لبه تاریکی_فصل سوم:آشوبگران


سلام به همگی شما دوستان :)

وقتتون بخیر 

برای خوندن قسمت جدید داستان 

به ادامه مطلب مراجعه کنید /(^∇^)\

و می ، مانیا ، فلورا 

جواب هاتون رو توی نظر ها بگین تا زودتر قسمت بعدی 

نوشته شه 

بقیه هم نظر بدین حتما :)))



هانستس در کنار فنیاس و مانیا به سمت تاریک ترین نقطه جنگل در حرکت بودند،  فنیاس آن هارا بین درختان راهنمایی میکرد؛  شب ساکت و آرام اما تاریکی بود بخاطر همین باید با احتیاط دوچندان پیش میرفتند ، هر چند لحظه فنیاس می ایستاد و به صداهای اعماق جنگل با دقت گوش فرا میداد سپس دوباره گروه کوچک را راهنمایی میکرد ساعت الکتریکی مانیا دو و سی دقیقه بامداد را نشان میدا د مانیا آهی کشید و سرش را خم کرد تا شاخه ی درختی که روبه رویش بود کبودی روی سرش ایجاد نکند، هر چقدر جلوتر میرفتند انرژی های منفی بیشتری احساس میکردند و حواسشان از فعالیت های شرورانه بیشتری آگاه میشد  هوای بین درختان هم سنگین ترو بدون جریا میشد، مانیا احساس خفگی میکرد و چند دقیقه یکبار یقه ی لباسش را میچرخاند تا هوایی دور گردنش جریان پیدا کند اما خبری از باد ونسیم هم نبود با کنجکاوی به فنیاس و هانستس خیره شده بود تا ببیند آن ها هم این خفگی را احساس میکنند یا نه اما بنظر آن دو قوی تر از خودش بودند؛ هانستس با کندی قدم برمیداشت اما فنیاس مثل همیشه چالاک و سریع بود ؛ ناگهان فنیاس ایستاد و در حالیکه نگاهش در اعماق جنگل بود و دستش به درختی تکیه داشت با دست دیگرش جلوی آن ها را گرفت ، به سمت هانستس برگشت و با دست چند بار به  گوشش و سپس به دل تاریکی اشاره کرد، بلافاصله روی نزدیک ترین شاخه پرید و ناپدید شد هانستس بیسیم روی کمربندش را درآورد و دکمه ی زرد رنگ روی آن را فشار داد با این کار بقیه جنگجویان هم در محلشان ساکن میشدند مانیا پوفی کشید و روی زمین نشست کنجکاو بود بداند چه چیزی توجه فنیاس را جلب کرده که بدون همراهی آن ها سراغش رفته بود ؛کمی بعد فنیاس بطور ناگهانی از بین برگ های درختی پدیدار شد و آرام روی زمین جلوی مانیا و هانستس فرود آمد موهای ابریشمی اش را کنار زد و بالای سر هانستس ایستاد:اون جلو یه محفل کوچیکه و جالب اینه اون جادوگره هم بینشونه...
روی کنده ی درختی نشست وادامه داد:متوجه حضور من نشدن اما اگه همینطور پیش میرفتیم باهاشون برخورد میکردیم.
هانستس به آرامی شروع کرد به صحبت کردن:چند نفر بودن؟تونستی بشنوی چی میگن؟
-پنج نفر و یه نفر که اصلا دیده نمیشد توی سایه بین درختا بود ولی مرگ صداش میکردن؛بحثشون ظاهرا درباره جواهر خاندان سوگیهارا و شاهکار امروز والیان بود.
هانستس سرش را تکان داد و بیسیم را بالاگرفت با زدن دکمه کنارش بیسیم را روشن کرد واز طریق آن حرف های فنیاس را برای همه شرح داد ، کیتل همه جریان را با جزئیات کامل دوباره از فنیاس شنید ؛ اگر تمام افراد آشوبگران آن شش نفر بودن میتوانستند با حمله کردن به شیطنت هایشان پایان دهند یا اگر آن ها تمام اعضای آشوبگران نبودند با دستگیر کردنشان حتما اطلاعات خوبی بدست می آوردند اما اگر تمام آن ها تله بود کارشان سخت میشد اعضای گروه مدتی با هم صحبت کردند ، بعضی با حمله کردن موافق بودند و بعضی ها فقط با این موافق بودند که آن آشوبگران را زیر نظر بگیرند و به تعقیب آن ها بپردازند تا کیتل تصمیم گرفت رأی گیری کند:خیلی خوب اینطوری به نتیجه نمیرسیم هر کسی با حمله کردن موافقه بگه و هر کسی هم با تعقیب کردنشو موافقه بگه رأی بیشتر انجام میشه...
می،مانیا،فلورا کدوماتون با حمله کردن موافقید کدوما با تعقیب کردن؟
٭٭٭
ادموند روی یکی از شاخه های تنومند نشسته بود و زمین جنگل را از سه متری تماشا میکرد ؛ بخاطر لباس ها و موهای سیاهش کسی در آن شب قادر نبود اورا ببیند گرچه فکر هم نمیکرد کسی در آن موقع شب از این قسمت ترسناک جنگل بگذرد یکی از پاهایش را جمع کرده بود و دیگری آویزان بود ، کت سیاه و بلندش روی یکی از شانه هایش آویزان  بود، گوشی تاشو مشکی اش لرزشی کرد ادموند با یک حرکت درش را باز کرد و به صفحه ی پیام سفید رنگ خیره شد:
"ظاهرا امشب گردهمایی دارن؛حتما خودتم میدونی.
 اگه به مشکلی برخوردی خبرم کن.
              ‌                                                 ک.
‌                                                                       "
ادموند با دیدن پیام پوزخندی زد و از شاخه پایین پرید روی یکی از زانوانش پایین آمد و با زدن دستش روی زمین تعادلش را حفظ کرد سپس بلند شد،گوشی اش را آرام داخل جیبش گذاشت،کتش را دور خودش پیچید و قدم زنان داخل درختان ناپدید شد.
_________________________________

دوستان کوتاهی این قسمت بخاطر اینه که اول شخصیتا

باید به سوال جواب بدن تا بعد بشه ادامه داستان رو نوشت 

[ چهارشنبه 16 فروردین 1396 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ ɳɛʀiรรɑ cɦɑɳ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب