لبه ی تاریکی-فصل دوم:آسیا قدیمی



پیو وآمیا با دیدن الکساندر جا خوردند گارد گرفتند وکمی عقب نشینی کردند الکساندر به آن دو خیره شده بود روی آمیا متوقف شد:لوسی؟!

از تَل پایین آمد دستانش را باز کرد و به سمت آمیا رفت:تو چقدر شبیه لوسی عزیزی بیا پیش من.
آمیا با چشمانی گرد شده به الکساندر خیره شده بود بقیه جنگجوها هم به اندازه او شوکه بودند آمیا به خودش آمد والکساندر را در
 چند قدمی خودش یافت با دستپاچگی تیری از کمانش پرتاب کرد اما الکساندر با سرعتی زیاد از مسیر تیر جا خالی داد و به طرف
 آمیا پرید یقه اش را گرفت :چرا میخوای به من آسیب بزنی لوسیندا؟

پیتر برخلاف خواهر وبرادرش حواسش جمع ومنتظرفرصت بود الکساندر را نشانه گرفت ویکی از قدرتمندترین تیر هایش را به سمتش شلیک کرد تیر نوری شد و سپس شکل شاهین بزرگی درآمد صفیرکشان پنجره ساختمان را شکست و به سمت الکساندر رفت سرعتش بالا بود اما الکساندر بدون اینکه نگاهش را از آمیا برگرداند دستش بالا آمد عصایش همان نور قرمز کذایی را ساتع کرد و آن شاهین با صدای زیری منفجر شد و تکه های شیشه در اتاق معلق شدند با اینکار بقیه جنگجو ها به خودشان آمدند پیو بلافاصله روی گردن الکساندر پرید و دستش را دور آن حلقه اما الکساندر عصایش را زیر شکم پیو چرخاند ودختر را به طرف یکی از دیوار ها پرتاب کرد دختر به دیوار خورد و روی زمین افتاد اگر همینطور ادامه میدادند آمیادر چنگالش باقی میماند  اما چیزی مثل برق بین الکساندر وآمیا آمد نور طلایی زد الکساندر مجبور شد برای حفظ جانش یقه دختر را رها کند وعقب پرید اما سرعت نور بسیار زیاد بود و مشتی از موهای بریده شده الکساندر در هوا پخش شد نور موج عظیمی داشت و الکساندر را تا چند قدم عقب راند الکساندر نگاهی خط تیز جلوی موهایش انداخت و با نفرت به سمت آمیا نگاه کرد فنیاس درست مانند نجیب زادگان با شمشیر افسانه ایش گارد گرفته بود موهای سفید و بلندش تاب میخوردند و نوک شمشیرش به سمت الکساندر بود حالا هانستس،والیان،هیرو،پیوویرجین و خواهرش-که دوباره کمانش را گرفته بود-پشت سرش ایستاده ایستاده بودند با گارد هایی محکم فنیاس دلگرمی بزرگی برای آن ها محسوب میشد الکساندر صاف ایستاد و با لحن توهین آمیزی فنیاس را خطاب کرد:تو!...چطور جرئت کردی به من خیانت کنی سگ کثیف؟همینجا به گور میری لرد فنیاس!

فنیاس پوزخندترحم آمیزی زد و با آرامش گفت:آره این یه تسویه حساب بین من و توئه تو با تمام غرور بیخودت ومن برای بی گناهایی که کشتیشون پانصد سال منتظر این روزا بودم الکساندر.

سپس با سرش به هم تیمی هایش اشاره کرد خودش به تنهایی میتوانست از پس آن خون آشام بربیاید هیرو هم موافقت کرد و یک قدم عقب رفتند نوک تیز عصای الکساندر برق قرمزی زد و به طرف فنیاس حمله ور شد فنیاس هم در پاسخ به سمتش حمله ور شد برق های قرمز و طلایی سالن را روشن میکردند صدای برخورد های سنگین میپیچید و درگیری سنگینی را بین آن دو نفر نشان میداد.
سرعت آن دونفر بالا بود و با نور کم سالن به سختی میشد جایگاه آن دو را تشخیص داد مگر با برق های سلاح هایشان،سلاح ها با هم نبرد میکردند وصفیرکشان تاریکی را میشکافتند وسکوت را میشکستند الکساندر حریف قوی  ای بود اما به پای فنیاس نمیرسید حملات فنیاس پیاپی وقدرتمند بود و مدت طولانی بود که الکساندر فقط بجای حمله کردن دفاع میکرد تا شمشیر فنیاس و عصایش بهم گره خوردند الکساندر عصایش را پیچاند و آن را آزاد کرد سپس نور قرمزی از نوک عصایش آزاد شد فنیاس نرم وسریع از مسیر حمله الکساندر کنارپرید و با پایش لگد محکمی به الکساندر زد الکساندر به عقب پرتاب شد وروی زمین افتاد دیگر فرصتی برای دفاع از خودش نداشت فنیاس گارد حمله ای برق آسا گرفته بود والکساندر میدانست قبل از اینکه بتواند بلند شود سرش به هوا رفته اما حتی برای این افکار هم وقت نداشت چون فنیاس حمله اش را آغاز کرده بود درست موقعی که میخواست کار شاه ستمگر ومپایر ها را تمام کند زمین شکافی برداشت و آتش قرمزرنگی از شکاف آن زبان کشید آتش شمایلی شیطانی به خودش گرفت وجیغ کشان به فنیاس حمله کرد فنیاس عقب نشست وکنار جنگجویان روح ایستاد صدای خنده ی شیطانی فضای سالن را پر کرد آتش خوابید و هگزس از سوراخ دیوار داخل آمد، درحالی که میخندید الکساندر را سرزنش کرد:چی بهت گفتم الکسی؟نگفتم برات تله گذاشتن؟

٭٭٭

از انبار دیوار به دیوار دختر ها صدای درگیری انفجار شنیده میشد اما کیتل و هیرو به دخترها تاکید کرده بودن که هر اتفاقی افتاد جای خود راعوض نکنند فقط عصبی ومضطرب بدون اینکه باهم حرفی بزنند راه میرفتند وبا سلاح هایشان بازی میکردند تا در انباری با قیژی باز شد ونور سفید لامپ های بیرون بیش از حد داخل آمد زنی داخل انبار شد لباس هایش چرم و چسبان بود با یقه ای باز وقتی راه میرفت به طرز حال بهم زنی بدنش را تکان میداد و مانند مار فس فس میکرد جلوی دخترها ایستاد چهار دختر به صف شده بودند و به قیافه ی چندشناک سین-شیطان هگزس- نگاه میکردند بدن سین شروع کرد دود کردن و زنجیر هایی مشکی رنگی از اطراف بدنش بیرون زدند نوک هر کدام از زنجیر ها چاقویی به رنگ زغال بود زنجیرهاهم دود میکردند می میدانست این ویژگی شیطان هاست سلاح هایشان از خودشان هستند و آن ها مثل دود بودند وشکل عوض میکردند دخترها سلاح هایشان را آماده کردند این دعوت به نبرد بود زنجیر های سین بلند شد و به طرف دختر ها روانه شد دختر ها از سر راه زنجیرها کنار پریدند وحمله را با فریاد شروع کردند اما حملاتشان تاثیری نداشت سین قوی بود وسلاح هایش قابل ارتجاع یکی از زنجیر ها بلند شد ومانند مار به سمت لیانا رفت لیانا به موقع از سر راه زنجیر بالا  وروی یکی از تیرک ها  پرید ،زنجیر زیر پایش چاله ی سیاهی ایجاد کرده بود،لیانا ناله کرد :اینطوری فایده نداره،این نتیجه ای بود که همه دختر ها به آن رسیده بودندپس همزمان به سمت عقب انبار عقب نشینی کردند وقتی کنار هم قرار گرفتند فلورا آتش تقریبا عظیمی را سپرشان کرد و گفت: لیانا و می راه رو برای ما باز کنید من و مانیا حمله میکنیم 

ناگهان مانیا که جلوی آن ها ایستاده بود جیغی کشید و با دست فلورا و می را کنار زد زنجیر سیاه رنگی در شکم مانیا فرو رفت ودختر خم شد لیانا،می ،فلورا با وحشت و بهت به آن منظره خیره شده یودند سین با لیخند موذیانه و وحشی اش از آتش ها رد شده بود مانیا دود میکرد نوک آن زنجیر باید تا به حال میکشتش اما مانیا فقط بدون صدا روی آن خم شده بود کم کم ناله اش شروع شد اما صدایش اوج گرفت و به نعره شبیه شد مانیا فریاد میکشید در همین حال موها و چشمانش  در حال تغییر رنگ بودند رنگ یخ میشدند  زنجیر سین بیرون از بدنش افتاد شکل های برف و یخ مانند رگ روی پوست مانیا نقش میبست بعد از اینکه قامتش صاف شد کاملا تغییر کرده بود فریادی کشید ومشتهایش را با هم به زمین کوبید زمین لرزید و از جایی که دختر مشتهایش را گذاشته بود قندیل های عظیم یخ بیرون زدند و در یک چشم به هم زدن به سمت سین خشمگین پیشروی کردند،تا دختر ها به خودشان آمدند بدن سین را دیدند که بالای قندیل ها به سیخ کشیده شده بود.

