لبه تاریکی_فصل سوم:آشوبگران


سلام سلام 

با ادامه داستان در خدمتتون هستیم 

امیدوارم از این قسمتم خوشتون بیاد 

حتما حتما هم نظر بدین 

برید ادامه ... 

/(^∇^)\


می و لیانا در خیابان شلوغ از میان رهگذران رد میشدند و تنه های آن هارا نادیده میگرفتند قسمت تحت محافظت آن ها جزو شلوغ ترین مکان های شهر بود و تعداد زیادی آدم در آن جا رفت و آمد داشت بازار بزرگی با سقف های گنبدی شیشه ای.
لیانا از کنار مغازه سرباز سبزیجات فروشی رد شد کیفش را-که شمشیرش هم کنار آن مخفی کرده بود-دنبال سرش از بین جمعیت رد کرد ترکیب کت مشکی و کیف مشکی اش کاملا به او می آمد و او را بلند قد تر نشان میداد از آن طرف می با شلوار جین وکت اسپرتش همراه با او راه میرفت در حالیکه کمان تاشویش را زیر لباسش قایم کرده بود فاصله اش را با لیانا کم کرد و حالا هردو در قسمت خلوت تری کنار هم قدم میزدند بعد از یک هفته زیر نظر گرفتن شهر نه حرکت دیگری از آن گروه آشوبگر دیده شده بود نه حمله دیگری به شهر و این موضوع کم کم می را بی حوصله میکرد آهی کشید:حدود یه هفته است اینجا رو زیر نظر داریم اما هیچ خبری نیست.
لیانا کیفش را کمی جابه جا کرد و در حالیکه به جمعیت نگاه میکرد گفت:من که خوشحال میشم توی جای به شلوغی اینجا اثری ازشون پیدا نشه.
برعکس می که برای دستگیر کردنشان مشتاق بود میترسید که قدرت نمایش بعدی دشمن جدیدشان آنقدر زیاد باشد که توانایی مهارش را نداشته باشند و کسی آسیبی ببیند با نگرانی سرش را بین جمعیت میچرخاند و منتظر یک چهره ی عجیب یا آن پسر مو قرمز بود گاهی پیش خودش آرزو میکرد میتوانست مانند می کمی خونسرد باشد دختربچه ای در حال گذشتن از جلوی آن ها تلو تلو کنان زمین خورد لیانا و می ایستادند مادر دختر اورا بلند اما عروسکش همچنان روی زمین افتاده بود لیانا خم شد عروسک را برداشت و با مهربانی به دختر لبخند زد و عروسک را طرفش گرفت دختر نگاه حاکی از تعجب به لیانا انداخت آن کیف و قیافه برایش تازگیداشت مادرش خندید اما فرصت تشکر از لیانا را پیدا نکرد چون همان لحظه پسری با سرعت زیاد به می برخورد کرد می جیغ کشید و پسر را با دستش به طرفی پرت کرد لیانا بلند شد اما نه آنقدر سریع نبود که بتواند می را از سر راه پسر کنار بزند درواقع حس های قوی خون آشامی اش او را از حضور آن پسر اصلا آگاه نکرده بودند لیانا به بازوی می نگاه کرد خون آلود بود مردم با حرکت پسر وچاقوی خونی داخل دستش جیغ میزدند و سردرگم میدویدند پسر اما سریع بود روی زانوانش بلند شد با دیدن می لبخند موذیانه ای زد وزیر لب اسمش راگفت سپس میان جمعیت سردرگم و وحشت زده دویدلیانا بین دوراهی مانده بود به می کمک کند یا دنبال پسر برود می حالت لیانا و تإخیر اورا متوجه شد و با وجود درد فریاد زد:برو دنبالش!
لیانا شمشیرش را بیرون کشید و داخل جمعیت دوید سرعتش زیاد بود و کت بلندش پشت سرش تاب میخورد اما سرعت پسر هم زیاد بود مانیا دستش را پشت کمرش برد و شئ مستطیطیلی شکل آهنی را درآورد دکمه رویش را فشار داد و مستطیل با صدای انفجاری باز شد و تبدیل به یک کمان دستی شد که آماده پرتاب تیر بود می به سختی دستش را بالا آورد اما بخاطر جمعیت زیاد و درد دستش نتوانست روی هدف قفل کند پس دستش را پایین آرد و آه دردناکی کشید معلوم نبود پسر چطور خودش را بدون اینکه متوجه شود به او رسانده بود.
لیانا پسر را با تمام تلاشش تعقیب میکرد اما پسر فرز و ماهر بود ، در میان مردم میدوید و از روی بساط فروشنده ها میپرید ، از کنار ماشین های کوچک حمل بار جا خالی میداد 
ومردم را سد بین خودش ولیانا قرار میداد.
تقریبا به انتهای بازار رسیده بودند لیانا گارد حمله اش را گرفت تا پسرا در یه ضربه گیر بیندازد پسر داخل کوچه ای پیچید لیانا مانند یک گلوله ی شلیک شده گام برداشت و داخلکوچه پرید اما با جیغی خودش را عقب کشید چون ماشن حمله بار دقیقا داشت از روبه رویش رد میشد شمشیر لیانا در چند سانتی متری صورت راننده متوقف شد راننده وحشت زده به شمشیر لیانا خیره شد و فریادی کشید لینا شمشیرش را عقب کشید اما برای عذر خواهی وقتی نداشت فرز از روی کاپوت ماشین پرید اما آن طرف ماشین خبری از پسر نبود لیانا از چند رهگذر هم که از شمشیری که حمل میکرد ترسیده بودند پرسید پسری با موهای مواج قهوه ای ندیده اند اما همه آن ها جواب منفی دادند و با عجله از او فاصله گرفتند لیانا از اینک پسر را گم کرده بود حرصش گرفته بود اما مجبور بود پیش می برگردد پس تعقیب را به تعویق انداخت،شمشیرش را غلاف کرد و به سمت مکان دوستش  برگشت از دور آمیا و مانیا را کنارش دید آمیا سرگرم بستن زخم می شده بود و مانیا درحال آرام کردن مردم وحشت زده بود آفتاب با ملایمت از لا به لای سقف گنبدی شکل و شفاف داخل بازار را روشن میکرد آمیا با دیدن لیانا سریع پرسید:چی شد گرفتیش؟
لیانا سرش را تکان داد:نه خیلی سریع بود،شما چطور آمدین اینجا؟
و با این سوال سعی کرد فکرش را از افکاری که بعد از رفتن پسر به مغزش هجوم آورده بودند خالی کند غافل از اینکه همان افکار در سر آمیا و مانیا هم بود.
مانیا به سمت آن ها آمد آمیا کار بستن زخم می را تمام کرد و کمکش کرد بایستاد:محوطه ای که ما باید ازش مراقبت کنیم درست بالا تر از اینجاست میدونی که؟
می با نگاه تیزو لحن آمیخته به تعجب و هشدار پرسید:نکنه این پسر از محوطه شما تا اینجا فرار کرده؟
آمیا آهی کشید:بله.
ترس لیانا افزایش پیدا کرد و افکار ذهنش پررنگ تر شدند:یعنی تونست از دست شما فرار کنه؟
باورش نمیشد کسی بتواند از زیر قدرت آمیا و زیرکی مانیا فرار کند.
-متأسفانه آره.
لیانا با نگاهی تعجب وار به آمیا خیره شد اما بلافاصله نگاهش را دزدید شاید آن پسر فقط زیادی زیرک بوده.
پلیس های ویژه تا آن موقع بازار را بسته بودند و از سلامت مردم اطمینان حاصل میکردند می،مانیا،آمیا و لیانا با نشان دادن کارت های مخصوصشان از بین آن ها گذشته بودند و با آهستگی به سمت محل تجمعشان میرفتند پدیدار شدن پسر عجیب بود،فرار کردنش عجیب بود وطریقه فرار کردنش هم عجیب بود و تمام آن ها مطمئن بودند که آن پسر یک انسان عادی نبود.
٭٭٭
در آن سوی شهر پسری روی پشت بام یکی از ساختمان های بلند ایستاده بود و به جای نامشخصی نگاه میکرد چشم بندی روی چشم راستش بود گرچه موهای مشکی-سفیدش چشم بند را پنهان کرده بودند.
طرف دیگر سرش را تیغ انداخته بود عطشی خون آلود در چشمش موج میزد کت مشکی اش باز بود بدون اینکه چیزی زیر آن پوشیده باشد  شلوارو کفشش هم طرح با کتش بودند پسری از لبهی دیوار پشت سرش بالا پرید موهایش مواج و قهوه ای بود و روی ناخن هایش خون کسی خشک شده بودپسر مشکی پوش سر وگردنش را شل کرد و عقب انداخت:بالأخره اومدی شینیا؟عمو زاده رو پیدا کردی؟
