فلورا سرش را به علامت مخالفت تکان داد:امکان نداره تو تنهایی نمیتونی بری اونجا.

می برخلاف میل درونی اش ادامه داد:اونا اینکارو کردن که ما بریم شمال حالا اگه برگردیم همه زحماتشون بی فایده میشه والیان.

والیان برگشت :من نمیتونم خانوادم رو اونجا ول کنم راه شمال اونقدر آسون هست که شما خودتون تنهایی برین حالا هم که مانیا خوب شده.

لیانا بلند شد:منم میخوام برگردم به هیچ وجه هانستس و ویرجین وپیتر وآمیا رو اونجا تنها نمیذارم.

اما مانیا با مخالفت گفت:من برنمیگردم پیش خانوادم که جلوی اون الکساندر وهگزس رو بگیرم و میدونم الآن با برگشتنمون هیچ کاری

 نمیتونیم بکنیم پس باید بریم شمال.

والیان با عصبانیت داد زد:اما گفتم نمیخوام هیچ کدومتون باهام بیاین.

فلورا هم در جواب دختر صدایش را بالا برد وروبه جمع گفت:یا همه میریم یا هیچ کس ما الآن جزوی از اون خانواده ایم.

با وجود اختلاف پیش آمده وفهمیدن آزاد شدن الکساندر هرپنج تا دختر ناراحت بودند والیان تصمیمش راگرفته بوداو باید برمیگشت کمی فکر

 کرد وگفت :من وفلورا برمیگردیم شما سه تا میرین شمال اما لیانا مخالفت کرد:منم باهاتون میام.

والیان با عصبانیت به او خیره شده بود لیانا ادامه داد:فکرشم نکن اونجا حتما به من احتیاج پیدا میکنید اون قلعه نقشش خیلی تغییر کرده.

والیان آهی از روی بیچارگی کشیدروی تخته سنگی مقابل مانیا ومی نشست و شروع کرد به گفتن نقشه روبه شمال چند دقیقه بعد هر کدام

 ازگروه دختر ها در راهی جداگانه در حرکت بودند ،لیانا،فلوراو والیان به سمت قلعه،می ومانیا به سمت شمال.


٭٭٭

الکساندر از پله های سنگی بالا رفت شنلش را به یک طرف شانه اش انداخت و روی تخت پادشاهیش نشست تخت با اسکلت سر انسان

 وجانوران تزیین شده بودو تا قبل از برگشتن الکساندر کسی از آن استفاده نکرده بود الکساندر در نمایش اولیه قدرتش ـجنگ با جنگجویان

 روحـکاملا موفق شده بود ومیتوانست ترس وحقارت را در زیر دستانش احساس کند،احساسی که به او قدرت میداد  تک تک آن چهره ها از

 نظر گذارند و بنظرش جای چند نفرآنجا خالی بود یکی از آن ها دست راستش و بزرگترین ومپایر بعد از خودش بود:فنیاس کجاست؟

اسکارلت با دستپاچگی کمی جابه جا شد هیچ کس جرأت جواب دادن به آن سوال را نداشت هگزس با دیدن سکوت آن جمعیت سرش را

 باتأسف تکان داد وبا لحن خاصش گفت:متأسفانه فنیاس مرده الکساندر.

اسکارلت لبش را گاز گرفت چون میدانست چه چیزی بعد از آن خبر در راه است قیافه ی الکساندر در هم رفت با خشم بی انتهایی به هگزس

 خیره شد و داد زد:چی؟

صداش قوی بود و تمام سالن را پر کرد همه ی حاضران آنجا بیشتر از قبل ترسیدند وچند نفرشان ناخود آگاه سرشان را پایین انداختند

هگزس چشمانش را تابی داد ،از پله های سنگی بالا رفت کنارصندلی الکساندر ایستادو در حالیکه ناخن هایش رابررسی میکرد با بی خیالی

 گفت:طوری رفتار نکن انگار من کشتمش یکی از عزیزکرده های خودت اینکارو کرده الکسی؛فلورا رو میگم اون بهت خیانت کرده وفنیاس

 رو کشته.

همه ی آن جمع فهمیده بودند که رفتار کردن هگزس خیلی بیشتر از حد مجازبودو این را کاملا از نگاه الکساندرمیشد فهمید:تو خیلی گستاخ

 هستی جادوگر.

هگزس با شنیدن لحن تحقیر آمیزالکساندر سرش را بلند کرد  تخت تکیه داد وخودش را به الکساندر نزدیک کرد طوری که کسی مکالمه شان

 را نشودبا وجود آن اختلافاتات هر دو برای هم جذاب بودند  الکساندر نفرت ونابودی وخشم بود و هگزس حیله گری وطمع و عطش به خون

 هگزس پوزخندی زد وگفت:اگه من نبودم که الآن داشتی توی اون مقبره میپوسیدی ومپایر!...اگه میخواستم که الآن کله تو کنده بودم.و با

 چشمانش به دستش اشاره کرد که کنار سرالکساندر بود،الکساندر لبخند خفیفی زد وگفت:فکر نکن خیلی زرنگی جادوگر ودسته ی عصایش

 را روی شکم هگزس کمی فشارداد از اخلاق ووحشی گری آن جادوگر شدیدا خوشش آمده بود.هگزس قهقه ی ریزی زد  وبلند شد:تو خیلی

 زرنگی الکسی نظرت چیه باهم یه صحبت خصوصی داشته باشیم تو هم میتونی انتقام فنیاس رو بگیری.


-به نظر فکر بدی نیست جادوگر.

اما چیزی فکر الکساندر را مشغول کرده  فنیاس کسی نبود که به این راحتی ها بمیرد.

٭٭٭



نوار های طلایی رنگ آفتاب به زمین جان تازه ای میدادند مانیا با لذت به منظره ی طلوع خورشید خیره شده بود از کودکی اش علاقه زیادی

 به طلوع وغروب خورشید داشت با اینکه شب گذشته با می تقریبا هیچ توقفی نداشتند ولی سر حال وکاملا هوشیار بود موهای روشنش را

 پشت سرش جمع کرد و دستی به جای زخمش کشید به طور معجزه آسایی خوب شده بود انگار نه انگار شب گذشته یک خنجرآن راشکافته

 در دلش آرزو کرد کاش بقیه اتفاق های آن شب هم مانند زخمش ناپدید میشدند ولی میدانست که آنطور نمیشود 

مانیا برگشت و همسفر کم حرفش  را از نظر گذراند می مشغول سرخ کردن گیاهانی روی آتش بودکه خودش میگفت خوردن آن ها برای سفر

 های صحرایی خیلی مفید است می ومانیا برای میانبر زدن راه قلعه تا ساختمان شمالی_محل جمع شدن اعضای گروه جنگجویان

 روح_مجبور بودند راه دور از شهر که از بین تپه ها وکوه ها رد میشد را انتخاب کنند که با دستگاه های راهیاب ومهارت های آن دودختر

 بخصوص می مشکلی برایشان پیش نمی آمد تنها مشکلی که داشتند عبور از دشتی ملقب به دشت سیاه بود که جادوگران از آن بعنوان محلی

 برای به دام انداختن اعضای فراری و انسان ها وخون آشام های مزاحم استفاده میکردند البته می گفته بود که در سال های کارآموزی اش

 محل تله های کارگذاشته در آنجا را به خوبی یاد گرفته، گیاهان سوخته بوی خوبی میدادندوبنظر خیلی بعد طعم هم نمی آمدند مانیا کنار می

 روی تخته سنگی نشست و برای اطمینان از درست بودن یافته هایش از می پرسید:ما الآن کجاییم؟ و نمیدانست لیانا هم چند دقیقه پیش

 کیلومترها آنطرف تر همین جمله را پرسیده ولی نه از فرد خاصی.

لیانا سرش را مالید درد بدی در سرش میپیچید والیان جواب سوالش را داده بود:داخل زندان وسط دژ نظامی خون آشام ها.

حالا به یاد می آورد که دیشب وقتی مخفیانه داخل قلعه شدند هیچ اتفاقی نیافتاده بود وهیچ اثری از هانستس،ویرجین،آمیا وپیتر ندیده بودند اما

 وقتی که قصد رد شدن از یک محوطه باز وتاریک را داشتند والیان ناگهان برگشته بود وبرای هشدار اسمش را جیغ زده بود اما قبل از اینکه

 بتواند حتی برگردد شئ سختی به گیجگاهش برخورد کرده بود ودیگر چیزی نفهمیده بود.

نور خورشید از پنجره ی زندان  به داخل میتابید ودیوار های سنگی و میله های زنگ زده ی آهنی را روشن میکرد روی دیوار ها وکف

 زمین زندان آثار دوده وشکستگی وخون دیده میشد انگار آنجا محل شکنجه بوده نه زندان قیافه ی فلورا رنگ پریده بود وچندین جای لباسش

 پاره شده بود لیانا حدس زد در اثر درگیری دیشب لباسش پاره شده باشد موها وچشمانش دوباره به رنگ شرابی در آمده بودند همین وضع

 برای والیان هم بود با این تفاوت که بخاطر قدرت ترمیم کم انسان ها در مقابل خون آشام ها جای کوفتگی و زخم زیادی روی بدنش بود و

 حتی آستین لباسش کاملا بخاطر خون خشک شده تغییر رنگ داده بود لیانا احساس خیلی بدی داشت از اینکه دختر با سن کم ولی زخم های 

زیاد رویه رویش نشسته البته ظاهر والیان طوری بود که انگار هیچ کدام از این زخم هابرایش مهم نیستند در صورتش دردبود ولی نه درد

 ظاهری لیانا نمیتوانست بفهمدرو به فورا کرد وسوال مهمش را ازاو پرسید:از آمیا وبقیه چه خبر چیزی نفهمیدین؟ و متوجه شد والیان با

 شنیدن سوالش خودش را جمع کرد وسرش را روی زانوانش گذاشت چند دقیقه سکوت بود وبد از آن فلوراسرش ا پایین انداخت آهی

 کشیدوباصدای آرام ودردمندی گفت:میگن اونا مردن و با بغض ادامه داد:الکساندر کشتشون،قطرات اشکش شلوارقهوه ای پاره اش راخیس

 میکرد،چیزی در درون لیانا فرو ریخت باورش نمیشد مگر ممکن بود؟آن جنگجویان خیلی قوی بودند،لیانا حس کرد داخل بدنش خالی شده

 نفس نفس میزد دوست داشت داد بکشد اما به قدری شوک زده بود که نمیتوانست ذهنش با سرعت زیادی کار میکرد بلکه راه فراری پیدا کند

 وبه همه ثابت کند که آن ها نمرده اند اما چیزی نبود دستش را روی قلبش فشار داددرد بدی در وجود خالی اش میپیچید.

صدای بلندی داخل راهرو زندان پیچید و به دنبال آن شش نگهبان وچهرن ای آشنا روبه روی در زندان ایستاند آن چهره ی آشنا آموس

 بود،خشک ومغرور،با سر به نگهبان ها اشاره ای کردیکی از نگهبان ها در زندان را باز کرد هردونفر از آن ها دست یکی از دخترها را

 بست وبا خشونت آن هارا بیرون آورد آموس یکی یکی آن ها از نظر میگذارندبه لیانا بالحن تأسف باری گفت:نبایدبه ما خیانت میکردی

 دورگه.برای یک لحظه چهره ی آمیا وپیتر جلوی چشمان لیانا آمد با تمام قدرت دادزد:خفه شو!و به سمتش حمله کرد اما نیزه ی یکی از 

نگهبان ها که گونه اش را خراش دادوکنترل نگهبان دیگری اورامتوقف کرداشک های لیاناجاری شدند.

بعداز گذشتن از چند راهرو وسالن به در بزرگ از چوب بلوط رسیدند سه دختربا ضربه نیزه نگهبان ها به داخل سالن رفتند سالن بسیار

 بزرگی بود با طلا کاری و سقفی بلند کف شطرنجی که در اطراف آن مجسمه های وحشتناکی از دیوها وشیطاین چیده شده بود پنجره های

 بزرگی داشت ولی چیزی که بیشتر از همه توجه لیانا را به خودش جلب کرده بود پیکر های به دار آویخته ای پشت بعضی از پنجره ها بود

 که برای پرندگان ضیافتی مجانی به حساب می آمد موهای تن لیانا با دیدن آن ها وپرندگان اطرافشان سیخ شد الکساندر روی تخت پادشاهیش

 در بالای سالن نشسته بود وهگزس کنار او ایستاده بود وبا ورق هایی بازی میکرد افراد زیادی در سالن حضور داشتند اسکارلت،سین و

 هیدن از نزدیک ترین کسایی بودند که کنار الکساندر ایستاده بودند آن جلسه محاکمه ومجازات آن سه نفر محسوب میشد ومتناسب باآن فضایی

 بسیار ترسناک داشت هیدن با دیدن دختر هانگاهش را دزدید و خودش رادر جمعیت گم کرد دخترها بافشار نگهبان هاجلوی الکساندر زانو

 زدند ونشستندتنها صدایی که سکوت سالن را میشکست صدای پرندگان بود وورق هایی که هگزس مشغول بازی با آن ها بود هیچ کدام از

 دخترهاتمایلی به نگاه کردن به قیافه الکساندرنداشتندالکساندر به والیان که وسط دودختر دیگر نشسته بود وسرش پایین بود خیره شده بود

 دنبال ردی از بدبختی،بیچارگی یا حقارت در دخترک بود تا لذت ببرد اما دخترک چیزی نشان نمیداد فقط مصمم بود وشجاع چیزی فراتر از

 سن کمش.

:برادرت قبل از مردن مث یه خوک کثیف زار میزد طوری ناله میکرد که انگار یه بچس که مامانشو گم کرده.بنظر الکساندر از بازی با دختر

 بچه لذت میبرد و دوست داشت شکستنش را ببیند والیان نفسش را با صدا داد بیرون و فلورا احساس کرد که دخترک کنارش منقبض شده

 والیان سرش را بالا آورد و به چشمان الکساندر خیره شد نگاهش برنده بود با لحنی محکم گفت:اون ناله ها مال قلب کثیفت بوده نه برادر من،

 هانس در مقابل حیوون پستی مثل تو هیچ وقت ضعف نشون نمیده...انتقام برادرم ازت گرفته میشه الکساندر...مطمئن باش...توسط من یا

 خونایی که ریختی. لحن دختر فضای آن سالن راخفه کرد خیلی از آن افراد انتظار چنین پاسخی را نداشتند انتظار داشتند آن سه نفر زجه بزنند

 والتماس کنند اما هیچ کدام از آن سه نفرچنین کاری را انجام نمیدادند.الکساندر پوزخندی زد و با عصایش چند ضربه آرام  به کله والیان زد و

 گفت:تا چند دقیقه دیگه که تیکه تیکه شدی میفهمی باید زبونتوجلو من نگه داری بچه...دوست دارم صدای زجه زدنتو بشنوم.

فلورا حس کرد بدنش لرزید میدانست الکساندر چه کار های وحشتناکی میتواند انجام بدهدفلورا میدانست که خیانتکار محسوب میشودوالکساندر

 اورابه بدترین نحو ممکن خواهد کشت نمیدانست راه نجاتی دارد یا خیروالیان خواست چیزی بگوید اما ترجیح داد سکوتش را حفظ کند

 الکساندر به طرف فلورا چرخید:فلـــو،انتظار نداشتم به من خیانت کنی اونم به نفع آدمای ضعیفی مثل ایناکار خوبی نکردی فنیاس رو کشتی

 حالا قبل از مرگت چیزی داری بگی؟میدونی دارم بهت لطف میکنم.

باشنیدن خبر مرگ فنیاس جرقه ای در ذهن فلورا خوردشایدمیتوانست کاری کند با اعتمادبه نفس وصدای بلند گفت:من بهتون خیانت نکردم

 سرورم.هگزس از بر زدن ورق ها دست برداشت و به سمت فلورا برگشت برایش جالب بودالکساندر باکنجکاوی به فلوراخیره شده

 بود،فلورا ادامه داد:فنیاس کسی بود که بهتون خیانت کرد.این حرف درست مثل کبریت در انبار کاه صدای همهمه و تعجب جمعیت را بلند

 کردپوزخندهگزس تبدیل به نیشخند شدوبه فلوراخیره شد الکساندر با صدای آرام تروخطرناک تری گفت:ادامه بده.

:من قصد داشتم اطلاعات درستی به انجمن بدم اما فنیاس به من گفت فکرمیکنه یه خائن توی انجمن هست و بهم پیشنهاد داد که اول اطلاعات

 اشتباه بدم اما حالا میفهمم فنیاس میخواست هگزس  ومن رو نابود کنه وخودش جای شما رو بگیره وآزاد نشین همه میدونن که دیشب من

 جنگجویان روح رو به بهانه ی نجات مانیا به تله ی شما آوردم و تونستم یکی از خائنین رو شناسایی کنم و حالا هم باقی ماندشون رو آوردم

 پیشتون من مجبور بودم نقش بازی کنم ...خودتون میدونین این شغل منه.

لیانا پوزخند زیر لبی والیان را دید وبعد از آن والیان به سمت فلورا حمله ور شد و دادزد:میدونستم تو داری به ما خیانت میکنی آدم پست تو

 برادر من رو به کشتن دادی ما به اطلاعات تو اعتماد کردیم و اومدیم دنبالت اما تو برامون نقشه داشتی همیشه رفتارت نشون میداد من

 میکشمت فلورا. والیان با زور نگهبان ها سر جایش نشست تقلا میکرد وبا تمام وجودش بر سر فلورا داد میزد الکساندر بنظر راضی بود که

 بالاخره چیزی دختر بچه را از پیله اش بیرون آورده. اما با کتک های نگهبان ها ساکت شد. لیانا فهمید که فلورا ووالیان دارند نقش بازی

 میکنن تا بلکه از آن جا رها شوند. 

-پس مرگ فنیاس چی فلـــو؟

-سرورم شما هیچ مدرکی ندارین که ثابت کنه من اون کارو کردم و از طرفی میدونیم که فنیاس دشمنای زیادی داشت.

آموس آرام گفت : سمی که فنیاس رو کشت مال گردنبند تو بود فلورا.

فلورا با اعتماد به نفس گفت:هرکسی میتونه از اون سم استفاده در ضمن آموس من اونقدر احمق نیستم که یه نفرو مسموم کنم بعد با شیشه سم

 راه بیافتم جلوی همه.

فلورا ،فنیاس واسکارلت تنها کسانی بودند که در طول پادشاهی سیاه الکساندر به او وفادار بودند وفلورا وفنیاس از خون آشام های قدیمی و

 مورد اعتماد الکساندر بودند ،الکساندر به سادگی به کسی اعتماد نمیکرد وهر کسی را به دایره نزدیکانش وارد نمیکرد وحتی ترجیح میداد به

 فلورا خیانت کار اعتماد کند تا آموس تازه وارد فلورااز این مزیت آگاهی داشت و به خوبی در حال استفاده از آن بود:سرورم من بعد از

 زندانی شدن شما از فنیاس جدا شدم همه میدونستن که بین شما وفنیاس اختلاف نظرات شدیدی وجود داره پس این محتمله که اون بخواد به شما

 خیانت کنه ،فنیاس در طول سیصد ونود ونه سال که شما زندانی بودین هیچ تلاشی برای بیرون اومدنتون از اونجا نکرد و اصلا دلش

 نمیخواست که شما آزاد بشین تا اینکه هگزس پیدا شد.

حرف های فلورا بنظرالکساندر منطقی میرسیدند وفنیاسی هم آنجا نبود که از خودش دفاع کند اما اون نیاز به فکر داشت بلند شد،با گام های

 بلند در سالن قدم میزدو جریانات را در ذهنش تجزیه میکرد هگزس با علاقه وپوزخند همیشگی اش به فلورا خیره شده بود چشمانش برق

 شیطانی زدند و بعداز چند دقیقه شروع به حرف زدن کرد:الکساندر ما میتونیم یه شانس دیگه به فلورا بدیم.

الکساندر ایستاد وبه هگزس خیره شد منتظر ادامه حرفش بود.

-فلورا میتونه با لو دادن مکان بقیه یه شانس دیگه برای خودش بخره.

صدای برخورد کفش های رئیس جادوگران با زمین در سالن پیچید هگزس جلوی فلورا ایستاد:فلورا بهمون بگو می میساکی و مانیا کجا رفتن

 و چه نقشه ای دارن و بقیه افراد اون جنگجو ها کجان.

فلوراانتظار چنین چیزی را نداشت مبهوت به صورت هگزس خیره شد که با پوزخندی معنی دار به او نگاه میکرد چه کار میکرد؟میدانست

 لودادن جایی که می و مانیا میرفتند به معنی نابودی تمام نقشه ها و تلاش هایشان بود اما باعث میشد فلورا و والیان ولیانا زنده بمانند و از

 طرفی میدانست که الکساندر با خواندن فکروالیان یا لیانا به راحتی میتواند تمام چیز هایی را که میتوانست بگوید ،بفهمد اما او بایدچکار

 میکرد؟

فلورا چکار میکنی؟میگی یا نمیگی؟


آخرین مطالب