لبه ی تاریکی_فصل سوم:آشوبگران

سلام 

ヽ(*⌒∇⌒*)ノ

 این بار با فایل پی.دی.اف رمان رو گذاشتم^^

اما اگر نمیتونید دانلود کنید ادامه مطلب رو بخونید^^










فلورا با صدای در زدن از خواب بیدار شد،نور خورشید روی تختش میتابید اما ترجیح داد اهمیتی به نور ندهد،در
عوض خودش را در پتوی نرم پیچید و پشت به پنجره کرد،کسی دوباره در زد،فلورا با صدای خواب آلودی
نالید:کییییه؟
-اگه بیدار نشی نهار گیرت نمیاد!
صدای فنیاس بود،فلورا خمیازه ای کشید وبا کش وقوسی روی تخت نشست ،چشمش که به ساعت کنار تخت افتاد جیغ
کشید و از جا پرید ساعت سه ظهر بود!دیشب با فکر و خیال مانا و جنگ ناموفقشان با آن جادوگرهای خبیث تا صبح
نخوابیده بود اما انتظار نداشت وقتی خوابش میبرد اینقدر عمیق باشد!
سریع از تخت پایین پرید و موهای روشنش را با عجله مرتب کرد،کفشهای کتانی قهوه ای رنگش را پوشید و بیرون
دوید،پله ها را دو تا یکی پشت سر گذاشت تا به سالن اصلی و بزرگ خانه رسید،ویرجین،هانستس و کیتل هر سه سر
حال بودند ومرتب بودند با دیدن وضعیت آن ها فلورا لبخند زد و زیر لب زمزمه کرد:مثل اینکه شمبلیله اثر کرد.
کیتل در خانه گشت میزد،بیرون از پنجره ها را نگاه میکرد،داخل ویرین هارا بررسی میکرد و از زیبایی طراحی ها
ولوستر ها تعریف میکرد،هانستس کتابی در دست داشت و با دقت به آن خیره شده بود روی کتاب نوشته بود:گیاهان
دارویی،فنیاس آن جا نبود و ویرجین روی یک مبل مقابل ریکا نشسته بود ومعلوم بود جریان های دیشب را برایش
تعریف میکند فلورا یادش افتاد که کیتل به دختر گفته بود که قبل از دو ظهر امروز به آسیاب برمیگردند اما حالا نه
دوستانشان آن جا بودند،نه به آسیاب برگشته بودند دل فلورا گرفت و آهی کشید،حدس میزد کیتل ریکا را خبر کرده،با
آه کشیدنش ریکا متوجه حضورش شد و ایستاد:فلورا!از اینکه دوباره سالم میبینمت خوشحالم.
فلورا لبخندی زد:منم همینطور،کسی میدونه فنیاس کجاست؟من وبیدار کرد و در رفت.
ریکا نیشخند زد:رفته پنی رو ببنده به درختی چیزی،من با خودم آوردمش اینجا.
فلورا زیر لب غرغر کرد و با فاصله از هانستس نشست،صدای شکمش بلند شده بود:پس نهار کجاست؟
هانستس بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:نهاری در کار نیست احتمالا اینو گفته بلند شی.
فلورا دهانش را کج کرد:بدجنس،راستی هانستس چرا داری درباره گیاهان دارویی میخونی؟
-میخواستم مطمئن بشم اون شنبلیله رو بیخود نخوردم!بعلاوه فکر کردم آدم خوبه از گیاها سر در بیاره و البته با
خوندن این کتاب دیگه فکرای بیخود نمیکنم درباره زنده بودن وسالم بودن بچه ها.
فلورا ابرویی بالا انداخت ،منطقی بنظر می آمد.
صدای در خانه بلند و کمی بعد ادموند و فنیاس وارد شدند،بسته غذایی که ادموند با خودش آورده بود توجه فلورا را به
خودشان جلب کردند، ریکا مودبانه بلند شد و با کمک ویرجین وهانستس خودش را به ادموند معرفی کرد و در آخر
حرف هایش آرام اشاره کرد:خونه ی خیلی قشنگی دارید.
کیتل از آخر سالن به سمت آن ها آمد:نه خانم سوگیهارا،این خونه ی دوستمون ادموند نیست.
سپس با لحن هشداردهنده ای پرسید: مارو کجا آوردی ادموند؟
ادموند پوزخندی زد و به سمت اپن چوبی آشپزخانه رفت،غذا ها را روی آن گذاشت و از یخچال بطری آبی
برداشت،کیتل وبقیه هم روی صندلی های گردو کوچک کنار اپن نشستند،ادموند در حالیکه لیون آبی را روی اپن
میگذاشت، نشست:از کجا فهمیدی؟
کیتل خودکاری را توی دستش تاب میداد،نیشخند کوچکی زد و دیوار تکیه داد:من کارآگاهم ادموند این چیزا رو نفهمم
به چه دردی میخورم؟
ادموند تآیید کرد:آره ظاهرا از اون خوباش هم هستی.
کیتل همان نیشخند را تکرار کرد وتابی به صندلی داد:از روی چند تا چیز کوچولو فهمیدم،یکیشون اینه یه آدم چپ
دست اونم به تنهایی اینجا زندگی میکنه،مجرد هم هست. تو هم مجردی ادموند،اما چپ دست نیستی،راست دستی و
اینجا خونه ی تو نیست.
ادموند لبخند زد: نه نیست خونه ی یه دوسته،امشب از یه سفر کاری برمیگرده،میبینیش.
کیتل دوست نداشت فضای آن بحث دوستانه تغییری کند پس خودکار را آرام روی اپن گذاشت و لبخند زد:فقط میخوام
مطمئن بشم جایی که هستیم امنه.
و برای اولین بار هانستس متوجه چیزی در نگاه کیتل شد.
برای یک لحظه چشمان ادموند از آن آرامش و معصومیت درآمد،شبیه سنگ سخت وسرد شده بود انگار که خاطره ی
خیلی بدی برایش زنده باشد با صدای آرام و بمی زمزمه کرد:مطمئن باشید من هیچ وقت با قاتلای پدرو مادرم
همکاری نمیکنم!
ریکا با تاسف به ادموند نگاه کرد و تصمیم گرفت بحث را عوض کند:ببینم من گرسنم اینجا برای مهموناتون غذا
نمیارین؟
و فلورا در دلش از ریکا بارها تشکر که بحث غذا را میان کشید.
***
والیان چشمهایش را به سختی باز کرد آخرین چیزی که یاد بود،فریاد و جیغ ویاس و ناامیدی بود؛انرژی نداشت و گیج
بود،کمی گذشت تا چشم هایش به محیط عادت کردند سردی فلز روی مچشو دردی که داخل بازوهایش میپیچید به او
فهماند که آویزان استرو به رویش آمیا بود او هم از مچ دست به زنجیر فلزی محکمی بسته شده بود و آویزان بودچند
سانتی متری تا زمین فاصله داشتند،والیان متوجه شد آمیا بیهوش است،چند دقیقه که گذشت گیجی از بدنش خارج شد و
جایش را به درد داد،آن ها داخل زندان بودند میله های بزرگی بین آن ها و راهروی تاریک رو به رویشان فاصله
انداخته بود،صدای فریاد وناله از راهرو به گوش میرسید؛ناگهان همه چیز برای والیان روشن شد در حال جنگیدن با
آن جادئگران بودند همه چیز خوب بود تا اینکه آن مه دورشان را گرفت،یاس و نامیدی وجیغ و فریاد بود انگار او را
به داخل تک تک خاطرات بدش می انداخت و قلب والیان یخ میزد سپس احساس خفگی کرده بود وبی هوش شده
بود،به اطراف نگاه کرد کسی بجز حودش آمیا نبود زی لب زمزمه کرد:امیدوارم بقیه اینجا نباش.
صدای خندهای راهرو را پر کرد و ناله و فریاد ها خاموش شدند والیان به سختی گردنش را چرخاند تا هیکل کوچکی
را که جلوی در سلول ایستاده بود ببیند:میبینم بالآخره یکیتون به هوش اومد.
