تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی_فصل سوم:آشوبگران
لبه ی تاریکی_فصل سوم:آشوبگران
با سلام ادامه داستان رو میتونید از این لینک دانلود کنید

یکی از دوستانی که اخیرا به جمع خوانندگان داستان لبه ی تاریکی اضافه شده(سلااام) بهم گفت که عکسای قسمتای قبل از روی سایت آپلود حذف شده

در نتیجه...داخل فایل پی دی اف این قسمت عکس ها هم ضمیمه کردم

برای کسایی که که نمیتونن دانلود کنن متن داستان رو توی ادامه گذاشتم میتونن کپی پیست کنن

داخل ورد و بخونن ولی تاکید میکنم اگر کسی داستان رو با اسمی غیر از اسم این وبلاگ

ونویسنده ای غیر از من پخش یا کپی کنه من ناراضیم و حتی میتونم از طریق مراجع قانونی 

پیگیری کنم.متشکرات.


واما بازدیدکنندگان محترمقبلا یه سفارشی میدادید یه نظری میدادید کارتون خیلی خوبه بازم ادامه بدید

منتظر نظرات و سفارشاتون هستیم با تشکر^^











می صدای جرینگ جرینگ چیزی را میشنوید اما نمیتوانست تشخیص بدهد که صدا از کجا می آید بدنش کرخت بود و
دست هایش درد میکرد منشا درد دور مچش بود جایی که سردی فلزی را احساس میکرد،ناله ای کشید و چشمانش را
باز کردموهای طلایی رنگش روی صورتش ریخته بودند ودهانش باز مانده بود،بدنش شل بود،می فهمید که دستانش
را بالای سرش به ستون فلزی بسته اند وخودش هم بیهوش به آن ستون تکیه داده بود،دهانش را بست و زورش را
جمع کرد تا هوشیاری اش بدست آورد،دست هایش هایش را مشت کرد وبدنش را تکان داد،صدای تو گلویی درآورد و
با زحمت پاهایش را جمع کرد،حالا بهتر شده بود احساس میکرد خون دوباره در بدنش جریان یافته اما نگرانی های
بیشتری داشت که به وضع خودش اهمیت زیادی ندهد،بعد از اتفاقی که در جنگل افتاده چرا انجا بود؟دوستانش کجا
بودند؟چشمانش را چند بار محکم بهم زد تا واضح ببیند،داخل اتاقی تاریک بود سرش را بلند کرد،با زنجیر به ستون
فلزی محکمی بسته شده بود،سمت راستش دیوار سیمانی بلندی بود که سقفش در تاریکی پنهان شده بود،وسط دیوار
پنجره مستطیل شکل درازی بود،کثیف بود ونور کمی را به داخل اتاق راه میداد بنابراین می بجز دو-سه متر اطرافش
جایی را نمیتوانست ببنید، بر اساس غریزه احساس میکرد در آن اتاق تنها نیست اما پا ها وفکرش هنوز ناهوشیار
بودند دندان هایش را بهم فشار داد ودستش را تکان داد تا آزاد شود،زنجیر ها جیر جیری کردند اما باز نشدند فقط کمی
روی ستون تکان خوردند.
-نچ،نچ،نچ تلاش نکن در بری.
می از شنیدن صدای خش داری که از تاریکی می آمد متعجب نشد،حس کرده بود تنها نیست اما چشم هایش را ریز
کرد تا حداقل بتواند شبحی از فرد ببیند،امنتی بود،از سایه بیرون آمد،جای به جای بدن و صورتش باند پیچی بود
ومیلنگید،می در دلش پوزخندی زد و به ویرجین دست مریزادی گفت اگر دست هایش باز بود آن زنجیر را رود
گردنش می انداخت اما فعلا به نگاه سردی بسنده کرد،امنتی برای دقایقی مکث کرد تا می حرفی بزند و او بتواند قبل
از حرف زدن با خنده های شیطانی اش دختر را اذیت کند،اما می چیزی نمیگفت در آن نور کم فقط مثل یک جگوار
سیاه زخم خورده بی صدا و خطرناک به امنتی خیره شده بود،امنتی فهمید بازی را باخته پوزخندی زد و به حرف
آمد:"دوستات زودتر از تو به هوش اومدن،اما جای تو بهتره."لحنش شرورانه بود سعی میکرد با حرف هایش می را
واردار کند که چیزی بگوید یا حداقل با نگاه نگرانی که روی صورتش مینشاند انتقام زخم هایش را بگیرد اما می هیچ
تکانی نمیخورد،درست مثل یه مجسمه امنتی تصمیم گرفت آستانه تحمل می را با حرف هایش بسنجد:"کنجکاو نیستی
بدونی کجان؟مطمئنم وقتی صدای داد و جیغشونو بشنوی اینجور یجا نمیشینی."
می دندان هایش را روی هم فشار داد.
امنتی با ناراحتی ساختگی دستش را کمی جا به جا کرد:"دوست داشتم دستتو باز کنم که بتونی ببینیشن خیلی حیف
میشه اگه اون جنگل جایی باشه که دیدیشون."
اینبار می با صدای آرامی غرید:"مطمئن باش دستمو باز کنی اولین کاری که میکنم اینه گردنتون بشکونم."
امنتی از نگاه خطرناک می جا خورد اما خندید و چاقوی کوچکی را از جیبش درآورد با قدم های بلندی به می نزدیک
شد و چاقو را زیر چانه اش به پوست گردنش فشار داد و نیشخند زد:"فعلا که دستات بسته است موش کوچولو،مطمئن
باش اگه بخاطر فامین نبود تا حالا خرخره تون رو کشیده بودم بیرون."
می اخم هایش را در هم فرو برد وبا تمام قدرتی که داشته به شکم امنتی لگد زد و او را پرت کرداگر فقط دست هایش
باز بود او را مجبور میکرد صد بار بخاطر دستگیری دوستانشش عذر خواهی کند امنتی ناله ای کرد و شکمش را
گرفت،پوتین های مشکی می ضربه ی سختی به بدن دردناکش وارد کرده بودند اما همین ضربه خشمش را دوچندان
کرد می از چشمهایش میخواند که برای حمله ی دیگری آماده میشود اما صدای دری آهنی اورا متوقف کردبا بازشدن
دری در فضای تاریک پشت سر امنتی نور کمی به داخل راه یافت و می توانست شکل کلی زندانش را تشخیص بدهد
یک اتاق کوچک و سیمانی مثل انبار که هیچ چیزی فضای خالی دردآور آن جا را پر نکرده بود خصی که در
چارچوب در یستاده بود داخل آمد و در با خش خش ناهنجاری پشت سرش بسته شد،می توانست فامین را تشخیص
بدهد که با نگاه بی احساسی کنا امنتی ایستاده بود فامین تذکر داد:" امنتی،فکر کنم مرگ برات روشن کرد می میساکی
نباید آسیبی ببینه نه؟"
مرگ،مرگ،مرگ،می دیگر حالش از این اسم بهم میخورد اگر فقط دستش به این مرگ میرسید!چه کاری میکرد!
امنتی پوزخندی به فامین تحویل داد،کاملا مشخص بود خودش را از فامین بالاتر میداند:"داشتیم یه گپ دوستانه
میزدیم،فقط همین."
هیچ تغییری در قیافه جادوگر مو مشکی بوجود نیامد فقط سرش را بطرف می برگرداند و به او نزدیک شد :"من و
میشناسی؟"
می با بی حوصلگی نگاهش را از آن ها برگرداند،حوصله حرف های بی معنی و رجز های تو خالی را نداشت؛اما
لحن فامین به هیچ کدام از این دو نمیخورد بلکه برعکس قیافه اش چیزی را در ذهن می تداعی میکرد،چیزی که حتی
حاضر نبود به یاد بیاور،پس از سکوت نسبتا طولانی راضی شد نگاه زیر چشمی به فامین بیاندازد چه میدید؟یک
جادوگر گمراه همراه جادوی سیاه قوی و زیادی اما در کنار همه این ها قیافه فامین به طرز عذاب آوری برایش آشنا
بود،می اهمیتی نداد و ترجیح داد دوباره به پاهایش زل بزند،فامین این حرکت را "نه" تفسیر کرد دستش را داخل جیب
کت مشکی رنگش کرد و عکس قدیمی ای با لبه های پاره بیرون آورد و اورا بالای سر می گرفت:"فکر کنم این من
وتوییم داخل عکس."
می با نارضایتی سرش را بالا آورد و به عکس خیره شد،دختربچه ای چهارساله با موهای طلایی و لبخندی گشاد کنار
پسری شش ساله با موهای مشکی و قیافه گیج و مبهوت کنار باغچه ای نشسته بودند و به دوربین نگاه میکردند،عکس
جرقه ای را از کودکی های خوش می برایش روشن کرد،می چشم های متعجبش را از عکس گرفت و بار دیگر به
فامین خیره شد چند بار مسیر بین عکس و صورت فامین را طی کرد تا متوجه دلیل آشنا بودن قیافه فامین بشود سپس
با صدای لرزان و متعجبی پرسید:"ویلیام؟!"
***
فلورا با قیافه جدی فنیاس،کیتل،هانستس،ویرجین،ادموند و کانکی را از نظر گذارند و تقریبا داد کشید:"نع!"
فنیاس با نا امیدی آهی کشید و سرش را برگرداند قیافه بقیه هم دست کمی از قیافه فنیاس نداشت.
هانستس پوفی کشید و به کانکی نگاهی انداخت انتظار داشت پسر از مهارت هایی که در آکادمی دیپلمات ها یاد گرفته
برای آن دختر لجوج استفاده کنر اما انگار کانکی بحث کردن با فلورا را سخت تر از بحث کردن با سفیران و دیپلمات
های کشور های دیگر میدید آهی کشید و برای دهمین با در طی ساعت گذشته شروع به توضیح دادن کرد:"فلورا ما
نمیتونیم ریسک اینو به گردن بگیریم که تو ریکا دستگیر بشید." به ریکا نگاهی انداخت که روی دسته مبل خوابیده بود
وبا دهان باز نفس میکشید سپس ادامه داد:"بعلاوه اگر ریکا میخواد بمونه بهترین گزینه ای که داریم کنارش باشه
تویی،سعی کن درک کنی.
فلورا با عصبانیت بلند شد:"اینا رو میگید چون من دخترم!فکر میکنید کاری نمیتونم بکنم." دست هایش را مشت کرد و
به سمت راه پله ای چوبی رفت.
کانکی آهی کشید و سرش را مالاند:"چراینطور رفتار میکنه؟"
فنیاس از روی مبل راحتی بلند شد و به سمت اتاقش رفت:"اگر فلورا رو بشناسید این رفتارش غیر عادی نیست." و
خوب میدانست دلیل این رفتار چه است،فلورا دوست نداشت کنار گذاشته شود آن هم در موقعیت که دوستان عزیز تز
از جانش اسیر آدم های نادرستی بودند بالای پلکان فلورا آهی کشید و سرش را داخل بالش سفید رنگ روی تخت فرو
برد،بغض گلویش را فشار میداد و گریه اش گرفته بود وقتی فکر میکرد دوستانش ممکن بود چه جاهایی اسیر شده
باشند خشمناک میشد و دوست داشت جیغ بکشد اما نه جیغ میکشید و نه گریه میکرد فقط بالش را محکم به صورتش
فشار میداد،نمیداست چرا این همه با تصمیم هانستس و کانکی سر مخالفت بلند میکرد با وجود اینکه به تصمیمات
منطقی هانستس و کستل اعتماد داشت اما دوست داشت بجای اینکه در آن خانه ی بزرگ تنها بماند برای نجات
دوستانش برود،مدت زمان زیادی گذشته بود که بالاخره دست های فلورا روی بالش شل شد و سرش را از آن جدا
کرد،گند ساعتی از طلئع آفتاب میگذشت و فلورا بوضوح میتوانست محوطه خانه و جنگل های اطراف را در نور
خورشید تماشا کند،بلند شد و با زخمت اندکی پنجره کشویی را باز کرد،نسیم خنکی باز شدن پنجره به درون اتاق وزید
و موهای بلند و روشن فلورا را تکان داد،فلورا با دیدن پرتو های خورشید کمی سرحال آمد،میدانست بهترین کار برای
آرام کردن خودش این است که بدودوبا نسیم تازه خودش را آرام کند موهای آشفته اش آرام آرام از نسکافه ای روشن
به شرابی پر رنگ تغییر رنگ میدادند رنگ پوستش سفید تر میشد و ووقتی چشمانش را باز کرده بود درست مثل یک
خون آشام قرمز شده بودند فلورا پنجه ی پایش را روی لبه ی پنجره گذاشت و سبک بیرون پرید،از حال میدانس کجا
میرود،مسیری را که دیشب در تاریکی طی کرده بود با سرعت طی میکرد نرم و نامریی میدوید و نسیم موهایش را
پشت سرش به پرواز درآورده بود پس از چند دقیقه فلورا با صدای کشیده شدن کفشش روی زمین خاکی ایستاد فضای
خالی بین درختان با پناهگاه سنگی،با اینکه آفتاب زده بود اما هنوز آثار درگیری گروهش آن جا مشهود بود فلورا با
لبخند تلخی کنار یکی از درختان رفت و روی شیار تنه ی آن دست کشید بدون شک رد شمشیر لیانا بود،فلورا آهی
کشید و زمین را بررسی کرد بدون هدف خاصی در زمین میگشت، دنبال سرنخی بود که شاید به کار کیتل و کانکی
بیاید اما چیز خاصی پیدا نکرد حالا بنظرش آرام تر شده بود اما قبل از اینکه به خانه کانکی برگردد حواس تیزش
اورا از حضور شخص یگری در منطقه آگاه کرد فلوزا سریع پشت تنه بزرگ درختی پرید و خودش را قایم
کرد،درست فهمیده بود کمی بعد دختری با ظاهری روستایی و دامنی پاره داخل فضای بین درختان پرید چند جای
بدنش زخمی بود و فلورا فکر میکرد اگر دو قدم دیگر راه برود غش مبکند و همینطور هم شد دختر چند قدم جلو رفت
و با جیغی روی زمین افتاد، فلورا از پناهگاهش بیرون آمد تا کمک دختر کند اما درست در چند قدمی اش متوقف شد
حس میکرد چیزی درباره این دختر درست نیست با شک و تردید پرسید:"تو کی هستی دختر؟" دختر با زحمت بلند
شد و نگاهی به فلورا انداخت،فلورا سرزنش را در نگاه دختر میدید انگار انتظارداشت فلورا کمکش کند تا بلند شود اما
قدمی بر نداشت دختر با بغض حرف زد:"تو خوبی یا بد؟میخوای منو برگردونی اونجا؟"
فلورا با تردید پرسید:"کجا؟"
دختر جیغ کشید:"پیش همونا...پیش اون جادوگرا."
فلورا یکی از ابروهایش را بالا انداخت وراحت تر ایستاد:"نه من جادوگری رو نمیشناسم که تورو گرفته باشه." سپس
جرقه ای در ذهنش روشن شد:"ببینم اون جادوگرا چه شکلین؟"
دختر ناله ای کرد،بنظر علاقه ای نداشت که به سوال فلورا جواب بدهد اما در چشمان فلورا قاطعیتی بود که او را
مجبور به صحبت کردن میکرد:"چهارنفر بودن یکی با موهای قرمز،یکی دیگه موهاش سبز بود،یکی یه چشمش چشم
بند داشت و یکی دیگشون نصف صورتش رو با ماسک میپوشونه."
فلورا چشمانش را تنگ کرد:"کس دیگه ای بجز تو اونجا بود؟"
چشمان دختر برقی زدند:"یه سری آدم که بهشون جنگجویان روح میگفتن،اونا رو بدجور شکنجه میکرد..."
فلورا حرف دختر را قطع کرد:"میدونی کجان؟چجوری باید فراریشون بد..." حرفش را ناتمام گذاشت غریزه اش او را
از این کار بازمیداشت سکوت طولانی بین آن و حاکم شد فقط صدای وزش نسیم ها در بین شاخه های جنگل می آمد
تا بالاخره دختر سکوت را شکست:"دوستای منم اونجان اگه بخوای میتونم الآن راهشو نشونت بدم تو قوی ای نه؟از
قیافت معلومه،اگه براساس راه من بریم میتونیم فراریشون بدیم."
فلورا به صورت دختر خیره شد در دلش صبر نبود دوست داشت سریع با دختر برود و وستانش را نجات بدهد اما
چیزی اورا از رفتن باز میداشت فلورا قامتش را صاف کرد و با اخم هایی در هم گره کرده به فکر فرو رفت.
پ.ن:فلورا توی این موقعیت چکار میکنی؟با دختر میری یا یه کار دیگه میکنی؟
***
صدای گوش خراش فلزات در راهروی زیرزمینی میپیچید نور کمی راهرو را روشن کرده بود سلول های زندانی به
ردیف در دو طرف راهرو ایجاد شده بود همراه با یک در آهنی در ابتدای راهرو نور کم،بوی متعفن و نم آب،آن
مکان را غیر قابل تحمل کرده بود و همه افرادی که داخل آن سلول ها بودند بی حال روی زمین سلول افتاده بودند
البته بجز هفت نفری که با زنجیر از بالا بسته شده بودند و در آن حال کوچکترین دختر بین آن ها خودش را از
زنجیری که به آن وصل بود تاب میداد صدای دوستش در سلول کناری بلند شد:"آی والی داری گوشمو کر میکنی بس
کن!"
والیان غرغر کرد:"دارم سعی میکنم تمرکز کنم پیتر." و با وزنش تاب دیگری به زنجیر دور مچش داد،هم سلولی اش
با صدای آرامی برادر کوچکترش را خطاب قرار داد:"پیتر به خودت فشار نیار خدایی نکرده قلبت و نفست میگیره با
این دستای بسته هم نمیشه کاری کرد." والیان نکته حرف های آمیا را گرفت و تاب خوردنش را متوقف کرد صدای
مصمم لیانا از ابتدای راهرو بلند شد:"حالا ما که اینجاییم باید یه فکری برای فرار کنیم."
مانیا هم سلولی اش تایید کرد و پیو هم که بین آن دو آویزان شده بود تلاشی برای باز کردن دست هایش کرد میله ی
بالای سرش تکانی خورد اما اتفاق دیگری نیافتاد؛هیرو به پیتر که کنارش بسته شده بود نگاهی کرد و بعد به میل
بالاسرشان خیره شد:"این میله ها با یه فشار ناگهانی از جا درمیان درای سلول هم که همینطورن فقط میمونه این
گردنبندای دور گردنمون و اون دختره ایبک."صدایش مثل همیشه صمیمی و گرم بود.
مانیا بدون توجه به دردی که در دستش میپیچید با هیجان داد زد:"این گردنبندا رو من میدونم چطوری باز کنم آخه
پیش داداشم دوره تخصصی گذروندم،حیف می اینجا نیست." با نیشخندی که بر لب داشت خاطراتش را مرور میکرد
یاد روزی افتاده بود که با می زندانی شده بودند و به اینکه چطور قفل دور دستانشان را باز کرده بود افتخار میکرد
در حین مرور خاطراتش با دیدن گردنبند دور گردن پیو و لیانا و موهای بلندشان یاد چیزی افتاد:"فقط یه چیزیش
کمه...سنجاق سری چیزی تواین سلول نیست."
پیتر خندید:"سه تا دختر تو یه سلولین یه سنجاق سر ندارین؟"
-نه ما سه تا موهامون خوش حالته سنجاق سر نمیخواد.
صدای جیغ والیان از آخر راهرو بلند شد:"یعنی موهای من بد حالته؟"
پیتر لبخند پیروزمندانه ای زد:"خب اینم از سنجاق سر."
خواهرش از سلول بغلی یادآور شد:"فقط میمونه ایبک."
و آمیا به نکته خوبی اشاره کرده بود چون در آن سکوت نم دار هیچ کدام از آن ها فکری برای ایبک نداشتند و در
سکوت و چک چک منظم آب به ایبک و وقت کمی که برای فرار داشتند فکر میکردند تا اینکه صدای ضعیفی از
سلول مقابل آمد دخترنحیف و لاغری با موهای کدر وقهوه ای از سلول روبه روی والیان و آمیا صحبت میکرد:"اون
اینجا نیست." مانیا با تعجب داد زد:"من فکر میکردم دخترای توی این سلولا عروسکن!" پیو با چشمان گرد شده ای به
مانیا خیره شدو لحن سرزنش گر لیانا را کامل کرد:"مانیا!"سپس لیانا صدایش را در حد زمزمه پایین آورد طوری که
هیچ کدام از دختر های بیچاره ای که داخل آن سلول ها بودند نتوانند حرفش را بشنوند:"کدوم عروسکی اینقدر
داغونه؟" مانیا لبش را دفاع از خودش کج کرد:"آخه نه حرف میزدن نه تکون میخوردن."
آمیا تصمیم گرفت بدون توجه به مانیا اطلاعات بیشتری از دختر بگیرد در حالیکه با چشمان نازک شده به سلول
تاریک رو به رویش خیره شده بود با لحن مهربانی دختر را خطاب داد:"تو از کجا میدونی؟اسمت چیه؟"
دختر با خستگی به دیوار سلولش تکیه داد و آه بلندی کشید امگار وقت نیاز داشت تا اسمش را بخاطر بیاورد:"اسمم
کارولینه،اینجا اون ایبک و بقیه دور و بریاش روی ما سم و داروهاشون رو امتحان میکنن قبل از ایکه اینجا بیام یکی
بهم قول داده که بیاد و نجاتم بده منم هر روز رو میشمردم که حسابش از دستم نره...هر ماه این موقع ایبک تا پنج
روز میره پیش رییسش...نمیدونم کجاست اما این پایین نمیاد."
آمیا سعی کرد بغض گلویش را بخورد خدا میدانست آن دختر ها چه مدت آن جا بودند و چه چیز هایی را تجربه کرده
بودند:"متاسفم کارولین...ما درمیاریمتون."
کارولین صورت رنگ پریده را به سمت نور کم چرخاند و لبخند محوی زد:"شما فعلا خودتونو آزاد کنید."
صدای جیرینگ زنجیر ها از سلول هیرو وپیتر بلند شده بود،هیرو زنجیر را در مشتش فشرده بود،پاهایش را به سمت
سقف صاف نگه داشته بود و پشتش رو به زمین بود،زنجیر را کم کم توی دستش جمع میکرد و خودش را بالا میکشید
هیرو با دهان باز برای هزارمین بار در زندگی اش به تحسین قدرت بدنی هیرو پرداخت؛وقتی تمام زنجیر در مشتش
جمع شد خودش را ول کرد و اجازه داد مزنش کاملا زنجیر را بکشد در نتیجه میله آهنی با تق بلندی از سوراخ سنگی
اش جدا شد و لحظه ای بعد هیرو وپیتر روی زمین سلول افتاده بودند،هر دو سریع بلند شدن و حلقه زنجیر را از میله
جدا کردند پیچ میله را از دور دست هایشان باز کردند و،دیگر هر دوی آن ها آزاد بودند و با لذت مچ دردناک و کبود
دستشان را میمالیدند،آمیا و والیان با شنیدن صداهای سلول کناری شان نگاه های معنا داری رد وبدل کردند ووقتی
مطمئن بودند که آماده وهماهنگ هستند شروع کردند،والیان و آمیا همزمان تاب بلندی به خودشان دادند،وقتی پای هر
دو نفر به میله های سلول رسید چند قدمی روی میله ها به سمت سقف بالا رفتند و قبل از اینکه پایین برگردند با فشار
پنجه هایشان و با کمک زنجیر دور دستشان پشتک بی نقصی زدند و وزنشان را روی میله انداختند،میله با همان
صدای دلنشین چند دقیقه قبل از دیوار جدا شد ودو دختر روی زمین افتادند چند دقیقه بعد از سلول سوم هم همین صدا
بلند شد،لیانا در حالی که دستش را میمالید پرسید:"خب حالا چطور درو باز کنیم؟"
هیرو در حالیکه شلوار ارتشی را از روی پوتین های قهوه اش جمع میکرد جوابش را داد:"با یه فرونت کیک درست
حسابی قفل رو بشکونید." سپس در حالیکه گارد میگرفت عقب رفت آستین هایش را عقب زد و دستکش هایش را
محکم،پای چپش جلو بود و پای راستش عقب،سعی داشت تمام انرژی باقی مانده اش را صرف یک ضربه ی دقیق
کند،پیتر که این گارد را خوب میشناخت تا جایی که میتوانست به دیوار نزدیک شد تا برای دوستش فضا باز کند،وقتی
که هیرو حس کرد بهترین زمان است چرخی خورد و با پای راستش لگد محکمی به قفل در وارد کرد،در لرزید وقفل
شکست پیتر با لبخند گرمی هیرو را تحسین کرد،کنارشان لیانا به پیو ومانیا خیره شده بود؛مانیا سرش را به اطراف
تکان داد:"شرمنده من جونشو ندارم از این ضربه ها بزنم."
حق داشت هیچ کدامشان وضعیت خوبی نداشتند،لیانا نگاه سوالی به پیو انداخت، پیو هم لبخن تلخی زد و دستش را بالا
آورد،پیو هم حق داشت اگر قرار بود جایی مشت بزنند پیو بهترین گزینه اما لگد فرق داشت لیانا آهی کشید و تمام
قدرتش را برای ضربه ی محکمی جمع کرد.
پیو مانیا کنار رفتند و لگد لیانا قفل در را شکاند وقتی سه نفرشان وارد راهرو شدند با سر به هیرو وپیتر سلام
کردند،هیرو ولیانا نفس نفس میزدند،دختر های زندانی از کنار سلول هایشان به سمت میله ها آمده بودند و باکنجکاوی
آن گروه را نگاه میکردند بعضی از آن ها حتی برای شکستن در سلول ها تشویقشان میکردند،فقط آمیا و والیان مانده
بودند هیچ کدام آن ها لگد هایی به قدرت لیانا و هیرو نداشتند اما هر دو آن ها سرحال و مصمم بودند واگر باهم کار
میکردند موفق میشدند پس دو نفر با هم گارد گرفتند و بجای یک پا ، دو پا روی قفل فرود آمد وقفل چاره ای جز
شکستن نداشت،پس از یلام و احوالپرسی مختصر اما گرمی هفت نفر آن ها دایره وار روی زمین نشسته بودند.
همه_از جمله دختر های زندانی_به مانیا خیره شده بودند که با اخم عمیق و یکی از سنجاق سر های والیان روی
گردنبند لیانا تمرکز کرده بود والیان با ناراحتی دختر ها از نظر گذارند همه لاغر و مریض بنظر می آمدند،هیرو
پیشنهاد داده بود که کارولین وبقیه دختر ها هم با آن ها فرار کنند اما کارولین قبول نکرده بود گفته بود با توجه به
وضعیت جسمانی همه آن ها فقط احتمال دستگیر شدن همه آن ها بالا میرفت و در عوض آمیا قول داده بود وقتی از
آن جا خارج شدند با کمک دوستانشان برگردند و آن ها را آزاد کنند.
والیان فین فینی کرد و پرسید:"باز نشد؟"
مانیا با اخم سنجاق سر را تکان داد:" احتمالا تا شب طول میکشه،قبل ازاینکه بخوان غذا بیارن تموم میشه."
والیان به سوراخ بی رمق سقف نگاه کرد و دعا در دلش دعا کرد که مانیا موفق بشود:"امیدوارم."

موضوعات: سرگرمی ،
[ سه شنبه 14 شهریور 1396 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب