لبه ی تاریک_فصل سوم:آشوبگران

خب دوستان اینم از قسمت بعدلطفا حتما نظراتتون رو بگید برام مهمه چقدر دلم براش تنگ شده بود ولی چون با گوشی میذارم نمیتونم ویرایش کنم با عرض پوزش


والیان با زحمت آب دهانش را قورت داد:"هگز...هگزس...اون زنده است."موهای طلایی کیتل حالت چشم هایش را مخفی کرده بود فقط زیر لب گفت:"خانم سوگیهارا با والیان از ساختمون فاصله بگیرید و برید داخل درختا."سپس سلاحش را محکم گرفت وداخل ساختمان دوید.والیان خواست برگردد و داد بکشد که کیتل اورا هم با خودش ببرد اما فایده ای نداشت از زور خستگی حتی نمیتوانیت صاف بایستد تا بازوی ریکا دور بازویش گره خورد،نیشخند گرمی به لب داشت:"صاف وایسا بریم."والیان با کمک ریکا صاف ایستاد و نفس نفس زنان راه افتاد:"باید...برگردم وکمک کنم."ریکا والیان را با سرعت بیشتری دنبال خودش کشید:"تمام ساختمون رو بمب گذاری کردیم تا چند دقیقه دیگه منفجر میشه باید ازش فاصله بگیریم اما راستشو بخوای فکر میکنم کیتل بیشتر بخاطر من گفت که عقب نشینی کنیم نمیخواد که من گیر بیافتم...وای چقدر حرف میزنم."ریکا خندید،روحیه ی شادش برای والیان تعجب برانگیز بود،حالا تقریبا با والیان میدویدند،از ساختمان خیلی فاصله گرفته بودند که خط پر درخت جنگل رو به رویشان نمایان شد ریکا به والیان اطلاعات داد:"سمت چپمون یه دره است،با استفاده از پوشش اون بدون اینکه کسی ببینمون خودمون رو رسوندیم به ساختمان."
فقط چند متر به خط جنگلی مانده بود که کسی با سرعت زیادی به آن ها حمله کرد،قبل از اینکه دو دختر بتوانند واکنش سریعی نشان بدهند روی زمین پرت شدند،به سختی بلند شدند،لباس هایشان خاکی شده بود،وقتی بلند شدند بنجامین آن جا ایستاده بود:"فلورا دوستتون لو داد قرار شبیه خون بزنید،قرار بود من وشینیا و ایبک جلوی فرار کردنتون رو بگیریم،اما ایبک حالش بده،شینیا هم معلوم نیست کجاست،پس ببخشید که حمله ام به اندازه کافی قوی نبود!،ریکا متاسفم دفعه قبل بدون حرف رفتم" دل والیان ریخت،اینکه فلورا حمله را لو داده بود یعنی ممکن برادرش برای همیشه داخل آن ساختمان بماند،خنده عصبی ریکا نشان میداد او هم مثل خودش نگران است اما چیزی بروز نمیدهد:"امیدوار بودم دیگه صدات رو نشنوم بنجامین."بنجامین ابرویی بالا انداخت:"مهم نیست،میخواید بجنگید یا بدون زحمت تسلیم میشید؟"ریکا به دندان های روی هم فشرده واخم های در هم فرورفته والیان نگاهی انداخت لبخند کمرنگ اما دلگرم کننده ای زد و با دستش والیان را عقب راند:"میدونی بنجامین مشکلت اینه چیزی رو میدزدی که بلد نیستی باهاش کار کنی بنابراین..."ریکا گردنبند را تکانی داد شمشیر پهن جگری رنگی در دستش پدیدار شد ریکا گارد نیمه بازی گرفت:"من بهت یاد میدم چطور با این گردنبند کار کنی...بعلاوه میخوام تربیتت کنم که دزدی کار بدیه."بنجامین پوزخندی زد:"بذار ببینیم اصلا بلدی شمشیری دست بگیری یا نه."حمله سنگینی با ساق پای آهن پوشش به ریکا کرد شمشیر ریکا حمله اش را قفل کرد،ریکا در چرخش سریعی شمشیر را آزاد کرد و با تراست مستقیمی به گارد بنجامین حمله کرد،با اینکه گارد بنجامین بسته بود اما موج قوی انرژی شمشیر او را پرت کرد،بنجامین به سختی بلند شد امکان نداشت ریکا شکست بخورد، اما فقط وقتی که ریکا به اندازه او تجربه کسب کرده باشد،ریکا چنین تجربه ای نداشت و بنجامین این را از روی گاردش میفهمید ،والیان به درختی تکیه داده بود و نبرد روبه رویش را تماشا میکرد نفس عمیق میکشید و اکسیژن جنگل را درون ریه هایش فرو میکرد برای او هم کاملا مشخص بود که وضعیت گارد وحمله ریکا مشکل داشت باید زودتر توانش را باز میافت وگرنه ممکن بود بنجامین به ریکا صدمه بزند،بنجامین با حمله های متوالی کم کم نقطه ضعف ریکا را پیدا میکرد،بعد از چند حمله نفس گیر بالاخره نقطه ضعف دختر را پیدا کرد،در حمله بعد از جلوی مسیربرشی شمشیر ریکا جای خالی داد حرکت آکروباتیکی روی زمین زد و با ضربه مچ پا شمشیر ریکا را از گاردش کاملا دور کرد،با پای دیگرش ضربه محکمی به سمت شکم دختر زد اما داس بلندی ضربه اش را قفل کرد،بدون اینکه ببیند والیان خودش را پشت سر ریکا رسانده بود بنجامین سریع عقب کشید،والیان چرخی به داسش داد و در حیرت دوست جدیدش ریکا، جلوی او ایستاد:"مثل اینکه یادت رفته بود اول هم باید با دو نفرمیجنگیدی!" چشمان والیان برخلاف بدنش که در شرف غش کردن بود مصمم و جدی بودند،بنجامین لحظه ای تردید کرد،صدای عجیبی داخل جنگل میپیچید از سمت مخالف آن ها بود،مقر آشوبگران،بنظر بنجامین صداها مثل صدای هلیکوپتر بودند اما هلیکوپتر اینجا چکار میکرد؟همین سوال در ذهن والیان وریکا هم بود،ریکا به آسمان چشم دوخته بود اما والیان از حریف حواس پرتش چشم برنمیداشت،بنجامین آخر تصمیمش را گرفت،نعره ای زد وبه سمت والیان حمله کرد،والیان که از قبل این حرکتش را پیشبینی کرده بود داسش را سریع چرخاند و با تمام انرژی ای که داشت به حمله بنجامین پاسخ داد،زمانی که پای بنجامین با داس برخورد کرد صدای انفجار مهیبی در جنگل پیچید،والیان چرخ دیگری به داسش داد و با انرژی که جمع کرده بود بنجامین را پرت کرد،بنجامین با آه دردناکی روی زمین سقوط کرد،ضربه والیان در حدی بود که بنجامین را تا دقایقی همانجا روی زمین بگذارد،والیان وریکا با نگرانی به سمتی که محل انفجار بود نگاه کردند اگر مقر آشوبگران منفجر شده پس چرا کسی تا حالا برنگشته بود؟قبل از اینکه کاملا امیدشان را از دست بدهند هیکل چند نفر از دور پیدا شد ،وقتی نزدیک شدند والیان میتوانست آن ها را بخوبی ببیند،برادرش هانستس،پیتر،هیرو،کیتل و مانیا، پشت سرشان آمیا با کمان در دستش میدوید وقتی به آن ها رسیدند از نفس افتاده بودند ریکا با عجله پرسید:"بقیه کجا هستن؟"هانستس نفس عمیقی کشید:"باید بریم اینجا خطرناکه بعدا براتون میگم."دوباره صدای هلیکوپتر ها در جنگل یپیچید،بنجامین به زحمت خودش را بلند کرد:"شما هیچ جایی نمیرید."والیان اخمی کرد و قدمی به سمتش برداشت اما آمیا سدش شد:"قیا

فه اش مثل همیشه آرام و مهربان بود با این تفاوت که از بقیه سرحال تر بنظر میرسید:"شما برید من نمیذارم کسی دنبالمون بیاد. " کیتل اعتراض کرد :"اما این کار خطرناکه آمیا."
