تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی - فصل اول:خنجر شکسته
لبه ی تاریکی - فصل اول:خنجر شکسته


Flower

برای خوندن داستان برین ادامه

مانیا با زحمت چشمانش را باز کرد ،سقف سفید اتاق چشمانش راآزار داد آخرین چیزی که یادش می آمد این بود که نوشیدنی مسمومی خورده بود به زحمت خودش را بلند کرد وروی تخت یک نفره نشست  در طرف دیگر اتاق می میساکی روی یک تخت دیگر بیهوش خوابیده بود مانیا توانست بانداژی که با آان کتفش را بسته بودند ببیند اتاق کوچکی بود بالای تخت ها کمی فضای خالی و یک در تمام شیشه ای که به بالکنی باز میشد-که نور آفتاب در حال غروب از آن به داخل راه می یافت  -بود وپایین تخت ها در ورودی به اتاق،دستگیره ی در چرخید ودر باز شدمانیا تقریبا مطمئن بود یا آموس از در وارد میشود یاهیدن ولیانا ولی کسی که داخل اتاق شد هیچ کدام از آن ها نبود دختر جوانی بود با چشمهای درشت میشی و پوست روشن و لطیف که شال ظریف آبی رنگی روی سرش انداخته بود و موهایش را پوشانده بود دختر سینی را روی دستانش حمل میکرد وقتی مانیا را دید لبخند گرمی زد:سلام! مانیا خواست  چیزی بگوید اما متوجه شد ضعف شدیدی همه ی بدنش را گرفته و اوحال صحبت کردن یا بلندشدن را ندارد پس فقط با نگاهی سوالی به دختر خیره شد که صندلی ای را برای خودش کنار تخت گذاشت و نشست سینی را روی پای مانیا گذاشت ،بوی شیرینی های تازه درون سینی وشیر گرم اتاق را پر کرده بود مانیا با شنیدن صدای شکمش فهمید خیلی گرسنه هست اما آخرین باری که چیزی خورده بود مسموم شده بود پس با زحمت وبیشتر شبیه ناله روبه دخترگفت:توکی هستی؟.دختر که انگار متوجه شده بود چیزی را فراموش کرده خندید و جواب داد:اسمم آمیا هست و فکر کنم تو هم مانیا هستی.مانیا اصلا نگران نباش الآن جات امنه و باید اضافه کنم که منم مثل تو یک انسانم نه خون آشام.ودوباره خندید خیال مانیا کمی راحت شده بود و در کنار آن دختر واقعا احساس آرامش میکرد ولی چطور آنجا بود؟مانیا سعی کرد این سوال را بپرسد اما به محض باز شدنش دهانش دست دختر برای متوقف کردنش بالا آمد:نه اینطور نمیشه،اول باید اون خوراکی ها رو بخوری بعد حرف بزنی.وبا دیدن نگاه سر درگم مانیا ادامه داد:منم وقتی داری میخوری برات تعریف میکنم چطور اومدی اینجا. مانیا با حرکت سر تشکری کرد وشروع کرد به خوردن آن شیرینی ها ،واقعا خوشمزه بودند وبدون اینکه متوجه بشود سرعت خوردنش بیشتر شد آمیا کمی جایش را روی صندلی راحت کرد:خب بعد اینکه تو مسموم شدی اون خون آشاما بردنت به دیوار صخره ای که الکساندرو آزاد کنن دیوار صخره ای جایی که توش زندانی شده اونا باید خون تورو با اون خنجر مخصوص بریزن تا لردشون آزاد بشه ما هم که خیلی وقته تورو زیر نظر داریم اونشب رو برای حمله مناسب دیدیم  وبرادرم ویرجین ودوستش هانستس به اون ومپایرا حمله کردن  اونا هم خنجر رو به می دادن تا کارو تموم بکنه ولی می اینکارو نکرد بجاش خنجر رو از دسترسشون دور کرد و بخاطر اینکارش زخمی شدما هم آوردیمتون اینجا.مانیا به حرف های دختر را با دقت گوش داد و در دلش از می تشکر کرد آخرین قطره های شیر را خورد ولیوان آن را به درون سینی برگرداند با خوردن آن تقویت کننده ها احساس بهتری پیدا کرد وحالا میتوانست با انرژی بیشتری صحبت کند با تشکری سینی را به آمیا برگرداند و سوالی که مدت ها ذهنش را مشغول کرده بود از دختر پرسید:اما چرا من؟چرا میخوان من رو بکشن؟. آمیا تاملی کرد وجواب داد:هر صد سال یک بار بچه ای به دنیا میاد که قدرتای جدید وویژه ای داره خون آشام ها فهمیدن که اگه خون دخترروبا خنجر شکسته بریزن میتونن طلسم الکساندرو بشکنن چون اون طلسم با ریختن خون اون بچه از بین میره و توی صد سال اخیر اون دختر تو هستی بخاطر همین میخواستن بکشنت.

مانیا فکری کرد  از وقتی که یادش می آمد با بچه های هم سن خودش فرق داشته و قدرت های عجیبی داشته  جای تعجبی نبود اگر آن بچه ی خاص هم خودش بود.

مانیا سرش راتکان دادوگفت:فکر کنم فهمیدم حالا هدف شما چیه؟چرامنونجات دادین؟

-الکساندر وحشی،قوی وخونخواره عقیده ی الکساندر اینه که انسان ها باید مثل حیوان خانگی زندگی کنن و بنظرش یه میلیون انسان هم برای تامین خون مورد نیاز خون آشاما کافیه پس اگر بیاد کشتار عظیمی راه میندازه ما هم میخوایم از اومدنش جلوگیری کنیم.

مانیا از تصور آن تصویر برخودش لرزید آمیا بلند شد:بیا بریم بابقیه هم آشنا شو و روبه می کرد:نگران دوستت هم نباش خیلی زود بهوش میاد اون دختر قویه.

مانیا بعد از عوض کردن لباس هایش از اتاق خارج شدخانه ی دوطبقه جمع وجوری در وسط شهر بود و اتاق مانیا ومی در طبقه ی دوم بود مانیا از پله های راهروی چوبی پایین و به سمت در ورودی طبقه اول رفت ، آرام چند ضربه به در زد ووارد شد اتاق مربعی شکل بود با سقف کوتاه ،کنار در آشپز خانه وروبه روی آن یک اتاق دیگربود  فضای آنجا با وجود مبل های راحتی ومیز غذاخوری هشت نفره شلوغ وکوچک بنظر می آمد اما مکان دلپذیری بود و فضای گرمی داشت مخصوصا با بوی غذایی که هوارا پر کرده بود وبنظر لذیذ می آمد مانیا با وارد شدن دو پسر را دید یکی با موهای قهوه ای وچشمانی آبی که راحت روی یکی ازمبل ها لم داده بود وچیزی میخواند و دیگری پسری با موهای مشکی که تن سرمه ای رنگی در آن بود و چشمانی هم رنگ روی میز نشسته بود وبا لپ تاپ کارمیکرد هر دو آن ها با ورود مانیا سرشان را بلند کردند تا فرد وارد شده را ببینند آمیا از آشپزخانه در آمد و با خوشرویی به مانیا گفت:آه بالاخره اومدی؟ مانیا بذار معرفی کنم ایشون هانستسه و اینم برادر بزرگتر من ویرجینه اون شب هانس و ویرجین  به اون  خون آشاما حمله کردن و.... آمیا حرفش را ناتمام گذاشت و به سمت در کوچکی در گوشه ی اتاق برگشت سه نفر دیگر هم همین کار را کردند چون دستگیره ی در باخشونت تکان میخورد ولی در باز نمیشد در آخردر با صدای تق بلندی باز شد و کسی که سعی داشت آن را باز کند با جیغ کوتاهی بیرون آمد ولی بخاطر باز شدن ناگهانی در تعادلش را از دست داد و باسر زمین خورد او سعی داشته در را بازور باز کند مانیا از این اتفاق کمی شوک

ه شد ولی متوجه لبخند های هانس و ویرجین شد به سمت آمیا برگشت تا از او سوالش را بپرسد اما آمیا لبخند گشادی زد و گفت:و اینم برادر کوچیکترم پیتره. و به پسر اشاره کرد پیتردر حالیکه سرش را میمالید  بلند شد و غرغری کرد:معلوم نیست اینجا حمومه یا زندان انفرادی!من که تادرش درست نشه دیگه پا توش نمیذارم!

پیتر متوجه حضور مانیا شد نیشخند بزرگی زد و گفت:به پادگان نظامی خوش اومدی.هانستس کتابش را به سمت پیتر پرت کرد و گفت:الکی نترسونش .پیتر با دستپاچگی کتاب را گرفت هانستس بلند شد و روبه روی مانیا قرار گرفت چشمانش آرامش خاصی داشتند و صورتش آرام بود:خوش اومدی مانیا. مانیا نا خودآگاه لبخند زد وسرش را به نشانه ی تشکر تکان داد.

-حرفای پیتررو جدی نگیر...سلام.

مانیا به سمت ویرجین برگشت که این حرف رازده بود صدای ویرجین هم آرام بخش بود وچشمانش درست مثل آسمان شب بودند. مانیا با کم رویی جواب سلامش را داد در کنار آن جمع احساس خوبی داشت.

***

آموس باعصبانیت پله های منتهی به اتاق فنیاس را پشت سر گذاشت در را باز کرد و وارد شد از دیدن هگزس آنجا تعجبی نکرد برگه هایی را که گرفته بود روی میز به سمت فنیاس سرداد و با عصبانیت گفت:هیچی...هیچ ردی ازشون نیست.هگزس که روی لبه میز فنیاس و رو به اون نشسته بود پایین آمد و به سمت آموس رفت:ببینم آموس مامانت یادت نداده جایی میری اول در بزنی؟ پوزخندی زد وادامه داد:دیگه نیازی به تحقیق نیست ما همین الآان هم پیداشون کردیم. آموس گیج پرسید:پیداشون کردین؟

هگزس خیلی موذیانه جواب دا:سی،کاروآموسو.من همه ی جادوگرامو تحت کنترل دارم و به کارآموزا همیشه دستبند های مخصوصشون بعنوان هدیه داده میشه  اون دستبندا ردشون رو برای ما میفرستن مانیا هر جا باشه میساکی هم باهاشه و یک ساعت پیش علایم مخابراتی ردیابش رو پیدا کردیم .

آموس در دلش برای انجام آن اقدامات امنیتی به هگزس آفرین گفت در هفته ی تلاش گذشته او و تیمش برای پیدا کردن ردی از "جنگجویان روح"کاملا بی نتیجه بود.

-خب حالا که پیداشون کردیم از دستشون راحت بشیم من میرم کای و بقیه رو برای حمله آماده کنم.اما هگزس دستش را روی شانه ی اوگذاشت پوزخند زد:تو خیلی بچه ای آموس ...هه...فنیاس فکر بهتری داره. و با ستایش به فنیاس نگاه کرد آموس با تعجب برگشت و به آن چشمان سرد خیره شد :فکر بهتر؟

چند ضربه به در خورد وبا اجازه ی فنیاس پیشکارش وارد شد خون آشام چاق و خرفتی بود که فقط قادر به انجام کرهای اداری بود تا کمر  جلوی فنیاس خم شد :سرورم بانومی فلورا اینجا هستن اجازه ی شرف یابی میخوان.

فنیاس اجازه ی ورودرا با حرکت مختصر دست داد و پیشکار از آن اتاق بیرون رفت هگزس با شعف گفت:فکر بهترش بانو می فلوراست .و قهقه ی کوچکی زد آموس  فکری کرد و گفت:ببینم این می فلورا همون قاتل شب نیست؟من شنیده بودم دور از همه ی ومپایرا زندگی میکنه و از هیچکسی دستور نمیگیره!فنیاس بدون نشون دادن هیچ احساسی جوابش را خیلی مختصر داد:از کسی دستور نمیگیره بجز فنیاس و الکساندر. هگزس دوباره با ستایش به فنیاس خیره شد و اندکی بعد در دوباره به صدا درآمد  بعد ازاجازه ی فنیاس قاتل شب وارد شد دختر کم سنی بنظر می آمد موهایش مانند چشمانش شرابی بود لباس سیاه بلندی پوشیده بودو دستکشهایش مشکی تور بودند لباسش دقیقا مثل یک ومپایر اصیل و باستانی بود که تعجبی نداشت چون او زمانی در کنار لرد الکساندر وفنیاس بوده و بعد اسکارلت و فنیاس قدیمی ترین ومپایر آن دوران بود آموس هرگز تصور نمیکرد قاتل شب ی که معروف به قدرتمندی و بی رحمی نسبت به ومپایر ها است دختری با آن ظاهر باشد تقریبا در بین تمام خون آشام ها اسمش با ترسی آمیخته به راز میآمد وکسی جرئت نزدیک شدن به محل زندگیش را نداشت می فلورا بدون هیچ نگاهی به هگزس و آموس جلوی میز فنیاس ایستاد وبا سرش تعظیم کوتاهی کرد  نگاهش افسرده بود وخسته .:فنیاس بزرگ باید دلیل مهمی برای احضار کردن من داشته باشن.فنیاس سر تا پای دختر رابرانداز کردوسپس گفت :برای از بین بردن یه سری مزاحم خواستم بیای...به مهاراتت مربوط میشه...ما میخوایم الکساندر رو آزاد کنیم. با شنیدن نام الکساندر دختر سرش را سریع بالا آورد وبا صدای آرامی اسم الکساندر را دوباره تکرار کرد ولی ته صدایش حالت عجز وجیغ مانندی داشت که البته فقط فنیاس متوجه آن شد همانطور که او فقط متوجه موج خشم وترس ناگهانی در نگاه دختر شد از روی صندلی بلند شد پشتش را به آن جمع کرد و از پنجره به منظره ی برفی بیرون قلعه خیره شد که با نورمهتاب روشن بود:آره الکساندرحدس میزنم خوشحال شدی نه؟فلورا؟

می فلورا متوجه شد که حرکت اشتباهی انجام داده دوباره همان حالت افسرده را گرفت و گفت :هرکاری بخواین انجام میدم.

-خوبه.

فنیاس پوزخند نامحسوسی به منظره ی برفی بیرون زد و مطمئن بود که هیچکدام از افراد حاضر در اتاق آن را ندیده اندبه سمت می فلورا برگشت تا نقشه اش را برایش شرح دهد.

هیدن ولیانا وسایلشان را جمع کردند و از زمین تمرین خارج شدنددوروز را بدون وقفه تمرین میکردند همه ی قلعه به حالت نظامی درآمده بود چون معلوم نبود چند نفر از آن جنگجویان روح وجود داشتند و هیدن ولیانا هم سعی داشتند خودشان را در آماده ترین حالت نگه دارند اسکارلت به آن هاگفته بود که آن جنگجویان روح بی رحم ترین و وحشی ترین موجودات روی زمین هستند و به محض دیدن یک ومپایر یا جادوگر آن رابه وحشتناک ترین شکل میکشند و در جواب سوال هوشمندانه هیدن که پرسیده بود"تو از کجا میدونی؟فنیاس تنهاکسیه که میدونه چین"گفته بود که فنیاس بالاخره حاضر شده درباره ی آن ها به انجمن اطلاعات دهد.هیدن به سمت راهروی منتهی به غذاخوری پیچید لیانا با فاصله  کمی از او راه میرفت:هیدن؟

-هم؟

-امروز که با آموس حرف زدی گفت چرا بهشون میگن جنگجویان روح؟

-گفت بخاطر اینکه سلاحشون یه جورایی توسط روحشون ساخته میشه.

-توسط روحشون؟یعنی روحشونو میکنن سلاح؟

-نه اونقدر روحشون قوی شده که سلاحشون رو کنترل میکنه و اون موج وحشتناک هم مال قدرت روحیشون بوده آدمای معتقدین.

-چه جالب!هیدن؟

-هـــــم؟

-سر می میساکی چی اومده؟اسکارلت میگفت خائنه و همینطورم میگه اون جنگجو ها رحم نمیکنن پس الآان می زندست یا مرده؟

هیدن فکری کرد این سوالی بود که در چند روز گذشته فکر خودش هم مشغول کرده بود دلش نمیخواست می مرده باشد :نمیدونم

لحنش طوری بود که لیانا فهمید آن سوال اذیتش کرده و ادامه ندادصدای تق تق کفشهایی توی راهرو مقابلشان پیچید و سین جلوی دو دختر در آمد:لیانا،هیدن دنبال من بیاین .روی پاشنه ی پایش چرخید ، پیچ راهرو را پشت سر گذاشت و به سمت سالن بزرگ قلعه رفت لیانا و هیدن نگاه های سوالی را ردوبدل کردند و پشت سر سین راه افتادند.

***

 

آن روز بعد از ظهر به مانیا خیلی خوش گذشت آن جمع چهار نفره طوری با مانیا رفتار میکردند که انگار سالهاست او را میشناسندو با رفتارشان باعث شده بودند مانیا خیلی زود احساس راحتی کند .می چند ساعت بعد از مانیا به هوش آمده بود و لی این وضع هم برای او یکسان بود مخصوصا که شیطنت های پیتر باعث شده بود که او چند بار در دلش واقعا بخندد  خوشحال بود که آن خنجر را از دسترس ومپایر ها دور کرده وحالا زنده است.