٭٭٭

در طرف دیگر انبار جنگجویان روح در مقابل هگزس و الکساندر صف کشیده بوده بودند هانستس اولین کسی بود که حمله اش را شروع کرد بدون اینکه فرصتی به الکساندر بدهد با سه تا شمشیرش حمله ور شد اما یکی از طلسم های هگزس مقابلش در آمد هانستس شوکه شد اما فنیاس مانند فلش مقابلش درآمد شمشیرش مقابل هگزس قرار گرفت و طلسم جادوگر منفجر شد خود هگزس عقب پرید،فنیاس در میان گرد وخاک قامت ضاف کرد صورتش جدی و مصمم بود آرام به سمت دشمن هایش قدم برداشت موهای سفید فامش پشت سرش در حرکت بودند دستش را روی تیغه شمشیرش کشید وبا حرکت سریع گاردش گرد وخاک ها کتار رفت هانستس و هیرو هم پشت سرش بودند این آرایشی بود که بار هادر کنار فنیاس تمرین کرده بودند پس بقیه جنگجویان هم سریع آرایش جنگی خود را گرفتند و در کمتر از یک دقیقه جادوگر و خون آشام در محاصره ی آن ها بودند هگزس قهقهه ی وحشیانه ای زد و یکی از طلسم هایش را منفجر کرد آتشی از دور خودش و الکساندر زبانه کشید آتش نعره ای میکشید وشکل موجود آتشینی به خودش گرفت یک شیطان آتش،آن موجود نحس میتوانست آرایش جنگی جتگجویان را کاملا بهم بریزد و آن ها قصد نداشتند در این جنگ شکست بخورند یا بگذارند هگزس و الکساندر فرار کنند،فنیاس با سرعت فوق سریعش با سوت شمشیرش در هوا به دل آتش زد و موجود به گوشه انبار کشید به محض رفتن آن گلوله ی پیتر صفیر کشان از داخل سالن شد شاهین درخشانی بود به طرف هگزس شیرجه زد اما هگزس از روبه رو گلوله چرخید و جا خالی داد اما خودش را در مقابل پیو یافت پیو دستهایش را مشت کرد و به طرف قلب هگزس حمله کرد اما هگزس طلسم دفاعی را جلوی خودش منفجر کرد و عقب پرید گرمای سوزانی را پشت سرش حس کرد،شمشیر سوزان هیرو که به شکل ققنوس میسوخت پشت سرش قرار داشت.


الکساندر عصایش را بالا آورد تبر سنگین ویرجن روی آن فرو آمد اما تا الکساندر به خودش آمد با شمشیر های هانستس محاصره شده بود کم تر یک ثانیه فرصت داشت ویرجین را با تمام قدرتش به طرفی پرتاب کرد نور قرمزی اطرافش را گرفت وشمشیر های  هانستس را به کناری راند اما تیر کمان آمیا جایگزین آن ها شد تیر درخشان تاریکی به سمت الکساندرمیرفت الکساندر نور قرمزش را به طرف تیر گرفت و تیر در هوا منفجر شد اما فرصت فکر کردن به چیزی که اتفاق افتاده بود را نداشت چون والیان کوچک با سرعت به سمتش می آمد داسش را دور خودش چرخاند و نور سفیدی که قبلا دکل های برق را خورد کرد بود به سمت الکساندر رفت عصای الکساندر سریع به جهت مخالف چرخید نور به عصا خورد و منفجر شد، مبارزه بین آن ها با سرعت بسیاری پیش میرفت و بسیاری از حرکاتی که آن جا انجام میشد در اثر غریزه بود و این غریزه حاصل تمرین های بسیار و سخت بود هگزس و الکساندر خودشان از حلقه محاصره تنگ آن جنگجویان درآوردند و کنار هم قرار گرفتند این جنگجویان ده ها بار قویتر از شش ماه گذشته ای بودند که اولین بار مقابل الکساندر ایستاده بودند،جنگجویان هم دور هم و مقابل خون آشام و جادوگر جمع شدند در همین موقع نعره ای از موجود آتشین درآمد فلش نور طلایی دیده شد و فنیاس از میان آن آتش بیرون پرید و جلوی جنگجویان وروبه روی هگزس و الکساندر فرود آمد آتش دود شد،هگزس کاملا شوکه شده بود و جنگجویان به داشتن چنین فردی در میان خودشان افتخار میکردند،هگزس به اطرافش نگاه کرد یک توربین بزرگ و دیوار از آنجا ها نمیتوانست فرارکند فکری کرد و تصمیم گرفت نقشه ی نهایی که برای الکساندر کشیده بود را عملی کند پس قویترین طلسمی را که داشت فعال کرد فضای آن انبارسنگین شد و کسی توانایی حرکت نداشت اما نیروی جنگجویان هم زیاد بود نیروهایشان در مقابل آن طلسم فعال شد و چیزی مثل طوفان داخل انبار شروع شد طوفانی که کسی نمیتوانست در آن حرکت کند هگزس خودش را با تقلا به دیوار چسباند به با تقلا به پشت سر الکساندر رسید خنجری را بیرون کشید و دقیقا به پشت گردن الکساندر فرو کرد الکساندر صدای خفه ای بیرون داد وچشمانش گشاد شد.

***
فلورا و لیانا گاردشان را رها کرده بودند و نمیدانستند به مانیای عصبانی نگاه کنند یا به آن قندیل ها یا به جسد سین مانیا نفس های عمیق و خشمگین میکشید و به سین چشم دوخته بود در این بین تنها می گاردش را به سمت سین حفظ کرده بود به آرامی رو به همرزم هایش گفت:اون هنوز نمرده گاردتون رو حفظ کنید؛مانیا ،لیانا و فلورا به سمت او برگشتند می هم چشمش روی سین قفل شده بود:اون یه شیطانه و یه شیطان نمیمیره مگه اینکه با سلاح مخصوص الآنم زندست و ممکنه هر لحظه قیافه ی واقعیش رو نشون بده.
هنوز حرف می تمام نشده بود که جسد سین شروع به دود کردن کرد لیانا،فلورا و مانیا هم گارد گرفتند جسد سین کاملا دود شد دود متراکم شد و شروع کرد تغییر شکل دادن مثل توده سیاه عظیمی مقابل آن ها قد کشیده بود دست،پا یا چیزی نداشت فقط جایی بالای توده دود دو چشم تمام سفید دیده میشد درست مثل چشمان سینی که چنپ دقیقه پیش روی قندیل ها بود چیزی مانند شاخ هم از بالای دود بیرون بود آن دود خیلی وحشتناک تر از سین بود و ترس نامفهومی  را در فضای آن جا منتشر میکرد لیانا آب دهانش را قورت داد:منظورت از شکل واقعیش این بود؟
می با چهره ای که از همیشه  عبوس تر بود تایید کرد،مانیا با نفرتی آشکار از سین شروع کرد به صحبت کردن.
می ادامه داد:این چیزی بود که قبلا میخواستم بهتون بگم شمشیر من و لیانا به لطف تمرینایی که پیش والیان و بقیه جنگجوها دیدیم کمی توانایی از بین بردن شیطان ها رو داره اونا یادمون دادن که چطور میتونیم قدرت روحیمون رو به سلاحامون انتقال بدیم پس فلورا و مانیا شما راهمون رو به وسط اون دود باز کنید تا کارش رو بسازیم فلورا پوزخندی زد و روی دستانش حم شد بسپارش به ما مگه نه مانی؟
مانیا سرش را تکان داد و آن دو نفر حمله شان را شروع کردند یخ،آتش،لیزر به سین حمله ور شده بودند اما سین خیلی خوب از خودش دفاع میکرد لیانا و می تماشا میکردند و منتظر فرصت مناسب بودند در حین این حملات دخترها فهمیده بودند که ضعیف ترین نقطه ی دفاعی آن توده وسط آن است وبیشترین قدرت دفاعی آن در دوطرفش فلورا و مانیا نقشه شان را کشیده بودند در یک حرکت عقب پریدند و با قدرت هایشان به جناحین توده حمله کردند مانیا با یخ های عظیم و فلورا با آتش سوزان آن قدر قدرت هایشان بالا بود که قسمت وسطی توده را بی دفاع بگذارد در همین فرصت می و لیانا مثل گلوله ی پر سرعتی به سمت توده حمله ور شدند وسط توده کاملا بی دفاع بود لیانا و می شمشیر هایشان را در توده فرو کردند وبا تمام قدرت روحانیشان آن را شکاف دادند از محل شکاف ها نور بیرون زد،سین جیغ شرورانه ای کشید و از بین رفت دود کاملا از آنجا رفته بود دخترا ها با ناباوری به جای خالی آن توده خیره شده بودند با رفتن آن ترس و ناامیدی هم رفته بود می با ناباوری گفت:مُرد،ما موفق شدیم!
مانیا دست را مشت کرد و با نیشخند گفت:اینه!
دخترها به او نگاه کردند با وجود تغییرات ظاهری اش همان مانیای همیشگی بود شاد و شنگول و مهربان لبخندی زدند صدای درگیری از انبار کناری بلند شده بودلیانا که هنوز شوکه بود گفت:صبر ندارم به بقیه بگم که یکی از دشمنای اصلیمون رو کشتیم.
فلورا ادامه داد :اما گفتن باید منتظر علامت پیتر باشیم ،پس مجبوریم فعلا همینجا بمونیم.

