رو خوندن تشکر کنم وهمچنین از کسانی که نظر 

دادن وتوی نظر سنجی شرکت کردن و هم چنین تشکر ویژه از
 
می میساکی،لیانا،هیدن،قلورا و مانیا که داخل داستان شرکت کردند

امیدوارم اگه اذیت کردم ببخشن.


از اونجایی که کسانی که لطف داشتن و گفتن نوشتنم خوبه چهار برابر کسانی بودن که گفتند 

ننویسم داستان رو ادامه میدم وفصل دوم هم مینویسم 

واون چند نفری که حس میکردن دستان مشکل داره اشکالاتش رو برای برطرف شدن توی فصل 

بعد بهم بگن ممنون میشم.



هوا تاریک شده بود و لیانا تنها که در آن شب سردکنار دریاچه پارک شهر نشسته بود سنگی را در دستش تاب داد وآن را به داخل آب پرت کرد امواج حاصل از برخورد سنگ با آب مانند مارهای آبی کوچکی به 
اطراف پیچ میخوردند لیانا تصمیمش را گرفته بود او به جمغ آن جنگجویان میپیوست چون نابودی انسان ها و حاکم شدن افراد قدرت طلب و 
پستی مثل هگزس را نمیخواست در چند ساعت گذشته به این نتیجه رسیده بود که در طول زندگی شانزده ساله اش انسان ها خیلی بیشتر از 
خون آشام ها یا جادوگر ها با او خوب رفتار کرده بودند و علاوه بر آن ها خاله اش انسانی معمولی بود واو در این مدت تنها کسی بود که با آغوش بازاز لیانا استقبال کرده بود وهمیشه قصد داشت چیز های خوب را به او آموزش بدهد گرچه میدانست نگه داشتن آن دختر ممکن است برایش دردسر بزرگی باشد ولیانا را همیشه از نزدیک شدن به ومپایر ها یا جادوگر ها بازمیداشت.
لیانا به ساعتش نگاه کردنیم ساعت از نه گذشته بود اول فکر کرد که یکراست به سمت خانه ی جدید می برود اما آن کار با وجود هیدن وفلورا خیلی احمقانه بود از طرفی آن شب فلورا به قلعه فراخوانده شده بود برای دادن گزارش هایی که به نابودی آن گروه کوچک منتهی میشد  وهیدن هم تمام آن اطلاعات را جداگانه به لیانا داده بود تا به هگزس برساند پس تصمیم گرفته بود اول جلوی فلورا را بگیرد بعد اطلاعات هیدن را مخدوش کند دستانش را هم مالید،آن ها را داخل جیب ژاکتش کرد وبلند شد باید به قلعه میرفت هیچ ایده ای نداشت که با فکری که در سرش بود آن شب زنده میماند یا نه اما او تصمیم خودش را گرفته بود برای نجات جنگجویان روح.
٭٭٭
درهای قلعه به روی فلورا باز شدند آن شب همه ساکنان قلعه برای ورود بانو فلورا و نابودی آن گروه جشن گرفته بودند  فلورا از جلوی ومپایرها و جادوگرانی که به اوتعظیم میکردند گذشت آن تعظیم ها و آن احترام ها اصلا برایش مهم نبودند چون او از همه ی آن ها متنفر بود واز همه بیشتر فنیاس والکساندر گرچه در پانصد سال گذشته به خوبی آن تنفررا پنهان کرده بود اما قصد داشت آن شب به آن پایان دهد و تنها یک راه برای پایان دادن به آن بنظرش میرسید،کشتن فنیاس.
پس طی مسافت طولانی به جلوی دفتر فنیاس رسید با اجازه ی همیشگی پیشکار از فنیاس وارد دفتر شد آنجا هیچ شباهتی به دفتر یک خون آشام بلند پایه نبود بلکه شبیه محل کار یک هنرمند بود و همین باعث تعجب همیشگی فلورا میشد زیرا با همه ی تفاوت های اخلاقی بین او و الکساندر فنیاس بنظرش بی احساس بود و این با دکوراسیون محل زندگی اش و طرز زندگی اش کاملا متضاد بود ،فنیاس کنار قفسه کتاب هایش ،پشت به فورا مشغول خواندن چیزی بود توجه فلورابه سمت جام نقره ای مخصوص فنیاس جلب شد این همان چیزی بود که اون نیاز داشت آرام به سمت میز رفت دستش را با ماده ای که روی گردنبندش بود تر کرد و آن را روی لبه ی جام کشید البته کارش به اندازه ای حرفه ای بود که هر بیننده ای فکر میکرد آن دختر مشغول دیدن وسایل روی میز فنیاس است .
-مگر بهت نگفتم توی سالن جشن برو.
فلورا میز را دور زد کارش را با موفقیت وخیلی راحتتر از آنچه فکرش را میکرد انجام داده بود:
من از اون انجمن مزخرف خوشم نمیاد حس میکنم با بودن در کنار اونا داره بهم توهین میشه.
فنیاس کتاب را با صدای بلندی بست ودر قفسه ی کتاب ها گذاشت بدون نگاه کردن به فلورا به سمت در رفت و آن را باز کرد:
-باید اون کارو انجام بدی.
فلورا دنبال فنیاس به سمت سالن محل اجتماع انجمن حرکت در آن لحظه فقط دوست داشت فنیاس رابکشذ اما از راه مستیقم نمیتوانست چون قدرت فنیاس خیلی بیشتر از او بود.
نگهبان های شنل پوش در سالن را باز کردند و تا جایی که میتوانستند جلوی فنیاس خم شدند اما فنیاس با همان سردی وتکبر همیشگی آن ها را نادیده گرفت و وارد سالن شد و به سمت میز بزرگ طلایی که وسط سالن بود و با غذاهای مختلف تزئین شده بود حرکت کرد سقف آن محل اجتماع بلند بود ،دیوار هایش مانند میز وسط آن سالن طلایی رنگ بودند پنجره ی شیشه ای بزرگی جلوی در ورودی تعبیه شده بود و بالای سر میز سقف گنبدی شیشه ای بزرگی قرار داشت و باعث میشد که آسمان خیلی راحت دیده شود اتاق زیبایی بود ولی با وجود آن سقف بنظر فلورا آن سالن بیشتر به درد رصد ستارگان میخورد تا اجتماع یک انجمن مزخرف.
آن شب یک نفر به جمع پنج نفره ی انجمن اضافه شده بود دختری به اسم هیدن که بین هگزس واسکارلت نشسته بود ترکیب صورت آن دختر برای فلورا خیلی آشنا بود انگار که قبلا دختر را دیده بود ولی یادش نمی آمد کجا وکی .
بعد از احوالپرسی اعضای آن انجمن از فلورا آن ها وارد بحث هایی شدند که به نظر فلورا خیلی مسخره می آمدند پس او ترجیح داد ظاهر مغرورانه ی خود راحفظ کند ووارد آن بحث خسته کننده درباره ی تاریخ جادوگران و خونآشام ها نشود بنظر میرسید فنیاس هم تصمیم فلورا را گرفته بود و علاقه ای به شرکت در بحث آن ها نداشت و ترجیح داد با خوردن نوشیدنی از خودش پذیرایی کند البته در جام مخصوصش.
فلورا توجهش معطوف فنیاس شده بودوانتظار برآورده شدن آرزوی پیشینه اش و نقشه اش را میکشید.
هگزس چیزی نوشید و رو به فلورا کرد:خب بانوفلورا ما همه مشتاقیم که شما نقشه و نقطه ضعف اون جونورا رو برامون رو کنید میدونید که خیلی وقت نداریم و امشب جزو بهترین زمان ها برای آزاد کردن لرد بزرگه .
فلورا شانه ای بالا انداخت و برگه هایی را به دست هگزس داد او قصد خیانت به آن گروه کوچک را نداشت و آن ها را هم هدف خودش میدانست و از طرفی با مانیا کاملا دوست شده بود:مهمترین اتفاق پیوستن کارآموزتون می میساکی به اون جونورا بوده .
هگزس برگه ها را سرسری نگاه کرد  پوزخند زد تمسخر آمیزی زدو آن هارا روی میز انداخت:اینو هممون میدونستیم اما بنظر میرسه شما به دلایلی از دادن اطلاعات اصلی به ما خودداری میکنید .
سکوت سنگینی سالن را برای چندین دقیقه فراگرفته بود فلورا شنید که چیزی در درونش داد زد که آن جادگر فهمیده او در اصل در حال خانت به انجمن بود و دلش لرزید اما ظاهرش را حفظ کرد:منتظر منظورتون نمیشم هگزس.
هگزس به هیدن اشاره کرد:من برای اطمینان از خیانت نکردن شما این دختر رو مسئول جاسوسی از شما و اطلاعاتتون کردم و امروز بعد از ظهر خودش رو به اینجا رسوند وهمه ی اطلاعات اون گروهو به من داد و حلا من فکر میکنم شما خائنیدبانو می فلورا.
با گفتن این حرف فضای آنجا  سریع به فضایی خشک وپر تنش تتغییر کرد آموس با تعجب به هگزس خیره شده بود واسکارلت نفسش را ناگهان در سینه حبس کرد هگزس صراحتا فلورا را به خیانت متهم کرده بود که اصلا چیز کوچکی نبود  حالا همه منتظر نظر فنیاس بودند اما قیافه ی فنیاس کاملا رنگ پریده شده بود وبنظر میرسید درد زیادی میکشید دستش را روی میز گذاشت و به سختی بلند شد دست دیگرش روی شکمش بود و قیافه اش از درد بهم میپیچید:تو...تو...چی...کار...کردی فلورا...
فنیاس سرفه ی شدیدی کرد وخون زیادی از دهانش بیرون ریخت هگزس و آموس با نگرانی به سمتش رفتند اما خیلی دیر شده بود چشمان فنیاس درکاسه چرخیدند واوروی زمین افتاد آموس  پس از پلاش بی فایده برای هشیار کردن فنیاس به فلورانگاه کرد و برای اولین بار متوجه سنگ قرمز روغنی که روی گردنبندش تعبیه شده بود شد برای کسی مثل او که با انواع واقسام سم ها سرو کار داشت و لبه ی چاقو های ساکسش به سم های مختلفی آغشته بودند آن سنگ بسیار آشنا بود آموس به سمت فلورا داد زد:تو مسموش کردی .
حالا مهر خائن بودن فلورا زده بود فلورا برای چند دقیقه شوک زده از موقعیتی که در آن گیر کرده بود ایستاد تنها راه زنده ماندنش فرار از آن جا بود.
