لبه ی تاریکی-فصل دوم:آسیاب قدیمی




کیتل تفنگش را درآورد:شما برید من باید یکم این موجودات رو مطالعه کنم.
می غرغرکرد:اما این دیونگیه.
والیان خیلی مصمم اعلام کرد:ماهم کنارت میمونیم.
کیتل ماشه تفنگ را کشید و چندبار به یکی از آن ها شلیک کرد اما هیچ اتفاقی نیافتاد پوست آن موجودات برای گلوله های کلت کیتل ضخیم و نفوذ ناپذیر بود اینکار فقط آن هارا عصبانی کرد ،هیولاها حمله کردند ودر پاسخ می ولیانا شمشیرهایشان را بیرون کشیدند واولین حمله آن ها را دفع کردندوالیان داسش را در هوا چرخاند وج لوی پنجه سنگین مهاجم را گرفت مبارزه بین آن ها خیلی سریع پیش میرفت دختر ها فرصتی برای فکرکردن نداشتند تنها هدفشان این بود زنده از آنجا بیرون بروند تیغه سلاح های می ولیانا هم برای بریدن بدن آن جانوران به اندازه کافی تیز نبود فقط والیان توانسته بود یکی از آن ها را زخمی کند هیولای زخمی شده بسیار عصبانی به نظر میرسید با تمام قدرت پنجه اش را روی والیان بلند کرد والیان با جیغی به کنار دکلها پرتاب شد هیولا غرشی کشید وبه سمت والیان حمله کرد مچ پای دختر کوچک ضرب دیده بود وبین دکل ها گیر افتاده بود مانیا با نگرانی جیغ کشید:فرار کن.

اما والیان توانایی فرار کردن را نداشت فقط داسش را برای محافظت از خودش بالای سرش نگه داشت و امیدوار بود که اینکار نتیجه بخش باشد اما پنجه هیولا قبل از اینکه با داس والیان برخورد کند در هوا نگه داشته شد هیولا جیغ بلندی کشید والیان سرش را بلند کرد از دست هیولا خون میریخت سیم های تیزی دور مچ دست هیولا پیچیده شده بود وچاقوهای کوچکی که به انتهای سیم ها بسته شده بود داخل گوشت حیوان فرو رفته بود سیم ها ازبین آهن های دکل رد شده بودند و درست مانند یک اهرم عمل میکردند اهرمی برای بالا نگه داشتن دست آن هیولا ؛انتهای سیم ها دور انگشتان کیتل پیچیده بودند که کت بارانی اش را درآورده بود کیتل سعی میکرد دست هیولا را بالا نگه دارد اما قدرت هیولا داشت اورا طرف خودش میکشید والیان با تعجب به کیتل نگاه کرد سپس فهمید باید فرار کند از کنار هیولا خزید و از آن تله بیرون رفت پایش بد جوری درد میکرد و توان حرکتش را گرفته بود کیتل بطور ناگهانی چاقو هارا از دست جانور بیرون کشید جانورکه انتظار نداشت این نیرو ناگهانی برداشته شود تلو تلو خورد و عقب رفت مانیا از پشت سر کیتل بیرون پرید و با پنجه هایش به جانور ضربه زد و باعث شد زمین بخورد همه را دور والیان جمع شدند و حلقه دفاعی تشکیل دادند سیم ها دور قرقره فلزی که روی مچ کارآگاه بود جمع شده بودند وچاقوها بین انگشتانش قرار گرفته بودند برای دخترها سلاح کیتل واینکه کیتل چنین سلاح و سبک مبارزه ای داشته باشد بی نهایت جالب بود اما آن موقعیت موقعیتی نبود که دراین باره صحبت کنند کیتل قدمی عقب رفت چشم از روی هیولاهایی که به آنها نزدیک میشدند برنمیداشت:من یه فکری دارم ... پایین این جاده یه محوطه باز هست اونجا دکلا بهم وصل میشن اما برق ندارن ما نمیتونیم این موجودات رو اینطور ازبین ببریم ،اگه بتونیم بکشیمشون اونجا و برق دکلا رو وصل کنیم سیستم عصیبیشون بهم میریزه و از بین میرن.
می که روی شمشیرش خم شده بود پرسید:کی میخواد برقا رو وصل کنه؟
کیتل جواب داد:من و مانیا میریم برقا رو وصل میکنیم .
