تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی_فصل سوم:آشوبگران
لبه ی تاریکی_فصل سوم:آشوبگران
 
لینک دانلود قسمت  جدید داستان

راستی یه نفر هم توی صندوق پیام گفتن بهشون زنگ بزنم،لطفا بگن کارشون چیه؟من میشناسمشون؟


صدای گوش خراش فلزات در راهروی زیرزمینی میپیچید نور کمی راهرو را روشن کرده بود سلول های زندانی به ردیف در دو طرف راهرو ایجاد شده بود همراه با یک در آهنی در ابتدای راهرو نور کم،بوی متعفن و نم آب،آن مکان را غیر قابل تحمل کرده بود و همه افرادی که داخل آن سلول ها بودند بی حال روی زمین سلول افتاده بودند البته بجز هفت نفری که با زنجیر از بالا بسته شده بودند و در آن حال کوچکترین دختر بین آن ها خودش را از زنجیری که به آن وصل بود تاب میداد صدای دوستش در سلول کناری بلند شد:"آی والی داری گوشمو کر میکنی بس کن!"

والیان غرغر کرد:"دارم سعی میکنم تمرکز کنم پیتر." و با وزنش تاب دیگری به زنجیر دور مچش داد،هم سلولی اش با صدای آرامی برادر کوچکترش را خطاب قرار داد:"پیتر به خودت فشار نیار خدایی نکرده قلبت و نفست میگیره با این دستای بسته هم نمیشه کاری کرد." والیان نکته حرف های آمیا را گرفت و تاب خوردنش را متوقف کرد صدای مصمم لیانا از ابتدای راهرو بلند شد:"حالا ما که اینجاییم باید یه فکری برای فرار کنیم."

شمانیا بدون توجه به دردی که در دستش میپیچید با هیجان داد زد:"این گردنبندا رو من میدونم چطوری باز کنم آخه پیش داداشم دوره تخصصی گذروندم،حیف می اینجا نیست." با نیشخندی که بر لب داشت خاطراتش را مرور میکرد یاد روزی افتاده بود که با می زندانی شده بودند و به اینکه چطور قفل دور دستانشان را باز کرده بود افتخار میکرد در حین مرور خاطراتش با دیدن گردنبند دور گردن پیو و لیانا و موهای بلندشان یاد چیزی افتاد:"فقط یه چیزیش کمه...سنجاق سری چیزی تواین سلول نیست."

پیتر خندید:"سه تا دختر تو یه سلولین یه سنجاق سر ندارین؟"

-نه ما سه تا موهامون خوش حالته سنجاق سر نمیخواد.

صدای جیغ والیان از آخر راهرو بلند شد:"یعنی موهای من بد حالته؟"

پیتر لبخند پیروزمندانه ای زد:"خب اینم از سنجاق سر."

خواهرش از سلول بغلی یادآور شد:"فقط میمونه ایبک."

و آمیا به نکته خوبی اشاره کرده بود چون در آن سکوت نم دار هیچ کدام از آن ها فکری برای ایبک نداشتند و با موشیقی چک چک منظم آب به ایبک و وقت کمی که برای فرار داشتند فکر میکردند تا اینکه صدای ضعیفی از سلول مقابل آمد دخترنحیف و لاغری با موهای کدر وقهوه ای از سلول روبه روی والیان و آمیا صحبت میکرد انگار آن جا سختی زیادی کشیده بود :"اون اینجا نیست." مانیا با تعجب داد زد:"من فکر میکردم دخترای توی این سلولا عروسکن!" پیو با چشمان گرد شده ای به مانیا خیره شدو لحن سرزنش گر لیانا را که اسمش را خطاب قرارداد کامل کرد؛سپس لیانا صدایش را در حد زمزمه پایین آورد طوری که هیچ کدام از دختر های بیچاره ای که داخل آن سلول ها بودند نتوانند حرفش را بشنوند:"کدوم عروسکی اینقدر داغونه؟" مانیا لبش را دفاع از خودش کج کرد:"آخه نه حرف میزدن نه تکون میخوردن."

آمیا تصمیم گرفت بدون توجه به مانیا اطلاعات بیشتری از دختر بگیرد در حالیکه با چشمان نازک شده به سلول تاریک رو به رویش خیره شده بود با لحن مهربانی دختر را خطاب داد:"تو از کجا میدونی؟اسمت چیه؟"

دختر با خستگی به دیوار سلولش تکیه داد و آه بلندی کشید انگار وقت نیاز داشت تا اسمش را بخاطر بیاورد:"اسمم کارولینه،اینجا اون ایبک و بقیه دور و بریاش روی ما سم و داروهاشون رو امتحان میکنن قبل از ایکه اینجا بیام یکی بهم قول دادکه بیاد و نجاتم بده ...منتظرم که بیاد...منم هر روز رو میشمردم که حسابش از دستم نره...هر ماه این موقع ایبک تا پنج روز میره پیش رییسش...نمیدونم کجاست اما این پایین نمیاد."

