تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه تاریکی_فصل سوم:آشوبگران
سرزمین انیمیشن

ما نیز می توانیم زندگانی خود را به شكل یكی از این افسانه ها در آوریم، به شرط اینكه شهامت داشته باشیم

لبه تاریکی_فصل سوم:آشوبگران

چهارشنبه 16 فروردین 1396



سلام به همگی شما دوستان :)

وقتتون بخیر 

برای خوندن قسمت جدید داستان 

به ادامه مطلب مراجعه کنید /(^∇^)\

و می ، مانیا ، فلورا 

جواب هاتون رو توی نظر ها بگین تا زودتر قسمت بعدی 

نوشته شه 

بقیه هم نظر بدین حتما :)))



هانستس در کنار فنیاس و مانیا به سمت تاریک ترین نقطه جنگل در حرکت بودند،  فنیاس آن هارا بین درختان راهنمایی میکرد؛  شب ساکت و آرام اما تاریکی بود بخاطر همین باید با احتیاط دوچندان پیش میرفتند ، هر چند لحظه فنیاس می ایستاد و به صداهای اعماق جنگل با دقت گوش فرا میداد سپس دوباره گروه کوچک را راهنمایی میکرد ساعت الکتریکی مانیا دو و سی دقیقه بامداد را نشان میدا د مانیا آهی کشید و سرش را خم کرد تا شاخه ی درختی که روبه رویش بود کبودی روی سرش ایجاد نکند، هر چقدر جلوتر میرفتند انرژی های منفی بیشتری احساس میکردند و حواسشان از فعالیت های شرورانه بیشتری آگاه میشد  هوای بین درختان هم سنگین ترو بدون جریا میشد، مانیا احساس خفگی میکرد و چند دقیقه یکبار یقه ی لباسش را میچرخاند تا هوایی دور گردنش جریان پیدا کند اما خبری از باد ونسیم هم نبود با کنجکاوی به فنیاس و هانستس خیره شده بود تا ببیند آن ها هم این خفگی را احساس میکنند یا نه اما بنظر آن دو قوی تر از خودش بودند؛ هانستس با کندی قدم برمیداشت اما فنیاس مثل همیشه چالاک و سریع بود ؛ ناگهان فنیاس ایستاد و در حالیکه نگاهش در اعماق جنگل بود و دستش به درختی تکیه داشت با دست دیگرش جلوی آن ها را گرفت ، به سمت هانستس برگشت و با دست چند بار به  گوشش و سپس به دل تاریکی اشاره کرد، بلافاصله روی نزدیک ترین شاخه پرید و ناپدید شد هانستس بیسیم روی کمربندش را درآورد و دکمه ی زرد رنگ روی آن را فشار داد با این کار بقیه جنگجویان هم در محلشان ساکن میشدند مانیا پوفی کشید و روی زمین نشست کنجکاو بود بداند چه چیزی توجه فنیاس را جلب کرده که بدون همراهی آن ها سراغش رفته بود ؛کمی بعد فنیاس بطور ناگهانی از بین برگ های درختی پدیدار شد و آرام روی زمین جلوی مانیا و هانستس فرود آمد موهای ابریشمی اش را کنار زد و بالای سر هانستس ایستاد:اون جلو یه محفل کوچیکه و جالب اینه اون جادوگره هم بینشونه...
روی کنده ی درختی نشست وادامه داد:متوجه حضور من نشدن اما اگه همینطور پیش میرفتیم باهاشون برخورد میکردیم.
هانستس به آرامی شروع کرد به صحبت کردن:چند نفر بودن؟تونستی بشنوی چی میگن؟
-پنج نفر و یه نفر که اصلا دیده نمیشد توی سایه بین درختا بود ولی مرگ صداش میکردن؛بحثشون ظاهرا درباره جواهر خاندان سوگیهارا و شاهکار امروز والیان بود.
هانستس سرش را تکان داد و بیسیم را بالاگرفت با زدن دکمه کنارش بیسیم را روشن کرد واز طریق آن حرف های فنیاس را برای همه شرح داد ، کیتل همه جریان را با جزئیات کامل دوباره از فنیاس شنید ؛ اگر تمام افراد آشوبگران آن شش نفر بودن میتوانستند با حمله کردن به شیطنت هایشان پایان دهند یا اگر آن ها تمام اعضای آشوبگران نبودند با دستگیر کردنشان حتما اطلاعات خوبی بدست می آوردند اما اگر تمام آن ها تله بود کارشان سخت میشد اعضای گروه مدتی با هم صحبت کردند ، بعضی با حمله کردن موافق بودند و بعضی ها فقط با این موافق بودند که آن آشوبگران را زیر نظر بگیرند و به تعقیب آن ها بپردازند تا کیتل تصمیم گرفت رأی گیری کند:خیلی خوب اینطوری به نتیجه نمیرسیم هر کسی با حمله کردن موافقه بگه و هر کسی هم با تعقیب کردنشو موافقه بگه رأی بیشتر انجام میشه...
می،مانیا،فلورا کدوماتون با حمله کردن موافقید کدوما با تعقیب کردن؟
٭٭٭
ادموند روی یکی از شاخه های تنومند نشسته بود و زمین جنگل را از سه متری تماشا میکرد ؛ بخاطر لباس ها و موهای سیاهش کسی در آن شب قادر نبود اورا ببیند گرچه فکر هم نمیکرد کسی در آن موقع شب از این قسمت ترسناک جنگل بگذرد یکی از پاهایش را جمع کرده بود و دیگری آویزان بود ، کت سیاه و بلندش روی یکی از شانه هایش آویزان  بود، گوشی تاشو مشکی اش لرزشی کرد ادموند با یک حرکت درش را باز کرد و به صفحه ی پیام سفید رنگ خیره شد:
"ظاهرا امشب گردهمایی دارن؛حتما خودتم میدونی.
 اگه به مشکلی برخوردی خبرم کن.
              ‌                                                 ک.
‌                                                                       "
ادموند با دیدن پیام پوزخندی زد و از شاخه پایین پرید روی یکی از زانوانش پایین آمد و با زدن دستش روی زمین تعادلش را حفظ کرد سپس بلند شد،گوشی اش را آرام داخل جیبش گذاشت،کتش را دور خودش پیچید و قدم زنان داخل درختان ناپدید شد.
_________________________________

دوستان کوتاهی این قسمت بخاطر اینه که اول شخصیتا

باید به سوال جواب بدن تا بعد بشه ادامه داستان رو نوشت 


Rika Chan
شنبه 2 اردیبهشت 1396 09:20 ب.ظ
باحالهههههههههه من ادامههههههههههه می خوااااااااااااااام
حالا نه اینکه خیلی به موقع میام می خونم دستورم میدم
پاسخ Ame team A : اشکال نداره دستوراتو بده
مرسینوش جونتون
Rika Chan
شنبه 2 اردیبهشت 1396 09:16 ب.ظ
سلااااااااام چه خبرااااااا؟؟؟؟؟؟؟
مررررردم این چندماه نیومدم وبت
(البته نه به خاطر تو ها به خاطر داستانت ) شوخی کردم
تا اینجا خیلیییییی باحال نوشتی دستت درد نکنه
منتظر قسمت بعدی هستم
پاسخ Ame team A : سلاااام ریکی چطوری؟
میدونم
خواهش میکنم الآن میخوام بقیه شو بذارم
MÀÑŇÁ
جمعه 1 اردیبهشت 1396 02:59 ب.ظ
سلام
ببخشید، رمان و نمیزاری؟
دلم پوسید از بی داستانی
پاسخ Ame team A : سلام
چرا میذارم
MÈÏ KÃŃĚKÎ Qûèèñ Øf Đæřk Šhãđøwś
پنجشنبه 24 فروردین 1396 06:48 ب.ظ
سلام
خوبین آمه چان ؟ ♥ ♥
پاسخ Ame team A : سلام می چان مرسی تو چطوری؟
ممنون شکر خوبم
MÀÑŇÁ
دوشنبه 21 فروردین 1396 11:08 ب.ظ
درود بر تو باد ای دوست
من اتک میزنم
پاسخ Ame team A : درود بر شما
باشه
MÀÑŇÁ
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:50 ب.ظ
NIRYYYYYYYYYYYYY

همیشه تو این موقعیت ها ساز مخالف میزنی
پاسخ Ame team A : نظرشو گفت دیگه
‡Nirvana ‡
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:47 ق.ظ
حمله یا اتک اتک منم اتک همه اتک تو هم اتک اتتتتتتتتک


صبرکن ببینم...
خوبه اینجا ساز مخالف بزنم ها...
من تعقیب میکنم

راستی ایریس الان که من تعقیب میخوام شرایط کی رو قبول میکنی؟
میدونی که من بخاطر شغلم نمیتونم حمله کنم
چی میشه پس؟اولویت با رای بیشتره؟

:/
/:
-_-
^~^
پاسخ Ame team A : میبینی تو قسمت بعد
پوریا
جمعه 18 فروردین 1396 02:57 ب.ظ
می تونی از وبم این جوری تبلیغ کنی؟

آدرس وبلاگمو اول زن بعد بنویس:» تا حالا اسم داستان پوریا و امیر به گوت خورده؟

نه؟

دلت می خواهد یک داستانی رو بخونی که با هر داستانی که تاحالا خواندی متفاوت باشه؟

دلت می خواهد هم داستان بخونی هم بخندی؟

دنبال یک داستان بسیار هیجان انگیز می گردی؟

اگه جوابت مثبته و دنبال یه داستان باحال و خاص می گردی پس برو به این وبلاگ و دو باره آدرس وبمو بده بعد بنویس:

مطمعن باش از خواندن این داستان پشیمون نمی شی.