چشمان شینیا برق زدند:آره 
به سمت پسر حرکت کرد و کنارش ایستاد دستش را بالا آورد و خون خشک شده را کنار صورتش گرفت پسر دستش را از جیبش در آورد سیب کبودی بین ناخن های مشکی اش بود سیب را در دستان شینیا انداخت سپس با دست دیگر خون روی دستش را پاک کرد و به سمت دهانش برد و آن را لیسید سپس با لحن تاریکی گفت:پیدات کردم عمو زاده 
و چشمش به سمت بازاری با گنبد شیشه ای برق زد.
٭٭٭
کیتل با ناآرامی راه میرفت صدای پاهایش روی کف چوبی ساختمان آسیاب میپیچید دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و غرق در افکارش بود.
هانستش با آرامش روی صندلی اش جابه جا شد و روبه لیانا گفت:یعنی میگی اون پسره انسان عادی نبوده.
لیانا سرش را تکان داد.
-که اینطور اگه با اون آشوبگران در ارتباط باشه نشون میده اونا کاملا مارومیشناسن وعلاوه براین بعید نیست نقاط ضعف و قدرتمون هم بدونن.
گلوی لیانا خشک شد و سکوت جاری در با ایستادن کیتل اتاق عمیق تر شد هانستس چیزی را به زبان آورده بود که باعث نگرانی همه آن ها شده بود البته خود هانستس بنظر خیلی خونسرد می آمد و هیرو که سر سگ سیاه و سفیدش را نوازش میکرد.
والیان دست هایش را روی میز پهن کرد:بخاطر همینه که اومدیم اینجا؟حالا بایدبشینیم همینطوریم بهمون حمله کنن؟
پیتر نیشخند پهنی تحویل والیان داد:نه بابا خرگوشی،اگه میدونی جاشون کجاست بگو با هم ضد حمله میزنیم بهشون.
وایلان خودش را جمع کرد و با پا به پایه صندلی پیتر زد نیشخندش را نادیده گرفت اخم کردو سرش را برگرداند هیرو آهی کشید و نشست تا سگش را آرام سگ نا آرام بود و خرناس میکشید اما تنها کسانی که به اون توجه میکردند فنیاس و هیرو بود فنیاس بدون حرفی از دور به سگ خیره شده بود هیرو سعی میکرد با نوازش کردن اورا آرام کند:چی شده؟آرام بشین چیزی نیست...آرام باش...
اما سگ ناآرام تر میشد و با صدای شکستن شاخه ای از جا پرید به سمت در حمله کرد و با تمام توانش شروع به پارس کردن کرد همزمان با پریدن سگ فنیاس هم  از کنار پنجره به سمت در خیز برداشت و شمشیرش را بیرون کشید در را با شدت باز کرد و بیرون دوید آمیا هم که کنار فنیاس نشسته بود با حرکت ناگهانی او از جا پریده بود وبه دنبالش دویده وقتی بیرون رسیدند برای یه لحظه چشمان قرمز رنگی را بین درختان مشرف به پنجره آسیاب دید در کمتر از یک ثانیه کمانش پدیدار شد و با  قدرت به سمت آن شخص شلیک کرد تیر به هدف خورد و منفجر شد وقتی دود خوابید همه دور جای انفجار جمع شده بودند اما کسی آنجا نبود کیتل روی زمین نشست و دستش را روی خاک مالید و آنجا را بو کشید :یه نفر اینجا بوده.
فنیاس هنوز اعماق جنگل را با چشمان تیزش میکاویید:مظنون شماره یکمون بود،مسئول آتش سوزی اون مرکز خرید.
فلورا سوتی کشید و دستش را داخل جیب شلوار جینش  فرو کرد:پس اینجا هم زیر نظرمون دارن.

______________________________

چطور بود ؟

نظر بدینا 


[ سه شنبه 26 بهمن 1395 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ ɳɛʀiรรɑ cɦɑɳ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30