آمیا سعی کرد بغض گلویش را بخورد خدا میدانست آن دختر ها چه مدت آن جا بودند و چه چیز هایی را تجربه کرده بودند:"متاسفم کارولین...ما درمیاریمتون."

کارولین صورت رنگ پریده اش را به سمت نور کم چرخاند و لبخند محوی زد:"شما فعلا خودتونو آزاد کنید."آمیا نمیدانست این حرف دختر طعنه است یا تشویق،اما آن را به حساب تشویق گذاشت و با قیافه اندوهباری به سمت والیان برگشت

صدای جیرینگ زنجیر ها از سلول هیرو وپیتر بلند شده بود،هیرو زنجیر را در مشتش فشرده بود،با کمک زنجیر ها بالانس زده بود،پاهایش را به سمت  سقف صاف نگه داشته بود و پشتش رو به زمین بود،زنجیر را کم کم توی دستش جمع میکرد و خودش را بالا میکشید هیرو با دهان باز برای هزارمین بار در زندگی اش به تحسین قدرت بدنی هیرو پرداخت؛وقتی تمام زنجیر در مشت هیرو جمع شد پسر خودش را ول کرد و اجازه داد وزنش کاملا زنجیر را بکشد؛ در نتیجه میله آهنی با تق بلندی از سوراخ سنگی اش جدا شد و لحظه ای بعد هیرو وپیتر روی زمین سلول افتاده بودند،هر دو سریع بلند شدند و حلقه زنجیر را از میله جدا کردند، پیچ میله را از دور دست هایشان باز کردند.دیگر هر دوی آن ها آزاد بودند و با لذت مچ دردناک و کبود دستشان را میمالیدند،آمیا و والیان با شنیدن صداهای سلول کناری شان نگاه های معنا داری رد وبدل کردند ووقتی مطمئن بودند که آماده وهماهنگ هستند شروع کردند،والیان و آمیا همزمان تاب بلندی به خودشان دادند،وقتی پای هر دو نفر به میله های سلول رسید چند قدمی روی میله ها به سمت سقف بالا رفتند و قبل از اینکه پایین برگردند با فشار پنجه ی پایشان و با کمک زنجیر دور دستشان پشتک بی نقصی زدند و وزنشان را روی میله انداختند،میله با همان صدای دلنشین چند دقیقه قبل از دیوار جدا شد ودو دختر روی زمین افتادند چند دقیقه بعد از سلول سوم هم همین صدا بلند شد،لیانا در حالی که دستش را میمالید پرسید:"خب حالا چطور درو باز کنیم؟"

هیرو در حالیکه شلوارش را از روی پوتین های قهوه اش جمع میکرد جوابش را داد:"با یه فرونت کیک * درست حسابی قفل رو بشکونید." سپس در حالیکه گارد میگرفت عقب رفت آستین هایش را عقب زد و دستکش هایش را محکم کرد،پای چپش جلو بود و پای راستش عقب،سعی داشت تمام انرژی باقی مانده اش را صرف یک ضربه ی دقیق کند،پیتر که این گارد را خوب میشناخت تا جایی که میتوانست به دیوار نزدیک شد تا برای دوستش فضا باز کند،وقتی که هیرو حس کرد بهترین زمان است چرخی خورد و با پای راستش لگد محکمی به قفل در وارد کرد،در لرزید وقفل شکست پیتر با لبخند گرمی هیرو را تحسین کرد،کنارشان لیانا به پیو ومانیا خیره شده بود؛مانیا سرش را به اطراف تکان داد:"شرمنده من جونشو ندارم از این ضربه ها بزنم."

حق داشت هیچ کدامشان وضعیت خوبی نداشتند،لیانا نگاه سوالی به پیو انداخت، پیو هم لبخند تلخی زد و دستش را بالا آورد،پیو هم حق داشت اگر قرار بود جایی مشت بزنند پیو بهترین گزینه بود اما لگد فرق داشت لیانا آهی کشید و تمام قدرتش را برای ضربه ی محکمی جمع کرد.

پیو و مانیا کنار رفتند، لگد لیانا قفل در را شکاند وقتی سه نفرشان وارد راهرو شدند با سر به هیرو وپیتر سلام کردند،در نتیجه لگد هایشان هیرو ولیانا نفس نفس میزدند،دختر های زندانی از کنار سلول هایشان به سمت میله ها آمده بودند و باکنجکاوی آن گروه را نگاه میکردند بعضی از آن ها حتی برای شکستن در سلول ها تشویقشان میکردند،فقط آمیا و والیان مانده بودند هیچ کدام آن ها لگد هایی به قدرت لیانا و هیرو نداشتند اما هر دو آن ها سرحال و مصمم بودند واگر باهم کار میکردند موفق میشدند پس دو نفر با هم گارد گرفتند و بجای یک پا ، دو پا روی قفل فرود آمد وقفل چاره ای جز شکستن نداشت،پس از سلام و احوالپرسی مختصر اما گرم هفت نفر آن ها دایره وار روی زمین نشسته بودند.

همه_از جمله دختر های زندانی_به مانیا خیره شده بودند که با اخم عمیق و یکی از سنجاق سر های والیان روی گردنبند لیانا تمرکز کرده بود والیان با ناراحتی دختر ها از نظر گذارند همه لاغر و مریض بنظر می آمدند،هیرو پیشنهاد داده بود که کارولین وبقیه دختر ها هم با آن ها فرار کنند اما کارولین قبول نکرده بود گفته بود با توجه به وضعیت جسمانی همه آن ها فقط احتمال دستگیر شدنشان بالا میرفت و در عوض آمیا قول داده بود وقتی از آن جا خارج شدند با کمک دوستانشان برگردند و آن ها را آزاد کنند.

 

والیان فین فینی کرد و پرسید:"باز نشد؟"

مانیا با اخم سنجاق سر را تکان داد:" احتمالا تا شب طول میکشه،قبل ازاینکه بخوان غذا بیارن تموم میشه."

والیان به سوراخ بی رمق سقف نگاه کرد و در دلش دعا کرد که مانیا موفق بشود:"امیدوارم."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

فلورا دختر را برای چندمین بار برانداز،باید قبل از رفتن به فنیاس وکیتل و بقیه خبر میداد،پس روی پنجه پاهایش به سمت جنگل برگشت:"متاسفم الآن نمیتونم باهات بیام اما اگه بخوای میتونم کمکت کنم راهتو به شهر پیدا کنی." دختر نالید:"نه صبر کن." اما فلورا اهمیتی نداد و ادامه راهش را گرفت تا اینکه دختر با صدای بلند اما با لحنی عجیب تر از قبل دوباره داد زد:"بهت میگم صبر کن." فلوزا از صدای فشار هوای پشت سرش فهمید دختر چیزی را به سمتش پرتاب کرده فقط بدون اینکه ثانیه را تلف کند برگشت و با دستش جلوی شئ نرم را گرفت،با دیدن قیافه تاریک دختر سعی کرد دهانش را باز کند و چیزی بگوید اما متوجه شده که خشک شده وقادر به تکان خوردن نیست،این حالت برایش به طرز وحشتناکی آشنا بود،نه میتوانست تکان بخورد،نه میتوانست حرف بزند،خودش را سرزنش کرد که چرا هربار باید چیزی را که به سمتش پرتاب میکنند بگیرد،حین تلاشش برای شکستن آن وضعیت وطلسم آشنا دختر رو به رویش ایستاد،نیشخند زشتی صورتش را از هم باز کرده بود:"سلام فلورا،من ایبک هستم و انتظار نداشتم ابنقدر راحت گول بخوری."ایبک با حالتی ساختگی منتظر جواب فلورا شد و سپس زد زیر خنده،خنده ای که اعصاب فلورا را خرد میکرد:"احمق،تو یه احمقی فلورا،دوستای احمقت هم مثل خودت تو زندانن...منتظر نیستم ببینم که چطوری با کمک تو کشته میشن...به بدترین وجه..میشنوی فلورا؟..." ایبک بی هیچ رحمی به سخنان آزار دهنده اش ادامه میداد وهر لحظه فلورا را عصبانی میکرد تا اینکه سرانجام دختر موشرابی را تا حد انفجار عصبانی کرد،سر فلورا از حجم زیاد عصبانیت میسوخت،عصبانیت از خودش،از ایبک از دشمنانش همه و همه جمع شده بودند و به مغزش فشار می آوردند ناگهان ایبک یکی از بدترین اشتباه های عمرش را انجام داد:"حالا توی بی عرضه پیروزی ما رو دو دستی تقدیممون کردی." همین جمله کافی بود که قدرت فلورا شعله ور شود،هیچ وقت حاضر نبود دوستانش را به دشمنانش بفروشد و فکر کردن به آن ها تمام توانش را فعال میکرد ایبک کار خطرناکی کرده بود که فلورا را کرده و جلویش ایستاده بود فلورا پیش خودش فکر کرد:"بدنم حرکت نمیکنه،چشمام که سالمن." و تمام قدرت وانرژی فلورا به چشمانش منتقل میشدند ایبک با خیره سری نگاهی به چشمان فلورا انداخت و همین کافی بود که دیگر نتواند پلک بزند،دختر هیچ وقت لقب فلورا را نشنیده بود،فلورا قاتل شب کسی که با یک نگاه دشمنانش را نابود میکند،سال های سال فلورا از این قدرت استفاده نکرده بود اما حالا آنقدر برای نجات دوستانش مصمم بود که دولاره از آن استفاده میکرد،ایبک سرش را گرفت و شروع کرد به جیغ زدن،خون از چشم ها و بینی اش جاری شد و احساس میکرد هر لحظه ممکن است سرش منفجر شود؛تا اینکه ضربه محکمی به پهلوی دختر او را روی زمین انداخت و از حمله فلورا دورش کرد،قبل از اینکه خودش هم مثل ایبک شود دستش را درون درون شکم فلورا فرو کرد،فلورا چیز تیزی را روی شکمش حس کرد،بوضوح میتوانست بگوید که زهر وارد بدنش شده صدایی کنارگوشش قهقهه زد و هیس هیس کنان گفت:"ایبک چند بار بهت گفتم باهاش چشم تو چشم نشو؟هان؟" فلورا که روی زمین افتاده سعی کرد سرش را کمی تکان بدهد تا صورت را ببیند،اما دوباره صدای هیس هیس این بار خطاب به فلورابلند شد:"نگران نباش،الآن که بخوابی دیگه چیزی نمیفهمی."و فلورا صدای آشنا و آزار دهنده را تشخیص داد،یکی از منزجرکننده ترین صداهایی که در تمام طول عمرش شنیده بود،با دلی نگران ورنجور چشم هایش بسته شد،قیافه دوستانش تک تک جلوی چشمش ظاهرشد وفلورا زیر لب دعا کرد که خداوند کمکش کند،تا به دوستانش که حالا خانواده اش بودند آسیبی نرساند.

