تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی _فصل سوم:آشوبگران
لبه ی تاریکی _فصل سوم:آشوبگران
با سلام

یادآوری

قبل ازاین که شروع به خوندن کنید یه سری نکات رو خدمتتون عرض میکنم

کپی از طرح داستان و سبک نوشتن کاملا ممنوع 


شرکت کننده های گرامی!

هربلایی سر شخصیتتاتون بیاد بستگی به انتخابای خودتون داره بنده بی تقصیرم!

نظراتتون رو حتما بگین

برای خوندن داستان بفرمایین ادامه
باد نسبتا سردی در درختان شروع به وزیدن کرده بود هوا تاریک بود و جنگل بدون روشنایی مثل دریایی سیاه و خشمگین میمانست صدای برخورد پاها به کف خاکی و سخت جنگل به گوش میرسید دو نفر در حال تعقیب زنی چالاک اما بد قیافه بودند زن از راه اصلی جنگ میدوید و هر از گاهی به عقب نگاه میکرد و چیزهایی زیر لب میگفت پشت سرش تعقیب کننده میدوید تبرزین جنگی،نقره ای و با شکوهی داشت که حتی در آن تاریکی نیز میدرخشید آن روشنایی تعقیب کننده دوم هم از مکانش باخبر میکرد تعقیب کننده ای که زن متوجه اش نشده بود تعقیب کننده ی دوم چالاک و فرز بود و از شاخه ی درختی به شاخه دیگر میپرید و زن را از کنار تعقیب میکرد اما اینکار را چنان بی صدا انجام میداد که کسی متوجه حضورش نمیشد از طرفی لباس مشکی کلاه دارش مانع از دیدنش میشد بالخره زن به جایی که مد نظرش بود رسید ایستاد به سمت پسر تعقیب کننده برگشت چیزی مثل سنگ گردی را از جیبش درآورد و محکم به زمین زد سنگ منفجر شد و نور قرمز رنگی دور زن پخش شد موها ی قرمز و مشکی اش با جریان هوای شدید ایجاد شده در هوا میچرخیدند دور چشمانش سیاه بود و لبخند زشتی به لب داشت با پهن شدن لبخندش خال روی گونه اش بالاتر رفت زن زیر لب گفت:حمله کنید.
نور ها بلند شدند هر کدامشان مثل چاقویی بودند چاقو هایی خونین که پسر تبر بدست را هدف گرفته بودند با دستور زن از همه طرف به سمت پسر حمله ورضدند پسر تبرش را بالا آورد و سپر خودش کرد کمی از حمله زن نگذشته بود که ناگهان حمله ها متوقف شدند شمشیر بزرگی درون سینه زن فرو رفته بود و زن با چشمانی خیره به آن نگاه میکرد تمام چاقو ها دود شدند و زن روی زمین افتاد تعقیب کننده ی دوم با صدایی خوش گفت:همیشه حواست به پشت سرت باشه.
باد موهای روشنش را که از زیر کلاه مشکی رنگش بیرون ریخته بودند تکان میداد سه شمشیر اطرافش در حرکت بودند که با پایین آوردن دستش ناپدید شدند آرام به بالای سر زن رفت و زیر لب گفت:شاید این یه شروع جدید برات باشه.
تبر به دست کنار دوستش آمد:و اگر دوباره بره طرف جادو ماهم دوباره جلوشو میگیریم،کارت عالی بود هانس.
تبرش مثل شمشیر های دوستش-که نامش هانستس بود-ناپدید شد کلاهش را برداشته بود موهای تیره اش روی چشمان مشکی-سرمه اش ریخته بود و پوست سفیدش در تضاد آشکاری با رنگ موهایش بود هانستس لبخند گرمی زد:آره.
کلاهش را از سرش عقب راند،چشمان آبیش برقی زدند:مأموریت کامل شد.
دو پسر قصد حرکت کرده بودند که صدای خش خشی از برگ های درختان بلند شد و چند دقیقه بعد دختری روی زمین پرید کت مشکی پوشیده بود با دامنی کوتاه کح تا پایین زانوانش میرسید کفش های ورزشی با جوراب هایی بلند یقه ی کت را تا زیر چشمان قهوهای مایل به قرمزش بالا کشیده بود و شمشیری را با خود حمل میکرد موهایش بسیار بلند بود و در باد تاب میخوردند وسیاهیان درست مثل سیاهی جنگل بود هانستس با گشاده رویی از دختر استقبال کرد:لیانا!
پسر دیگر که صورتش گل انداخته بود با کم رویی گفت:فگر میکردم تو پایگاه بمونی تا برگردیم.
دختر جلو آمد و با صدایی جدی شروع به صحبت کرد:ویرجین،هانستس کیتل میخواد همین الآن به سمت پایگاه اصلی حرکت کنیم همه با هم.
لحن لیانا کافی بود تا میزان اهمیت خبر را متوجه بشوند قیافه ی دو پسر هم جدی و مصمم شد و کمی بعد سه تایی درون تاریکی دویدند تا خودشان را به اولین قطار بین شهری برسانند.
٭٭٭
نور صبحگاهی خیابان های پایتخت را روشن کرده بود،مردم با عجله به سمت محل کارشان حرکت میکردند و به دو نفری که جلوی ساختمان بزرگ وسفید رنگ پلیس توجهی نداشتند یکی پسری حدودا هجده یا نوزده ساله با کت آبی و شلوار مشکی و دیگری دختری حدودا دوازده ساله با تیشرت سفید و کلی پشتی تقریبا به اندازه خودش موهایش را خرگوشی بسته بود و با آبنبات چوبی داخل دهانش بازی میکرد علاوه بر کوله پشتی ساک صورتی بزرگی هم کنارش بود و با دقت به ساختمان خیره شده بود.
پسر با بی حوصلگی آهی کشید:والیان منتظر چی هستی بیا بریم دیگه.
دختر از خاطراتش بیرون امد و آبنبات را بیرون کشید:بریم
منطقه ی کاریشان آخر ساختمان و جدا از قسمت های دیگر بود از راهرو ها و در های زیادی گذشتند تا به راهروی آخر رسیدند راهرو سنگ های سفید داشت با کف آلمینیومی خلوت ترین و دور افتاده ترین جای ساختمان مرکز پلیس محسوب میشد که بجز گروه تحت نظر کیتل کسی از آنجا رد نمیشد اما اتاق کار کیتل و دفتر مرکزی فعالیت های گروه کوچکش اتاق بزرگی بود با چشم اندازی از خیابان های شهر که پاگرد ورودی داشت و در پاگرد ورودی اش در راهروی آخر بود
دختر و پسر جلوی در ایستادند پسر مودبانه در زد ﭺند دقیقه بعد پسری با موهای سفید و ﭺشمانی ابی زر را باز کرد با دیدن پسر نیشخند گرمی زد:پیتر!
و دستش را دور گردن پسر انداخت پیتربه سختی تلاش میکرد خودش را رها کند:او,هیرو...ﭺطوری...ی گردنم!
هیرو بدون توجه به دادوفربادهای پسراورازاخل کشاند و برای والیان دست تکانداد:همه رسیدن منتظر شما بودن.
هیرو,پیتر و والیان را به سمت میز بزرگ راهنمایی کرد که هشت نفر دورش نشیته بودند و درباره موضوعی صحبت میکردند با وارد شدن ان سه نفر صحبت هایشان قطع شد ویرجین که بین هانستس و خواهرش امیا نشسته بود با دیدن پیتر و والیان بلند شد:پیتر,والیان!خوش امدید و با اغوش باز به طرف برادر کوﭺکش پیتر رفت,والیان به سمت صندلی خالی کنار میز رفت و با مانیا,می و فلورا احوالپرسی گرم و دوستانه ای کدر سپس کنار برادربزرگترش هانستش نشست و با حالتی بﭺگانه ابنباتش را به سمت او گرفت:میخوری?
هانستس خنده ی ریزی کرد:ظاهرا شکار جادوگرا حسابی سر حالت اورده.
والیان ابنبات را داخل دهانش گداشت و اعتراض کرد:درست وسط شکار یکی از اون قویاش بودم که پیام کیتل بهم رسید.
مردی که طرف میز کنارلیانا نشسته بود با لحن سخت و مصمم همیشگی اش گفت:شاید ﭺیزای بهتری اینجا گیرت بیاد موهای سفید بلندش روی صندلی ریخته بود ﭺشمانش قرمز بود مانندنجیب زادگان رفتار میکرد رفتاری درخور لباس ها و شمشیر ظریف کنار کمرش.
والیان با خیرت روبه مرد گفت:سلام فنیاس!پس حتما وضع خیلی اضطراریه که شما هم اومدین!
کیتل که تمام این مدت کنار پنجره ایستاده بود روی صندلی اش نشست:خب حالا که تمام جنگجویان روح و دوستان من اینجا هستن بهتره شروع کنم,وضعیتی پیش اومده که بنظرمیرسه برای ماو همه خطرناک و جدی هست ظاهرا یکی دنبال انتقام گرفتن از ما هست.
***
ریکا ارام به سمت در خانه شان حرکت کرد کلیدش را در اورد و داخل قفل خانه ﭺرخاند در با کلیک خفیفی باز شد اما قبل از اینکه دستگیره را بﭺرخاند صدای پسری متوقفش کرد:ریکا سوگیهارا?
ریکا به سمت صدا برگشت پسری با قد بلند موهایی قهوه ای و ﭺشمانی مشکی دختر با سو ظن پسر را از نظر گزراند و سپس خیابان خلوت را نگاه کرد کسی در خیابان نبود و بنظر پسر فقط تعداد زیادی کتاب را حمل میکرد بعد از اتفاقی که در فروشگاه برایش افتاده بود و پیشنهلد ان پسر کاراگاه بسیار محتاط شده بود گوشی اش را از روی جیب شلوارکش لمس کرد و با سو ظن جواب پسر را داد:بله?
-من بنجامین استوارت هستم کلاس های هم پایه شما اما تایم شبانه,میزونی بخاطر پام نمیتونم توی همه کلاسا شرکت کنم
و پای اتل بندی و معلولش را تکان داد ریکا بدون حرف به پسر خیره شد تا ادامه بدهد:برای امتحانات مشکب داشتم هم کلاسی ها ادرس تو رو دادن که ازت کمک بگیرم شاگرد اول مدرسه ای نه?
ریکا ﭺشمانش را ریز کرد و برای ﭺندمین بار بنجامین را از نظر گدراند هیﭺ وقت اسمش را از دوستانش نشنیده بود و اورا ندیده بود با این حال در خانه را هل داد :بیا داخل.
ریکا میدانست که اگر پسر خطایی بکند داخل خانه راحت میتواند بدون زحمت دستگیرش بکتد با وارد شدنشان برادر کوﭺکترش با فریاد به استقبالش دوید:ریییییکا!حدس بزن امروز ﭺکار کردم!بازی ویدویی رو که داده بودی...
یان برادر کوﭺکتر ریکا جلوی راهرو ایستاد و حرفش را نا تمام گداشت بنجامین توجه اش را جلب کرده بود با ﭺشمهای ابی اسمانی درشتش به بنجامین خیره شد:تو کی هستی?
***
می میساکی به صندلی تکیه داد و با تفکر روبه کیتل گفت:یعنی یه گروه به اسم اشوبگران دارن پیامای بدی مثل مرگ یا درد رو برای ما میفرستن؟
کیتل به عکس های زیادی که روی میز انباشته شده بود خیره شد و گفت:دقیقا.
هانستس که به فکر فرورفته بود پرسید:اینطورکه گزارشات نشون میدن اونا جادوگرن اره؟یعنی هیچ گزارشی از دیده شدنش نبوده؟
کیتل سرش را تکان داد:هیچی بجز اخرین رٶیت که مربوط به دختری به اسم ریکاسوگیهارابوده ؛ با برادر کوچکتر از خودش زندگی میکنه دختر صادق و شوخیه و وقتی که مشغول تموم کردن کار پاره وقتش بوده اینو میبینه.
کیتل برگه ای را روی میز گذاشت برگه چهره ی شبیه سازی شده پسری با چشمان و موهای قرمز را نشان میداد تمام افراد دور میز عکس را با دقت نگاه کردند فلوراـ با موهای شرابی و نگاهی سنگینـ می را خطاب قرار داد:می تو هم قبلا جادوگر بودی اینو نمیشناسی؟
اما می سرش را به نشانه ی منفی تکان داد.
هانستس اخرین فردی بود که عکس را نگاه کرد او هم پسری با این قیافه را تا به حال ندیده بود اما چیزی که فکرش را مشغول کرده بود غیر از هویت پسر بود عکس را روی میز گذاشت:مهم اینه بفهمیم اقدام بعدی این گروه،اشوبگران...کجاست،نباید بذاریم فرد دیگه ای صدمه یا خسارت ببینه.
کیتل تأیید کرد:درسته یکی از دلایلی که ازتون خواستم بیاین اینجا همین بود و دلیل دیگه اینکه این گروه ظاهرا اطلاعات بالایی از ما داره و خطرناک به حساب میاد.
والیان،کوچکترین عضو گروه دستش را زیر چانه اش گذاشت:چرا عکس این پسرو تو روزنامه نمیذاریم؟شاید یکی شناختش.
کیتل خنده ریزی کرد:والیان ، اول اینکه ادمای دروغگو زیادن و دیگر اینکه دولت اصرار داره این موضوع مسکوت بمونه.
دخترصدای اعتراض امیزی دراورد:چرا دولت اینقدر اصرار داره موضوع مسکوت باشه؟بالاخره مردم باید بفهمن اون بیرون ومپایرا و جادوگران دارن برعلیه شون کار میکنن یا نه؟اینطور لاقل برای مقابله باهاشون اماده میشن!اما دولت همه چیزو مثل جریان الکساندر برعکس به مردم نشون میده.
والیان دستش را با اعتراض تکان میداد وقتی که اعتراض هایش تمام شد با خلق گرفته دستانش را جمع کرد و نشست.
آمیا به ارامی جوابش را داد:راستشو بخوای والی،ما هم از این قضیه اصلا خوشمون نمیاد اماخودت میدونی که حداقل الان مجبوریم به دستورات دولتی عمل کنیم.
والیان پفی کرد و صورتش را چند برابرقبل درهم کشید.
هیرو سعی کرد بحث را به موضوع مهم و اصلیشان بکشاند:خب حالا چطور قراره موقعیت بعدی آشوبگران رو پیدا کنیم؟
کیتل پاسخش را مختصرداد:باید نفراتمون رو توی سطح شهر و جاهایی که احتمال میدیم حملات بعدی باشه پخش کنیم.
٭٭٭
ریکا با ادب و رفتاری خوش ، بنجامین را تا در ورودی راهنمایی کرد بنجامین بیرون رفت و با خنده ی کم رنگی از ریکا تشکر کرد،دخترجوابش را با روی خوش داد ودر را بست،ساعت مچی بنجامین دوازده شب را نشان میداد عصای اهنی اش را صاف کرد و شروع کرد به قدم زدن؛ازخیابان خلوتی که خانه سوگیهارادر آن قرار داشت بیرون امد عصا را بلند کرد دکمه ی روی بدنه اش را فشار داد،عصا جمع شد، عصاواتل جمع شده را داخل کیفش گذاشت و مانند یک انسان عادی و معمولی شروع به راه رفتن کردازحاشیه های فقیر نشین شهرگذشت و وارد جنگل های اطراف شهر شد ماهی داخل اسمان نبود و ستاره ها کمرنگ میدرخشیدند درختان کنار جاده ی متروکه صدای خش خش میدادند و با بادجابه جا میشدند بنجامین ناگهان میانه جاده ایستاد و پوزخند شرورانه ای روی لبش پدیدار شد سپس سرش را به طرف راست و دربین درختان کج کرد چشمان درخشان و کم رنگ سبزی از بین درختان بیرون آمدندـ پسری با قدی بلندترازخودش وموها و چشمانی سبز اما سبزی کم رنگ و بی روحـ صدای نفس های پسر بخاطر ماسک عجیب وبزرگی که زده بود سنگین بود درست مانند اینکه به سختی نفس میکشید، کت بلند مشکی اش را تا جایی که میتوانست بالا کشیده بودو دست هایش را داخل جیبش فرو کرده بود به بنجامین نزدیک شد بنجامین با هیجان زدگی ساختگی ای سرش را کج کرد و لحنش را تغییر داد:کنگو!فکر نمیکردم توبیای اینجا.
سپس با گستاخی همیشگی اش ادامه داد:میبینم موهات کمرنگ تر ازقبل شده نکنه داری تبدیل میشی به یه شبح سرگردان؟
کنگو شوخی پسر رانادیده گرفت  و با صدای گرفته اما تهدید آمیزشروع به صحبت کرد:یه دقه دیر اومدی.
بنجامین به ساعتش نگاه کر،ساعت چهل وشش دقیقه نیمه شب را نشان میداد با لحن مسخره ای گفت:یه دقه اینور یا اونور تو رو تبدیل به شبح نمیکنه میکنه؟
کنگو نگاه بی روحی نثار پسر کرد دستش را از جیبش بیرون آورد،ناخن های بلندش سبز رنگ بودند بشکنی زد و آتش سبز رنگی از دستش شعله کشید،آتش به طرز ترسناکی بزرگ شد و دوبرابرهیبت آن دونفر شکل موجودی شیطانی گرفت وشروع کرد به جیغ کشیدن بنجامین با دیدن آتش ناخودآگاه عقب پرید و ترس مرگ باری چهره اش را فرا گرفت دستانش را بالا آورد و با حالت التماس و پشیمانی شروع به صحبت کرد:او،او،ببخشید،ببخشید،دیگه اونطور صدات نمیکنم،خب؟حالابس کن.
کنگو وقتی مطمئن شد پسر به اندازه کافی ترسیده دستش را بار دیگر داخل جیبش بردوآتش ناپدید شد:دختره چی شد؟
-ریکاسوگیهارا؟میدونی که دختراخطرناکن نمیتونم سریع عمل کنم ولی مطمئن باش تا آخر این هفته جاش رو براتون پیدا میکنم.
-پس بهتره زودتر گیرش بیاری چون مرگ منتظرشه،تاوقتی پیداش نکردی با ماتماس نمیگیری.
کنگو این را گفت و داخل سایه های سیاه ناپدید شد.
دوستان نظراتتونو حتما بگین

ضمیمه:

موضوعات: سرگرمی ،
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ 12:07 ق.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30