تو ولیانا میتونید بکشیتشون اونجا؟
می و لیانا نگاهی بهم انداختند وسرشان را بعلامت موافقت تکان دادند کیتل به والیان نگاه کرد:والیان وقتی کشیدنشون اونجا و برقا وصل شد تو میتونی با داست دکلا رو قطع کنی تا بیافته روشون؟
والیان صاف ایستاد:آره
کیتل با نگرانی گفت:برای پات که مشکلی پیش نمیاد؟
والیان مصمم بود:نه چیزی نیست.
پسرچند بار سرش را تکان داد و فریاد زد:حالا
والیان از پشت سر آن ها جدا شد و به سمت جایی که کارآگاه گفته بود دوید.
می از قدرت درونی اش استفاده کرد آتش مانند سفیدی از دستش بیرون زد می با حرکت ناگهانی دستش را در هوا کشید و دنبال دستش کریستال های تیز شیشه ای از زمین بیرون زدند وجلوی هیولا ها سدی ایجاد کردند این فرصتی بود که مانیا وکیتل نیاز داشتند آن ها از آن جا به سمت مرکز کنترل دویدند هیولا ها سد را شکستند دنبال تنها کسانی که جلویشان بودند -می و لیانا- افتادند دخترها از بین دکل ها میدویدند تا آن ها را به مکان مورد نظر برسانند گرچه سعی میکردند وقت را هم از بین ببرند.
کیتل و مانیا به طرف در ورودی مرکز میدویدند ،هرچه سریع تر برق ها را وصل میکردند احتمال آسیب دیدن لیانا ومی کمتر میشد.کیتل صدای اعتراض آمیزی درآورد :درش قفله.مانیا به قفل در نگاه کرد:نگرانش نباش
سپس سرعت دویدنش را بیشتر کرد و از همراهش جلوتر افتاد دستش را مشت کرد وبا فریادی آن را روی قفل فرو آورد قفل شکست و از جایش پرتاب شد در باز شد و کیتل داخل دوید مانیا توانست نگاه تشکر آمیز او را ببیند.

***
هگزس وارد قلعه شد سین هم پشت سرش بود سرخوش از موفقیتش در نابود کردن فلورا در حیاط قلعه افراد زیادی در رفت وآمد بودند آموس وهیدن با دیدن هگزس به طرف آمدند در چند هفته اخیرهیدن وآموس همیشه با هم بودند و به طرز جالبی هردو آن ها مهربان تر شده بودند آموس مقابلش ایستاد:رئیس جادوگرا تا این موقع کجا بوده اونم تو این موقعیت که یه دشمن ناشناخته قوی داریم.
هگزس با پوزخند به آموس نگاه کرد:مشغول از بین بردن همون دشمن ناشناخته بودم.
انتظار داشت آموس و هیدن تعجب کنند و به تشکر و تشویق بپردازند اما آن دو بی احساس به هگزس خیره شده بودند آموس برگه ای را به هگزس داد:پس احتمالا دشمن رو اشتباهی گرفتی چون همین الآن گزارش رسید بقیه اسباب بازی هات هم نابود شدن در چند جای مختلف.
هگزس برگه را از دست آموس قاپید و با دقت آن را نگاه کرد چشمانش گشاد و براق شد اخمهایش در هم رفت زیر لب ناسزایی گفت و برگه در میان دستانش پودر شد،هگزس عصبانی بود،هیدن ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت هگزس خواست آن دورا بی اعتنا کندوبا خشونت از کنارشان رد شود اما در های ورودی قلعه باز شدند و الکساندربا تعداد زیادی از نور چشمی هایش-که خون آشام های قوی مورد علاقه اش  بودند- وارد محوطه حیاط شد سریع و محکم راه میرفت وشنل اش در هوا تاب میخورد تمام افراد داخل هیاط ایستادند و هر کدام در جای خودشان به الکساندر تعظیم میکردند الکساندربی اعتنا به آن ها جلوی هگزس ایستاد:هیچ معلومه چه خبره این گزارشا یعنی چی؟کی قصدداره جلوی نقشه های من وایسه؟
هگزس دستش را درون جیب کتش کرد و با بیتفاوتی شانه هایش را بالا انداخت:یه نفر که خوب تو ومنو میشناسه.
این نتیجه ای بود که خود الکساندر هم به آن رسیده بودهرکس پشت آن حملات بود باید آن ها را خوب میشناخت که اینقدر دقیق وبی نقص عمل میکرد اما این جوابی نبود که الکساندر میخواست زن جوانی که کنار الکساندر ایستاده بود و لباس های گرانی به تن داشت به هگزس عصبانی شد وحرف الکساندر رابه زبان آورد:این جوابی نیست که ما از تو میخوایم...از کجا معلوم خود اون فرد تو نباشی؟
زن پس از گفتن این حرف به سمت هگزس حمله کرد روشی برای ترساندن که اطرافیان الکساندر از آن ها زیاد استفاده میکردند اما زن درست در کنار هگزس متوقف شد وخون از از دهانش بیرون ریخت خود هگزس کاملا بی تفاوت همانطور ایستاده بود چیزی که زن را متوقف کرد زنجیر های سین بود که در بدن زن فرو رفته بود،شیطان هگزس پشت سرش ایستاده بود وزنجیر هایش در هوا شناور بودند،سین زنجیر ها را با خشونت از بدن زن بیرون کشیدخون آشام سرفه کرد وخون بالا آورد یکی از همراهانش به کمکش رفت تا روی زمین سقوط نکند هیدن جیغ کوتاهی کشید و خودش را عقب تر کشید بقیه خون آشام های اطراف الکساندر مبهوت به شاه خیره شده بودند انتظار عکس العمل خشنی از سمت الکساندر را داشتند اما اشتباه میکردند چون الکساندر برایش کشته شدن یکی از آن ها اصلا مهم نبود و هم چنین در چند هفته اخیر شدیدا از هگزس خوشش آمده بود،رئیس جادوگران با بحفظ کردن بی تفاوتیش از کنا الکساندر رد شد وبه سمت قلعه رفت:بهتره یکم اطرافیانت رو ادب کنی الکسی.
الکساندر بدون توجه به زن زخمی و بهت حاضران هیچ کاری نکرد روی پاشنه پا چرخید و به سمت در رفت هیدن به آموس نگاه کردکه صورتش در هم رفته بود:چی شده یوک؟
-الکساندر خیلی ستمگره اون حتی به اطرافیانشم رحم نمیکنه واز اون بدتر انگار هگزس کاملا اونو در اختیار داره.
هیدن با ناراحتی حرف آموس را تایید کرد ویاد کارهای وحشتناک الکساندر و دست راستش فنیاس افتاد با خودش گفت:کسی که به خانوادش و عشقش رحم نکنه چطور میخواد به مارحم کنه؟
متوجه شد که بنظرش زندگی در آنجا بسیارترسناک است به آموس نگاه کرد تنها دلخوشی اش در آن جا همان پسر بود.

٭٭٭

چند دقیقه از رسیدن والیان به بالای دکل ها میرسید جایی که آن ها بودند مانند میدانی بود که دور تا دورش دکل های بزرگ بجای درخت کاشته بودند لامپ هایش خاموش بود اما والیان به راحتی میتوانست می ولیانا را ببیند که ئن پایین مشغول نبرد بودنددوست داشت پایین برود وکمک کند اما باید بالای آن دکل منتظر وصل شدن برق وروشن شدن لامپ ها میماند از طرفی وضع پایش هم اصلا خوب نبود داغ بود تپش داشت و درد میکرد اما دختر کوچک آن را بی اعتنا کرده بود یکی از اسباب بازی های هگزس با قدرت زیادی پنجه اش را روی سر می فرود آورد می با شمشیرش ضربه را سد کرد اما دستهایش میلرزیدند و کم کم خم میشدند نیروی آن هیولای چند متری خیلی بیشر از اوبود لیانا هم شمشیرش را زیر شمشیر می گرفت ،آن دو حالت ایکس را بوجود آورده بودند و اینکار باعث میشد نیروی هیولا پخش بشود دو دختر نیرو هایشان را جمع کردند و با فریاد ته گلویی دست دستهایشان را به بالا هل دادند و هیولا را عقب راندند سپس می از زیر دست لیانا رد شد و با همان نوز سفید به هیولایی که داشت حمله میکرد ضربه زد دوباره همان کریستال ها به طرف هیولا یورش بردند لیانا هم در جهت مخالف می به یکی  دیگر حمله کرد شمشیرش نور قرمزی را ساطع کرد و هیولا به عقب پرت شد در بین درگیری ناگهان تمام لامپ ها یکی پس از دیگری روشن شدند این نشاندهنده ی این بود که کیتل موفق شده برق را وصل کند می داد زد:حالا