شام آن شب برای مانیا و می بسیار خوشمزه بود و با تعریف های خنده دار پیتر خوشمزه تر هم شد گرچه هانستس به او اخطار داده بود که یک روز بر اثر آن داستان هایش باعث میشود غذا داخل گلوی کسی بشکند و اوخفه میشودو آن وقت پیتر تبدیل به یک قاتل میشود.بعد از شام ویرجین و هانستس مشغول بررسی نقشه ها ی ماهواره ای دور وبر کوهستان اطراف شهر شدند تا مکان احتمالی خنجر را پیدا کنند آمیا برای درست کردن شکلات داغ به آشپز خانه رفته بود و پیتر مشغول  توضیح دادن طرز کار تفنگ پیکان سیاهش٭ برای مانیا بود ،آن شب هوا سرد بود و برف به شدت میبارید خیابان های شهر خاموش و ساکت بودند وزیر پتوی برفی به خواب رفته بودند شب به نیمه نزدیک میشد و شش ساکن خانه ی ویلایی کوچک کنار خیابان مشغول صحبت بودند ویرجین بخار جمع شده روی لیوان شکلات داغش را فوت کرد و رو به جمع گفت :اون خنجر احتمالا توی جنگلای باتلاقی کوهستانه قبل از این که اون جادوگرا یا خون آشاما پیداش کنن ما باید پیداش کنیم.و هانستس حرفش را ادامه داد:من و ویرجین فردا میریم خنجر رو پیدا کنیم.

‌پیتر خمیازه ای کشید:پس منم میام.اما با مخالفت ویرجین مواجه شد:نمیشه اونجا جایی برای استقرار یه تک تیر انداز نیست نمیتونی بیای.

-آه بس کن ویرجین به هر حال تعدادتون بیشتر باشه بهتره سلاح من که فقط پیکان سیاه نیست.

-اما نمیتونیم ریسک کنیم اگه حمله ای بشه نمیخوام تو اونجا باشی.

پیتر باحالت جدی و خشکی روبه ویرجین گفت:فکر میکنی چون قلبم مشکل داره هیچ کاری نمیتونم بکنم؟

-نه...اصلا موضوع  این نیست...فقط...اِم...میدونی....ویرجین نگاه کمک طلبانه ای  به هانستس  انداخت اما هانستس بدون توجه به آن نگاه مجوز همراهی پیتر را صادر کرد:بنظرم حق با پیتره حضورش میتونه خیلی کمک کنه.

ویرجین آهی از سر نارضایتی کشید و صورت پیتر دوباره به همان صورت بشاش و شاد تبدیل شد و باخیال راحت جرعه ای از شکلات داغ را سر کشید .

مانیا به هانستس نگاه کرد:پس ما چی؟

-تو ومیساکی اینجا میمونید تا کامل خوب شید آمی هم مراقبتونه.

آمیا لبخندی زد:بهمون خوش میگذره

و مانیا هم در جوابش لبخند زد گرچه دوست داشت با دست های خودش آموس را خفه کند.

بعد از آن بخث کوتاه در خانه با خشونت زده شد طوریکه مانیا حس کرد از جا پریده نگاه سوال آمیزی بین جمع رد وبدل شد هانس بلند شد و به سمت در خروجی رفت در همچنان باشدت کوبیده میشد صدای قدم های هانس روی پله ها آمد و باز شدن در

چند دقیقه بعد دختر بچه ی کوچکی کنا در ورودی سالن ایستاده بود لباس های دخترخیس خیس بود وقیافه اش عصبانی بود هانستس پشت سر دختر ایستاد و اورا به می و مانیا معرفی کرد:خواهر کوچکترم،والیان.

 

 

 

٭سی کارو آموسو در زبان ایتالیایی به معنی "بله آموس عزیز"میباشد .توجه داشته باشید این به این معنی نیست که هگزس ایتالیایی هست.

*پیکان سیاه:تفنگ کالیبر مخصوص تک تیراندازی                                                                                                                          


ضمیمه:





موضوعات: سرگرمی ،
[ شنبه 8 اسفند 1394 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30