 

***

ویررجین با تعجب به ریکا خیره شد:"چی؟"فنیاس با قیافه ی درهمی ریکا را تشویق کرد که ادامه بدهد دختر در حالیکه نفس نفسس میزد دستش را در هوا تکان داد:"رفتم صداش کنم اما تو اتق نبود،همه جا رو گشتم حتی تو حیاطم نبود از اینجا رفته." کیتل از جایش پرید به سمت راه پله ها حرکت کرد،هانستس،فنیاس،ویرجین،کانکی وادموند هم دنبالش راه افتادند،ریکا غرید:"گفتم نیست...دروغ نمیگم که."فکر اینکه حرف هایش را جدی نگرفته اند عصبانیش کرده بود اما کیتل روی پله ها خیلی مختصر توضیح داد:"میخوایم ببینیم کجا رفته،خانم سوگیهارا؛ریکا وباره غری زد و پشت سرشان راه افتاد؛کیتل با رسیدن به اتاق فلورا در را باز کرد و داخل شد،فنیاس به طرز عجیبی آرام بود،ریکا حدس میزد از نبود فلورا عصبی شده است،کیتل در سکوت اتاق را بررسی کرد و لبه ی پنجره ایستاد،درخت های جنگل رو به رویش قد کشیده بودند،آهی کشید:"درگیری نبوده،فلورا با اختیار خودش بدون خبر رفته و چند ساعته برنگشته،اینجور که عصبانی رفته..." فنیاس ادامه حرف کیتل را داد:"نگران کنندست" و به سمت در برگشت اما کانکی متوقفش کرد:"کجا میری؟" فنیاس زیر لب جوابش را داد:"میرم دنبالش بگردم."کانکی سعی کرد فنیاس را آرام کند:"همینجوری بریم تو جنگل که پیداش نمیکنیم،یه نقشه نیاز داریم اونم دقیق." ویرجین بشکنی زد:"فهمیدم،پنی،با اون میتونیم ردشو بگیریم زیاد طول نمیکشه فقط یه چیزی نیاز داریم که بوی فلورا روش باشه." ایده ویرجین برای آن جمع جذاب بنظر میرسد هانستس قدمی به جلو برداشت و به بالش روی تخت اشاره کرد:"اینجوری که این بالش مچاله شده مطمئن باش دوستش بوده." ویرجین بدون صحبت دیگری بالش را قاپید و از در بیرون دوید،ریکا هم به دنبال بقیه بیرون دوید،بودن در کنار آن جمع هر چند که مضطرب بودند برایش جالب بود،وقتی به حیاط خانه برگ رسیدند ویرجین وکیتل کنار پنی ایستاده بودند واورا تشویق میکردند که بوی فلورا را از روی بالش حس کند، ریکا قبلا هوش سگ را دیده بود و برایش تعجبی نداشت که سگ برای چنین کاری تربیت دیده باشد،بعد از چند دقیقه سگ پارس بلندی کرد و دمش را تکان داد،رریکا فهمید که پنی بوی فلورا را حس کرده و کیتل هم در حالی که می ایستادفکر ریکا را تایید کرد:"حالا میتونیم جستجومون رو شروع کنیم فقط برای اینکه مطمئن باشیم،کانکی و ریکا شما به طرف شرق برید،فنیاس و ادموند شما غرب جنگل رو بگردید،هر کس چیزی پیدا کرد به بقیه خبر بده،لازم نبود توضیح دهد چرا همه آن ها راهی این جستجو بودند،چون همه میدانستند که اگر فلورا گیر دشمن افتاده بود ممکن است که مکان خانه لو رفته باشد،فقط کسی جرات نداشت این فکر را به زبان بیاورد،آرزوی همه آن ها این بود که فلورا سالم باشد،با انجام چند هماهنگی کوچک گروه کوچک عازم جنگل شد پنی با بو کشیدن زمین و درختان به جلو حرکت میکرد راهی را از بین درختان باز میکرد،جستجو کند پیش میرفت،حداقل برای گروه کیتل اینطور بود اما کیتل خوشحال بود که پیش میرفت،حدس میزد فلورا از روی شاخه ی درختان حرک کرده و خوشحال بود آن قدر بالا حرکت نکرده که پنی قادر به پیدا کردن ردش نباشد؛بر عکس او ویرجین و هانستس کنارش حالت غمباری داشتند،بودن پنی بدون حضور هیرو غم اگیز بود مخصوصا اینکه هیرو اسیر شده بود؛درافکارشان غرق بودند که کبتل با دستش روی سینه ی هانستس آن ها را متوقف کرد،کیتل این راه را میشناخت:"اینجا رو میشناسم."،کیتل شروع به دویدن کرد،پنی هم با پارسی قلاده در دست ویرجین را کشید و اورا دنبال خودش کشید؛کیتل داد زد:"به بقیه خبر بدید بیان همونجایی که درگیریمون رخ داد."ویرجین متوجه نگرانی در صدای کیتل شد و خودش هم کم کم نگران شد اینکه فلورا آنجا رفته بود اصلا جالب نبود!وقتی آنجا رسیدند،فنیاس و ادموند در محوطه ایستاده بودند فنیاس با دیدن آن ها قدمی جلو برداشت:"اینجا نیست." کیتل با نگرانی به وسط محوطه قدم برداشت:"امیدوارم."پنی با بو کردن زمین شروع به پارس کردن کرد،هانستس با لحن غمگینی اضافه کرد:"اینجا بوده." اخم های کیتل در هم رفت ،محوطه را برای یافتن سرنخی جستجو میکرد،جایی وسط درختان ایستاد و دستش را روی زمین کشید:"و اتفاقات خوبی هم نیافتاده،همه با عجله به سمت کیتل رفتند وهمان مئوقع بود که کانکی وریکا هم به جمعشان پیوستند،کیتل پس از توضیح مختصری به کانکی وریکا به چشمان مضطرب دوستانش نگاه کرد،آه عمیقی کشید و شروع کرد به گفتن تمام نظریاتش:"خون اینجا ریخته وتازه ست،از روی شکستگی وفرو رفتگی های زمین هم میشه فهمید یه درگیری رخ داده،فلورا دقیقا اینجا وایساده بوده و هیچ تکونی نخورده،احتمالا با استفاده از قدرتش باعث خونریزی یکی از مهاجما شده نمیفهمم چرا اما میدونم اصلا یه قدم جا به جا نشده،فشار روی زمین زیاد بوده،انگا میخواسته تکون بخوره اما نتونسته،در کل سه نفر بودن و..."کیتل کنار یکی از درخت ها متوقف شد و درحالیکه زمین را نگاه میکرد با صورت در هم رفته ای گفت:"از اینجا به بعد فلورا رو حمل کردن،انگار بیهوش بوده." حرف های کیتل خبر های خوشحال کننده ای نبودند واین را میشد از صورت همه افرادی که دورش ایستاده بودند فهمید،فنیاس قدمی به جلو برداشت برای اینکه مطمئن شود حرف های کیتل را درست فهمیده بار دیگر پرسید:"گفتی نمیتونسته تکون بخوره؟" کیتل تایید کرد:"بله،اینطور بنظر میرسه" پس از مکثی پرسید:"ایده ای داری؟" فنیاس با اخم های گره خورده جایی در اعماق جنگل را جستجو میکرد،انگار انتظار داشت کسی را آنجا ببیند:"یه نفرو میشناختم که از این طلسما درست میکرد،اونم سال ها پیش مرد." کیتل دهانش را باز کرد تا بپرسد فنیاس چه کسی را میگوید اما کانکی مداخله کرد:"بهتر نیست بجا زنده کردن یاد مرده ها به مشکلات الآنمون بپردازیم؟این راهیی که فلور رو بردن فقط به یه جا ختم میشه." کیتل مسئله فنیاس ر ا به گوشه ای راند و جایی در حافظه اش نوشت حتما سر فرصت از فنیاس درباره این موضوع بپرسد،حرف های کانکی دلشوره ی جدید را برایش بوجود آورده اند،نقشه ای که دیشب دیده بودند با تمام جزئیات روبه روی چشمانش رژه میرفتند تا هانستس آن را بر زبان آورد:"قصر آشوبگران."ویرجین با نگرانی این پا و آن پا کرد،سگ هم نگرانی اورا حس کرده بود وبی قرار شده بود:"نباید بریم دنبالشون؟" مخاطبش کیتل بود،و در کمال تعجبش کیتل سری به علامت منفی تکان داد:"نه،این اتفاقا مال چند ساعت پیش بوده حتما تا حالا رسیدن اونجا،این چیزیه که انتظار دارن،بریم دنبال فلورا،اما ما طبق نقشه ی قبلی خودمون عمل میکنیم." ویرجین با نارضایتی اعتراض کرد:"اما اگه فلورا لو بده نقشه امون چیه، چی؟"هانستس،کیتل و فنیاس میدانستند که ویرجین دراثر نگرانی برای خود فلورا و بقیه گروهشان این حرف ها را میزند نه براساس شناختی که از فلورا داشت،سرزنشش هم نمیکردند همه آن ها یک لحظه به این فکر افتاده بودند که نقشه را ول کنند و آن قدر در جنگل بدوند که فلورا را پیدا کنند،اما وقتی دوباره فکر میکردند،منصرف میشدند،و چقدر این بیکاربودن برای آن ها عذاب آور بود،هانستس برای اینکه نگرانی کانکی وادموند را در مورد لو رفتن نقشه برطرف کند دستی روی شانه ی دوستش زد:"فلورا هیچ وقت اینکار نمیکنه،و اورا تشویق کرد که راه برگشت را پیش بگیرد؛ریکا آخر از همه راه افتاد،از اینکه فلورا را آنطور برده بودند احساس ترس و ناراحتی میکرد،برخلاف چیزی که در ظاهرش بود،در دلش به قدرت آن دختر بسیار اعتماد کرده بود ووقتی کنارش نبود برای یک لحظه احساس ترس شدیدی کرد،اما با دیدن قیافه ی پسرهایی که روبه رویش راه میرفتند دلگرم شد،مطمئنا آن ها هم این ترس و ناراحتی را حس کرده بودند اما بجای اینکه فکرشان را مشغول این احساسات کنند روی احساس دیگری تمرکز کرده بودند،ایمان و تلاش برای آزاد کردن دوستانشان،ریکا نفس عمیقی کشید و شش هایش را پر از اکیسژن جنگل کرد،سعی کرد فکرش را از افکار منفی پاک کند و به شب پیش رویش بیاندیشد،بدون اینکه کسی چیزی بگوید میدانست که با نبودن فلورا او هم باید در آن شبیخون شرکت میکرد.

***

 آخرین گردنبند هم از با تقی از دور گردن والیان باز شد،بیرون از ساختمان معروف به "قصر آشوبگران"هوا رو به تاریکی گذاشته شده بود ،هفت نفر با احتیاط در راهرو زندان قدم میگذاشتند،وقتی به دریچه رسیدند همه پشت سر هییرو توقف کردند،وقتی مطمئن شدند سر وصدایی از دریچه نمی آید یکی یکی از آن رد شدند،دریچه موزاییک شل شده وسط یک سالن سنگی بزرگ بود،هیرو،مانیا،آمیا،والیان،پیتر،لیانا،پیو آرام کف سالن نشستند تا خودشان را کمی از چشم هایی که میپاییدشان قایم کنند،سالن بدجوری تاریکی بود و سکوتش بیشتر جیغی،خفه شده بود.لیانا با بینایی شگفت انگیزش در تاریکی سالن را دید زد،چیزی در سالن نبود بجز سیاهی که بنظر لیانا ترسناک بود و داخلش را نمیشد دید و دختری که چند متر آن زرف تر با زنجیر به ستون بسته شده بود و روی یکی از زانوانش افتاده بود،دقت زیادی برای لیانا لازم نبود تا بفهمد دختر،می هست،اما یک چیزی درست نبود،لیانا این را احساس میکرد وگرنه می باید برای کمک فریاد میزد،چشم همراهانش تازه به آن تاریکی شوم عادت کرده بود،آمیا زیر لب جیغ کشید:"می!"حالا همه آن ها این احساس را داشتند،می را آزاد و بی معطلی فرار کن هیرو گامی برداشت تا بلند شود اما لیانا جلویش را گرفت،در آن موقعیت سرعت وکارآیی لیانا از همه آن ها بیشتر بود با در نظر گرفتن این حقیقت که همه میدانستند دستگیری می چیزی جز یک تله نیست،اما کار دیگه ای هم از دستشان برنمی آمد؛در لحظه ای که هیچ کس انتظار نداشت لیانا با سرعت فوق العاده زیادی خودش را کنار می رساند ضربه ای به آن دور دهان می زد اما در کمتر از ثانیه حضور چیزی را پشت سرش حس کرد و وقتی برگشت فقط توانست با لرز به کسی که پشت سرش ایستاده بود نگاه کند،و برای دقیقه ای ناباور از چیزی که میدید سر جایش خشک شده بود،فلورا،یا دختری شبیه او،با چاقوی بزرگی ده سانتی اش ایستاده بود،چیزی که جلوی چاقو را گرفته بود زنجیر دست های می بود،اگر می نبود حتما لیانا مرده بود،ضربه لیانا بعد از چند لحظه اثر کردو آهن دور دهان می پایین افتاد دختر با تمام توانش داد کشید:"فرار کن!"،لیانا از شک درآمد و خودش را کمی عقب کشید،اما اینکه می را تنها بگذارد نه،گارد بازی گرفت و بدون اینکه صدمه ای به فلورا برسد با لگدی چاق را از دستش درآورد،همین حرکت دست فلورا را باز کرد و دختر ضربه محکمی داخل شکم لیانا خواباند،نفس لیانا بند رفت وروی زمین افتاد،دست های فلورا بالا رفت تا با حرکتی مخصوص خون آشام ها سینه لیانا را بشکافد اما صدای تیر گلوله مانعش شد،و فلورا محکم به دیوار برخورد کرد،لیانا در دلش از پیتر تشکر کرد که تمام انرژی باقی مانده اش را صرف نجات دادن او کرده است،بقیه هم بالای سرش جمع شده بودند با کمک پیو روی پاهایش نشست وبرای آمیا که مرتب تکانش میداد وحالش را میپرسید سری تکان داد صدای والیان کنارشان بلند شد:"فکر کنم الآن باید نگران این باشیم." پیو،آمیا ولیانا رد نگاه والیان را گرفتند و متوجه شدند دور تا دور سالن مشعل هایی در حال روشن شدن هستند ،درست روبه روی آن ها جمع دشمنانشان ایستاده بودند،فامین،امنتی،کنگو،بنجامین،شینا وکسی که کلاه لبه دارش مانع از دیده شدن تمام صورتش میشد اما همه اسمش را میدانستند،مرگ،همانطور که میدانستند این یک تله بود،آمیا،پیو،هیرو با اندک قدرتی که داشتند سلاح هایشان را ظاهر کردند و به والیان پیوستند که با داس آماده اش رو به روی آن ها ایستاده بود،می با یدند سلاح های دوستانش با خشونت زنجیر دستش را یکبار دیگر کشید ووقتی هیچ اتفاقی نیافتاد زیر لب غرید:"برید...فرارکنید...اگه بمونید..."و با ترس از چیزی که میخواست بگوید حرفش را خورد،هیرو هم نجواکنان جوابش را داد:"امکان نداره یکیمون اینجا جا بمونه،تو وفلورا که معلوم نیست چی شده." می عصبانی چشم غر ای به هیرو رفت:"شما نمیفهمین..این فلورا همون فلورایی نیست که میشناختین."با تغییر واضحی در صدایش از عصبانیت به غم ادامه داد:"منم...آسیبی به من نمیرسه."هیرو که بطور واضحی منظورمی رااشتباه فهمیده بود چشمانش را تاب داد و روی دشمنانش متمرکز شد:"نیازی به فداکاری نیست همه با هم میریم."،صدای بشکن مرگ در سالن پیچید و به دنبالش فلورا از روی زمین بلند شد و در قدم های گیج کننده ای به سمت مرگ رفت،هیرو رفتنش را با دهان باز تماشا میکرد نکند واقعا فلورا طرف دشمنانشان رفته بود؟اگراوخود فلورا بود،با خنده چندشناک مرگ متوجه شد اطرافیانش هم-بجز می-به همان حالت شوک زده بودند،فلورا کنار مرگ ایستاد وبا چشمانی بی روح به آن ها خیره شد،در نور مشعل ها تازه هفت نفری که با گارد دفاعی  در سالن ایستاده بودند متوجه شدند رنگ مو ها وچشمان فلورا نه به رنگ همیشگی نسکافه ای است نه شرابی بلکه مشکی بود،تاریک تاریک درست مثل تاریکی که چند دقیقه قبل سالن را فراگرفته بود اما عجیب تر از او صدای خنده مرگ بودکه زنگ آشنایی را در خاطراتشان به صدا در می آورد تا اینکه مرگ صورتش را بالا آورد و اجازه داد نور صورتش را روشن کند،سمت راست صورتش را ماسک پوشانده بود اما همان یک سمت دیگر هم با آن چشم های قرمز تشنه خون وموهای سفید بیروح و آن نیشخند شر کافی بود تا آن ها صاحب آن خنده را به یاد آورند مرگ خندید:"خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم نه؟" هیرو درحالیکه دستش را دور دسته شمشیرش محکم میکرد داد زد:"تو؟!امکان نداره!"پیتر با تعجب بیشتر از خودش پرسید:"هگ...هگزس؟"انگار به چشمانش شک داشت،هگزس خندید و باقدم های چندشناکش به آن ها نزدیک تر شد:"طوری رفتار میکنید انگار روح دیدید."آمیا زه کمانش را کمی کشید تا اگر هگزس قدمی دیگر برداشت تیری در سرش بنشاند:"اما تو مردی،شبی که به انبار حمله کردید."هگزس خندید:"نه نمردم،شما هیچ وقت جسد منو پیدا نکردید،کردید؟...اما این بلا رو سرم آوردید."هگزس با دست راست آهنیش ماسکش را برداشت،نصف صورتش کاملا از بین رفته بود،والیان با دیدنش عق زد و سرش را برگرداند،هگزس وقتی مطمئن شد صورتش را همه دیده اند ماسک را سرجایش برگرداند:"اصلا نگران نباشید چون قراره هزار برابرش سرتون بیاد."آمیا عمدا حرف های هگزس را نادیده گرفت:"پس همه ی این مدت تو بودی؟ساختن آشوبگران و اون بازیا؟"

-معلومه که من بودم،البته اینکارا فقط برای انتقام ازشما نیست،کارای بزرگتری قراره انجام بدم،تا حالا داستان چهار سوارکاررو شنیدی دختر کوچولو؟اونا میان تا دنیا رو نابود کنن،منم همین کارو میکنم دنیاتون رو در آتش میسوزونم."

آمیا انگار که همه آن هارا میدید پوزخندی زد:"تو هیچی نمیدونی."

-وقتی تا آخر هفته آب آشامیدنی شهرتون مسموم شد ومردمتون مریض شدن میفهمی چی میدونم."

هگزس قهقه زد:"و اونوقته که یه اژدها نما نیازه که همه چیزو تکمیل کنه."

می از پشت سرشان داد زد:"اونقدرام مطمئن نباش."

فامین قدمی برداشت:"فکر میکردم دربارش صحبت کردیم."

می بلند تر داد زد:"من هیچ صحبتی با کسی نکردم."

و توضیحات فامین برایش تکرار میشدند

"من وتو صاحب خون اژدهاییم می،خون اژدها مثل یه نفرین قدرتمنده،وقتی نفرین رو فعال کنی قدرت زیادی میگیری،هگزس به خون من وتو وجواهر سوگیهارا نیاز داره تا بتونه قدرت اژدها رو صاحب بشه"

برایش به اندازه کافی دردناک بود تا تنها هم خن زنده اش آن طور جلویش بایستد پس نیازی نداشت بار دیگر حرف های تیره اش را بیاد بیاورد فامین از می پرسید:"می به تنها خانوادت ملحق میشی یا میخوای جلوم وایسی؟"

صدای انفجار های پی در پی سالن را پر کرد تا آخرین انفجار سقف سالن را متلاشی کرد،هیرو با استفاده از فرصت پیش آمده شمشیرش را در هوا پرتاب کرد تا در سینه ی هگزس بشیند،اما فلورا جلوی ضربه را گرفت وهگزس عقب پرید.هانستس،ویرجین،فنیاس،کانکی و ادموند پس از انفجار ها وارد سالن شدند،مانیا دست لیانا و پیو را کشید:"باید بریم."واضح بود که حضور هانستس و ویرجین و فنیاس برای یک  شبیخون از قبل برنامه ریزی شده است،کمی بعد انتهای سالن که ستون های بساری داشت هم منفجر شد و سوراخی در دیوار بوجود آمد از سوراخ نور خورشید به داخل به داخل میتابید و منظره ی درختان معلوم بود،این راه فرارشان بود؛می در بین جنگی که سریع پیش میرفت تلاش میکرد دستانش را آزاد کند،تلاش های نا موفق بودند تا شنیا را کنار خودش دید،چهره ی پسر آرام و مطیع بنظر می آمد انگا که قصد داشت به می کمک کند تا از آن مخمصه رهایی پیدا کند:"اینا طلسم شده ان نمیتونی بازشون کنی."سپس با چشمانی گشاد در سایه ها دوید می وقتی برگشت لیل آن کار را فهمید،فنیاس به سمت او میدوید. یک ضربه شمشیرش  کافی بود تا زنجیر پاره وباز شود فنیاس به سمتسوراخ دیوار اشاره کرد:"برو!"سپس خودش به سمت هگزس دوید تا به هانستس کمک کند اورا دور از بقیه نگه دارند،اولین کسی که از سوراخ بیرون دوید کوچکترین آن ها،والیان بود وقتی به نور در حال غروب خورشید قدم گذاشت،ریکا وکیتل را دید که چند متری سوراخ منتظرش بودند،کیتل بی وقفه پرسید:" بقیه کجان اوضاع داخل چطوره؟"اما والیان فقط سرش را تکان داد،انرژی اش کاملا تحلیل رفته بود.

 

-می میساکی چیکار میکنی؟پیشنهاد فامین رو قبول میکنی یا نه؟

 

ضمیمه:

*:فرونت کیک=front kick

موضوعات: سرگرمی ،
[ جمعه 28 مهر 1396 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب