تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی-فصل اول:خنجر شکسته
سرزمین انیمیشن

ما نیز می توانیم زندگانی خود را به شكل یكی از این افسانه ها در آوریم، به شرط اینكه شهامت داشته باشیم

لبه ی تاریکی-فصل اول:خنجر شکسته

یکشنبه 18 بهمن 1394

نوع مطلب :سرگرمی، 



با تشکرازنظراتتون برای خوندن اداه داستان برین ادامه مطلب.


مانیاباتمام سرعتی که درتوانش بود درون بیشه زار میدویدگه گاهی شاخه درختی بابدنش محکم برخورد میکرد بدون توجه به درد آن ها می دوید باید تا جایی که میتوانست دور میشداز زیر دوشاخه درخت که بهم گره خورده بودند رد شداز روی یک تنه درخت بالا رفت ،وقتی پایین پرید چیزی زیر پایش به طور ناجوری صداداد ولی وقت نداشت تا بایستدوآن را بررسی کند،هنوز یک متر از آنجا رد نشده بودکه یک سری اتفاقات بطور متوالی ودر یک چشم بهم زدن افتاد؛زیر پایش خالی شدودرون چاه عمیقی سقوط کرد هنوز جیغ کشیدنش تمام نشده بود که از شاخه های گره خورده بالای سرش شیئی آزاد شدوبه سمت پیکر مانیا با سرعت زیادی حرکت کرد اما در نیمه ی راه شئ خاکستری دیگری به آن برخورد کرد،آنها بافاصله چندسانتی متری کنار شانه ی مانیا سقوط کردند مانیاکه بدنش از آن سقوط وحشتناک تیر میکشید وهنوز قلبش بطور سرسام آوری تند میزد به زحمت سرش را بلند کرد وچشمانش از دیدن چیزی که کنارش بود گردشد یک نیزه با نوک آهنی بزرگی به اندازه کف دست یک مرد بالغ و فهمید چیزی که باعث منحرف شدن آن الت قتاله شده چاقوی ساکس سنگینی بود که در دسته ی چوبی اش فرو رفته بودمانیابرای جستجوی نجات دهنده اش به لبه چاه نگاه کرد وخیلی متاسف شد که آموس را آنجا دیدآموس که چاقوی ساکس دیگری را در دستش تاب میدادلبه چاه نشست وبا تحکم گفت:دیگه فکر فراربه سرت نزنه،چون ما اینجاآدم شکارمیکنیم.
         
                                                                        ***
 
  می در جاده ی نیمه کوهستانی باخونسردی راه میرفت آفتاب نشسته بودوبادسرد شبانگاهی شروع به وزیدن کرده بود،با اطمینان میشدگفت که آن جاده ی دور افتاده از شهرجای مناسبی برای یک دخترشانزده ساله نبودولی می دلیل خوبی برای آن کار داشت آن روز بعداز آخرین کلاس نامه ای به دستش رسیده بود با مهر هگزاگرامی قرمز رنگ که نشاندهنده ی آن بود خود شخص هگزس-رئیس جادوگران-برای اونامه نوشته  این اتفاق برای جادوگران تحت تعلیمی مثل او نادر بود ولی شکی نبودکه می با توجه به سنش در رده بالایی قرارداشت درآن نامه نوشته شده بود که می بعداز غروب آفتاب به محل اجماع انجمن "جی.وی "برود زیرا آن ها خواستارملاقات با می وچندنفر دیگر برای انجام ماموریت مهمی بودند می هم بلافاصله بعد از مدرسه چاقوی  شکاری اش را برداشته بودوبه سمت محل حرکت کرده بود _دلیل برداشتن آن چاقوهگزس بود ،می هیچ وقت هگزس را ندیده بود ولی ازمربیانش زیادشنیده بودکه آن پسرفردی بینهایت موذی است وبرخلاف مربیانش که نسبت به هگزس فریفتگی زیادی داشتنداز افراد موذی اصلاخوشش نمی آمد._
 پس از پیاده روی نسبتا طولانی در جاده ی سنگلاخی به محل مورد نظررسید رو به رویش ،در کنار جاده وبین کاج های بلند تپه ی سنگی نسبتا بزرگی بود، شکاف باریکی اندازه یک نفرپشت یکی ازتخته سنگ های آنجاپنهان شده بودکه از جاده اصلا قابل رویت نبود می وارد شکاف شد آنجا راه ورودی به محل مخفی انجمن بودهم غیرقابل تشخیص بودهم از حملات ناگهانی جلوگیری میکرد می همانطور که در نامه توصیف شده بود بعد از حدودسیصد متر پیاده روی در آن غار به دیوار سنگی برخورد جلورفت و کارت شناسایی که در نامه بود را وارد شکاف کوچک درون دیوار کرد دستگاهی کارت را به داخل کشید وکمی بعدچراغ قرمز چشمک زنی روشن شد ،دیوارازوسط به یک سمت حرکت کرد پشت دیواردر راهرویی بود که مشعل روشن بود بوی چوب سوخته بینی می را آزار داد،دو مردقوی هیکل با ماسک های قرمز رنگ در ورودی راهرو ایستاده بودندیکی از مرد ها به می اشاره کردکه وارد غارشود،می وارد راهرو شد ودربه آرامی پشت سرش بست دو مرد در دو طرف می شروع به قدم زدن کردند،راهرو گرم بودسقف کوتاهی داشت وزمینش صاف وهموار بود  صدای کفش های دختر در آن منعکس میشد،می فهمید که دو مرد هم مانند او علاقه ای به حرف زدن ندارند وازاین اتفاق خوشحال شد.
  جلوی در چوبی ضدگلوله ای متوقف شدند،در همرنگ دیوار وکف راهرو بود یکی از مرد ها در راباز کرد ومی بدون هیچ دعوتی داخل سالن شد جایی که سالن نامیده میشدحفره ی بزرگی داخل غار سنگی بود با سقف بلندوکف سنگی ،میز سنگی با پنج صندلی سنگی وسط آن قرارداشت ودر سرتاسرآن مشعل های بزرگی روشن بود  دردوطرف سالن دوشومینه ی بزرگ تعبیه شده بود که هوای آنجا را بطور عذاب آوری گرم میکردند ، صدای دختری که تقریبا فریادمیزد می را ا تماشای آن مکان باز داشت به طرف صدا برگشت دو دختر در کنار سالن روی صندلی های چوبی نشسته بودند ویکی آن ها که موی مشکی بلندوچشمان آبی رنگی به رنگ یخ داشت با بی نزاکتی تمام دستش را بالا برده بود ودر هوابرای او تکان میداد:هی سلام!بیــــا اینجـــــا!
می شانه ای بالا انداخت وبه سمت دو دختر حرکت کرد وقتی جلو رفت متعجب شد که دختر دیگر لیاناهم کلاسی او بوددختر ها بلند شدندوکسی که برای او دست تکان داده بوددستش را بزور گرفت وشروع کرد به تکان دادن کرد وبا نیشخندی گفت:اسم من هیدن هست اینم لیانا،از دیدنت خوشحالم می میساکی.
می با زور دستش را ازدست هیدن بیرون کشید:منم همینطور هیدن.
وروبه لیاناکردوباهم دست داد:از دیدنت اینجا متعجب شدم.
لیاناهم در جواب لبخند زد :منم همینطور.
 لیانا آن روز بعداز کلاس کلی از خوشحالی جیغ کشیده بودوقتی فهمیده بودکه ومپایرها وجادوگر ها منقرض نشده اندوحالا متحدشده اند،بنابراین لیانا دیگر طردشده محسوب نمیشد،آن روز تخت لیانا بخاطرتحمل پرش هایش تقریبا نابودشده بود.
هیدن با تعجب نگاه دودخترمیکرد:شما همدیگررو میشناسین؟!
 در سالن باخشونت باز شددختر ها نا خوآگاه از جا پریدند وبه سمت در برگشتند،اعضای انجمن"جادوگر-ومپایر"یکی یکی وارد شدندنفر اول فِنیاس بودجانشین شاه ومپایرها که از صدوسی سال پیش تا حالااوبرومپایرهاحکومت میکردو دومین ومپایرقدرتمندبه حساب می آمدموهای سفید بلندش را پشت سرش بسته بودچشمانش قرمز رنگ بودلباس اشرافی پوشیده بودوریپرافسانه اش کنار کمرش آویزان بود،نفر بعدی اسکارلت ومپایرمونث زیبایی بود که بین تمام مردهای ومپایربخاطر زیبایی کشنده اش مشهوربود_بغیر از فنیاس _مووپیراهنس مانندچشمانش قرمز بودند،آن زن آموزگارهیدن بود وعقیده داشت که زیبایی یک زن بیشتر از اسلحه اش میتواندکشنده باشدبخاطر همین زیباترین دختر های ومپایررا انتخاب میکردوبه آن هاتعلیم میدادو البته هیدن یکی از نور چشمی هایش بود.
 نفرسوم هگزس بودکه با خنده ی موذیانه همیشگی اش وارد شد وبعد از آن سین دست راست هگزس سین زن خشک و کم حرفی بود لباس هایش چرم تنگ مشکی رنگی بودموهای کوتاه سیاهی داشت کاملا معمولی بنظر می آمدبدون در نظر گرفتن چشمهایش،چشم های آن زن بطرز وحشتناکی سفید بودخالی از مردمک وخالی از احساس 
 در آخر آموس که جوانترین وبی تجربه ترین عضو آن انجمن بود وارد شد،می متوجه شد که باوارد شدن آموس هیدن نیشخندپهنی زد وظاهرا آموس از نگاه کردن به هیدن خودداری میکرددرحقیقت هیدن هیچ وقت نتوانسته بودآموس رابعنوان یک خون آشام بالارتبه قبول کندچون آموس هم سن خوداو بودوبااوبزرگ شده بود،اماقدرتمندبودوحقیقتا تشنه به خون.
 پنج عضو دورمیز سنگی نشستند،به فنیاس به دختر هااشاره کردکه نزدیک تر بروند هیدن،می ولیانا به میز نزدیک شدندفنیاس بدون هیچ مقدمه شروع به حرف زدن کردصدایش مانند خودش قوی بود:ماامروز براتون نامه ای ارسال کردیم که به اینجابیاین بخاطراینکه ازتون درخواستی داریم.
همونطور که میدونیدحدودصدوسی سال پیش لرد بزرگ ما لرد الکساندر-با شنیدن این نام سه دختر احساس کردند بدنشان لرزید-دراثر اختلافات بین جادوگر ها وومپایر هادر مقبره-نامی که ومپایرهابه زندان میدادند-زندانی شده وبعد از اون حکومت مقتدرانه ما جادوگر ها وومپایرهانابودشد وانسان ها دوباره قدرت رو در دست گرفتن حالاما دوباره متحدشدیم میخوایم لرد روآزاد کنیم واز انسان ها انتقام بگیریم؛آموس دختری رو که نیاز داشتیم دستگیرکرده وهگزس هم ...
 سخنش را ناتمام گذاشت و به سمت هگزس برگشت انتظار داشت هگزس ادامه دهد همه ی نگاه ها به هگزس دوخته شده بوداما هگزس روی صندلیش افتاده بود ،به سقف خیره شده بودودستش رادرهواتکان میداد انگار که داشت ارکستری خیالی را رهبری میکرد.آموس که سمت چپش نشسته بود آهی کشید،اسکارلت خنده ی زیرزیرکی کردوفنیاس با همان نگاه بی احساسش به او خیره شده بود،بالاخره سین که سمت راستش نشسته بودبا پاضربه محکمی به پایه ی صندلیش زد،هگزس از جاپریدمتوجه نگاه فنیاس شد خودش را جمع کرد وراست نشست:اوه بله ...بله...اونو بدست آوردم اون اینجاست.دستش را زیر پالتو اش بردخنجری را از غلاف بیرون کشید وبا نیشخندی از روی رضایت خنجرراروبه جمعیت گرفت خنجر تیغه ی نقره ای رنگی داشت که کنارش شکسته بودوبنظر می آمد برای ساختنش دقت وظرافت زیادی بکار رفته همه با اشتیاق نگاه خنجر میکردند-بجز سه دختر که چیزی جالبی در آن خنجرنمیدیدند-فنیاس از روی رضایت سری تکان داد ، خنجر به جای امن قبلی اش برگشت.
  فنیاس دوباره رو به دختر هاکرد:حالا مااز شماسه نفر میخوایم که تا زمان مناسب مراقب اون دخترباشید.
هیدن ،می ولیانا ساکت ایستاده بودند در چندلحظه اطلاعات زیادی دریافت کرده بودندوبرای تجزیه وباور آن اطلاعات به زمان نیاز داشتند وقفه پیش آمده طولانی تر از حدمعمول شد پس اسکارلت با لحن عشوه گرانه اش درخواست فنیاس را دوباره تکرار کرد:
خب دخترا قبول میکنید یا نه؟

لیانا،هیدن،می قبول میکنید؟
توی نظر خصوصی بگید.
ببخشید اگه این قسمت زیاد خوب نبود.

ضمیمه:
ریپر:شمشیر دو دمه
ساکس:چاقوی سنگین وکلفتی



دیلیا
جمعه 30 بهمن 1394 05:38 ب.ظ
خبر جدید بدو بیا وبممممم
پاسخ Ame team A : آمدم.
しѺ√乇 = ๏̯̃๏ 刀ムんノÐ ๏̯̃๏
یکشنبه 25 بهمن 1394 03:34 ب.ظ
کو پ قسمت بعد؟؟من خون می خوام
پاسخ Ame team A : loading...
rikate ki Ari ku
یکشنبه 25 بهمن 1394 02:52 ب.ظ
حالا چون شمایی این دفعه می گذرم
پاسخ Ame team A : متشکرم
rikate ki Ari ku
یکشنبه 25 بهمن 1394 02:36 ب.ظ
خب باشه. ببخشید ی جوری تحرف زدم
پاسخ Ame team A : خواهش
لطفا وبودیگه پلمپ نکنید
rikate ki Ari ku
یکشنبه 25 بهمن 1394 01:31 ب.ظ
امروز ۱۳۹۴/۱۱/۲۵ روز تظاهرات دسته جمعی ما وبلاگ دوستان به دلیل نبود قسمت بعدی رمان «خنجر شکسته»
.
.
.
من با ناراحتی وافسوس فراوان اعلام می دارم که تا اطلاع ثانوی این وب پلمپ می شود
.
.
.
پاسخ Ame team A : وااااا
بذار میگم پلیس ضد شورش بیاد
نوشتمش اما باید یبار دیگه بخونمش غلطتاشو اصلاح کنم میذارمش امروز.
البته الان لپ تاپم هم دستم نیست باید به دستم برسه که بذارمش دعا کن امروز بدنش بهم نه فردا
سنا هستم 13 ساله
یکشنبه 25 بهمن 1394 10:33 ق.ظ
آپممممم
پاسخ Ame team A : اومدم
rikate ki Ari ku
شنبه 24 بهمن 1394 09:45 ب.ظ
الان که فکر می کنم می بینم منم جمعه آزمون دارم
پاسخ Ame team A :
rikate ki Ari ku
شنبه 24 بهمن 1394 09:43 ب.ظ
خب باشه
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 09:41 ب.ظ
آخه بخاطر اینکه موذیه میخوایم ببینیم چی تو فکرشه
باشه خدانگهدار آجی
پاسخ Ame team A : از اون لحاظ!
rikate ki Ari ku
شنبه 24 بهمن 1394 09:37 ب.ظ
آفرین به شما دوتا
ولی من که کاری ندارم
راستی می خوای بدی بقیه ی رمان رومن بنویسم؟
پاسخ Ame team A : آره بنویس دستت دردنکنه
من برم کاری داشتین به صندوق پیامم پیام بدین
سایانورا
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 09:32 ب.ظ
البته من بیکار نیستم ها ... فردا دوتا امتحان دارم و الان اینجام
پاسخ Ame team A : منم جمعه آزمون دارم وهیچی نخوندم
rikate ki Ari ku
شنبه 24 بهمن 1394 09:30 ب.ظ
منم مثل شما بی کارم
پاسخ Ame team A : من که بیکارنیستم الان وسط ماموریتم دارم عربی هم میخونم
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 09:30 ب.ظ
تا فردا تمومه یعنی ؟
من دلم واسه هگزس تنگ شده آخه
پاسخ Ame team A : :/نه هگزسم نمیارم توش یعنی چی پسره ی موذی این همه طرفدار داره.:/
rikate ki Ari ku
شنبه 24 بهمن 1394 09:25 ب.ظ
من آنلاینم
تو آنلاینی
او آنلاین است
ما آنلاینیم
پاسخ Ame team A : من آنلاین نیستم شما صدای بوق را میشنوید سپس پیام بگذارید
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 09:24 ب.ظ
بله بله . خوب چقدرشو نوشتی ؟
پاسخ Ame team A : هفتادوپنج درصد
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 09:17 ب.ظ
گوشی ؟ !
پاسخ Ame team A : آره توموبایل تایپ میکنم بعد کپی میکنم اینجا
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 09:12 ب.ظ
آره اومد مرسی .
نصف رمانت تو وب نوشتی یا هنوز توی دفتره ؟
پاسخ Ame team A : تو گوشیه
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 09:05 ب.ظ
اینجام ... ببخشید رفتم یهو
پاسخ Ame team A : خواهش میکنم پیامم اومد؟
✿faezeh✿
شنبه 24 بهمن 1394 08:01 ب.ظ
خب زودتر بنال

یا جادو گره یا...

حالا به احترام گفته شما صبر میکنیم ببینیم

رمان چیزی میگه

این رمان کوفتی رو نمیزاری؟ -_-

~_~
پاسخ Ame team A : با رمان من با احترام برخورد کن
بزودی میذارم.
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 07:18 ب.ظ
انشاءالله که زود خوب شی
بلاخره میخوای قسمت بعدو بنویسی ؟
پاسخ Ame team A : ان شا الله
آره نصفشو نوشتم نصف دیگش مونده
rikate
شنبه 24 بهمن 1394 07:07 ب.ظ
خووووووب من خشنم
آیا تو فکر می کنی من خشنم؟
آیا تو فکر می کنی می توان جفت پا پرید تو تهالت عزیز دلم؟
پاسخ Ame team A : ظاهرا که خشنی
باشه من رفتم سراغ رمان بای
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 07:07 ب.ظ
نمیدونم والا
آخرین پست که رمانه بیشتر طرفدار داره
♥PRINCESS★OF★DARK★SHADOWS♥MEI★MISAKI♥
شنبه 24 بهمن 1394 07:05 ب.ظ
سایونارا.
پاسخ Ame team A : سایانورا
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 07:04 ب.ظ
نمیدونم والا
آخرین پست که رمانه بیشتر طرفدار داره
پاسخ Ame team A : میگن معمولا پست ثابت نظرش بیشتراز بقیست در مورد مال من صدق نمیکنه
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 07:03 ب.ظ
چه بهتر که دیگه درد نمیکنه بازم گفت بری تا معاینت کنه ؟
پاسخ Ame team A : نوبت پر کردن برام زد.
♥PRINCESS★OF★DARK★SHADOWS♥MEI★MISAKI♥
شنبه 24 بهمن 1394 07:03 ب.ظ
خب گفتم اگه دوسش نداری تهالتو من میتونم یه لطفی کنم از پهنا به صورت جفت پا بیام تو تهالت عزیز دل^^

بله بله...البته که نیازی به درگیری فیزیکی نیست.../:
میزاری یا نه گلم؟
پاسخ Ame team A : پاتون دردنگیره؟
طولانی تمومش کنم میذارم
ღ♪ℓ¡αŋα♪ღ
شنبه 24 بهمن 1394 06:58 ب.ظ
دکترت از سفر برگشت ؟ رفتی پیشش ؟
پاسخ Ame team A : آره حسابی هم افتادم تو کار دندون پزشکی!
جالبه بعد از معاینه دکتر دیگه دندونم درد نمیکنه
راستی نظرات پست ثابتم خرابه؟چرا همه اینجا نظر میدن؟
♥PRINCESS★OF★DARK★SHADOWS♥MEI★MISAKI♥
شنبه 24 بهمن 1394 06:51 ب.ظ
هوم
ببینم عزیزم تهالتو دوست داری؟^^
پاسخ Ame team A : اگه نیاز داری بدم بهت
چراشما دوتااینقدر خشنید؟ نیاز به درگیری فیزیکی نیست
rikate
شنبه 24 بهمن 1394 06:51 ب.ظ
چه حیف من رمان موخوامممممممممممم
پاسخ Ame team A :
rikate
شنبه 24 بهمن 1394 06:48 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخ
منم موافقم بشین داستانو بنویس
فردا یکشنبه است. رادیو ریکاته خخ
پاسخ Ame team A : به جواب نظر پایینی ارجاعت میدم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
    کدوم پسر لبه تاریکی رو دوست داشتین؟(امکان انتخاب چند گزینه هست)








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی Anime
Anime
Anime
.post .text img { max-width: 450px;max-height: 600px }
I'm Aeris Gainsborough!



Job: Flower Seller
Age: 22
Weapon: Rod
Birthplace: Midgar
Description: Young, beautiful, and somewhat mysterious, Aeris meets Cloud while selling flowers on the streets of Midgar. She decides to join him soon after. Her unusual abilities enable her to use magic, but she seems more interested in the deepening love triangle between herself, Cloud and Tifa.

Which Final Fantasy 7 character are you?

Take Other Caffeine Nebula Quizzes

I am Aeris Gainsborough. Find out which Final Fantasy VII character YOU are by clicking on the picture!
Quiz by d`Jeu
Up Page
Anime land
Image by Cool Text: Free Logos and Buttons - Create An Image Just Like This ............................................

*~☻☺اوینـ شکلکـ☺☻~*


دانلود آهنگ
.