آمیا لبخندی زد:"استتار من از همتون بهتره." همه آن ها این لحن ولبخند را میشناختند آمیا تصمیمش را گرفته بود و کسی نمیتوانست آن را تغییر دهد،پیتر بلند اعلام کرد:"وقت نداریم باید بریم." هفت نفر با خداحافظی بدون صدایی از آمیا جدا شدند وداخل درختان دویدند؛بنجامین انگار که آمیا را ندیده باشد فریاد زد:"هی کجا میرید؟" و دنبالشان دوید،آمیا روی پاشنه پا چرخید و ساق پایش را مانع حرکت بنجامین کرد،بخاطر سرعت بالا بنجامین نتوانست عکس العملی نشان بدهد فقط دادی کشید شکمش را گرفت و عقب عقب برگشت،آمیا مثل یک سد محکم جلوی راهش ایستاده بود:"نمیذارم جلوتر بری پسر."  بنجامین حریف جدیدش را برانداز کرد،تونیک سبز گشاد و بلند  تا سر زانوانش با شلواری پررنگ تر و تنگ تر،چکمه های تیره نرمی به پا داشت که تا زیر زانوانش میرسید،شال سبزی سرش بود بدون اینکه موهایش معلوم باشد،کمان بلند وزیبایی را در دست چپش گرفته بود شنلی با طرح های بهم ریخته به تن داشت که ارتفاعش تا زیر زانوانش بود وقتی تکان میخورد انگار طرح شنل با زمینه درختان در هم می آمیخت و قسمت هایی از بدن دختر با طبیعت یکی میشد، بنجامین قبلا هم ازهگزس شنیده بود که یکی از دختر های جنگجویان روح توانایی استتار بالایی دارد،حالا آن دختر رو به رویش ایستاده بود و بنظر حریف سر سختی میرسید. آمیا آرام شروع به صحبت کرد:"اگر تسلیم بشی کاری باهات ندارم." بنجامین زیر لب گفت "عمرا" و به آمیا حمله کرد،دختر از حمله اول جاخالی داد و حمله دوم را با کمانش سد کرد،بیش ازحمله، دفاع میکرد تا جایی که اعصاب بنجامین خورد شد و تصمیم گرفت دختر را ازگارد دفاعی بیرون بکشد ،صدای هلیکوپتر بیشتر ونزدیک ترشده بود،بنجامین حمله حساب شده ای کرد،طوری که آمیا دیگر نتواند دفاع کند،آمیا خودش را از جلوی لگد بنجامین روی زمین اندخت و غلط زد،بنجامین همین را میخواست پای راستش را بلند کرد تا با تمام قدرت به سر دختر لگد بزند اما لگدش به کمان بلند آمیا برخورد کرد ،این دفاع با دفعات قبل فرق داشت ،آمیا زه کمان را کشیده بود، بنجامین تیزی نوک تیر را زیر گلویش احساس کرد و عقب کشید درست قبل از اینکه تیر آمیا رها شود. در گوش و بین موهایش حرارت و تیزی را احساس کرد،سپس مایعی موهایش را خیس کرد ،بنجامین دستش را بین موهایش برد،رد تیر خون می آمد بنجامین مطمئن بود که آمیا زودتر هم میتوانست تیر را رها کند اما اینکار را نکرده بود ،مشت سنگینی به صورت بنجامین خورد و پسر تلو تلو خوران عقب رفت،آمیا بار دیگر زه کمانش را کشید وبنجامین با زحمت به کناری پرید،حالا آمیا داشت او را در مسیر مشخصی عقب میراند،بنجامین نمیتوانست کاری کند انرژای کم شده بود و آن قدر عقب رفته بود که لبه ی دره کم عمق ایستاده بود،هلیکوپترها خیلی نزدیک شده بودند و بنظر میرسید آمیا میخواهد قبل از رسیدن آن ها مطمئن شود بنجامین دیگر دنبالشان نمیکند،بنجامین این را از تغییر سرعت حملات آمیا فهمید و برای یک لحظه تصمیم احمقانه ای گرفت، بجای اینکه به آمیا حمله کند ضربه محکمی به لبه دره جایی که هر دو ایستاده بودند زد،خاک نرم  جنگل زیر ضربه فرو ریخت و هر دونفر سقوط کردند آمیا پاهایش را داخل خاک نرم فرو کرد،قبل از اینکه مچ پاهایش کامل در خاک فرو برود پرید و دوباره روی خاک های روان فرود آمد چند بار این کار را تکرار کرد و در آخر افتاد و از کنار بنجامین غلت خورد و متوقف شد؛بنجامین پس از متوقف شدن بین خاک ها نشست انرژی اش تحلیل رفته بود و قصد نداشت حمله ی دیگری انجام بدهد امیدوار بود که هلیکوپتر ها دختر را ببینند و اینطور آمیا در دردسر بیافتد آمیا سریع بلند شد و خودش را تکاند به پسر کنارش خیره شد بعد از چند دقیقه سکوت و برانداز کردن پسرپرسید:"چرا با اونا همکاری میکنی در حالیکه مثل اونا نیستی؟" بنجامین بدن کوفته اش را بزرو تکان داد:"کی گفته من مثل اونا نیستم؟" آمیا از زیر کلاه شنلش اورا برانداز کرد:"چون از جادو استفاده نمیکنی،وقتی هم سقوط کردیم راحت میتونستی به من آسیب جدی بزنی اما اینکارو نکردی." بنجامین نیشخندی زد :" شاید چون ازت میترسم." آمیا به صدای هلیکوپتر ها گوش سپرد و فاصله شان را تخمین زد :"از من میترسی که مثل اونا نیستی؟فکر میکنم تا حالا سه بارم من رو ندیده باشی." بنجامین دندان هایش را روی هم فشار داد و بلند شد،چیزی که چند سال روی قلبش مانده بود با سوال آمیا بیدار شده بود وبه گلویش چنگ می انداخت،بنجامین دهانش را باز کرد و با صدای گرفته ای گفت :" چون مجبورم." انگار که نیاز داشت پیش یک نفر داد بزند وگریه کند اما کسی تا حالا از او چیزی نپرسیده بود حالا یک نفر از او چیزی پرسیده بود که داشت بغضش را میترکاند آمیا به آرامی پرسید :"چرا مجبوری؟" بیشتر شبیه یک مشاور بود تا یک دشمن بنجامین به چشم های قهوه ای آمیا خیره شد وسرش را پایین انداخت برای یک لحظه چشمان قهوه ای دیگری یادش آمد:"یه نفر که برام خیلی مهمه دست اوناست،اگر کمکشون نکنم میکشنش." حالا قیافه آمیا نگران بود لبش را گاز گرفت و قدمی به سمت بنجامین برداشت:"کی؟ بذار کمکت کنیم ،اگر میخوای کمکش کنی میتونی روی ما حساب کنی." همه ی حرف هایش از ته دل بود بنجامین نگاه دیگری به آمیا انداخت وآرزو کرد که ای کاش میتوانست به آن ها اعتماد کند؛قبل از اینکه دختر چیز دیگری بگوید بنجامین تصمیمش را عوض کرد روی خاک پرید،بدون اینکه چیزی بگوید روی لبه ی دره پرید و از دید آمیاخارج شد،آمیا با نگرانی مسیر رفتنش را دنبال کرد،هلیکوپتر ها مثل کلاغ های سیاه در هوا پدیدار شده بودند،آمیا دیگر وقت نداشت خودش را به لبه دره رساندو به سمت درختان دوید میدانست وقت زیادی ندارد وقتی به داخل سایه های سیاه درختان رسید هلیکوپتر ها بالای سر جنگل رسیده بودند،آمیا خودش را بین بوته ای گیاهان کشید وداخل شنلش پیچید و مطمئن بود وقتی خلبان هلیکوپترجنگل را نگاه کند،چیزی بجز گیاه نمیبیند اما با این وجود ثانیه ها برایش به کندی میگذشتند باید قبل ازهلیکوپتر ها به خانه کانکی  جایی که کیتل قبل از اینکه به جنگل برسند فقط محض محکم کاری آدرسش را داده بود میرسید،وقتی که هلیکوپتر ها دور زدند به آرامی و وقتی دورتر شدند به تندی شروع به دویدن کرد از میان سایه و جای تاریک تر جنگل حرکت میکرد،حتی فرصت نداشت به خستگی اش توجه کند تا اینکه به محدوده ی خانه ی کانکی رسید،برای چندمین بار ایستاد وبه اطرافش با دقت گوش سپرد صدای هلیکوپتر ها دور بود به آرامی شنلش را روی سرش کشید و کنار حیاط کانکی دوید،خانه بزرگی بود آمیا آرام داخل حیاط سرک کشید وقتی دید دوستانش و برادر کوچکترش سالم در حیاط دور ماشین ایستاده اند نفس راحتی کشید،بلند شد،داخل حیاط کیتل،هانستس و پیتر به سمتش آمدند کیتل با نگرانی پرسید:"حالت خوبه؟" آمیا خندید:"آره خوبم." پیتر اعتراض کرد:"پس چرا لباسات اینجور خاکیه؟" آمیا برادرش را به سمت ماشین هل داد و با لحن شوخی گفت:"مهمونی که نبودم جنگ بودم."و خدا را شکر کرد که ماشین کانکی یا ماشین مخصوص دیپلمات ها هشت صندلی بود. کیتل ماشین را روشن کرد،هانستس کنارش نشسته بود، ماشین آرام حیاط خانه بزرگ را ترک کرد؛درست قبل از اینکه هلیکوپتر ها به بالای خانه برسند هیرو پشت سر هانستس نشسته بود پیتر کنارش و با فاصله ساک بزرگی از آن ها مانیا بیرون را تماشا میکرد،آمیا پشت سرشان نشسته بود والیان کنارش دراز کشیده بود وسرش را روی پایش گذاشته بود،آمیا به آرامی موهای بهم ریخته والیان را نوازش میکرد،کنارش ریکا سوگیهارا نشسته بود گردنبندش را در دستش فشار میداد و او هم مثل مانیا به بیرون چشم دوخته بود.
والیان بعد از چند دقیقه با صدای گرفته ای سکوت را شکست:"باورم نمیشه...اینکه فلورا اونطور شده...می با ما برنگشته...اینکه پلیس دولت...همکارای خودمون به خودمون حمله کردن." آمیا بار دیگر انگشت هایش بین موهای روشن والیان کرد و آن ها را نوازش کرد:"هنوز که چیزی مشخص نشده،اینکه می چرا حاضر نشد باهامون بیاد یا اینکه چرا پلیس به خودمون حمله کرد،فلورا هم که تنها نمیذاریم،فنیاس بهمون گفت چطور کمکش کنیم."
-با اینکه میدونیم پلیس دنبالمونه و شهر در شرف فرو ریختنه واقعا میتونیم بریم جایی که فنیاس گفته؟
-چرا نمیتونیم؟معلومه که میتونیم،مگه نه بچه ها؟
چشمان کیتل برقی زد:"آره،خودتو دست کم گرفتی والیان؟"
هانستس کنارش لبخند گرمی زد:"معلومه که والی هیچ وقت کوتاه نمیاد،ما همین الآنشم از اونا جلوتریم."
مانیا با عصبانیت به هانستس غرید:"میشه دقیقا روشن کنید چطوری جلوتریم؟"
کیتل نگاه معنا داری از آینه به مانیا انداخت:"قرار بود همه ما الآن یا مرده باشیم یا دستگیر شده باشیم اما خدا کمک کرد،بچه ها فداکاری کردن که ما بتونیم از اون مهلکه سالم بیرون بیایم همین یعنی ما جلوتریم،مطمئن باش نمیذاریم این فرصت هدر بره." هانستس ادامه داد:"الآن نقشه دشمن رو میدونیم و همچنین راه نجات رو. اگر به موقع عمل کنیم میتونیم جلوشون رو بگیریم." مانیا از عصبانیت بد موقعش پشیمان شد و به صندلی گرم وخاکستری تکیه داد. آمیا به سمت ریکا برگشت،خودش را سفت گرفته بود و در افکارش غرق بود:"خوبی؟"
ریکا به سمت آمیا برگشت که با لبخند حالش را پرسیده بود،در جوابش لبخند کم رنگی زد:"آره" آمیا سرش را تکان داد و به جلویش خیره شد ریکا هم دوباره به منظره شب اطرافشان چشم دوخت از وقتی که هانستس برایش تعریف کرده بود داخل ساختمان چه شده احساس میکرد تک تک عضلاتش در اثر ناراحتی گرفته شده اند،هانستس گفته بود که علاوه بر آشوبگران نیرو های پلیس هم به آن ها حمله کرده بودند ویرجین و فنیاس راه را برای آن ها باز کرده بودند که بتوانند خارج شوند وجلوی هگزس را بگیرند،ادموند،کانکی،لیانا و پیو هم برای کمک مانده بودند ودر آخر به ریکا گفته بود که می نقشه هگزس را خیلی کوتاه برای او و کیتل گفته،گفته که هگزس از گردنبند خانوادگی او چه چیزی میخواهد و از آن ها خواسته بود از تو مراقبت کنند،سپس خودش برگشته بود و حاضر نشده بود با آن ها بیاید اما کیتل حدس میزد که برای کمک به فنیاس یا بقیه برنگشته بود،ریکا میدانست آن گروه حدس های کیتل را همیشه بیشتر از یک حدس و گمان میبینند در واقع آن حدس ها، استدلال های قدرتمندی بودند که کارآگاه دوست نداشت با قطعیت بیان کند؛ریکا حالا بعد از این حرف ها احساس سنگینی داشت ،هیچ وقت نمیخواست که در چنین جنگی شرکت کند اما حالا دقیقا در وسط آن بود. دوست داشت گردنبند را جایی بندازد و تا جایی که میتواند از آن دور بشود،اگر بخاطر آن گردنبند نبود مادر وپدرش هنوز هم کنارشان بودند و او وریو مجبور نبودند به تنهایی زندگی کنند،اما حالا ریکا فرار نمیکرد تصمیمش را گرفته بود،باید می ایستاد ومبارزه میکرد میدانست که این مبارزه کار سختی خواهد بود اما هم چنین میدانست که تنها نیست. میدانست تمام کسانی که همراهش داخل آن ماشین بودند تا آخرین نفسشان در کنار او خواهند جنگید و در بودن در چنین گروهی به خودش میبالید،بیرون ماشین شب تمام شهر را فرا گرفته بود،کیتل کنار خیابانی فرعی پارک کرد:"از اینجا به بعد باید پیاده بریم حدود نیم ساعت راهه." 
آمیا پشت سر والیان پیاده شد و در مشکی ماشین را بست،هیرو پنی را از صندوق عقب ماشین درآورد و در کنار هانستس و آمیا شروع به قدم زدن کرد جلو تر از همه کیتل میرفت،پشت سرش والیان،پیتر و پشت سر آن ها بقیه،آمیا با کنجکاوی پرسید:" حالا که نه میتونیم توی خونه کانکی بمونیم نه میتونیم بریم به آسیاب قدیمی خودمون نه دفتر پلیس کجا میریم؟" ظاهرا وقتی با بنجامین میجنگیده است بقیه گروه درباره این موضوع تصمیم گرفته بودند و او بی خبر بود،هانستس جوابش را داد:"کیتل پیشنهاد کرد بریم خونه ی اون." آمیا نیشخندی زد و دست به کمر راهش را ادامه داد:"پس صبر نداریم که ببینیمیش." کیتل خنده ای کرد:"قدمتون روی چشـــم."
دوست داشتین؟

موضوعات: سرگرمی ،
[ پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 ] [ 04:36 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب