لبه ی تاریکی_فصل اول:خنجر شکسته


    سلام پیشاپیش نوروز رو تبریک میگم    
顔だよ。笑う の画像امیدوارم موتور آرزوهاتون توی سال جدید خوب کار کنه顔だよ。笑う の画像



 




خیابان ها شلوغ بودند ولیانا بازحمت راه خودش را بین جمعیت پیدا میکرداوتاحالا آن قسمت شهر راندیده بود مغازه های مختلف با جنس های متفاوت وزیبایی که که هر بیننده را جذب میکرد،دفتر های اداری بزرگ وساختمان های بلند،اما مسیر لیانا با چند فرعی از آن همهمه دور میشد و به مکان آرام تری از شهر میرسیدآخرین فرعی زمین بازی خاکی کوچکی بود که دیگرکسی از آن استفاده نمیکرد وافراد خیلی کمی آن مسیررابرای عبور انتخاب میکردند واین بنظر عاقلانه میرسید چون مکان هایی مثل  آنجا برای جمع شدن اراذل و زورگیر ها مناسب بود.در آن وقت خالی بود لیانا در انتهای زمین بازی به کوچه ی کوچکی پیچید،کوچه با وجود ساختمان های بلند تاریک بود پس از طی آن مسافت وارد خیابان کم ترددی شد که مکان مورد نظر آنجا بود به سمت نبش خیابان پیچید وجلوی در خانه ا ی مشرف به نبش ایستاد کاغذ کوچکی را از جیب لباسش درآوردوبادقت آن را برای بار یازدهم خواند براساس آدرس داخل کاغذ جای مورد نظر همان خانه بود پس زنگ خانه را به صدادرآورد ومنتظر ماند چند دقیقه بعد دختری با موهای مشکی بلند و چشمان آبی به رنگ یخ پشت در بود:هیدن! هیدن پس از احوالپرسی مختصری با دستپاچگی لیانا را به داخل دعوت کرد:کسی که ندیدت؟من فکر کردم این ماموریت محرمانست و هگزس قرار نیست به کسی چیزی بگه.

هیدن تا آن لحظه کارش را بی عیب انجام داده بود در حد توانش با استفاده از وسایل جاسوسی مکالمات بین فلورا وبقیه را استراق سمع ورده بودوحرکاتش را زیر نظر داشت و به لطف قدرتش در عوض کردن رنگ موها و چشمهایش تا آن لحظه توسط جنگجویان روح یا فلورا شناسایی نشده بود وسوالش درباره ی چرایی جاسوسی هگزس از فلورا بی جواب مانده بود در آن چند روز هم چیز خاصی در رفتار فلورا ندیده بود.

لیانا خیال هیدن را بابت دیده نشدن راحت کرد و برایش تو ضیح داد که هگزس اورا رابط بین خودش و هیدن کرده و لیانا برای گرفتن گزارش هیدن آنجاست.

-هیچ چیز جالبی نیست اونا حرفای محرمانشونو توی حیاط پشتی میزنن فلورا هم هیچ چیز خاصی نشون نداده فقط خیلی با مانیا صمیمی شده باورت میشه لیانا می هم رفته طرف اونا!

لیانا کنارهیدن نشست و وسایل جاسوسی اورا بررسی کرد یک دوربین مخصوص بودکه علاوه بر تصویر صدا هم انتقال میداد:

چطور؟!البته منم بجاش بودم یه نفر سعی میکرد منو بکشه همین کارو میکردم.

 اما لیانا بعد از این حرف یادش افتاد که اسکارلت مربی هیدن هست وهیدن او را خیلی دوست دارد پس تلاش کرد بحث را عوض کند:منم میتونم با این وسایل کار کنم؟

-آره حتما اما مگه چقدر اینجا میمونی؟

لیانا به هیدن نیشخند زد:دو،سه روز غذا داریم یا از گرسنگی میمیریم؟

هیدن هم با نیشخندی پاسخ لیانارا داد:اگرم غذا تموم شد خون میخوریم یه چیز اینجا زیاده آدم!

از ماندن لیانا خوشحال بود چون از تنها ماندن  در آن خانه ی ساکت و جاسوسی کردن خسته شده بود.

٭٭٭

 

ویرجین از بالای بالکن به می نگاه کرد وگفت:خوب حالا کی قراره اینکارو کنه؟

جنگجویان روح آن روز صبح برای عملی کردن تصمیم می به سالن ورزشی سر پوشیده ی بزرگی آمده بودند می داخل سالن بود و آن ها داخل بالکن مشرف به سالن ایستاده بودند.والیان دستش را بالا برد،بی وقفه آن را تکان میداد و میپرید:من...من...من...بذارید من برم.

-مطمئنی از پسش برمیای والی؟

والیان با اعتماد به نفس کامل جواب ویرجین را داد:شک نکن.

با موافقت بقیه پله ها را دوتایکی پایین پرید و جلوی می در سالن خالی بزرگ ایستادمی باحالت سوالی به دختر بچه خیره شد والیان متوجه آن حالت شد:خب میساکی قراره اون شیطونو من دربیارم...حالا بهم حمله کن.

می سرتا پای دختر کوتاه قامت را برانداز کرد این بیشتر شبیه یک شوخی بود :تو؟!

-من دیگه پ کی؟

می سرش را به علامت مخالفت تکان داد:من به یه بچه حمله نمیکنم.

والیان خیلی زود عصبانی میشددستهایش را مشت کرد و فریاد زد :به من نگو بچه انگار خودت چند سالته.

پیتر از روی بالکن تقریبا فریاد زد:نگران نباش میساکی والی توی دوجو٭بزرگ شده. صندلی را نزدیک میله های بالکن کشید و نشست تا بهتر بتواند می و والیان را ببیند بسته ی خوراکی را از جیبش در آورد با لذت آن را باز کرد متوجه چشم غره ی آمیا شد بسته را بالبخند پهنی به سمتش گرفت و تعارف کرداما چشم غره ی آمیا شدید ترشد.

می شانه ای بالا انداخت و گارد گرفت اگر اصرار داشتند که به والیان حمله کند پس میکرد در مقابل والیان هم دست هایش را باز کرد وبه پاهیش فاصله داد و گارد گرفت البته می تا حالا آن نوع گارد گرفتن را ندیده بود و حدس زد که متعلق به یک فن خانوادگی کهن باشد که بنظرش در مقابل کاراته او ضعیف بود می با سرعت زیادی به سمت دختربچه خیز برداشت پای چپش را برای یک ضربه ی محکم به پهلو بالا برد البته نه آنقدر محکم که دختر خیلی درد بکشد ،در مقابل والیان هم خیلی سریع روی پاشنه پای چپش در جا چرخید و با بالا آوردن پای راستش جلوی ضربه ی می را گرفت تپ خفیفی از برخورد ساق پای دختر ها بوجود آمد می کاملا متعجب بود،از سرعت والیان و قدرتی که پایش رانگه داشته بوداین کاملا خلاف انتظار او بود. والیان مچ پایش را دور ساق می چرخاند و پای حریف را به زمین کوبید در عوض مشتش را راهی صورت می کرد ولی می با کف دست آن ضربه رامهار کرددر طول پنج دقیقه بعدی مبارزه طرز دید می نسبت به والیان کاملا عوض شده بود والیان یک دختر بچه معمولی نبود خیلی شجاع و خیلی قوی بود مبارزه بین آن دونفر بالا گرفته بود و ظاهرا هبچکدام از طرفین قصد پایان دادن به آن را نداشتندو از طرفی چیزی از درو می را به مبارزه و خظونت بیشتر دعوت میکرد چیزی که در چندین سال قبل اورا دروجودش سرکوب میکرد ولی آن روز آن حس خیلی قوی و ترسناک شده بود همین می را نگران کرده بود وقدرت تمرکزش را برای ضربه نزدن به دختر بچه گرفته بود بعد از پانزده دقیقه درگیری قوای می کاملا بخاطر نبرد درونی وبیرونی  تحلیل رفته بود و حال ادامه دادن نداشت از طرفی حس میکرد موجودی در درونش سعی میکند  راهی به بیرون بیابد در ابتدا سعی کرد آن حس را نادیده بگیر اما هرچه خسته تر میشد آن موجود قویتر میشد برعکس او والیان مانندیک بچه شیر بازیگوش هم چنان پر انرژی بود و اثری از خستگی در چهره اش مشاهده نمیشد والیان بعد از سد کردن یک ضربه ی دیگر از سمت می با حرکت قیچی واری گارد می را شکست پایش را رو شکمش گذاشت و اورا با تمام قدرت هل داد می چند قدمی عقب رفت تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد حالش اصلا خوب نبود عرق میکرد،دهانش میسوخت وانگار کسی از داخل به رگهایش تیغ میکشید تلاش آن موجود برای بیرون آمدن به موفقیت نزدیک بود می سرش را بالا آورد والیان در چند قدمی اش ایستاده بود اما تار بنظر می آمد و خیلی دورمی خشم شدیدی در درونش احساس کرد دیگر خودش نبودچند نفس غیر عادی کشید و چشمانش کاملا تار شدند فشار و درد زیادی را حس میکرد و بعد حس کرد که به حالت مرگ رفته خودش را در جایی سیاه و بی انتها دید  که فقط،ترس،مرگ و وحشت بود مطمئن بود که حالا آن موجود موفق شده.

 نفس کشیدن می غیر طبیعی شده بود چشمانش بزرگتر از حد طبیعی شده بودند ولی مردمکش کوچک و از هرگونه احساس خالی خطوط سیاه رنگی مانند نقاشی در یک طرف صورتش پدیدار شدند و از بدنش چیزی مانند دود بیرون میزدمی شروع کرد به ایستادن اما درست مثل عروسک خیمه شب بازی که با بند بلندش میکنند چند دقیقه در همان حالت بود و سپس سرش را بطرف دختر بچه بلند کرد وبا نگاهی ترسناک به او خیره شد.والیان با دیدن آن چهره بجای ترسیدن  پوزخندرضایتمندانه ای زد، به دور خودش چرخید و دستش را طوری که انگار یک چوب بلند را میچرخاند تکان داد و وقتی دوباره روبه روی می ایستاد داس بزرگی در دستش پدیدار شد جنس داس درست مثل سلاح هانستس و ویرجین بود از قد خود دختر بچه بلند تر بود و سنگین و مرگبار بنظر میرسید.

 

می جیغی کشیددر دستش شئ تیزی پدیدا شد و به سمت والیان حمله ور شد با هر ضربه دوسلاح صلای زیادی داخل سالن میپیچید می -که شیطان درونش بر او غلبه کرده بود و اصلا شبیه خود می نبود-خیلی وحشیانه و بدون هیچ ملاحظه ای به دختر بچه حمله میکرد اما والیان هم با حرکات فرز ودقیق داسش آن ضربه ها را مهار میکرد والیان آن سلاح بزرگ را مثل یک اسباب بازی در دستش میچرخاند و در تمام مدت با یک پوزخند ملیح از خودش دفاع بالاخره بنظرش تمام کردن آن نبردرسید می دوباره آن شئ تیزرا که مثل شمشیری بد قواره بود تکان داد ویک ضربه ی تراست  به سمت قلب والیان راهی کرد،والیان نوک شمشیر بدقواره را بین لبه ی داس ودسته ی آن قفل کرد و اورا با یک حرکت دورانی از دست می درآورد شئ در هوا چرخی خورد و مثل دود ناپدید شد والیان داسش را با قدرت چرخانر از امتداد مسیر حرکت داس چیزی مانند تکه های شیشه ی خوردشده بیرون آمد محکم به قفسه ی سینه می برخورد کرد اورا از جا بلند کرد و به شدت به دیوار سیمانی پشت سرش کوباندش صدای پاره شدن چیزی آمد و می روی زمین افتاد خطوط رو صورتش ازبین رفتند و دودی با صدای نامحسوس جیغ مانندی از بدنش بیرون آمد.

می احساس کرد از آن فضای تاریک ووهم آور خارج شده چشمانش را با زحمت باز کرد والیان را دید که کنارش زانو زده و با نیشخند پهنی تماشایش میکند وبقیه اعضای جنگجویان روح هم بالای سرش ایستاده اند سرش را مالید و بلند شد چند جای لباسش پاره شده بود و دستت بندی که انجمن جادوگران به او داده بودند شکسته بود و روی زمین افتاده بود ناله ای از سر درد نامفهموم بدنش کرد:چی شد؟

والیان خنده ی ریزی کرد:کارشیطونه رو ساختیم .

می لبخندی زد در درونش احساس سبکی عجیبی میکرد.

در راه خانه به لطف خوراکی های پیتر و شوخی و خنده های بقیه دوستانش نیروی تحلیل رفته اش را سریع بازیافت پیتر در خانه را باز کرد تعظیم مضحکی کرد وبا خنده به می گفت:اول خانما.

می باسرش به آمیا اشاره کرد تا او اول وارد خانه بشود اما والیان از پشت سر اورا به داخل خانه هل داد:برو دیگه چقدر ناز میکنی.

می با اکراه از پله ها بالا رفت و در خانه را باز کرد اما چیزی را که میدی باور نمیکرد تمام خانه تزیین شده بود و روی میز خوراکی های جورواجور چیده شده بود می با صدای تق بلندی از جا پرید مانیا و فلورا دو تابادکنک را در کنار می ترکانده بودند هردوتایشان کلاه های خنده داری روی سر گذاشته بودند و با صدای بلند جیغ زدند:خوش اومدی می میساکی.

مانیا دستش را دور می حلقه کرد واورا با تمام قدرت فشار داد وخیلی هیجان زده گفت:خیلی خوشحالم که کنارمون میمونی و به اون قلعه برنمیگردی.

٭٭٭

 

لیانا وسایلش را درون کیفش گذاشت و در آن را بست مدت اقامتش در آن خانه به پایان رسیده بود و باید برای تحویل دادن گزارش ها به قلعه برمیگشت از طرفی آن شب فلورا هم قرار بود به قلعه برگردد و به فنیاس گزارش عملیات پیش روی جنگجویان روح را بدهد جالبترین گزارشش پیوستن می به آن جنگجوها در دوروز گذشته بود بند کفش هایش را محکم کرد و در خانه را باز کرد پس از خداحافظی با هیدن به سمت زمین خالی راه افتاد در راه فکرش مشغول چیهایی بود که دیده رفتار آن جنگجوحا کاملا برعکس توصیفات اسکارلت بود و همین برای لیانا جالب و حتی کمی عجیب بود بدون اینکه متوجه راه بین خانه ی هیدن تا زمین خالی را پیمود پایش به سنگ سختی خورد و دردش اورا از افکارش بیرون آورد لیانا پایش را مالاند و بلند شد اما سرجایش میخکوب شدمی میساکی در چند متری اش ایستاده بد اوهم از همان راه به سمت خانه میرفت ولیانا اصلا متوجه حضورش نشده بود.این یک دردسر برایش حساب میشد یک دردسر خیلی بزرگ می بدون هیچ حرفی به لیانا فقط خیره شده بود،لیانا آب دهانش را پایین فرستاد و به زور لبخند زد:اوه می...اممم خوشحالم که سالمی...

-واقعا؟خوبه لیانا منم خوشحالم تو سالمی...اینجا چکار میکنی؟انگار ازدیدن من زیاد تعجب نکردی.

لیانا دوست داشت فرار کند اما نمیتوانست:نه نه....چیزه....

-اومدی جاسوسی؟انجمن جای منو پیدا کرده؟

لیانا تصمیم گرفت بحث راعوض کند به دست می جایی که قبلا دستبند مخصوص جادوگران بود اشاره کرد:از انجمن دراومدی؟

می با بی تفاوتی به جای دستبند نگاه کرد:آره دراومدم.

-نکنه رفتی طرف اونا....همون جنگجو ها رو میگم.

-آره.

لیانا اصلا انتظار چنین پاسخ صریحی را نداشت می به لیانا نزدیک شد:لیانا سالواتوره بذار یه چیزی بهت بگم تو هم تا وقت داری ازاونجا دربیا و خودتو نجات بده نذار ازت استفاده کنن برای منافع خودشون.

لیانا مخالفت کرد:اونا از من استفاده نمیکنن.

می به او خیره شد:اتفاقا دارن دقیقا همین کاررو میکنن وگرنه چطور تا قبل از اینکه به یه دورگه احتیاج پیدا نکرده بودن بین همه ی خونآشاما وجادوگرا پخش کرده بودن که هر دورگه ای باید بمیره؟یا چرا بقیه دورگه هارو نیاوردن توی قلعه؟چون تو بچه ای و راحت کنترلت میکنن.

لیانا بادهان باز به می خیره شده بود حق با او بود بجز مواردی که با او کار داشتند رفتارشان خوب نبود و بجز اودورگه ی دیگری در آنقلعه نبود و حرف های خاله اش-که هم از جادوگر ها بدش می آمد هم از ومپایر ها-که به او گفته بودهیچ وقت نباید به هیچ کدامشان اعتماد کند وهمیشه باید خودش رااز دست آن ها پنهان کند اما از طرفی آن ها گفته بودند کاری به او ندارند و لیانا حق زندگی در کنار آن ها دارد.

-فکراتو بکن لیانا اینا رو گفتم چون دوست دارم به جایی که تعلق داری بری ودوست ندارم مقابلت وایسم.

می این حرف را زد و از لیانا دور شد و به سمت راه خروجی رفت.

لیانا برای چند دقیقه رفتنش را نگاه کرد حرف های می ارزش فکرکدن را داشتند لیاناراهش را به سمت پارک شهر کج کرد ساعت ها کنار دریاچه ی وسط پارک نشست وبه حرف های می فکر کرد این چیزی بود که خودش هم بادیدن رفتار آن جنگجویان تقریبا متوجه شده بود وحالا می میساکی اورا رسما به جمع آن گروه دعوت کرده بود لیانا بر سر دوراهی قرار گرفته بود ،دوراهی که عظمت بزرگی برایش داشت باید چکار میکرد؟

لیانا چکار میکنی؟


ضمیمه:

والیان

موضوعات: سرگرمی ،
[ یکشنبه 23 اسفند 1394 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30