لبه ی تاریکی_فصل سوم:آشوبگران

اینم از قسمت بعد
دوستان اگه موافق باش قسمت های بعدی رو بصورت پی.دی.اف قرار بدم که هم بیشتر باشه هم غلطش کمتر؟




با هر قدمی که برمیداشتند عمارت بزرگ سنگی خودش را بهتر نشان میداد بالاخره بعد از آخرین پیچ تمام عمارت از بین درختان بیرون آمد و معلوم شد ؛بزرگ ومجلل بود با درهایی آهنین و حیاطی کوچک. کیتل به یاد نداشت هیچ وقت این قسمت جنگل را دیده باشد بنابراین آن عمارت برای همه آن ها ساختمان جدیدی بود؛ ادموند کنار در ایستاد و دستش را روی اسکنر کنا در گذاشت رنگ اسکنر سبز شد و در با صدای تقی آرام باز شد:اینجا میتونیم استراحت کنیم.

فلورا به درخت های حرص نشده و علف های بی نظم حیاط خانه خیره شده بود، پیچک ها روی دیوار ها رشد کرده بودند و بعضی از سنگ ها را ساییده یا خرد کرده بودند، فلورا پیش خودش فکر کرد که بیرون آن خانه نیاز شدیدی به تمیز کاری و تعمیرات دارد اما داخل خانه برعکس بود،هوای دلنشین و مطبوع همراه با روشنایی لوسترهای شیشه ای وبوی خوش گل های رزی که در خانه پیچیده بود دکوراسیون خانه با رنگ های قرمز و طلایی و سفید چیده شده بود و فضای داخلی آن جا را مثل یک کاخ کوچک کرده بود، ادموند آن ها را به سالن پذیرایی دعوت کرد و کمک کرد سه پسر آرام بشینند،فنیاس و فلورا هم به نشستن دعوت کرد سپس خودش از سالن بیرون رفت؛ فنیاس کنار کیتل نشسته بود و چشم از آن ها برنمیداشت ، کیتل لبخند دوستانه و کم رنگی به فنیاس زد:نگران نباش ما خوبیم.

-        باید براتون شنبلیله درست کنم.

کیتل با تعجب پرسید:شنبلیله؟!

ادموند در حالیکه با سینی روی دستش وارد اتاق میشد جواب کیتل را داد:آره باعث میشه نیروتون رو بدست بیارید.

سینی را روی میز گذاشت و نشست سه لیوان بزرگ حاوی مایعی سبز رنگ روبه روی پسر ها بود از قبافه هایشان کاملا مشخص بود که از رنگ آن مایع خوششان نیامده کیتل نالید:این چیه؟

ادموند با حالتی جدی پاسخ داد:شنبلیله.

کیتل آهی کشید و خودش را روی مبل ولو کرد،ویرجین با سوء ظن یکی از لیوان هارا برداشت و کاملا بررسیش کرد:نمیشه یه چیز دیگه بدین بخوریم؟

فنیاس زیر لب زمزمه کرد:تا اینا رو نخورین،جایی نمیرین.

و این یعنی آن ها برای همیشه همانجا مینشستد مگر اینکه لیوان سنبلیله ها خالی میشد ویرجین پیفی کرد اما به ناچارنفسش را حبس کرد و مایع را سر کشید.

 

 

 

 

 

ریکا با نگرانی روی صندلی نشسته بود و با عروسک گوشیش بازی میکرد؛ ظهر بود اما خبری از کیتل نشده بود جملات دیشب کیتل در ذهنش تکرارمیشدند:اگر تا ساعت دو ظهر فردا نیومدیم بدون گیر افتادیم سریع از اینجا به این آدرس اونجا جات امنه.

ریکا با نگرانی دکمه روی گوشی را زد ساعت یک و پنجاه و نه دقیقه بود!جیغ کوچک وبی صدایی کشید و ازجایش پرید اگر کیتل و بقیه نمی آمدند باید چکار میکرد؟فرار میکرد؟به جنگل میرفت تا کمکشان کند؟اصلا زنده بودند یا مرده؟با این افکار دلشوره بیشتری سراغش آمد؛آدرسی که کیتل برایش نوشت بود را برداشت و از آن آسیاب کوچک بیرون زد حالا ساعت دو یک دقیقه ظهر شده بود اما بیرون از آسیاب هم خبری نبود جنگل در سکوت کامل بود ریکا به سگ سیاه و بزرگی که کنار در خوابیده انداخت:انگار باید بریم پنی!

سگ سرش را بلند کرد و چند بار دمش را به نشانه دوستی برای ریکا تکان داد

ریکا خم شد و چند بار سگ را نوازش و سپس راه افتاد،پنی هم پشت سرش راه میرفت در میانه راه صدای زنگ گوشی ریکا بلند شد برای یک لحظه دختر از جا پرید اما سریع خودش را جمع وجور کرد:بله؟

-خانم سوگیهارا خوب هستین؟

ریکا اینبار واقعا از جا پرید:کارآگاه کیتل؟

-آ بله خوشحالم شناختین،مشکلی کع براتون پیش نیومده؟

-نه شما زنده این؟کجایین؟مگه نگفتین تا ساعت دو ظهر امروز برمیگردین؟

-خانم سوگیهارا خوب گوش کنید لطفا،بیاین به آدرسی که بهتون میدم وقتی رسیدین اینجا همه چیزو براتون تعریف میکنم.

ریکا با دقت به آدرس گوش داد و وقتی کیتل خداحافظی کرد با لبخندی گوشی را بست،باورش نمیشد از زنده بودن آن جنگجویان روح اینقدر خوشحال باشد ، اما چرا به آسیاب برنگشته بودند؟ ریکا نیشخندی به پنی زد و بین درختان دوید:بدو پنی باید بریم منتظرمونن.

موضوعات: سرگرمی ،
[ چهارشنبه 31 خرداد 1396 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30