به پنجره ی بزرگ نگاه کرد اما اسکارلت فکرش را خواند خنجر بلندش راکه زیر پیراهنش و به مچ پایش بسته بود بیرون کشید و به سمت فلورا حمله کرد از طرف دیگ هم هگزس به طرفش حمله ور شد فلورا به این نتیجه رسید که قبل از فرار کردن باید کمی با آن ها بجنگد دستانش را باز کرد واز قدرت آتشینش استفاده کرد درست در لحظه ای که هگزس و اسکارلت به چند قدمی او رسیدند شعله های نارنجی رنگی از اطراف فلورا زبانه کشیدند و برایش سپری درست شد شعله ها وحشیانه حمل  میکردند درست مثل یک اسلحه ی آتش افزاهگزس عقب پرید یکی از وردهای جادوگری اش رابیرون کشید و طلسم اورا فعال کرد فلورا مشغول نبرد با اسکارلت ،آموس و دو نگهبان بود هیدن به دستور اسکارلت برای خبر کردن نگهبان ها بیرون رفته بود وبا این کار وقت فلورا را برای فرار بسیار کم کرده بودند فلورا حس کرد زمین زیر پایش نرم شده وچیز لزجی پایش را لمس میکند شعله ی دیگری نثار آموس کرد و پایین پایش را نگاه کرد زمین حالت طبیعی اش را از دست داده بود و دستان لزج وسیاه و سردی از آن بیرون زده بود تا دور بدن فلورا بپیچد تمام موهای بدن فلورا سیخ شد جیغ کوتاهی کشید پرید و روی لبه در بزرگ ورودی فرود آمد هگزس آن چیز های چندشناک را احضار کرده بود فلورا حس کرد چیزی پشت سرش ظاهر شد وچند دقیقه بعد چاقوی سیاه رنگی را روی گردنش دید دستانش را دور فردی که پشت سرش بود گره کرد و اورا به سمت زمین پرتاب کرد و فهمید که آن فرد سین بوده حالا اسکارلت،سین،آموس،هگزس و آن موجودات چندشناکش روبه روی فلورا ایستاده بودند و خون آشام ها وومپایر های زیادی در راه رسیدن به آن نبرد بودندفلورا از فرار تقریبانا امید شده بود که اتفاق خوشایندی آن ناامیدی را کنار زد در حالی که شعله هایش را آماده میکرد سقف شیشه ای بالای سر آن چند نفر شکست آموس وهگزس برای آسیب ندیدن از آن شیشه ها کنار پریدند سین غیب شد ولی اسکارلت نتوانست فرار کند شیشه ها در تمام بدنش فرورفتند بجز سرش که دشتهایش را سایه بانش کرده برده بود جیغ بلندی کشید از تمام بدنش خون بیرون میزد دختری از سقف پایین پرید و همزمان با پایین پریدنش همه ی اجسام داخل اتاق از روی زمین بلند شدند و به سمت هگزس و آموس شیرجه میرفتند اسکارلت باناتوانی بلند شد باورش نمیشد لیانا مسبب آن اتفاق بوده وحالا روبه رویش باشدخنجرش رابلندکرد دستش را بالا برد تا ضربه ی اورد هدی به لیانا بزند اما فلورا جلوی اوراگرفت و  از سر راهش کنار زدبهترین فرصت برای فرار پیش آمده بود مچ لیانا را گرفت و اورا به دنبال خود کشاند دربالکن را باز کرد  خود ودخترک از بالکن پریدندروی برف های نرم سر خوردند و به راهی دوراز دسترس ساکنان قلعه دویدند.
دو دختر بدون هیچ حرفی در جاده ی برفی میدویدند وقتی به اندازهی کافی دور شدند فلورا ایستادنشانی از خستگی درچهره اش نبود رو به لیانا کرد:چرا اون کار رو کردی؟
لیانانفسی تازه کرد:تصمیم گرفتم به جنگجوهای روح کمک کنم بخاطر همین میخواستم اطلاعات تو رونابودکنم ولی امشب فهمیدم که تواطلاعات اشتباهی دادی وفنیاس رومسموم کردی.
-پس از بالای اون سقف داشتی ما رونگاه میکردی؟
-آره.لیانابا عجله اضافه کرد:هیدن همه ی اطلاعات درست رو به اونا داده بایدقبل ازاینکه کاری انجام بدن خبربدیم ونذاریم مانیاروببرن .
این همان چیزی بود که فلورا هم به آن فکرمیکرد مخصوصا اینکه آن شب هانستس،ویرجین،آمیا وپیتر به جشن یکی از دوستانشان رفته بودند ووالین،مانیا ومی در خانه  تنها بودند فلورا تاییدی کرد وشروع به دویدن کردندومپایربودنشانژبه آن ها امکان دویدن های طولانی و بدون خستگی را راحت میداد وفلورا از این موضوع خرسند بود.
با اینکه راه قلعه وآن خانه طولانی بود دو دختر بدون هیچ توقفی آن را میدوند وسرعت دویدنشان خیلی بیشتر از یک فرد عادی بود.لیانا به همراهش نگاه کرد با کاری که کرده بود در نظراوقهرمان به حساب می آمد او فنیاس بزرگ رامسموم کرده بود که احتمالا تا حالامرده بود و اطلاعات غلطی به انجمن داده بود با این که آن دختر قاتل شب بود ودر بین ومپایرهامحترم ولی برعکس آن ها کار کرده بود واین نشان میداد که چیز هایی بیشتر از ثروت وقدرت برایش اهمیت داردچیزهایی مثل صلح ودوستی.
دودختر از راه میان بر لیانا وارد خیابان کم تردد شدند وجمع کوچکی را جلوی ساختمان سفید رنگ دیدند که سوار ماشینی میشدندآن ها جنگجویان روح بودند فلوراولیانا کنار آن ها متوقف شدند ولی دویدن طولانی مدت کمی آن هارا از نفس انداخته بود همه آن جا بودند بجز مانیا.فلورا با دلواپسی پرسید:مانیا...مانیا کجاست؟هانستس که قیافه اش جدی تر از حد معمول بود گفت:بردنش شیطانی به اسم سین اونو بردووالیان ومی هم نتونستن جلوشو بگیرن.هانستس به لیانا نگاه کرد :ببینم تواون کسی نیستی که اون شب با انجمن بودی؟می جواب سوال هانستس را داد:اون دوست منه و قابل اعتماده. به لیانا لبخند ضعیفی زدهانس سری تکان داد و سوار ماشین شدآن ها مجبور بودند برای نجات مانیا و جلوگیری از برگشتن دوباره الکساندربه آن قلعه منحوس بروند لیانا وفلورا هم به جمع آن ها ملحق شدندکسی در راه صحبت نمیکرد ولی لیانااحساس میکرد دردلش آشوب است دقیق نمیدانست چرا اماحس میکرد فلورا و می هم همانطور هستند امیدوار بود که دیر نرسند،امیدوار بود که الکساندر آزاد نشودامیدوار بود که تلاشش مفید بوده باشد میدانست که جنگ بزرگی در پیش دارند آمیا -راننده ی ماشین-کناری توقف کرد:از این جا به بعدرو یاید پیاده بریم. همه ازماشین پیاده شدند وبه سمت قلعه شروع به دویدن کردندکمی به سراشیبی قلعه مانده ویرجین دستش را تکان داد وتبرزین جنگی اش درون دستش پدیدار شد و چند دقیقه بعد تفنگ دستی پیتر،شمشیر های هانستس،داس والیان و کمان آمیا هم پدیدار شدند در حقیقت فلورا تا آن لحظه به آمیا به چشم یک جنگجوی روح نگاه نکرده بود چون فکر میکرد یکی از آن هانیست ولی با پدیدار شدن آن کمان بزرگ فهمید فکرش اشتباه بوده اما کمان نه زه داشت نه تیروهمین آن را برای فلورا،لیانا ومی جالبتر کرده بود.
-من و آمی پنهانی میایم اونجا پیت ووالی از جاده ی فرعی میان تو ومی از جاده ی اصلی بیاین.
ویرجین این ها را خطاب به هانستس گفت وروبه لیانا وفلورا گفت:شما هم بدون دیده شدن بیاین فکر کنم ومپایرا توی اینکار مهارت دارن.
وروی شاخه های درختان کاج بلند پرید واز نظر ناپدید شد آمیا بلافاصله روبندش را تا پایین چشمانش بالا کشید وکلاه شنلش را پایین آورد سرعتش را کم کرد و درون سایه های درختان دوید کمی بعد آمیا کاملا با سایه ها یکی شده بود و تشخیص دادن پیکرش غیر ممکن بود والیان و پیتر داحل جاده ی باریک بین درختان پیچیدند تا قلعه را کمی دور بزنند.فلورا متوجه شد که می شمشیری رادر دست دارد شمشیری که روی آن طرح برف بودو خوب آبدیده شده بود با حرف ویرجین-که اورا ومپایر خطاب کرده بود-فهمید که با حمله ی ناگهانی سین همه چیزلورفته مطمئن نبود چگونه ولی خوشحال بود که با دانستن آن مسئله رفتارشان با او تغییر نکرده و این توضیح دادن را برایش آسان میکرد .او ولیانا هم از قدرت-تلفیق با سایه ها- استفاده کردند واز میدان دید خارج شدند برج وبارو های قلعه خودرا نمایان ساختند و آن جمع هر لحظه به جنگی نابرابر نزدیک تر میشدند.

٭٭٭

مانیا زیر لب فحشی به هگزس داد وبرای صدمین بار سعی کرد خودش را از دستش خلاص کند اما دست هگزس دور گردنش محکم تر شد و با پوزخندی گفت:اینقدر سعی نکن فرار کنی جونور .با طلسمی که در دستش بودقدرت حرکت نسبی را از مانیا گرفته اما این از تلاش مانیا برای فرار کم نمیکرد هگزس اورا به سمت دیوار صخره ای کشان کشان میبرد چند صد تن ومپایر و جادوگر در آنجا گرد آمده بودند تا در لحظه ی برگشتن الکساندر به او تبریک بگویند و مانیا میدانست با خنجری که روی کمر هگزس هست چند قدم با مرگ فاصله دارد آرزو داشت که کاش حداقل فلورا ،می یا والیان آنجا بودند از طرفی هم میدانست آن جابودنشان بسیار خطرناک است و کمی ازقسمت دلش دوست نداشت آن ها برای نجاتش بیایند.مانیا آخرین قدم ها را با فشار هگزس طی کرد و جلوی دیوار صخره ای متوقف شد جایی که قبلا هم بود ولی نمیدانست آیا این بار هم میتواند فرار کند یا نه با نزدیک شدنش صدای زمزمه ی جمعیت را میشنید یا بر اثر شور زیاد بود یا ترس شاید هم تعجب.هگزس تصمیم گرفت اشتباه دفعه قبل را تکرار نکند و این بار سریع آن کار راتمام کند در یک ان خنجر را از غلاف بیرون کشید و به سرعت به طرف مانیا چرخاندش مانیا جیغ کوتاهی کشید و چشمانش را بست اما بجای سوزش ناشی از برخورد چاقو به بدنش صدای فریاد هگزس را شنید چشمانش را باز کرد تیر نورانی و بلندی در دستش فرو رفته بود انگار تیر وجود نداشت یا از بخار بود هگزس از درد نعره ای کشید و طلسم را کنار تیر منفجر کرد تا از بین برود با این کار فزصت عالی برای فرار مانیا پیش آمد مانیا مچ دست هگزس را گرفت و دستش را با حرکت بدنش چرخاند صدای تقی از استخوان های دست هگزس بلند شد و دوباره فریادش در عوض مانیا آزاد وبه سمتی که تیر از آنجا پرتاب شده بود شروع به دویدن کرد توانست پیتر آمیا ،والیان،هانستس ،ویرجین و با کمال تعجب لیانا را ببیند که با جی.وی ها درگیر شده اند و متوجه شد آن تیر از کمان آمیا پرتاب شده چند قدم دور نشده بود که سین کنارش ظاهرشد زنجیر هایش در اطرفش شناور بودند و دود سیاهی از اطرافش بیرون میزد در انتهای هر کدام از آن یازده زنجیرچاقویی وصل بود سین با آن ها بدن قربانیانش را تکه تکه وله میکرد صدای آشنای فلورا از جایی در کنار مانیا ب او دستور نشستن داد مانیا آن کار را انجام داد و بلافاصله آتش سوزانی از بالای سرش زبانه کشیدو سین را وادار به عقب نشینی کرد مانیا حالا میتوانست فلورا را ببیند که رنگ موها و چشمانش شرابی شده بودند ولی وقتی برای تعجب کردن نداشت فلورا دستش را کشید تا اورا از آن جا دور کند و با بقیه دوستانش از آنجا فرار کنند .
گوش های تیز و تعلیم دیده ی فلورا صدای سوت شئ در هوا شنید دست مانیا را کشید تا اورا ازسر راه آن بردارد اما شئ سریعتر بودمانیا جیغی کشید و ناگهان خون زیادی از گردنش فوران کرد دستش را روی گردنش گذاشت وروی زانوانش افتاد خنجر نقره ای با لبه ی شکسته وخونی کنارش افتاده بود فلورا سرش رابرگداند هگزس آن خنجر را پرتاب کرده بودبا نفرت نگاهش کرد وبه خودش گفت :هگزسم مثل فنیاس میفرستم به جهنم.
بقیه جنگجویان درگیر نبرد بودند ومتوجه آن اتفاق نشدند فقط آمیا صدای جیغ مانیا را شنید امادر همان لحظه ومپایری با ناخن های بلند به سمتش حمله کرد مانیا قوس کمانش را سپر آن ناخن ها کرد ضربه ای به شکمش وارد کرد ومپایر چند قدم عقب رفت و این فاصله کوتاه به مانیا فرصت کشیدن زه کمانش راداد تیری نورانی در کمانش پدیدار شد و چند دقیقه بعدتیر در بدن ومپایر بود کمانش را به سمت یکی دیگر نشانه رفت اما بطور ناگهانی همه ی ومپایر ها وجادوگر ها به سمت دیوار صخره ای عقب نشینی کردندآمیا کاملا متعجب بود آیا این هم یک شگرد جنگی بود؟ زمین شروع به لرزه ی خفیفی کرد و صدای ترک برداشتن سنگ و خنده های شیطانی هگزس بلندشد آمیا به سمت برادرانش رفت مانیا روی دستان فلورا افتاده بود و از گردنش خون میرفت فلورا ،می و لیانا سعی داشتند با قدرت هایشان خون ریزی اش را بند بیاورند آمیا فهمید چه اتفاقی افتاده خون مانیا با خنجر شکسته کنار دیوار ریخته شده و تا چند دقیقه دیگر الکساندر آزاد میشدصدای انفجار مهیبی فضای قلعه را پر کرد دیوار صخره ای منفجر شده بود آمیا کمانش را بالا آورد و نورسبز-آبی که از آن بیرون میزدمانند یک سپر مانع برخورد تکه های سنگ به خودش و دخترها میشد.
همه جی .وی ها شگفت زده به محل انفجار نگاه میکردند -بجز هگزس که راضی و مزین به نیشخند بود-هانس میدانست چه چیزی در پیش دارند و میدانست که فرصت کمی برایشان باقی مانده اگر همه آن ها آن جا میمانند دیگر کسی برای مقابله با الکساندر باقی نمیماند و افراد زیادی کشته میشدند با گرفتن یکی از شمشیر هایش گارد گرفت وخطاب به خواهر کوچکش گفت:والی خودت و می وفلورا و لیانا مانیا رو از اینجا ببرین بیرون و زخمشو خوب کنین بعدشم به سمت شمال برین و بقیه رو خبر کنید.
والیان که داسش را به حالت حمله نگه داشته بود با عصبانیت داد زد:چرا من؟
-چون تو از همه ی ما کوچکتری و ما میتونیم وقت بیشتری براتون بخریم که از اینجا برین.
-من اینجا تنهاتون نمیذارم.
هانستس به قیافه ی خواهرش نگاه کرد با اینکه لحنش مصمم و عصبانی بود اما چشمانش میلرزید و اشکالود بود از چیزی میترسید از این میترسید که دیگر نتواند برادرش،ویرجین که همیشه میخنداندش پیتر با شوخی ها و شیطنت هایش و آمیا را که مثل خواهر بزرگترش بود ببیندهانس لبخندی زد روی زانوانش مقابل والیان نشست:والی ما بهت اعتمادداریم اینکارو بکن تو یه جنگجویی.
اشک والیان سرازیر شد دستانش را دور گردن برادرش حلقه کرد و خودش را به اوچسباند :هانس...من...نمیخوام...شما...
گفتن چیزی که در ذهن داشت خیلی برایش سخت بود پیتر خنده ای کرد و جواب افکاردختر کوچک راداد:نترس والی ماهزار تا جون داریم اینطور گریه میکنی همه مسخرت میکنن و زبانش را برایش در آورد والیان دستانش را از درو گردن برادرش باز کرد در مواقع معمولی آن حرف پیتر باعث دعوای طولانی ای میشد اما در آن موقعیت فقط دلگرمی محسوب میشد والیان هانستس ،ویرجین،پیتر و آمیارا که کنارشان آمده بود از نظر گذراند وبا صدایی لرزان گفت:مراقب خودتون باشید.ویرجین اشاره ای به دو دختر-که بافاصله از آن ها برای مداوای مانیا تلاش میکردند-کرد:اینطور میخوای بری پیش اونا؟اینطوری که فکر میکنن اتفاق بدی میخواد بیافته.والیان لبخندی زد اشکهایش راپاک کرد و بینی اش رابالا کشید فرصتی برای خداحافظی طولانی نداشتند خداحافظی مختصری کرد و به سمت فلورا ولیانا دوید به آن ها گفت برای مداوای مانیا و رفتن به شمال باید از آن جا خارج بشوند و کمی بعد هانستس،ویرجین،آمیا وپیتر هم به آن ها میپیوندندو خوش شانس بود که آن دختر ها فکر میکردند که ققط در صورت مردن مانیا الکساندر آزاد میشود وگرنه می میساکی هیچ وقت حاضر به ترک هانستس در آن شرایط نمیشد چند دقیقه بعداثری از دختر هانبود بالاخره دود و گرد وخاک و آن صدا ها پایان یافت و هیکل سیاه پوشی از بین آن ها بیرون آمد بجز هگزس که رئیس جادوگران بود و مقامی هم رتبه با آن فرد داشت و سین همه ی جی.وی ها تا زانوجلوی آن خم شدند پس از مدتی جزییات فرد آشکار شد مردی بلند بود با لباس هایی سیاه و مزین به زنجیر واسکلت شنل سیاه بلندی پوشیده بود که یقه اش تا بالای گوش هایش سیخ شده بود عصای مشکی بلندی در دستش بودکه سرش سر بُزی نقره ای بود رنگ پوستش سفید و رنگ پریده بود چشمانش قرمز خونین و اطراف آن ها سیاه ،موهایش کوتاه بود و کج ورنگش سفید وسیاه بود برعکس چهره ی بی احساس فنیاس آن چهره پر از خشم ونفرت وطمع بودالکساندر-شاه ومپایرها-جلوی خرابه هایی که تا چند دقیقه پیش زندانش بودند ایستاد و اطرافش را از نظر گذارند همه مطیع وسر به فرمان جلویش خم شده بودند که باعث رضایتش شد نفس عمیقی کشید بوی خون و برف را خیلی بیشتر از هوای محبوس و کهنه ی زندان میپسندید نگاهش روی چهار نفر که در صد متری اش ایستاده بودند متوقف شد دوپسر جوان،یک نوجوان و دختری که شنل کوتاهی پوشیده بود وصورتش را پوشانده بود آن ها نه تنها تعظیم نکرده بودند بلکه آماده ی مبارزه بودند .
هگزس خوشحال از اینکه توجه الکساندردر بدو ورود به طرف آن ها جلب شده به او نزدیک شد :
اونا جنگجویان روحن الکسی اونا نمیخواستن تو آزاد بشی چند نفرشونم فرار کردن.
الکساندر بدون اینکه نگاهش را از آن ها بردارد فرمانش را دادصدایش بم وخف بود و چیزی مانند مرگ و نفرت از آن میبارید:بکششون 
هگزس با رضایت تمام اشاره ی کوچکی به چند نفر برای حمله کرد.
آمیا در همان ابتدا با کمانش و پیتر با تفنگش چندین نفر از آن حمله کنندگان را از پا درآوردند ولی هدف آن ها هگزس و الکساندر بود گرچه آن تعداد زیاد جی.وی دسترسی به آن را مشکل کرده بود و فقط در آن لحظه میتوانستند برای فرار والیان و بقیه وقت بخرند ، با هر ضربه انرژیشان تحلیل میرفت و آسیب پذیر تر میشدند.
الکساندر بنظر از آن نمایش خسته وکسل شده بود آن نبرد بیش از حد طولانی شده بود و تنها در چندین دقیقه تعداد زیادی از افرادش را از دست داده بود درحقیقت اصلا آن اتفاق برایش مهم نبود ولی برای کار های پیش رو به آن ها نیاز داشت از طرفی کشتن آن جنگجویان روح برایش احترام و قرت بیشتری در بین افرادش بوجود می آورد چون از تک تک قیافه ی آن ها معلوم بود که از آن چهار نفر حسابی ترسیده وحساب میبرند بالاخره بعد از حدودنابود شدن نود نفر تصمیم گرفت خودش حمله را آغاز کند ،قبل از شروع موج جدید حمله خودش دست بکار شد و با سرعت خوف آورش به سمت نزدیک ترین فرد که تبر دار بود حمله کرد بعد از سیصدونودونه سال محبوس شدن قدرت هایش هم افزایش یافته بودند هم آماده برای نابودکردن و برای آن حمله از تمام آن ها استفاده کرد پسر با واکنش سریعش دسته ی تبر را مانع فرو رفتن نوک تیز آن عصا به قلبش کرد و صدای برخورد دوفلز بلند شد کاملا معلوم بود شوک زده است الکساندر میتوانست خستگی ناشی از جنگیدن طولانی را در چهره ی پسر ببیند اما عزمی راسخ مانع نفوذ آن به بدنش شده بود وگرنه چند دقیقه پیش باید زیر حملات سنگین موج آخر ومپایر ها له میشد الکساندر ضربه های سریع و قوی را نثار پسر میکرد و او همه را دفع میکرد چهارصد سال پیش الکساندر با جنگجویان روح برخوردی مشابه داشت و نتیجه ی آن نفرت زیادی نسبت به آن انسان ها بود در آن جنگ شکست خورده بود اماتوانسته بود بعد ازحدود صد سال فکر کردن در آن زندان راه مقابله نسبی با آن جنگجویان را پیدا کندو آن وقت بهترین زمان برای آزمایش آن راه بود پسر دوباره ضربه ی آن عصای فولادی راسد کرد ولی الکساندرفشار روی دسته ی عصا را بالا برد حالا دوستانش داشتند برای کمک به اومی آمدند پسرنوجوان تفنگش را بالا آورد و به سمت شاه ومپایر ها شلیک کرد الکساندر با دستش-که روی عصا نبود-نیم دایره ای در هوا کشید از دستش نور قرمز رنگی بیرون می آمد که هاله ای نیم دایره ای بین او وتیر ها ایجاد کرد تیر ها به هاله خوردند و نابودشدند الکساندر دسته ی عصا رابه قلب پسر نزدیک کرد همان نور قرمز رنگ از نوک عصا بیرون زد و تبر زین دار را با برخورد به قلبش به چند متر عقب تر پرتاب کرد پسر بدون هیچ ناله ای روی زمین افتاد و چشمانش بسته شدند.
آمیا جیغ بلندی کشید و با هانستس  به سمت ویرجین دوید اما همان نور قرمز تیره وبد رنگ دوباره ظاهر شد ولی اینبار الکساندر عصایش را به سمت آن ها گرفت نور مانند لیزر به زمین برخورد کرد و زیر پای آن دو منفجر شد هانستس به موقع از روی موج وانفجار پرید اما آمیا فقط توانست کمانش را سد آن ضربه کند و آن ضربه به قدری محکم ونابودکننده بود که اورا یه صخره های تیز پشت سرش چسباند ناگهان تمام انرژی اش از دست رفت و بی حال روی زمین افتاد تمام بدنش در اثر برخورد به صخره درد میکردند اما آن ها چه اهمیتی داشتند وقتی که او باید برای نجات برادرش بلند میشد ؟برادری که بعد ازفوت پدر ومادرش با وجود سن کم همه ی نیاز هایشان را با سختی تامین کرده بودو برایش هم پدر بود هم مادر هم بهترین دوست آمیا دستهایش راستون کرد و روی پاهایش نشست آن موج عجیب تمام توانش را ربوده بود چشمانش را نازک کرد تا بتواند هانس و الکساندر را ببیند اما در پس خاک هایی که بلند شده بود نمیتوانست چیزی را که میدید باورکند عصای الکساندر سینه ی هانس را شکاف داده بود همان نور قرمز رنگ دوباره بلند شد وهانس هم روی زمین افتاد آمیا چیزی را که میدید باور نمیکرد قیافه ی پیتر برادر کوچکترش هم در آن سوی الکساندر همانطور بود آمیا خواست پیتر را به خودش بیاورد جیغ بزند واورا وادار به فرار کردن بکند اما اتفاقات خیلی سریع تر از او پیش رفتند پیتر به سمت الکساندر حمله کرد اما الکساندر در یک چشم بهم زدن ناپدید شد و در یک لحظه پشت سر پیتر ظاهر شد با عصایش به زیر دستان پیتر ضربه ی محکمی زد که علاوه بر افتادن تفنگ درون دستش تمام ساقش و بازوانش خونی شد الکساندر موهای پسرک راکشید و با دندان های نیشش پوست گردن پسر را پاره کرد.چند دقیقه بعد پیتر هم روی زمین افتاده بود.
