تبلیغات
سرزمین انیمیشن - The edge of darkness





 آموس حالت مظلومانه ای به قیافه اش گرفت وبه صحبت کردن ادامه داد:فکر میکنم نباید اونطور میرفتم توی همه ی این سال هاازوقتی که فهمیدم تو واقعاچطوردختری هستی منتظر چنین لحظه ای بودم که ببینمت...تابرات توضیح بدم.
دستش راپایین آورد وبا صدای آرام تری گفت:نمیدونی الآن چقدر بهت نیاز دارم!
مانیا حس کرد ضربان قلبش آرام تر شده نفسش را بیرون دادبه تریرنگاه کرداگه آن پسر روح بود تریراینطورواکنش نمیدادولی از طرفی خوددختر مرگش رادیده بودبا کنجکاوی نگاه آموس کرد،حالا که با کادو آمده بود وتقاضای بخشش داشت جای نگرانی نبود مانیابعد از این افکار آن زنگ خطررانادیده گرفت وآرام گفت:باشه به حرفات گوش میکنم.
دوباره پسررابراندز کرد و چند قدمی جلوتر رفت ،حالا فاصله شان کم تر از یک قدم بود مانیا باسر به عروسک چینی اشاره کرد:قشنگه!
وآن را از دست آموس_به نشانه ی احترام_ گرفت پیراهن چینی عروسک قرمز بود،طرحش ترک ترک بود ،چشمان سبز چینی داشت و پوستش سفیدبودمانیا لبخندی زد و سرش را بالاآوردتاتشکرکند ولی آموس بدون این که او متوجه بشودخیلی به اون نزدیک شده بود،خیلی نزدیک ترازحدطبیعی،مانیا قلبش فرو ریخت سرش را بالاآورد  ناخودآگاه نگاهش به چشم قرمز پسر افتاد، میدرخشید!،وبا آرامش در تلاطم بود مثل دریاچه ای خونین که مانیادرحال غرق شدن درآن بود،دختر نمیتوانست نگاهش را از او برگیرد سعی کردچیزی بگوید،فرقی نداشت چه فقط میخواست از آن غرق شدن نجات پیداکند،فریاد بزند وکمک بخواهد اماصدایش درنمی آمد فقط حس کردکه خیلی خسته است خیلی خوابش می امد وآن چشم ها بهترین مکان برای خواب بود دستان پسر دور گردنش حلقه شدودرگوشش زمزمه کرد:ممنونم که ویشنهادموقبول کردی...مانی یا.
صدایش در آن لحظه مثل لالایی بود،چشمان مانیا سیاهی رفت و دیگر هیچ چیز نفهمید.
                                                                  
                                                                 ***
 هِگزسازروی بدن قربانیانش عبور کرد وبه ادامه ی قدم زدنش در جنگل تاریک ادامه دادماه بزرگ نیمه ،درخشان بودوراه مسافران بیچاره وگم شده در آن جنگل تاریک وخوف آور را کمی روشن میکردهوا به طور وحشیانه ای سرد بود و هراز گاهی پرنده ای در دور دست جیغی از روی ترس میکشید وبلافاصله سکوت سنگین درجنگل حکم فرما میشد ،اما خود سکوت هم خالی نبودانگارکه داشت زمزمه میکرد وبرای اجساد مدفون شده در آن جنگل مرثیه میخواند!سایه های نامفهوم درختان روی زمین در حرکت بودند ومثل کسی که زجر میکشیدناله میکردند.جنگل را با نام نفرین شده میشناختندمردم عادی علت آن نام رازمزمه های رعب آور،درختان سیاه وخشک شده ونفرین های حکاکی شده روی درختان میدانستند_نفرین هایی که باخون نوشته شده بودندوتاقرن هاهمان جامانده بودند_اما فردسیاه پوشی که داشت با بی خیالی وهمان لبخندموذیانه ی همیشگی اش درآن جنگل قدم میزددلیل نفرین آن جنگل را هیچ کدام از آن هانمیدانست بلکه به نظر او دلیل "جنگل نفرین شده" گنجی بودکه جنگل دردل خودش پنهان کرده بود،گنجی که کمترکسی از آن خبرداشت و هگزس تارسیدن به آن گنج هر کس راکه سر راهش قرارمیگرفت نابودمیکرد،بدون هیچ رحمی،بدون هیچ دلسوزی!
 موهای سفیدپسراززیرکلاه لبه دارمشکی اش بیرون ریخته بودوزیرنورماه میدرخشید وبرق چشمان قرمز رنگش راتاحدودی خنثی میکردچانه اش مانندبینی اش باریک بودوقیافه ی نسبتا زیبایی داشت یقه ی پیراهن سفیدش را زیرپالتوبلندمشکی اش تا کرده بودوانگشترهگزاگرامی دردست راستش داشت درست مثل مهر کنارنیم بوت های جیرش.
 پس از یک ساعت پیاده روی در آن جنگل-که پسر برخلاف مردم عادی کاملااز آن لذت میبرد!-ویرانه های یک معبدقدیمی از لابه لای درختان نمایان شد معبدی با سنگ های خاراکه شکل وشمایل کلی اش بادقت فراوان قابل تشخیص بود تکه سنگ های بزرگ ی اطرافش افتاده بودند ،سقفش کاملاریخته بود درختان در تمام بدنه اش ریشه دوانده بودندودیوارهایش به زحمت سرپاایستاده بودند.
 هِگزس با دیدن بنای مخروب به لبخندش اجازه داد عریض تر شوددست راستش را بطرف پایین نگه داشت وبدون اینکه نگاهش را از بنابگیرد دو بشکن متوالی زدوبا صدای موزونش گفت:بیا،سین بالاخره رسیدیم.
ومارسیاهی که تاآنجاهمراهی اش کرده بود جستی زدوخودش را دورمچ دست پسرپیچاند،ازدست بالارفت وروی شانه اش حلقه زدپسرباناخن بلندش سرماررانوازش کرد:آفرین دخترخوب کاراون قلدرایی که نمیخواستن من به اینجابرسم رو خوب ساختی.
 مار بارضایت خاطرفیس فیسی کرد.
درون معبدهیچ چیزی بجز سنگ خورد شده ،خاک ،صدای ناله های بی وقفه وسرمای گزنده نبودهِگزس بادقت همه جارا گشت ودر آخر روبه روی دیوارجنوبی معبدمتوقف شد- تنهادیوارسالم آنجابود-دستش راروی دیوارکشیدگذشت زمان وآب وهوای نامناسب آن سنگ های تیره را زبر و خشن کرده بودندولی مسلماهگزس کاری به معماری و مصالح آن معبدمخروبه نداشت!
 بعد از چنددقیقه جست وجو دستش روی یکی از سنگ ها متوقف شدبرای چند دقیقه به لمس کردنش ادامه دادوبعداز اینکه خیالش راحت شد که سنگ مورد نظر رایافته چشمان قرمزش برقی زدند؛کاغذی رااز جیبش درآوردوباکف دستش آن را محکم روی سنگ نگه داشت وشروع کرد به زمزمه کردن لغات ناآشنایی:
اکسیژیا...پلوود...اکسیژیا...راخام...
 برق نارنجی رنگی از کف دستش،جایی که برگه را گرفته بود،بیرون زدوسنگ با صدای تپ خفه ای هزاران تکه شد ومثل پودرفروریخت و همزمان با آن اتفاق جیغ گزنده ای  ازاعماق تاریک جنگل بلند شد هگزس بدون توجه به صداهای کوراطرافش دستش را داخل جایی که قبلا سنگ بود کرد وجعبه ی قهوه ای رنگی که اندازه ی دوکف دست بود را درآوردخاک های روی جعبه رابابی دقتی کنار زد دستش راروی لبه جعبه گذاشت ،درجعبه با صدای تق کوچکی باز شدهگزس محتوای جعبه را با وسواس خاصی درآوردوجلوی چشمانش گرفت نور ماه به خنجرکوچکی از جنس نقره که ر دستش بود تابید واز لبه تیغه ی شکسته ی آن منعکس شد؛مار سیاه که ظاهرا از آن رفلکس ناراحت بود خودش را بیشترجمع کرد،هگزس به تصویرخودش در تیغه نقره ای خنجرخیره شد،شعف وسرورازتک تک اجزای صورتش میباریدخطاب به مارگفت:
میبینی سین بالاخره خنجرشکسته روپیدا کردیم.
وقهقه ی بلندی سر داد.
                                                                ***
 سر مانیا درد میکرد ،خواب وبیدار بودوداشت باخودش چیزی را زمزمه میکرد چشمانش را بازکرد نور خورشید آن ها را زد ومجبورش کرد دوباره آن هاراببندد بدنش بی حال بی حال بود چند بار پلک زد تاچشمانش به نورعادت کند،پیکری به سمت او قدم زد وجلوی نورخورشیدراگرفت ،به سمت مانیاخم شدوبا صدای ظریفش پرسید :بالاخره بیدارشدی؟
مانیااخم کردصدای دختربرایش آشنا نبود وتخت زیر پایش زیادی نرم بود-برعکس تخت خودش- جرقه ای در ذهن خالی اش خورد وتمام اتفاق های دیشب تک به تک برایش زنده شدند آموس،تریر،عروسک چینی وآخرین چیزی که یادش بودچشم قرمزآمیوس بودتمام حال از دست رفته اش برگشت با با حالت پرش مانندی روی تخت نشست وجیغ زد:من کجاااااام؟
 دختربخاطراین حرکت ناگهانی قدمی عقب پریدحالانورآفتاب چهره اش را روشن کرده بودبنظرهمسن وسال خودمانیابود موهای بلند مشکی ولختی داشت چهره اش به اندازه ی آموس سفیدبودورنگ غالب چشمانش آبی یخی بودوحالاداشت باتعجب نگاه مانیا میکردمانیابا جهشی به سمت لبه ی تخت پرید ولی دست راستش پشت سرش کشیده شدودرد بدی توی دستش پیچید:آخ!
 مانیابه طرف دستش برگشت وتازه متوجه شد که با طنابی محکم به لبه ی تخت بسته شده.
دختر از فرصت استفاده کرد،روی تخت کنار مانیانشست وبالحن دوستانه ای گفت:آروم باش اینجاخونه ی منه،اسم من هیدنه امروز صبح که اومدم داخل خونه تو اینجابودی وآموس یه یادداشت برای من گذاشته بودکه مراقبت باشم . و با کمی مکث و دودلی اضافه کرد:اگه قول میدی فرارنکنی دستات رو باز میکنم.
مانیابا شنیدن نام آموس حس کرداز خشم آتش گرفته خیلی دلش میخواست سیلی محکمی به صورت پسرمیزد متوجه پیشنهاد ناهید شد،کاملا صادقانه وبا خشم گفت:مطمئن باش توی اولین فرصت فرار میکنم وحساب کار اون پسررومیذارم کف دستش!حالا بهم بگوچرا منو آورده اینجا.
 -اوومم نمیدونم؛فقط نوشته بود انجمن جی.وی گفتن توروپیداکنه
-پس دروغ گفت که میخوادبهم توضیح بده!بدجنس!حالااین انجمن جیوی چیه؟
هیدن بخاطرتلفظ غلط جی.وی یکی از ابروهایش رابالابردوآن را تصحیح کرد:جی.وی نه جیوی فکر کنم مخفف جادوگر-ومپایرهست ولی منم تا حالاکامل ندیدمشون.
مانیادختر باهوشی بود وذهنش تنهامنتظرهمین کلمه ی "جادوگر-ومپایر"بود پل های ذهنی اش با سرعت زیادی شکل گرفتند 
قیافه ی آموس،چشمانش،دندان هایش،همه چیزش مثل ومپایر هابودو تازه معنی حرفش راکه گفته بودبه عنوان یک انسان مرده را فهمید مانیالبش را گاز گرفت و بیشتر با خودش زمزمه کرد:پس اون یه خون آشام شده !بدنش لرزیدودر دلش بخاطر حماقتی که کرده بود افسوس خورد 
 هیدن که اظهار نظرمانیارا شنیده بود با خوشحالی اضافه کرد:یکی از اون قویاش!
مانیابه دخترخیره شدبنظرآدم بدی نمی آمد:ببین ازت خواهش میکنم بذارمن برم،من بایدبرم معلوم نیست اون چه نقشه ای داره خواهش میکنم.
هیدن مکثی کردوبه افکارش سروسامان داد:خب بذار وقتی خودش بیادتوضیح میده،من نمیتونم برخلاف حرف انجمن عمل کنم مطمئن باش قصدش کشتن یا اذیت کردنت نیست چون اگه میخواست اونکاروکنه همون دیشب انجامش میدادوتوی نامش نوشته که ...
صدای زنگ خانه هیدن را از ادامه حرفش بازداشت روبه مانیاکرد وگفت تا آمدن آموس صبرکند وبیرون رفت.
سوال های زیادی به ذهنش هجوم آورده بودند چرااورا میخواستند؟،آن انجمن چه بود؟،آموس چطور تبدیل به خون آشام شده بود؟... ولی یک فکر در راس همه آن ها بود:
باید هرجه زودتر فرار میکرد
 پس دست بکار شد،طناب بسیار محکم بود و مانیا بازور،با تقلا،باآرامش،بادندان-وحتی با ناسزاگفتن هم!-نتوانست آن راباز کند بادقت اطرافش را نگاه کرد باید وسیله ای برای بریدن آن طناب پیدامیکرد ولی در آن اتاق چیزی نبود بجز یک میز آرایش کوچک که سمت راست تخت بودوروی لبه اش لیوانی قرار داشت که پر از وسایل آرایش دخترانه دست نخورده بودند با خودش فکر کرد شاید چیز تیزی مثل قیچی یا تیغ درون آن پیدامیکرد به هر حال تنها وسیله به درد بخوردر آن لحظه همان لیوان بود مانیا با تقلا دست آزادش را به سمت لیوان دراز کردولی میز از او دوربودتا جایی که طناب اجازه میداد به میز نزدیک شد پایش را به سمت آن دراز کردباکلی تلاش پایش به لبه ی میزقرمزرنگ رسید ولی فایده ای نداشت با نا امیدی روی تخت نشست ودستش را روی پتو ی نرم گذاشت ،پتو چقدر نرم بود! چشمانش ازهیجان برقی زدند.
پتو را برداشت و آن را روی زمین به سمت میز کوچک سراندبعد پایش را تا حد ممکن به میز نزدیک کردوباپنجه اش ضربه ای به زیر آن وارد کردلیوان روی پتو سرنگون شد ولی به لطف نرمی وکلفتی آن نه شکست و نه صدا دادمانیانیشخندی از روی رضایت زد وباپایش پتو را به سمت خودش کشیدمحتویات لیوان را بررسی کرد اماهیچ کدام به کارش نمی آمدندغرغری کردودوباره فکر کرد شاید راه دیگری وجودداشت لیوان راداخل پتو پیچیدوپتو را محکم به پایه تخت کوبیدچینی داخلش با صدای تق خفه ای شکست،پتو را به امیدیافتن تکه چینی تیزی باز کرد،دوباره زنگ خانه به صدادر آمدوایندفعه آموس پشت در بود.

 آموس واردخانه شدراهروی دو-سه متری جلوی در بود که به دوپله سرامیکی ختم میشد وازآنجا وارد سالن بزرگی میشد که رنگ غالبش سفیدبود و مبل های راحتی کرمی رنگی روبه روی در ورودی-وسط سالن-چیده شده بود وراه پله ی بلند وبالایی از چندمترآنطرف تراز مبل هابه طبقه بالاختم میشد و با نرده های سفیدرنگی تزیین شده بود.
 هیدن روی یکی از مبل هانشسته بود،بادیدن آموس ازروی مبل بلند شد وبانیشخندی به استقبالش رفت:
-همین الآن اسکارلت همه چیزودرباره ی دختره بهم گفت اگه همونیه که ما دنبالشیم کاربزرگی کردی آموس
ومشتی حواله بازوی چپ آموس کرد.
آموس آه غلیظی کشیدوبا نارضایتی و اندکی خشم شمرده شمرده گفت:چندبار بهت بگم اونکارونکن؟
هیدن خودش را به نادانی زد وباهمان نیشخندش مشت دیگری به بازوی آموس زد:کدوم کار؟
-خوشم نمیاد به بازوم مشت بزنی
نیشخندهیدن پهن تر شدوباز هم با یک مشت!:بیخیال!
-هیدن!
-چیه؟
ودوباره مشتی به بازویش خورد!
آموس زیرلب غرغری کردبحث با آن دختر لجوج وشیطان فایده ای نداشت:دختره کجاست؟
ناهید باسر به بالای پله هااشاره کرد:بالاتوی اتاق منه.
و آموس را تا پایین راه پله همراهی کرد نیازی به بالارفتنش نبوداز پایین پله ها در اتاق کاملا معلوم بودآموس در راتانیمه باز کردودوباره آن رابست ومحکم تر از قبل باز ولی در دوباره همانجا متوقف شدهیدن با کنجکاوی پرسید:چی شده؟
ولی آموس بجای جواب به سوال ناهید این بار با حالتی عصبی پای راستش رابالابرد وضربه محکمی به در زد،در با صدای  تق بلندی باز شدوآموس به داخل اتاق پریدهیدن با کنجکاوی و آرامش پله هارا طی کرد و وارد اتاق شد از روی میز و صندلی اش که پشت در واژگون شده بودند رد شد کسی داخل اتاق نبود،طنابی که دختر با آن به تخت بسته شده بود پاره بودوتکه های شکسته شده لیوانی کنار آن بود ،پنجره باز بودونسیم ملایمی به داخل میوزید،پتوها ی بهم گره خورده ای-که مثل طناب شده بودند ویک طرف آن به پایه ی تخت گره خورده بود -از پنجره آویزان بود هیدن که از دیدن آن صحنه به وجدآمده بودبه لبه ی پنجره تکیه دادوبه بیشه زاری که خانه اش را احاطه کرده بودندخیره شد،زیرلب سوتی کشیدوباشگفت زدگی گفت:دختر باهوشی بنظر میاد!؛ازش خوشم اومد.
ودوباره نیشخندی زد.


ضمیمه:

ناهید

هگزس
آخرین مطالب