٭٭٭

طوفان خوابیده بود و جنگجویان با تعجب به الکاسندر که فریاد میکشد نگاه میکردند هگزس از پشت سر در گپشش زمزمه میکرد:تو خیلیا رو کشتی... خون اونا چشمات رو رنگی کرده الکسی...اون دختر لوسی نیست که جلوته اما اون خوکای کثیف نمیذارن همون لوسی قلابی هم داشته باشی....اونا هم بکش...هرکسی که سر راهته بکش...بذار قویترت کنم...مثل یه سگ وحشی شو...

هگزس همانطور زمزمه میکرد والکساندر فریاد میکشید کم کم سفیدی چشمان الکساندر به سیاهی تغییر کرد و نقش های مشکی روی پوستش شروع به پدیدار شدن کرد دندان های نیشش دراز تر شدند کقیافه اش بی احساس تر از گذشته درست مانند یک مرده همین موقع هگزس خنجر زا بیرون کشید و به نتیجه ی کازش نگاه کرد،یک موجود وحشی و بی احساس،پیتر که از فاصله ای دور تماشاگر بود میتوانست حس کند کند که هگزس وجودش را نادیده گرفته هانستس در گوشی اش خطاب به پیتر گفت:حالا!
پیتر پوزخندی زد و ماشه ی اسلحه اش را فشار داد شاهین با شکوهی صفیر کشان خارج شد و درست به سمت الکساندر رفت الکساندر به شاهین خیره شد سپس خیلی سریع و پرقدرت یقه هگزس را گرفت ویین خودش و شاهین قرار داد شاهین منفجر شد وهگزس را به دیوار کوباند این اتفاقات کم تر از صدم ثانیه بود و همه با حیرت به الکساندر خیره شده بودن حرکتاش سریع تر شده بود به هگزس که در تل خاک افتاده بود نگاه کرد و به سمتش رفت هگزس فهمید شمشیر دو لبه ای که درست کرده اول از همه خودش را هدف گرفته نیروی گلوله ی پیترتمام تواتش را گرفته بود سعی کرد تا سین را به آن جا احضار کند اما نمیدانست سین به اعماف جهنم رفته تا به خودش آمد نوک تیز عصای الکساندر در شکمش بود الکساندر یقه ی هگزس را گرفت و بلندش کرد:نیازی به کسایی مثل تو ندارم.

هگزس را با تمام قدرت روی توری کوباند توری پاره شد وهگزس با فریادی حقیر به مهمانی پره های تیز تهویه رفت.
جنگجویان انتظار هر چیزی را داشتند بجز کشته شدن هگزس به دست الکساندر نمیدانستند خوشحال باشند یا ناراحت اما فنیاس واضح تر از همه آن ها خطری را که مقابلشان قرار داشت را درک میکرد آرام به آمیا گفت:باید از اینجا بریم میتونی ساختمون رو خراب کنی؟
آمیا با تعجب گفت :آره اما...
فنیاس حرفش را قطع کرد:همین حالا این کارو بکن.
آمیا با دهانی باز به فنیاس خیره شده بود.
فنیاس نگاهی تیز به دختر انداخت و داد زد:گفتم حالا!
آمیا که معنای آن نگاه را میدانست سریع کمانش را کشید وبه سمت یکی از ستون های اصلی ساختمان هدف گرفت زه کمان رها شد و لحظه ای بعد ساختمان شروع کرد به فرو ریختن فنیاس همه را از سوراخی که هگزس ایجاد کرده بود به بیرون هدایت کرد میدانست آن آوار عظیم باعث کشته شدن الکساندر نمیشود اما فرصت زنده ماندن را به خودشان میدهد به پیتر فرمان داد محلش را ترک کند و به دختر ها بگوید که آن ها هم بیرون بیایند سپس در مقابل نگاه پرسشگرانه ی جنگجویان و در حالیکه جلوی آن ها میدوید گفت:مأموریت امشب تموم شد برمیگردیم آسیاب.


موضوعات: سرگرمی ،
[ جمعه 5 شهریور 1395 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30