آمیا نابود شده بود عزیزانش در جلوی چشمانش در کمتر از یک دقیقه همه روی زمین افتاده بودند واونتوانسته بود هیچ کاری برای نجات دادنشان انجام دهد از شدت ناراحتی به خودش میلرزید تنها خوشحالی اش این بود که والیان،می،فلورا ومانیا از آن جا رفته بودند تمام جادوگر ها و ومپایر ها از این تغییر ناگهانی و سریع وضعیت شوک زده بودند .الکساندر با گام های بلند و آهسته ای به آمیا نزدیک شد میدانست تمام انرژی و توان و روحیه دختر از بین رفته گردنش را گرفت واورا از زمین بلند کرد اورابه لبه ی پرتگاه کنار دره برد پاهای آمیا بالای دره در هوا معلق بودند ،باد درون آن زوزه میکشید و سیاهی عمیق آن آمیا را به مرگ دعوت میکرد تلاشش برای رها شدن از دست الکساندر بی فایده بود و حالا باز شدن دستش به معنی سقوط به اعماق دره بود الکساندرخطاب به مانیا شروع به صحبت کرد:خوب ببین...همه ی دوستات جلوی چشمات مردن وتو نتونستی کاری کنی...عذاب میکشی نه؟...نگران نباش بزودی تو هم به اونا ملحق میشی...اما قبلش باید بهم بگی اونایی که ازتون فرار کردن کجان...البته نیازی به حرف زدنت نیست خودم از چشمات میکشم بیرون...اینطور لذت بخش تره.
آمیا نمیگذاشت تلاش هایشان وامیدشان هم ازدست برود با سراسیمگی در بالای آستینش دنبال چیزی میگشت الکساندر با گفتن جمله ی آخرش به شنل و پارچه ای که باآن رویش را بسته بود چنگ انداخت وآن ها راپاره کرد برای خواندن ذهن آمیا باید چشمانش را میدید با دیدن قیافه ی آمیا کمی از خشم ونفرت درون چشمانش کم شد و با تعجب زیر لب اسم دختری را آورد:لوسی؟
اما خیلی دیر شده بود آمیا تیز بر کوچکش را درآورد و با تمام توان باقی مانده اش آن را درون عصب دست الکساندرزد :هرگزپیداشون نمیکنی.
درد وحشتناکی درون دست الکساندر پیچید و ناخود آگاه دستش را از دور گردن دختر باز کرد ودختر به اعماق دره سقوط کرد.
الکساندر تیغ را درآورد و به گوشه ای پرتاب کرد میدانست دختر این کار را کرده تا مکان آن بازمانده ها را نفهمد همان نفرت به چشمانش برگشت:همتون مثل همید انسان های احمق.
٭٭٭
فلورا بانداژ گردن مانیا را تمام کرد :بالاخره خونش بند اومد خوبی ؟
مانیا نیشخندی زد:عالیم با کارای تو وتقویتی های می انگار نه انگار که چیزیم شده.
آن هاکنار جاده ی خاکی ای که سمت شمال میرفت توقف کرده بودند لیانا لبخندی زد وبه سمت والیان نگاه کرد کنار شیب جاده ایستاده بود:والیان ما نیم ساعته که اینجاییم یه ساعتم هست که بدون توقف داریم به سمت شمال میریم آخرین ماشین هم که تا اینجا آوردمون وباید وپیاده بریم چا هانستس و بقیه نیومدن؟مگه قرار نبود اینجا بهمون ملحق بشن؟
والیان جوابش را داد صدایش غمزده بود:اونا نمیان اینجا.
می وسایلش را داخل کیفش گذاشت و بلند شد:منظورت چیه؟
-اونا وایسادن که برای ما وقت فرار بخرن و باید تا یک ساعت پیش بهمون ملحق میشدن ولی نشدن....
از ادامه ی حرفش منصرف شد وخلی مختصر گفت:الکساندر آزاد شده.
ترس و تعجب در قیافه چهار تا دختر مشهود شد.
فلورا آرام گفت :پس فقط خون مانیا نیاز بوده...یعنی اونا جلوی الکساندر وایسادن تا ما فرار کنیم؟
والیان تایید کرد ،فلورا نفسش راحبس کرد او تنها کسی بود که با چشمان خودش الکساندر را دیده بود ودرک روشنی از قدرت هایش داشت.
والیان ادامه داد:من نقشه ی شمال رو براتون میکشم ومیگم چکار کنید...خودم میخوام برگردم به اون قلعه.
سکوتی آن جمع را در بر گرفته بود خبر والیان چیز کوچکی نبود آن ها هم میتوانستند با او بروند یا او را از رفتن منصرف کنند از طرفی میدانستند کار هانستس،پیتر،ویرجین و آمیا برای فرار کردن آن ها ورفتن به شمال بوده و از طرفی نمیتوانستند به راحتی دوستانشان را پشت سرشان مقابل الکساندر تنها بگذارند باید چکار میکردند؟
                                                                     پایان فصل اول
مانیا،فلورا،می،لیانا توی خصوصی بگین با والیان برمیگردین یا به سمت شمال میرین؟



ضمیمه:





موضوعات: سرگرمی ،
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30