اگر صدای کشدار ونازکش نبود والیان هبچ وقت نمیفهمید آن یک دختر است ؛دختر موهای پسرانه مشکی داشت و آن
ها را روی چشم راستش ریخته بود،والیان حدس میزد چشمانش هم مشکی باشند،کلاه لبه دار نارنجی وسفیدی را کج
روس سرش گذاشته بود،لباس پسرانه پوشیده بود و شلوار جین تنگ به پا داشت روی چکمه های چرمش هم با اسکلت
تزیین شده بود،والیان اصلا از آن دختر خوشش نیامده بود دختر ادامه داد:بهت میخوره هم سن هم باشیم،نه شایدم چند
سال کوچیکتری،اسمم ایبکه ایب صدام کن تو اسمت چیه؟
والیان با بی حالی غرید:به تو ربطی نداره.
باید هر طور میشده از دست آن زنجیر ها خلاص میشد و با آمیا فرار میکرد،حوصل سوال های مسخره آن دخترک
را نداشت همانطور مه به سقف چشم دوخته بود درد و سوزش وحشتناکی تمام بدنش را گرفت و والیان با تمام توانش
جیغ زد پس از قطع شدن درد تازه متوجه گردنبند شوکرمانندی شد که به گردنش بسته بودند و کنترل گردنبند را در
دست ایبک دید،ایبک با نیشخند ترسناکی شروع به حرف زدن کرد:فکر فرار از اینجا به سرت نزنه والیان.
سپس قهقه ای زد و در تاریکی ناپدید،والیان صدای برخورد کفش هایش را با سطح میشنید.
والیان مطمئن شد که وقتی از آن جا بیرون رفت مشتی نثار دختر بکند،صدای ضعیفی سرش را برگرداند:ما کجاییم؟
والیان با مهربانی جواب داد:چیزی نیست آمیا فقط انگار تو زندانیم.
آمیا چشمان قهوه ایش را باز کرد:زندان؟والیان؟خوبی؟
والیان لبخند تلخی زد وسرش را تکان داد:آره.
آمیا سرحال تر بنظر میرسید:چی شده؟
والیان هر چیزی را که میدانست تعریف کرد آمیا آهی کشید و شل تر قبل آویزان شد:امیدوارم فقط من و تو اینجا
باشیم.
والیان تایید کرد:منم همینطور اما بعد از دیدن اون قیافه پیروزمندانه ایبک یه حسی میگه فقط ما اینجا نیستیم.
آمیا به جایی پشت سر والیان اشاره کرد:اونجا یه دریچه است که نور ازش داخل میاد اگه بتونیم از اینجا بیرون بریم
شاید اون راهی به خارج از اینجا باشه اما اونقدر انرژی ندارم که بتونم کمانم رو دست بگیرم.
-منم همینطوریم،فکر نکنم تا وقتی این گردنبندای اشرافی دور گردنمونن بتونیم کاری بکنیم،هم شوک بهمون وارد
میکنن هم هر جا بریم اون ایبک با فشار دادن یه دکمه زمین گیرمون میکنه.
والیان با عصبانیت دندان هایش را روی هم فشار داد.
-آره مگه اینکه بتونیم بازشون کنیم.
والیان به آمیا خیره شد:چطوری؟
-نمیدونم،البته فعلا.
***
صدای جغد ها از چند نقطه ی جنگل بلند شده بود ریکا پشت یکی از پنجره های بزرگ خانه نشسته بود و با جواهر
سرخ رنگ خانوادگی اش بازی میکرد با زنجیرش آن را تاب میداد و وقتی زنجیر کاملا دور مچ دستش پیچیده شد
در جهت برعکس بازش میکرد ؛ در افکارش غرق شده بود تا صدای چرخ های ماشینی روی سنگ های ریز توجه
اش را جلب کرد ماشین مشکی رنگی با چراغ های بزرگ کنار پنجره ایستاد،ریکا از جایش پرید به سمت هال خانه
دوید :یکی وارد خونه شده.
هانستس آرام تایید کرد:آره،همون دوست ادمونده که امروز صبح راجع بهش بحث کردیم.
ریکا با اشتیاق موهایش را جمع کرد و با کشی که همیشه در جیبش داشت آن ها را بست،همیشه وقتی هیجان زده
میشد همین کار را میکرد و در آن لحظه برای دیدن دوست ادموند هیجان زیادی داشت،بیشتر هیجان دختر مربوط به
خانه بود چون ریکا واقعا از آن خانه خوشش آمده بود و قصد داشت اگر روزی پول هنگفتی دستش آمد آن خانه را
بخرد یا یک خانه درست مثل آن بسازد ،ادموند با خشنودی به سمت در رفت و دستگیره طلایی در را چرخاند کمی
بعد پسری با موهای سفید و چشمان یخی روی پاگرد خانه ایستاده بود صورتش رنگ پریده بود اما لبخند شیرینی به
لب داشت ادموند با خوشحالی پسر را در آغوش گرفت:کانکی!چقدر خوشحالم بعد از شیش ماه میبینمت!
-منم همینطور.
کانکی این را گفت و با اشتیاق به شش نفری که پشت سر ادموند ایستاده بودند نگاه کرد:پس مهمونایی که میگفتی این
آقایون...و البته خانم ها هستن؟
فنیاس با همان حالت نجیب زادگیش پیش قدم شد و با کانکی دست داد:فنیاس هستم و از مهمون نوازی خودتون و
دوست عزیزتون متشکرم.
پس از او به ترتیب هانستس،کیتل و ویرجین با کانکی دست دادند و خودشان را معرفی کردند فلورا هم از راه دور
سرش را تکان داد و خودش را معرفی کرد آخرین نفر ریکا بود که با دستپاچگی خودش را معرفی کرد:ریکا
سوگیهارا هستم و از آشناییتون خوشحالم.
کانکی دستی به کروات مشکی اش کشید و لبخند زد:"منم همینطور"
با ورود کانکی،همگی دوباره پشت اپن آشپزخانه جمع شدند،ادموند از دوستش پذیرایی بی نظیری میکرد لورا با دیدن
آن ها بیشتر یاد دو برادر می افتاد تا دوتا دوست سوال های زیادی درباره کانکی و ادموند داشت اما میدانست باید
منتظر وقت مناسبی برای طرح آن ها باشد کانکی در حالیکه با قدردانی فراوان لیوان آب پرتقالی را از ادموند
میگرفت روی یکی از صندلی ها نشست:"خب شنیدم توی گروه شما دوتا خون آشام هستن دو تا جنگجوی ماهر،یه
کارآگاه و یه خانم جوان." کانکی با گفتن لفظ خانم جوان به ریکا اشاره کرد و در پاسخش نیشخندی دریافت کرد ادامه
داد:" شما با سوارکاران چکار داشتید؟" ،فلورا لب باز کرد تا چیزی بگوید اما فنیاس او را با حرکت دست از صحبت
کردن منع کرد بلافاصله کیتل شروع به صحبت کرد:"متاسفم که قبلا لفظ سوارکار رو نشنیدم اما ما هم سوالای
مشابهی داریم و فکر نمیکنم بیشتر از این بتونیم نگهشون داریم." نیشخند کیتل نشان بطور واضح نشان میداد که قصد
بی احترامی ندارد.
کانکی به آرامی بلند شد:" ادموند گفته بود شما تیز و زیرکین."
کیتل خندید : "بعنوان یه کارآگاه باید اینطور باشم."
-شما توی جنگل چکار میکردین کارآگاه؟
-حضور ما توی این جنگل اندازه حضور یه دیپلمات و خون آشام عجیب نیست.
فلورا اخم کرد و پاهایش را روی هم انداخت،چیزی از حرف های آن دونفر نمیفهمید به ریکا اشاره ای کرد:"چی
میگن؟"
ریکا شانه اش را بالا انداخت:"بحثای کاری!"
کانکی درست مثل مبارزی که وسط میدان جنگ باشد از زیر حرف کیتل شانه خالی کرد:"اینجا خونه ی پدریمه"
-وادموند برادرتون؟
کانکی خندید:از کجا فهمیدی من یه دیپلماتم کارآگاه؟
-لباس هات که یه کت و شلوارمخصوص مقام های سیاسیه،ماشینت که یه برند معروف دیپلماتیکه،وسایلت که شامل یه
کیف سامسونت کوچیک میشه و توی خونه ات هم همش کتابای سیاسی و قرداد و کتابای حقوقی و خودکار ودفترپیدا
میشه و از همه مهم تر طرز حرف زدنت کانکی اعتماد به نفس بالایی داری،از زیر سوالای من در میری و میخوای
بندازیم توی مخمصه درست مثل یه مقام دیپلماتیک که داره روی یه قرارداد مذاکره میکنه.