لیانا با قدرت تله کینزی اش  هیولای جلوی راهشان را تکان داد هیولا تلو تلو خورد و دودختر از کنار آن به سمت پشت دکل ها دویدند،والیان وزنش را از روی داسش برداشت آن را بالای سرش برد وبا دودستش شروع به چرخاندن آن کرد به تمام اعتقاداتش و چیزهای خوبی که داشت فکر میکرد اینطور سلاحش قوی تر میشد وقت زیادی نداشت، هاله ی سفیدی دور خودش و سلاحش را گرفت والیان از دکل جدا شد وبالا پرید داسش را که حالا درخشان شده بود در یک حرکت هلالی تکان داد وهواراشکافت تمام نوری که روی داس بود مثل یک شعاع از آن جدا شد و کم کم عریض تر شد نور به پیش رفت و به پایه های دکل ها برخورد کرد با صدای مهیبی آن ها را برش داد و از بین رفت دکل ها ها شروع به لزیدن کردند و به سمت هیولاها سر خوردند سیم هایشان قطع شد،جرقه میزند، با صدای مهیبی روی آه جانوران عظیم الچثه فرود آمدند صدای جیغ و جرقه و بوی سوختن در فضا پیچید و کمی بعد فقط جسد چند جانور زیر باری از دکل های آهنی مانده بود والیان تمام سعی ش را کرد تا با پای سالمش فرود بیاید اما چندان موفق نبود و قیافه اش از درد در هم رفت.

با دیدن لیانا ،کیتل،مانیا و می که به سمتش میدویدند درد را به کناری راند ولبخند زد کیتل خوشحال بود:کارتون عالی بود دخترا ببینم والیان پات چطوره؟
والیان روی زمین نشست:خوبه.
همه آن ها از موفقیت اخیرشان شاد بودند کنا والین نشستند وکمی درباره آن موقفیت صحبت کردند سپس کیتل به پای والیان دست کشید:بذار نگاهش کنم.
اما والین پایش راعقب کشید:نه گفتم که خوبم.
لیانا پرسید:حالا اون شکارچی چی؟از کجا بفهمیم کیه؟
کیتل برای مدت نسبتا طولانی به فکر فرو رفت وتمام این مدت دخترها با کنجکاوی به او خیره شده بودندسپس سرش را بالا آور:ببینم والیان این اطراف اینجا جایی برات آشنا نیست؟
والیان شانه هایش را بالا انداخت:نمیدونم
اما کیتل روی سوالش اصرار داشت نقشه ای در آورد وروی زمین روبه روی والیان قرار داد:من این محل ها رو اسم میبرم ببین میشناسی یا نه.
دستش را روی نقشه تکان میداد و اسم محل ها را میگفت اما والیان هیچ کدام را نمیشناخت این کار همینطور ادامه پیدا کرد تا کیتل به جنگل در اطراف همان مرکز برق رسید دستش را روی نقاط سبز روی نقشه زد:بخاطر سنش معروفه به جنگل کهن.
والیان باز هم حرفی نزد کیتل میخواست دوباره انگشتش را روی نقشه تکان بدهد که والیان تقریبا جیغ کشید:صبر کن...کهن همون باستانیه؟
کیتل سرش را تکان داد:آره همونه چون سنش زیاده.
والیان با هیجان گفت:این یکی رو میشناسم اینجا آسیاب قدیمی هست.
کیتل با نگاهش فهماند که والیان باید بیشتر توضیح بدهد
-یه ساختمون آسیاب قدیمی توی این جنگله که یه جورایی مخفیه قبلا پناهگاه مخفی من وبقیه اعضای جنگجویان روح بود.
نگاه کیتل جدی بود:میتونی ببریمون اونجا؟
-آره اما باید پیاده بریم.
پسر نگاهی به پای والیان انداخت:اما با این وضع پات نمیتونی زیاد راه بری از طرفی هم نمیتونیم ریسک کنیم و بذاریم برای بعد.
والیان شرایط را درک میکرد نیشخند پهنی زد:نگران نباش من برای این چیزا آماده ام.
محکم دستش را روی شانه مانیا زد:تازه خدمتکارمخصوصم هم اینجاست.
نیشخندش حالت موذیگرانه ای گرفت و به مانیا نگاه کرد:مگه نه؟
مانیا چشم غره ای رفت:بعدا تلافی میکنم.
دختر ها بلند شدندو باراهنمایی والیان به سمت آسیاب قدیمی راه افتادند مانیا دست والیان را گرفته بود تا به پایش فشار وارد نشود.
جنگل کهن درختانی قطور وبلند داشت که در هم پیچیده بودند و زمینش تماما پر از علف وگیاه بود گروه کوچک والیان با چراغ قوه و به سختی پیش میرفتند دیدشان کم بود و درختان در هم .
چند دقیقه یکبار هم برای استراحت می ایستادند همه آن ها بخاطر نبرد با آن موجودات خسته بودند وانرژیشان تحلیل رفته بود سرعت والیان هم کم بود کیتل چند بار به گفته بود اجازه بدهد پایش را بررسی کند اما والیان اجازه نداده بود حتی نزدیک بشود و یکبار هم که کیتل پیشنهاد کرد تا او را روی شانه اش حمل کند والیان دعوای حسابی با او کرد و کلی جیغ زد که خودش میتواند راه برود و دیگر بچه نیست.
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی آن ها به محلی باز بین درختان رسیدند درختی در آن محل چند متری نبود ،رودخروشانی از بین زمین های آنجا میگذشت ،رود در طی مسیرش پره های یک آسیاب قدیمی هم میچرخاند کنار آسیاب خانه ی چوبی بود که لامپ هایش با قدرت آسیاب روشن بودند والیان با دیدن آن نفسش بند رفت:آدم داخلشه.
کیتل سیم هایش را بیرون کشید:ما هم میریم داخل توی مسیر تونستم چند بار رد کسی رو که دنبالشم بگیرم.
اما والیان مخالفت کرد:این خونه اقدامات امنیتیش بالاست مثل یه میدون جنگه تا نشناسیش نمیتونی وارد بشی دنبال من بیاین سپس دست مانیا را ول کرد و جلو رفت بقیه هم جای پایشان را دقیقا جای پای والیان میگذاشتند می یاد دشتی افتاد که خودش ومانیا از آنجا رد شده بودند و دعا کرد که آن تجربه اینجا تکرار نشود؛ والیان آن هارا به سلامت تا کنار در خانه برد و از وته های کنار خانه سرک کشید کسی بیرون نبود در عوض سگ سیاه بزرگ وهیکلی جلوی در خوابیده بود والیان با تعجب گفت:پنی!...وای اون سگ هیروئه اما...اما...
به سمت کیتل برگشت:اینجا چه خبره؟
کیتل گفت:فقط ببرمون داخل خونه.
والیان به سمت سگ برگشت چند سوت کوچک کشید و با ریتم خاصی بشکن زد سگ با گوش های تیز از جا بلند شد زبانش را در آورده بود و دمش را هوا تکان میداد با شادی به سمت والیان دوید و با دیدن او حرکت دمش چند برابر شد سگ میپرید و دست هایش را برای والیان تکان میداد والیان هم  میخندید معلوم بود خیلی وقت است که پنی را میشناسد والیان پنی را خواباند و همه آن ها به سمت در رفتند اشک های والیان جاری شده بود قلب می به شدت میزد و لیانا بغض کرده بود رنگ مانیا پریده بود کیتل جلوی در ایستاد وبا دست به آن ها فهماند که باید احتیاط کنند دستش را روی کلتش گذاشت و همزمان با باز شدن در آن را درآورد،لوله ی آن را به سمت کسی گرفت که جلویش ایستاده بود در عوض آن فرد هم تیر کمان بزرگش را به سمت کیتل نشانه گرفته بود و نوک تیر نورانی اش زیر گلوی کیتل بود .
والیان با دیدن آن فرد از پشت سر کیتل بیرون پرید:آمی!
اسمش را جیغ زد و خودش را در بغل آن انداخت بقیه دختر ها هم یکی یکی داخل پریدند والیان هق هق میزد عزیز ترین کسانش روبه رویش ایستاده بودند،زنده وسالم.هانستس،آمیا،پیتر،ویرجین،هیرو-پسری با موهای سفید وچشمانی آبی-، پیو-دختری باچشمانی مشکی و موهای مشکی بلند-همه ی حاضران آنجا متعجب و بهت زده بودند -بجز کیتل-برای  چند دقیقه آن ها فقط همدیگر را نگاه میکردند اما سپس آن بهت شکست افراد داخل خانه شروع کردند به بلند بلند حرف زدن همدیگر را بغل میکردند گریه میکردند و پس از مدت ها دوباره با هم صحبت میکردند یک ساعت بعد با همین هیجان گذشت تا افراد آنجا کمی آرام تر بشوند و بنشینند می کنار ویرجین و هانستس نشسته بوداحساس میکرد بعد از مدت ها دوباره درونش گرم شده است، آمیا دست لیانا را گرفته بود وپیو را به او معرفی میکرد مانیا هم با پیتر صحبت میکرد والیان بغل هانستس بود و دست ها وپاهایش را دورش پیچیده بود تلاش های هیرو،ویرجین و می هم برای جداکردنش بی فایده بود،
جنگجویان بعد ازگذشت این دقایق شیرین دوباره متوجه پسر بورمشکی پوشی شدند که به چارچوب در خانه تکیه داده بود و با لبخند ملیحی آن هارا تماشا میکرد آمیا مودبانه گفت:بچه ها نمیخواین ایشون رو معرفی کنید؟
لیانا بلند شد موهایش را پشت گوشش راند:ایشون کیتل کارآگاه دولتی هستن تو این مدت خیلی کمک کردن واگه نبودن ما هم الآن اینجا نبودیم.
آمیا وبقیه جنگجویان روح کیتل را به داخل دعوت و از او تشکر کردند آن شب با تعریف و خنده تقریبا به پایان رسیده بودهوا گرگ ومیش شده بود وبه زودی اولین انوار خورشید بیرون می آمدند دخترها تک تک اتفاقاتی را که بعد از جدا شدن از جنگجویان برایشان افتاده بود را تعریف کردند،کیتل به لطف اخلاق بی نظیرش خیلی زود در آن جمع جا افتاد انگار سالهای زیادی آن ها را میشناسد و از بچگی با هانستس بزرگ شده.
کیتل شربتش را از روی میز برداشت و آن را چند بار هم زد سپس طوری که زمزمه های آن جمع را قطع کند گفت:اما من یه سوالی ازتون دارم.
تعریف ها قطع شد و توجه همه به کارآگاه جوان جلب شد:معذرت میخوام ولی اونطوری که دخترا برای من گفتن شما مرده بودین چی شدکه زنده موندین؟
والیان،لیانا،می،مانیا متوجه شدند این سوال سوال خودشان هم بوده اما آنقدر خوشحال وهیجان زده بودند که یادشان رفته بود هیرو لبخندی زد:به کمک یه دوست .
جنگجویان به سمتی از خانه نگاه کردند که راه پله آنجا سایه انداخته بود و برای اولین بار دختر ها وکیتل متوجه حضور اعجاب انگیز یک نفر دیگر در آن خانه شدندبالاتنه فرد در سایه های  راه پله پدیدار نبود ،فقط پاهایش معلوم بود فرد چکمه های مشکی همراه با شلوارمشکی به پا داشت و پاهایش را ازهم رد کرده بود و به راحتی به راه پله ها تکیه داده بود با حرف هیرو پایش را راست گذاشت و کم کم از سایه ها بیرون آمد کمربند مشکی ای بسته بود لباسش نوک مدادی بود ویقه ای باز داشت فرد روبه روی آن ها قرار گرفت :سلام.
مانیا با دیدن آن شخص دهانش باز ماند و به او خیره شده .چشمان لیانا درشت شدند و جیغ کوتاهی کشید صورت می از عصبانیت درهم رفت
 ومانند یک گلوله ی آماده شلیک نیم خیز شد.

ضمیمه:




موضوعات: سرگرمی ،
[ یکشنبه 20 تیر 1395 ] [ 11:24 ق.ظ ] [ Ame team A ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30