تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی_فصل اول:خنجر شکسته
لبه ی تاریکی_فصل اول:خنجر شکسته


    سلـــام    

       بفرمایین ادامه    



والیان خیلی عصبانی بود و با ورودش شوک محسوسی به آن جمع وارد کرده بود  پیتر زود تر از بقیه آن شوک را کنار زد لبخند پهنی تحویل والیان داد از روی صندلی دستش را برای او بلند کرد وتکان داد:سلام خرگوشی.

اما والیان در جواب این استقبال جیغ زد:میکشمت پیتر...

آمیا وسط حرفش زد بلند شد وبه طرفش رفت:چرا اینطور شدی والیان؟ بیا بریم لباسات رو عوض کن وگرنه سرما میخوری.ودستش را روی شانه ی والیان گذاشت والیان به پیتر چشم غره ای رفت و همراه با آمیا از اتاق خارج شدند هانستس که هنوز شوکه بود روی صندلی نشست و دستانش را به هم قفل کرد ویرجین با تعجب پرسید:خودش تنها اومده؟ هانستس با سر تایید کرد و ویرجین ادامه داد:چطور؟مگه مهمونی نداشتین؟مادرت هیچ وقت نمیذاره والیان تنهایی جایی بره چه برسه به مسافرت از ماسم تا اینجا!

پیتر با شادی گفت:مطمئن باشین فرار کرده .

هانستس آهی کشید داشتن یک خواهر کوچکتر شیطان ،با اعتماد به نفس بالا وبیش از حد شجاع دردسر بنظر می آمد

یک ساعت بعد والیان خشک و با لباس های عوض شده کنار بخاری نشسته بود با لذت شکلات داغ میخورد هانستس که خیالش راحت شده بود والیان سالم است پرسید:چطور اومدی اینجا؟

-با ماشین.

-مامان اجازه داد؟

-نع.

-خب پس چطور اومدی.

والیان با بیخیالی جرعه ای دیگر از شکلات داغش نوشید:فرار کردم ،پولم برداشتم سوار ماشین شدم و اومدم ترمینال اینجا اما شانس نیاوردم برف شروع شد خیس شدم.نگاهی به برادرش کرد که از عصابنیت با دستش روی دسته ی مبل ضرب گرفته بود و باهمان بیخیالی گفت:به راننده گفتم اگه بدزدم داداشم لهش میکنه! هانس دوباره آهی کشید بلند شد وبه سمت تلفن که در گوشه خانه بود رفت اما والیان که فکرش را خوانده بود گفت:زنگ نزن،خودم توی راه به مامان زنگ زدم .هانس برگشت و به والیان خیره شد و او ادامه داد:کلی دعوام کرد که چرا اینکارو کردم وآبروش پیش مهمونای وزیر و وکیلش میره بعدشم انواع واقسام نقشه ها رو برای کشتنم کشید و گفت به بابا هم میگه همراهیش کنه.و با لحن موذیانه ای ادامه داد:ولی من مطمئنم دلش نمیاد پرنسس کوچولوش رو بکشه.

ویرجین با آرامش  گفت:مگه بگیم پرنسس تاتارا!

والیان با سر تعظیمی کرد :سپاسگذارم ویرجین.

مانیا و می هیچ ایده ای درباره ی آن دختر نداشتند.فقط ترجیح میدادند ساکت بمانند و اخلاق جالبش را تماشا کنند.

صبح روز بعد ویرجین،پیترو هانستس قبل از طلوع آفتاب برای پیدا کردن خنجر از خانه بیرون زده بودند و کمی بعد از آن ها آمیا برای خرید کتاب های درسی جدیدش بیرون رفته بود مانیا روی یک مبل راحتی نشسته بود وکتاب میخواندو والیان رو به رویش نشسته بود با لذت تمام دستهایش را توی کاسه ی ماست روی پایش میکرد و بعد آن ها را میلیسید بنظرمانیاآن کارفوق العاده چندشناک بود و در طی نه ساعت گذشته فهمیده بود که کاملا حق با ویرجین است آن دختر بیشتر شبیه پسر هایا پرنسس های تاتار بودرفتارش کاملا برعکس برادر بزرگترش بود ولی با این حال هنوز چیز جذابی در وجودش بودکه مانیانتوانسته بود حدس بزند آن چیز چیست .صدای پای می روی پله ها شنیده شد و کمی بعد خودش در آستانه ی در بود با شوق گفت:ببینید چی پیدا کردم!

مانیا کتاب را بست و به سمت در برگشت می ویولن عسلی رنگ زیبایی در دستش گرفته بود روی ویولن با آب طلا حکاکی های بی نظیری شده بود و از شکل کلی ویولن معلوم بود چیز نفیس و گران قیمتیست والیان آخرین انگشتش هم باصدای زیادی از دهانش در آورد :اگه بجای تو بودم خیلی بااحتیاط باهاش برخورد میکردم ویرجین روی اون خیلی حساسه.

مانیا به والیان -که در حال مالیدن انگشتهایش به شلوارک خاکستریش بود-نگاه کرد و با تعجب پرسید:ویرجین؟بهش نمیاد ویولن بزنه.

-کنسرت ملبور رو که  میشناسی؟...اَی چرا حس میکنم دستم چسبناک شده...

-آره همونی که دانش آموزای دبیرستانی برگزار کردن و مثل توپ صدا کرد؟وای عاشق آهنگشم خیلی قشنگه!

-ویرجین رهبر ویولنیست هاش بود.

مانیا با دهان تقریبا باز به والیان خیره شد:نبابا؟پس چرا الآن نمیزنه؟

-میزنه ولی برای تفنن میگه ترجیح میده وقتش رو روی کارای ارزشمند تری بذاره.بالاخره دستش را از شلوارکش جدا کردو به ویولن دست می اشاره کرد :هدیه مادر وپدرش برای تولد هفت سالگیشه بخاطر همین روش خیلی حساسه.

می با تحسین به ویولن نگاه کرد:عالیه،از هر نظر،پس فکر کنم بهتره اول ازش اجازه بگیرم بعد باهاش بزنم چون ویولن خودم توی خونه ی هیدن موند.به سمت در برگشت تا ویولن را بجای قبلی اش بازگرداند.

چند ساعت بعد آمیا با دو کیسه ی پر کتاب برگشت و تقریبا بلافاصله بعد از آن ورجین،پیتروهانستس البته یک دختر دیگر هم همراهشان بود پیتر به دختر اشاره کرد:معرفی میکنم فلوراهستن وقتی داشتیم دنبال خنجر میگشتیم متوجه شدیم که دارن از دیت ومپایرا فرار مکنن با چند تاشون درگیر شدیم ولی تونستیم فلورارو نجات بدیم .

فلورا به جمع سلام کرد مانیا به چشم های عسلی دختر خیره شد:درک میکنم چقدر وحشتناکه که گیر اونا بیافتی.بلافاصله نیشخندی زد و گفت:به هر حال خوش اومدی .فلورا هم در جوابش نیشخندی زد و گفت :ممنون و هر دو خیلی صمیمی و محکم با هم دست دادند والیان که بی حوصله بنظر میرسید به اصل مطلب اشاره کرد:حالا اون خنجو پیداکردین یا نه؟

ویرجین شالش را باز کرد و روی مبل نشست:پیداش کردیم ولی خون آشاما بردنش.

فلورا خیلی مودبانه از ویرجین عذر خواهی کرد:متاسفم اگر برای نجات من وارد جنگ نمیشدید اون خنجر هم از دست نمیرفت.

-نه فکرتو درگیرش نکن ما کار درست رو انجام دادیم.

می که یکبار برای نابود کردن آن خنجر تقریبا مرده بود اصلا از آن وضع راضی نبودو حتی عصبانی بود پرسید:حالا میخواین چکار کنید؟

-یه فکری براش میکنیم فعلا هیچ نقشه ای نداریم.به مانیا نگاه کرد و خیلی جدی گفت:باید کاملا مراقب باشی مانیا و از کنا ما دور نشی اونا قوین.

مانیا سرش را تکان داد کاملا متوجه خطر بود اما والیان خیلی بی خیال گفت:اونا قوی نیستن شما بی عرضه این اگه من بودم میدونستم چکار کنم!

 

 

***

هیدن خسته و کوفته به سمت دفتر هگزس راهی شد آن روز صبح نقشه ی فنیاس با موفقیت اجرا شده بود و فلورا بعنوان یک دختر معمولی در میان آن جمع جا گرفته بود تا برای ومپایر ها  جاسوسی کند تیمشا پانزده نفر بودند اما در مقابل آن سه جنگجوی روح چیزی به حساب نمی آمدند و تلفات زیادی داده بودند ولی به لطف حضور به موقع هگزس توانسته بودند خنجر شکسته را صاحب شوند و فرار کنند و حالا بعد از ظهر آن روز خسته کننده هگزس هیدن را به دفترش  احضار کرده بود ،هیدن چند بار در زد و با صدای موذیانه هگزس به داخل دعوت شد پرده ها کشیده بودند و اتاق فضای تاریکی داشت چندین شیشه وبطری جاهای مختلف چیده شده بود که هیدن محتوای داخل آن ها را تا حالا ندیده بود دود غلیظی اتاق را پر کرده بود  بوی زننده ای شبیه فلفل و گیاه سوخته داشت هیدن نا خودآگاه دماغش را جمع کرد و در آن دود و تاریکی به سختی توانست تشخیص بدهد که هگزس پشت میزش نشسته جلو رفت و توانست شکل کلی آن را تشخیص بدهد هگزس روی صندلیش افتاده بود پاهایش را روی میز انداخته  بود و مار کوچک سیاه رنگی را که روی پایش چنبره زده بود نوازش میکرد هیدن با بی حوصلگی گفت:کارم داشتین؟

هگزس خنده ی موذیانه ای کرد و سرش را بالا آورد چشمان قرمزش میدرخشیدنذ:آره  یه کار کاملامحرمانه باهات  داشتم.

هیدن از لفظ"محرمانه "خوشش نیامده بودخودش را کمی جمع وجور کرد و منتظر ادامه حرف های آن جادوگر شد هگزس پاهایش را از روی میز برداشت ماربه پایین خزید و صاحبش بلند شد :میخوام کارای فلورا رو برام زیر نظر بگیری.

دختر دلیل آن کار را نمیفهمید:چرا باید همچین کاری کنم؟وچرا باید محرمانه باشه؟

-چون من میخوام محرمانه باشه و فکر کنم مهارت اصلی تو توی قیافه عوض کردنه پس فلورا هیچ وقت نمیشناست دلیل کارم هم اصلا به تو مربوط نیست.

هیدن که از بودن در آن وضع کاملا معذب بود پا به پایی کرد و با حالت نامطمئنی پرسید:پس فنیاس بزرگ چی میشه؟ فکر نکنم خوشش بیاد اگه بفهمه

هگزس با بی حوصلگی سرش را تکان داد و گفت این دقیقا بخاطر فنیاس و الکساندره و در آخر اونا میفهمن بنابراین مشکلی نیست.حالاهم باهام بحث نکن فقط جواب سوالمو بده.

       هیدن قبول میکنی؟تو نظر خصوصی بهم بگو.

***

آمیا چانه اش را خاراند :نمیدونم هانس اونا یه دژ نظامی درست کردن فکر نکنم به راحتی بتونیم از اقدامات امنیتیشون رد بشیم بدون اینکه بفهمن از طرفی مطمئنم حسابی از خنجره مراقبت میکنن.

هانس به آمیا نگاه کرد:میدونم آمی ولی نمیتونیم دست روی دست بذاریم و کاری نکنیم.بعدا در موردش بیشتر فکر میکنیم.میخوای اون موضوع روکی به می میساکی بگی؟

می که تا آن لحظه پشت در ورودی و در تاریکی شب به حرف های آن دونفر گوش میداد داخل شد وگفت:چیوباید بهم بگید؟

هانس بطور ناگهانی به طرف می برگشت کاملا آشکار بود که انتظارحضورش را نداشته:اینجا چکار میکنی؟

می حس کرد گونه هایش قرمز شده اندوخوشحال شد که همه خواب بودند و برق ها خاموش به دلیل نامعلومی در کنار هانستس احساس عجیبی پیدا میکرد که قبلا تجربه نکرده بود فقط دوست داشت درکنارش باشدبا کم رویی گفت:خوابم نمیبرد اومدم پایین و حرفاتون رو شنیدم.

آمیا خودش را داخل نور لامپی که از خیابان به داخل اتاق می افتاد کشید:بیا اینجا می .

می روبه روی آمیا نشست از حالت چهره اش معلوم بود که قصد دارد آن موضوع را همان لحظه مطرح کند بدون هیچ مقدمه ای بحث اصلی را شروع کرد:میخوام همین الآن او موضوع رو باهات در میون بذارم.می میدونی دشمن ما کیا هستن؟

-آره جادوگران،شیاطین،ومپایر ها.

-و میشه بهم بگی تو چی هستی؟

می احساس کرد پروانه هایی در شکمش شروع به بال زدن کردن آن سوال معنی خوبی نداشت می سراسیمه گفت:اما من...

آمیا دستش را بالا آورد و اورا از ادامه حرفش بازداشت:میدونم اما تو نمیخوای بر علیه ما باشی.

می با ناراحتی تایید کرد.

-خب ما برات یه راه حلی داریم

این نور امیدی برای می محسوب میشد با نگاه پرسشگرانه ای به آمیا خیره شد که راه حلش رابیان کرد:

-شیطان درونت رو بیرون میکشیم و قدرات رو تصفیه میکنیم و از زیر سلطه ی هگزس بیرون میاریمشون

-یعنی قدرتامو از بین میبرین؟اگه قبول نکنم چی؟

-اونایی که مربوط به هگزس و شیطانت هستن از بین میرن بقیه تصفیه میشن...آه...اگه قبول نکنی میذاریم برگردی به اون قلعه ولی دفعه بعد که همدیگرو ببینیم مجبوریم مقابلت وایسیم.

-چطور میخواین اون کارو بکنید؟

-اگه قبول کنی به موقعش میفهمی.

می سرش را پایین انداخت و به پاهایش خیره شد،باید چکار میکرد؟قبول میکرد،یانه؟

 

 

می قبول میکنی؟توی نظر خصوصی بگو.

 


ضمیمه:

موضوعات: سرگرمی ،
[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30