کانکی خندید:" ادموند امروز بهم گفت راحت حدس زدی که خونه مال یه نفر دیگست.
-حدس نزدم،مطمئن بودم موسای کامپیوتر و چیدمان اتاق کار و خونه نشون میداد صاحب خونه یه چپ دسته اما
ادموند راست دسته این یکی از دلیلام بود."
-استنباط هات عالیه کارآگاه.
کیتل لبخند زد:" خب حالا که امتحانم کردی بهتر نیست بریم سر اصل مطلبمون؟"
کانکی به لیوانش تابی داد:"تو حتی فهمیدی من دارم امتحانت میکنم؟این عالیه،حالا که فهمیدم واقعا کارآگاه دولتی
هستی خیالم راحت شد،شما همون گردان مخصوص دولت هستین که بصورت محرمانه خون آشام ها و جادوگرا رو
از بین میبره؟جنگجویان روح؟"
هانستس که تا آن موقع ساکت بود آرام اشاره کرد:فقط مقامای ارشد دولتی از کار اصلی ما خبر دارن."
فلورا زمزمه کرد:پس اون یه دیپلمات ارشد دولته!
کانکی لبخند زد، برگشتن از یک مذاکرات سیاسی واقعا خسته کننده بود اما او عجله ی آن گروه کوچک را درک
میکرد؛دوستانشان اسیردر دست دشمن مشترکشان بودند و آن ها عجله داشتند دوستانشان را آزاد و دشمنشان را نابود
کنند رو به کیتل گفت:"البته."
اما فنیاس مخالفت کرد:" بهتره اول کمی استراحت کنید بعد صحبتمون رو شروع میکنیم ممکنخ تا خود صبح طول
بکشه."
ویرجین آهی کشید اما مخالفتی نکرد چون حق با فنیاس کانکی هم با قدردانی پیشنهاد فنیاس را پذیرفت و به سمت
اتاقش رفت در این فاصله ادموند نقشه و برگه هایی را به سمت میزبزرگ هال میبرد.
ساعتی بعد همه ی آن ها دور میز بزرگ نشسته بودند،کانکی لباس های راحتی و سوییشرت سفید پوشیده بود،موهای
سفیدش مرطوب بودند،صورتش سرحال تر و هوشیار تر شده بود.
ریکا و فلورا هردو متوجه تغییر لحن دیپلمات شده بودند لحنش دوستانه شده بود و حالت تحکمی قبل را نداشت :" ما
هم مثل شما دنبال اون جادوگرا میگردیم؛ اما بدون حکم دولتی؛ اونا خطرناکن و باید جلوشون رو بگیریم و امیدوارم
این مثل یه راز بینمون بمونه."
کیتل کمی جابه جا شد:"مطمئن باش کسی از دولت نمیفهمه،ما هم تصمیم داشتیم دستگیرشون کنیم اما توی تله اشون
افتادیم..."
کیتل ادامه حرفش را خورد.
ادموند برگه قدیمی را از میان برگه های روی میز بیرون کشید و روی بقیه گذاشت،تصویر چهار سوارکار عجیب
بود با قیافه هایی عجیب:" چهار سوارکار؛اونا چهار تا جادوگرن که خودشون مثل چهار سوارکار میدونن اما با این
تفاوت که قصد تصرف دنیا رو دارن به منجی اعتقادی ندارن و میخوان حکومت کنن خودشون هم اینطور همدیگرو
صدا میکنن؛کنگو،فامین،دث وامنتی...بیماری،مرگ،خشکسالی وجنگ."
ویرجین صدایی ته گلویی درآورد:"آره حالا جور درمیاد."
ریکا مطمئنا بخاطر سن کمش چیزی از چهار سوارکار نمیدانست اهم اهمی کرد و میان صحبت های ادموند
پرید:"ببخشید اما این چهارسوارکار چین؟"
هانستس با آرامش جوابش را داد:"این مربوط میشه به کتاب مقدس انجیل ریکا،طبق انجیل وقتی آخرالزمان بشه هفت
سال سخت زمین رو در برمیگیره بعد از اون حضرت مسیح برای نجات بشریت دوباره هبوط میکنه اما توی اون
هفت سال چهار پادشاه به کره زمین حکومت میکنن مرگ،خشکسالی،قحطی و جنگ که باعث میشن مردم زیادی
بمیرن."
ریکا قیافه اش را بهم ریخت:"اوه!یعنی این چهارتا جادوگر اسم اونا رو روی خودشون گذاشتن؟"
هانستس تایید کرد:"آره و به فکر خودشون میتونن خوبی رو از بین ببرن و شر رو پیروز کنن."
ریکا با ناراحتی و تاسف سرش را تکان داد؛هانستس به سمت ادموند برگشت:اسم واقعیشون چیه؟چند نفرن؟مطمئنا
یکی بین اونا هست که خوب مارو میشناسه."
-اسم واقعیشون رو نمیدونیم،اصلی تریناشون همینا هستن بعلاوه یه پسر به اسم شنیا و یه دختر به اسم ایبک...
قیافه ی ادموند با بردن نام ایبک کاملا در هم رفت اما ادامه داد:جدیدا هم یه پسر دیگه به اسم بنجامین بهشون ملحق
شده،اما اطلاعات کافی دربارش نداریم.
اینبار نوبت ریکا بود که قیافه اش درهم برود تا همین چند روز پیش بنجامین را بعنوان دوستش قبول کرده بود اما
حالا در صف دشمنانش بود؛ریکا پیش خودش فکر کرد بدش نمی آید درس خوبی به بنجامین بدهد.
ادموند دوباره شروع به حرف زدن کرد صدایش خونسرد و محکم بود ودرست مثل یک رهبر با اعتماد به نفس و پر
از تجربه حرف میزد:"طلسم کنگویه موجود شیطانی رو احضار میکنه که بوسیله اون،اون مه بوجود میاد،آدم رو یاد
بدترین خاطرات زندگیش میندازه و قلب رو پر از یاس و نامیدی میکنه وقتی بیهوش شدن اونا رو به ساختمون
اصلیشون میبره و زندانی میکنه تنها کسایی که ایمان قلبی قوی ای دارن میتونن جلوی اون طلسم وایسن،اون مه برای
مدت طولانی دور دوستاتون رو گرفته بود و شما پسرا سر پا موندین این نشون میده شما همتون خیلی قوی هستین
فنیاس هم که با اون شمشیر عجیبش طلسم رو شکوند،واقعا چطور اون کارو انجام میدی؟
فنیاس لبخندی زد:"شمشیر من معمولی نیست."
ادموند متوجه شد فنیاس اطلاعات بیشتری نمیدهد پس سر بحث اصلی اش برگشت:" اقدامات امنیتی اون ساختمون
بالاست،میتونیم یه پاتک و شبیخون بزنیم و دوستاتون رو دربیاریم اما ریسکش بالاست،پس بهترین انتخابی که به ذهن
من میرسه اینه مخفیانه وارد ساختمون بشیم و دوستاتون رو آزاد کنیم."
ویرجین پرسید:"مگه نگفتی اقدمات امنیتیش بالاست؟پس چطور مخفیانه وارد بشیم که ریسکش کمتر از حمله باشه؟"
کانکی با شیطنت پوزخندی زد:"اون ساختمون راه های مخفی زیاد داره و فکر کنم کسی که تمام بچگیشو توی اونجا و
درکنار آشوبگران گذرونده راه های مخفیشو مثل کف دست بلده، نه ادموند؟"
و نگاه گذاریی به ادموند انداخت و دوباره روی روی نقشه های جلویش متمرکز شد؛کیتل خودش را جلو کشید وبا
تعجب پرسید:" تو عضو آشوبگران بودی؟"
واین سوالی بود که برای همه اعضای جنگجویان که آن جا بودند بوجود آمده بود بعلاوه ی ریکا.

موضوعات: سرگرمی ،
[ چهارشنبه 14 تیر 1396 ] [ 09:23 ق.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30