تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی-فصل اول:خنجرشکسته
لبه ی تاریکی-فصل اول:خنجرشکسته

Fiesta


به ادامه ی مطلب رجوع کنید

 

شنل پوش قوی بودولی نه به اندازه ی انجمن وتمام مزیت حمله اش در غافلگیری آن بودکه آن مزیت هم به مرورزمان از بین میرفت بالاخره پس از حملات مکرر شنل پوش به وسط محوطه خالی رسید فنیاس پشت سر اوبا فاصله ایستاده بود آرام شمشیرش را بیرون کشید آن شمشیر عادی نبود او برای کشتن جادوگر ها،ومپایر هاوکسانی که توانایی روبه رو شدن بافنیاس را داشتند ساخته شده بودفنیاس خیلی نرم و سریع به سمت شنل پوش خیز برداشت شمشیرش ربالا برد و باقدرت به سمت سر شنل پوش پایین آوردولی درست در چند سانتی متری تیغه ی دیگری جلوی آن را گرفت با صدای دنگ ایجاد شده شنل پوش کمی برگشت وی با استفاده از دسته ی تبرخودش را بلند کرد وکنار دوستش-که او هم شنل پوشیده بود قرار گرفت-فنیاس که قدرت شمشیر چند قدم اورا به عقب رانده بودفهمید که شمشیر آن تازه وارد جلوی کارش را گرفته تازه وارد به نظر خیلی آرام می آمد کنار دوستش ایستاده بود وسه شمشیر در فضای اطرافش در حرکت بودندشمشیر ها بدون اینکه کسی به آن ها دست بزند خودشان میجنگیدند ومثل ارواح در فضای اطراف تازه وارد در حرکت بودندآموس زیرلب فحشی داد وبه سمت دو نفر حمله ور شد در جواب تازه وارد دستش را بالا آورد ودوتا از شمشیر ها به سمت آموس وفنیاس حرکت ونبردی را شروع کردند تبر دار هم به سمت هگزس وسین حمله ور شد.

   ***

می میدانست در صورت انجام ندادن آن کار تنبیه بزرگی در انتظارش هست ولی تصمیمش را گرفته بودمانیا را نمیکشت وخنجررانابود میکرد او تحت سلطه ی انجمن جادوگران نبود هدفش انتقام بودوبا آمدن آن لرد گرفتن انتقام برایش مشکل ترمیشد پس کارش را از آن لحظه شروع میکرد به دره کنارش خیره شد تاریک ووحشتناک بود وبنظر بی انتها می آمد باد موهایش را آشفته کرده بود می دستش را دور خنجر محکم کردو آن را بالای سرش برد تا با تمام قدرت به اعماق دره بفرستدوقتی برای از دست دادن نداشت اما تیروحشتناکی در کتفش او را متوقف کرد ناله ای کرد ومتوجه شد نوک تیز سلاحی پوستش را شکافته  ،از ماهیچه هایش عبورکرده بودوحالا می میتوانست لبه خونی آن را که از کتفش بیرون زده بود ببیند نفسش بند آمده بود ودرد وحشتناک در سرتاسر بدنش میپیچیداما او باید آن خنجر را به درون دره پرتاب میکرد مهم نبود چه بلایی سرش می آمد به جلو گام برداشت و با این کار سلاح را از بدنش خارج کرد ،اینکار باعث شد خون از جای زخم فوران بزند و درد بیشتری در بدنش بپیچد تمام نیرویش را جمع کرد وبدون توجه به درد خنجر را به اعماق دره پرتاب کرد نیروی بدنش به سرعت تحلیل میرفت و خونی که از بدنش میرفت بیشتروبیشترمیشد می احتمال داد که تیغه سمی بوده روی زانوانش افتاد و با تقلا به پشت سرش برگشت تا صربه زننده را قبل از بیهوش شدنش ببیند،کسی بود که انتظارش را نداشت،اسکارلت.

اسکارلت با خنجر بلندش بالای سر می ایستاده بود که حالا بیهوش شده بود آن دختر در کمتر ازیک دقیقه خودش رااز تیغ اسکارلت رها کرده بودوخنجر شکسته را درون دره انداخته بود اسکارلت وقتی می خنجر را بالای سرش برده بود حدس زده بود که دختر قصد انجام چه کاری را داردوبه او حمله کرده بود.

اسکارلت با تاسف به می خیره شده بود آن دختر همه چیز را بهم ریخته بود ومعلوم نبود خنجر الآن کجابود اسکارلت در همین افکار بود که غرایز خون آشامی اش به کار افتادند واو در عرض کمتر از یک ثانیه برگشت تا دشمنش را که از پشت به او نزدیک شده بود با یک ضربه ی برشی هلاک کند اما آن دشمن هم رفلکس تیزی داشت واز مسیر ضربه ی قدرتمند وکشنده اسکارلت عقب رفت ولی آن ضربه به قدری سریع بود که بند شنلی که شخص پوشیده بود را پاره کرد باد تند شنل را باخودش برد واسکارلت توانست قیافه ی آن شمشیرزن را ببیند،شمشیر زن پسری بیست ویک یا بیست ودو ساله بودموهایش نسکافه ای رنگ بود و چشمانش به رنگ آبی زیباوعجیبی بود قیافه اش آرام بود و صلابت داشت اسکارلت برای چند دقیقه بی اختیار محو تماشای پسر شده بود که باضربه ی خنجر او گونه اش خراش دیده بود پسر توپ فلزی را به سرعت از جیب کتش بیرون کشید وآن را را محکم به زمین زد توپ نور فوق العاده زیاد وخیره کننده ای تولید کرد طوری که اسکارلت مجبور شد جلوی چشمانش را برای آسیب ندیدن بگیرد بعد از متوقف شدن نور پسر آنجا نبود ودر چند متر آن طرف تر تبرزن هم نبود ،مانیا هم نبود،می هم نبود!

 آموس دست راستش را که خونریزی میکرد محکم گرفت وبلند شد بطور معمولی وبا توجه به اینکه آموس یک ومپایر بود آن زخم باید خیلی پیشتر خوب میشد اما آن سلاح ها عادی نبودند :اون آشغالادیگه کی بودن؟آموس به فنیاس نگاه کرد،فنیاس شمشیرش را آرام غلاف کرد وبه طرف راه خروجی برگشت قیافه اش بدون هر احساسی بود: بهشون میگن جنگجویان روح

هگزس رفتن فنیاس را تماشا کردآن نبرد برای او لذت بخش و بدون هیچ آسیبی بود چانه اش راخاراند وخودش را به سین نزدیک کرد:ببینم تو میدونی این جنگجوهای روح کین؟

-نه

-با این طرز صحبت کردنت هیچکس ازت خوشش نمیاد!

٭٭٭

هیدن چشمانش را باز کرد لیانا بالای سرش ایستاده بود: خب...خب...خوشحالم که بالاخره به هوش اومدی.

هیدن بلند شد آن فضا برایش آشنا نبوداتاق سنگی بزرگی با سقف کوتاه وتعداد زیادی تخت خواب چوبی که کنار هم چیده شده بودند وپنجره های مربعی کوچک:ما کجاییم؟

ـبیمارستان قلعه.ودر ادامه اضافه کرد:الآن شش روزه که بیهوشی هیدن!

هیدن بلند شد احساس سرحال بودن میکرد شروع کرد لباس هایش راـکه پایین تخت بودندـعوض کردن:شیش روز؟!چه خبره؟!ببینم اونایی که حمله کردن کیا بودن؟لرد آزاد شد؟

ـنه آزاد نشد وقتی توبیهوش شدی یه نفر دیگه هم اومد کمکش و می ومانیا هم ناپدید شدن خنجر هم گم شد همه چیز بهم ریخت بعد از اون شب هم فنیاس بزرگ تصمیم گرفت به این قلعه نقل مکان کنیم همه ی جادوگرا،خون آشاماودورگه ها الآن توی قلعه مستقرن اینجا شده مثل یه شهر بزرگ!

هیدن دکمه ی آخر پیراهنش هم بست و از تخت بلند شد برای او هم تجربه ی جالبی بود که همه ی هم نوعانش یک جا باشندهمراه با لیانابه سمت در خروجی رفتند:می چرا ناپدید شده؟بیشتر بگو.

ـاونشب هگزس از می خواست که کارو تموم کنه ولی می اون کار رو نکردوخنجر رو پرت کرد ته دره اسکارلت هم بدجورزخمیش کرد باورت میشه هیدن اونا میخواستن واقعا مانیا رو بکشن!

 هیدن پیش خودش فکر کرد:حتما برای برگشتن لرد لازم بوده!ولی بجای به زبان آوردن آن واژه ها چیز دیگری گفت:خب الآن بقیه کجان؟راستی چرا من اینقدر حس میکنم سرحالم؟

ـنمیدونم از وقتی اومدیم اینجا هیچکدوم از اعضای انجمن روندیدم اونا گفتن همه ی عبور مرور ها به هر بخش بایدبا مجوز باشه ما الآن توی بخش شرقی هستیم اینجا خیلیییی بزرگه باورت میشه فنیاس فقط این همه جمعیت واین فضا رو توی دو سه روز سامان بندی کرد کارش عالیه سر حالیت هم مال اینه که هر روز بهت خون میدادن و با شیطنت اضافه کرد :اگه خیلی سر حالی چطوره با هم یکم مبارزه تمرین کنیم؟تو این روزا همه اینکارو میکنن.

هیدن که از پیشنهاد لیانا خوشش آمده بود گفت:اینجا سالن تمرینم داره؟پس الکی نبوده که مقر فرماندهی لرد بوده ازش خوشم میاد!چرا که نه مطمئنم شکست میخوری.

وچشمکی به لیانا زد بعضی از راهرو های قلعه کوچک بودند وبعضی بزرگ اما همه ی راهروها پنجره های کوچکی داشتند وهمه از سنگ ساخته شده بودند لیانا وهیدن در راه به خون آشام ها وجادوگرهای زیادی برخورد کردندکه از سراسر ایالت آنجا جمع شده بودند سالن تمرین بر خلاف بیمارستان در طبقات پایین قلعه بود سالن بزگ ووسیعی بود با چندین مانع چوبی ودر طرف ورودی آن کنار در چند ردیف صندلی به حالت استادیومی ساخته شده بود که از زمین تمرین توسط نرده هایی فلزی جدا شده بود سقف سالن تیرک های چوبی متعددی داشت وفضای آن خنک بود لیانا وهیدن وارد سالن شدند بر خلاف روز های دیگر سالن خالی بود هیدن با دیدن فضای آنجا داد کشید:عالیه! به پژواک صدایش گوش دادوخندید لیانا به سمت تیرکی که سلاح های مختلف را آنجا گذاشته بودند رفت چاقوی پرتابی را برداشت وبا دقت بررسی اش کرد:میدونی هیدن من هیچ وقت تمرین آکادمیک برای جنگیدن ندیدم همشون آموزشات خالم بوده بخاطر همینم داشتم فکر میکردم تو یادم بدی.

هیدن به روش های مبارزه ای که اسکارلت به او آموزش داده بود افتاد و این شعارکه زیبایی یک زن از سلاح اوکشنده تر است.:ما یاد گرفتیم اول دشمنمون رو خام خودمون کنیم فریبش بدیم وبعد بکشیمش ولی فکر نکنم اون اولیا به کارت بیان پس همون نبرد مسلحانه رو شروع میکنیم. نیشخندی زد وبه سمت سلاح ها رفت دستکش های آهنی عجیبی را پوشید دستهایش را مشت کرد وآن ها را با فشار باز کرد بر اثر آن تیغه های تیزی از نوک انگشتانش بیرون زد لیانا فکر کرد که آن ها درست مثل چنگال های گربه هستند هیدن گفت:این سلاحیه که من باهاش آموزش دیدم بیا ببینیم چقدر بلدی بجنگی.

و به وسط سالن رفت لیانا شانه ای بالاانداخت او با هیچ سلاحی آموزش ندیده بود ولی محض احتیاط چاقورا باخودش برد و جلوی هیدن ایستاد.

ـ برای تمرین اینجا اجازه دارین؟

هیدن ولیانا به طرف آموس برگشتند که این حرف رازده بوده و دست راستش باند پیچی شده بود ، کتش را روی شانه ی چپش انداخته بودو از در ورودی داخل شد هیدن بادیدن آن نیشخند بزرگی زد وبا طعنه شروع به صحبت کرد:آآآآآموس بزرگ اومدن!میبینم چلاق شدین آموس بزرگ ! وپقی زد زیر خنده آموس هم تیکه  انداختن هیدن را بی جواب نگذاشت:همه جا پخش شده نور چشمی اسکارلت با یه موج کوچولو شیش روز بیهوش روی تخت افتاده!

ـ فعلا من که سالمم تو دستت ازکار افتاده جنگجوی بزرگ!

ـمن با همین یه دستم هم میتونم تو رو شکست بدم!

ـ جدا؟!پس ثابت کن!

هیدن باسرعت زیادی خیز برداشت آموس هم با رفلکس سریعی کتش را پرت داد وبا چاقوی ساکسش چنگال هیدن را قفل کرد ،هیدن خنده ی موذیانه ای کرد و چنگال آزادش را برای ضربه زدن به آموس بالا برد اما نیروی پشت چاقوی ساکس زیاد شد و اورا به عقب پرتاب کرد هیدن سعی کرد با پاهایش تعادلش را حفظ کند ولی دسته ای از چاقوی ها ی تیز به سمتش پرتاب شدنددر آن لحظه  روی زمین سالن آموس برتری داشت پس هیدن روی نرده های فلزی پرید و با یک پرش فوق العاده بلند خودش را به تیرک ها چوبی سقف رساند مثل یک ژیمیناستیک کار حرفه ای با چرخش از تیرکی به تیرک دیگر میپرید و تیرک های پشت سرش یکی پس از دیگری با ضربات قدرتمند چاقو خورد میشدندلیانا از مغرور بودن آموس اصلا خوشش نیامده بود و در آن روز تصمیم گرفت با همراهی هیدن از آن غرور بکاهد تله کینزی یکی از مهارت های لیانا بود پس نیاز نبود درگیر جنگ تن به تن بشود با دستش به یکی از آن مانع های چوبی بزرگ اشاره کرد مانع به نرمی در هوا شناور شد ولیانا با حرکت ناگهانی دستش آن را به سمت آموس پرتاب کرد آموس در مقابل دستش را سپر کرد و لحظه ای بعد میز چندتکه شده وشکست. لیانا فرصتی برای تعجب پیدا نکرد چون بلافاصله چاقوی ساکسی به سمتش پرواز کرد لیانا روی پاشنه پا چرخید وچاقو با سرعت سوت کشان از کنار سرش رد شد در جواب آن چاقوی پرتابی را به سمت آموس پرتاب کرد آموس به راحتی ضربه را سد کرد وآماده ی حمله ی جدیدی شد

ـ یکم دیگه به این تمریناتون ادامه بدین کل سالونو خراب میکنید.

هیدن کنارلیانا فرود آمد وهرسه به سمت گوینده برگشتند پسر قد بلندی بود باموهای  کاهی رنگ که همه را یک طرف ریخته بود اسمش" کای "بوددوست صمیمی آموس که مسئول اطلاعات شده بود.کای از روی نرده های فلزی پرید ووارد محوطه شد :اینجا سالن تمرین تازه کاراست نه شما.

ورو به لیاناموذیانه گفت:شما رو میشناسم خانم محترم؟! هیدن به کای غرید:فکرشم نکن.به لیانا کاری نداشته باش!

کای شانه ای بالا انداخت دلش نمیخواست با هیدن درگیر شود:اطلاعات شمشیرزن رو بالاخره گیر آوردیم به همه ی اعضای انجمن دادیم حالا اومدم نشون تو بدم آموس و کتش را برداشت وبه سمتش گرفت آموس دوباره کت روی شانه اش انداخت:لیانا وهیدن قابل اعتمادن همین جا نشون بده.

کای به سمت یکی از مانع ها رفت ومانع کوچکتری را بعنوان صندلی زیر پایش گذاشت دستگاه الکتریکی کوچکی را روی مانعی که بعنوان میز استفاده میکرد گذاشت، چیپ مربعی شکلی را داخل یکی از ورودی هایش کرد و دستگاه را روشن کرد تصویر هولوگرامی مانند صفحه ی نمایش جلوی آن ها به نمایش درآمدلیانا وهیدن به کای نزدیک شدند وآموس به مانعی تکیه داد وبا دقت به تصویر خیره شد،تصویر کارت دولتی پسری با موهای قهوه ای نسکافه ای وچشمانی آبی بود کای شروع به صحبت کرد:با بازسازی اسکارلت تونستیم پیداش کنیم اسمش هانِستِس هست بیست ویک سالشه توی مدرسه ی نظامی درس خونده پدرومادر وخواهر کوچکترش توی شهرماسِم زندگی میکنن از نظر هوشی بچه ی تیزی  هست و توی چندین مسابقه ی بین المللی مقام داره ولی بیست ونه می سال قبل با دانشکدش تصفیه میکنه و از اون روز دیگه خبر خاصی ازش نمیشه ودور از خانوادش زندگی میکنه ولی هر کاری کردیم نتونستیم محل فعلی اقامتش رو پیدا کنیم انگار هم زمان چند جا داره زندگی میکنه خیلی عجیبه!

لیانا به چشم های پسر نگاه کرد خیلی آرام وعمیق بودند حتی در تصویر هولوگرام.هیدن پوزخندی زد:یعنی این پسره،هانستس همه ی کارارو بهم ریخت وآموس رو چلاق کرد؟

انتظار داشت آمپر آموس بالابرود و یک دعوای شیرین دیگر برپا شود اما برخلاف انتظارش آموس همانطور که به تصویر واطلاعاتش نگاه میکرد آرام گفت:نه ، خودش و اون کسی که تبر میزد. اون من رو زخمی کرد نه این پسر...تا حالا ندیده بودم آدمی اینطور بجنگه.

کای هم که آشکارا تحت تاثیر قرار گرقته بود گفت:شنیدم شمشیراش مثل گلوله سریع ودقیق بودن میگن اون یکی تبرزین جنگی روطوری تکون میداده که انگار کاه بوده.

آموس فردی نبود که دشمنش را بزرگ یا قوی نشان دهد ولی همه ی آن ها آنقدر واضح و حتی بزرگ تر بودند که گفت:هرکی گفته کاملا درست گفته.

ودوباره به تصویر خیره شد.


ضمیمه:

فنیاس

هانستس

شمشیرهای هانستس

موضوعات: سرگرمی ،
[ یکشنبه 2 اسفند 1394 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30