با تبادل لینک موافقم فقط کافیه بیایی توی وبم وبگی لینکی تا لینکت کنم.


اگه می شه این جوری از وبم تبلیغ کن.
پاسخ Ame team A : پوریا بخاطر شرایط اینطوری نمیتونم تبلیغ کنم اما وقتی اسامی همه وبلاگایی که باهام دوست هستن و مطالب جالب دارن رو زدم مال تو هم مینویسم.
MÀÑŇÁ
پنجشنبه 17 فروردین 1396 07:57 ب.ظ
معمولاً اولین نفر همیشه خودم داستان هات و میخونم.ولیکن نظرش میمونه برای بعد.این دفعه دستم باز بود.کسی هم نبود.کاری هم نداشتم. تماسی هم دریافت نشد.و هنوز نظر هم نداده بودند. پس بهترین موقعیت بود سند رمان و به نام خودم بزنم هرچی فکر میکنم، اگه آتش بازی نکنیم هیجان نداره
یه سوال:چند نفری میریم اتک؟تعداد و بده دستم
پاسخ Ame team A : بلی پس اسم خوتو ثبت کردی
خودتو بذار تو شرایط داستان انتخاب کن
همه نفری دیگه
MÈÏ KÃŃĚKÎ Qûèèñ Øf Đæřk Šhãđøwś
پنجشنبه 17 فروردین 1396 07:01 ب.ظ
نه , نه... حمله!!!
پاسخ Ame team A : چشم
MÈÏ KÃŃĚKÎ Qûèèñ Øf Đæřk Šhãđøwś
پنجشنبه 17 فروردین 1396 07:00 ب.ظ
کنیچیوا
من میرم تعقیب
پاسخ Ame team A : سلام
پوریا
پنجشنبه 17 فروردین 1396 01:43 ب.ظ
به چه سوالی باید جواب بدهم؟؟؟


قسمت7 داستانم آمد بیا بخون و نظر بده اگه نخونی نصف عمرت فناست.
پاسخ Ame team A : شما هیچی جناب بنجامین
باشه اومدم
MANNA
چهارشنبه 16 فروردین 1396 08:12 ب.ظ

بنظر من عاقلانه نیست بدون اینکه نقششون و بفهمیم بریم جلو،حتی شاید نقششون هم خیلی پیچیده باشه
ولی اگه اتک هم نزنیم،هیجانش از بین میره.من که پایم.بریم اتک.تا من و داری غم نداری!
but عقل میگه تعقیبش کن
تــــعقیــــــــــــــب
تـــــعــــــــقــــیــــــــــب
اما باشه واسه بعد،من یه ذره تفکر کنمببینم هیجان داستان بهتره یا جان دوستان
منننننننننننننننننن برم نیری و بگم بیاد،نمیخوام قسمت بعد و از دست بدم
پاسخ Ame team A : برو فکراتو کن بعد بیا بهم بگو تعقیب یا حمله
MANNA
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:56 ب.ظ
وااای سلام!
خیلی عالی شد.به موقع اومدم
رمانت مال خوددددددددددددمه!
پاسخ Ame team A : سلام
آره
چطور مال خودت شد؟
MANNA
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:56 ب.ظ
وااای سلام!
خیلی عالی شد.به موقع اومدم
رمانت مال خوددددددددددددمه!
MANNA
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:56 ب.ظ
وااای سلام!
خیلی عالی شد.به موقع اومدم
رمانت مال خوددددددددددددمه!
MANNA
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:56 ب.ظ
وااای سلام!
خیلی عالی شد.به موقع اومدم
رمانت مال خوددددددددددددمه!
MANNA
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:56 ب.ظ
وااای سلام!
خیلی عالی شد.به موقع اومدم
رمانت مال خوددددددددددددمه!
MANNA
چهارشنبه 16 فروردین 1396 07:56 ب.ظ
وااای سلام!
خیلی عالی شد.به موقع اومدم
رمانت مال خوددددددددددددمه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
    کدوم پسر لبه تاریکی رو دوست داشتین؟(امکان انتخاب چند گزینه هست)








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی Anime
Anime
Anime
.post .text img { max-width: 450px;max-height: 600px }
I'm Aeris Gainsborough!



Job: Flower Seller
Age: 22
Weapon: Rod
Birthplace: Midgar
Description: Young, beautiful, and somewhat mysterious, Aeris meets Cloud while selling flowers on the streets of Midgar. She decides to join him soon after. Her unusual abilities enable her to use magic, but she seems more interested in the deepening love triangle between herself, Cloud and Tifa.

Which Final Fantasy 7 character are you?

Take Other Caffeine Nebula Quizzes

I am Aeris Gainsborough. Find out which Final Fantasy VII character YOU are by clicking on the picture!
Quiz by d`Jeu
Up Page
Anime land
Image by Cool Text: Free Logos and Buttons - Create An Image Just Like This ............................................

*~☻☺اوینـ شکلکـ☺☻~*


دانلود آهنگ
.