هیدن بدون هیچ تعللی قبول کرد همینکه اسکارلت از او کاری را خواسته بود کافی بود،لیانا کمی انجمن را ازنظر گذراند مخالفت باآن ها کاردرستی نبود هم چنین او به تازگی از طرد شدگی بیرون آمده بود پس لیانا هم قبول کرد ولی می از محافظ بودن متنفر بود مکثی کرد وگفت:فکرنکنم باوجود لیاناوهیدن دیگه نیازی به من باشه .سین با صدای فس فس مانندش رو به می گفت:اتفاقا نیازه ما توافق کردیم که یه جادوگر،یه ومپایرویه دورگه اینکارو کنن که بدبینی بوجودنیادودرضمن شاید علاوه بر ما کسان دیگر هم دنبال اون دختر باشن پس نمیتونیم ریسک کنیم وبهترین هارو انتخاب کردیم.لحنش طوری بود که می احساس کرد مخالفت با آن کار احمقانه ایست پس برخلاف میلش آرام گفت:باشه قبوله.فنیاس که از استقبال دختر ها خوشحال شده بود ادامه داد:مطمئنااین کارتون بدون پاداش نمیمونه شما باید حواستون به اون دختر باشه ولی سعی کنید طوری رفتار کنیدکه کنارتون راحت باشه وفکرفرارنکنه؛داخل خونه ی هیدن مستقر میشین و آموس هر هفته بهتون سرمیزنه واگر گزارش فوری داشتین یا حس کردین کس دیگه ای هم علاوه برمادنبال اون دختره اون دکمه ی مشکی کنار کارتتون که باهاش وارد اینجاشدین رو فشار بدین؛حالا هم اگه سوالی نیست میتونین برین.

هیدن از فرصت پیش آمده استفاده کرد:اون دختر چه چیزی داره که میتونه لرد رو آزاد بکنه؟

فنیاس برای اولین بار به هیدن نگاه کرد نگاهش نافذ وترسناک بود:به موقع میفهمین.

هیدن آن جواب را پایانی برای بحث تلقی کرد وسه دختر با همراهی دو مرد هیکلی به سمت جاده ی جنگلی راه افتادند.آموس به صندلی تکیه دادودستهایش رابه هم قفل کرد:اگه قبول نمیکردن میخواستین چکارکنید؟

سین جواب داد:سزای مخالفت با انجمن مرگه.

فنیاس به آرامی رو به سین گفت:من اینجارئیسم ومن اینجا تصمیم میگیرم که سزای هرکاری چی هست.

آن بحث دیگر ادامه نیافت همه میدانستند که فنیاس وقتی آرام صحبت میکرد در خطرناک ترین حالت قرار داشت ودر آن انجمن کسی نبود که توانایی رویارویی با آن ابرخون آشام را داشته باشد.

             ***

می به آرامی آرشه ویولون سیاه رنگش را تکان میداد آهنگ غم انگیز وآرامی را مینواخت وقتی پنج ساله بود همراه با مادرش این آهنگ را مینواخت وحالا مادرش آنجا نبود تا با نواختن پیانو اورا همراهی کند با آن آهنگ زندگی غم انگیزش از جلوی چشمانش رد میشد وقتی هشت ساله بود مادروپدرش جلوی چشمانش نابود شده بودند آن شب هم زمستان بود ومی درتخت خواب گرمش خوابیده بود اما صدای جیغ های مادرش اورابیدار کرده بود،آن شب زنی با شنل قرمز رنگ به خانه شان حمله کرده بود  زن یک جادوگر بودودر گذشته عاشق پدر می شده بود ولی پدر می جادوگری رابخاطرالینور،مادر می، کنارگذاشته وباالینور ازدواج کرده بود آن ها زندگی آرامی داشتندتا وقتی که آن زن تصمیم به انتقام گرفت،پدرومادر می هردو توسط طلسم زجر آوری در حالی که از درد فریاد میکشیدنددر مقابل خنده های وحشیانه آن زن کشته شدند  ،می آن شب یکی از چشمانش را در حال فرار از دست داده بودوبه خوبی یادش می آمد که با صورتی خونی هق هق میزد وباپای برهنه درون برف هااز خانه اش جایی که امن ترین مکان در دنیا برای او بود فرار میکرد دختر دوست نداشت بد باشد ولی برای انتقام پدرومادرش جادوگر شدن را انتخاب کرده بود،جادوگر ها هم که استعداد بی نظیر اورا دیده بودند با طمع فراوان از اواستقبال کرده بودند می با مرور این خاطرات حس کرد چشمانش داغ شده اند نت آخر موسیقی اش رانواخت وآرشه از روی ویولن پایین آمد.

-قشنگ میزنی.

می به سمت صدا برگشت مانیا،ازبیهوشی درآمده بود ،روی تخت نشسته بودومشتاقانه به آهنگ می گوش میدادشایدهرموزیسینی از شنیدن این جمله خوشحال میشدامابنظر می آن جمله زجرآوربودچون آن آهنگ صدای گریه هاو زجه های خاموش شده اش بود ،مثل این بود که بگویند:قشنگ گریه میکنی!

لیانا وارد اتاق شد ،داشت بادستمالی اشک هایش را پاک میکرد:آهنگت خیلی قشنگ بود توی کل ساختمون صداش میومدیاد غم انگیز ترین لحظات زندگیم افتادم.

هیدن هم پس از اووارد شدولی نیشخندی روی صورتش بود:آره منم یاد آدمایی افتادم که میخواستم خونشونوتست کنم اما در میرفتن چه عزایی بود!

وبا لیانا روی تخت نشستند:خوشم اومد مانیاخوب تن آموس رو  لرزوندی.ونیشخندش پهن تر شدمانیابا بی تفاوتی شانه ای بالاانداخت وبه دیوار خیره شد.

لیانا که فین کردنش تمام شده بودبا نرمی شروع به صحبت کرد:مارومسئول مراقبت ازت کردن پس بهتره فرار نکنی ما دوست داریم باهات دوست باشیم اینطورهم ما راحت تریم هم تو مجبورنیستی بسته بشی وقتی هم ومپایرا کارشون تموم شد میتونی برگردی خونه آموس امروز این رو گفت،ما هم نمیدونیم کارشون چیه ولی خطرناک بنظر نمیاد.وهیدن درادامه گفت:اینم اضافه کرد که اگر جون خانوادت رو دوست داری فرارنکن.وشادی زیادی در قلبش احساس کرد چون آن جمله نتیجه ی پیشنهادخودش به انجمن بود.

مانیابه رقص غبار ها زیر نور خورشید نگاه میکرد اگر قراربود فرار کند بادست باز بهتر میتوانست اینکار راکند وحالاکه قضیه خانواده اش مطرح شده بود وقت بیشتری برای فکرکردن نیاز داشت ودردآن طناب هاجلوی فکرکردنش رامیگرفت پس در یک تغییر ناگهانی تصمیم گرفت پیشنهاد دوستی آن هاراقبول کند به سمت لیانا برگشت وبا لبخندساختگی وشوخی گفت:خب اگه اینطوره ترجیح میدم با دستای باز وهمفکری سه تادوست از اینجا فرار کنم!

لیانا که نکته آن حرف را گرفته بود خندید ومثل یک گربه نرم به سمت طناب هاخیز برداشت وآن هارا باز کردومانیاشروع کرد به مالیدن مچ دستش:ممنون.ببینم آهنگ شاد نمیزنی؟

جمله آخر راروبه می گفت می اخمی کرد:اسمم می هست،می میساکی.

واز در اتاق بیرون رفت.

روز ها به سرعت سپری میشدندوچهاردختر احساس نزدیکی بیشتری بهم میکردند برخلاف تصور مانیاآن دخترهاواقعا دوستانه برخورد میکردندوآن هاکم کم همدیگر را بهتر میشناختندهیدن دخترشیطان وجذابی بودوعلاقه زیادی به اذیت کردن دیگران داشت اخلاقش کاملا مثل مربیش اسکارلت بودآن دو با هم خیلی خوب بودند وبیشتر اوقات را باهم سپری میکردند،می بنظر دختر افسرده وغمگینی میرسید تقریبا حرف نمیزد وخیلی کم لبخندمیزد در عوض مبارزونوازنده ی خوبی بودوبه ضایع کردن آموس علاقه  زیادی داشت ومانیا همیشه این مهارتش را تحسین میکرد،لیانا اخلاقش هم مثل خودش دورگه بود گاهی اوقات خوب گاهی اوقات بد،گاهی مثل می وگاهی مثل هیدن و در عوض هیدن ومی ولیانا فهمیده بودند که رنگ چشمان مانیا در شرایط مختلف تغییر میکندوحدس زده بودند که این موضوع بایدربطی به نیاز ومپایر ها به اوداشته باشدوبرخلاف انتظار انجمن در آن روز ها هیچکسی برای بردن مانیا ویا به هر دلیل دیگری به آن ها حمله نکرد همه چیز خیلی آرام وخوب پیش میرفت ومانیا قانع شده بود که خطری تهدیدش نمی کند وبرای حفظ امنیت خانواده اش اقدام به فرارنمیکرد گرچه همچنان ذهنش باسوالاتی مثل :من به چه درد اونا میخورم؟ .درگیربود.

بعد از گذشتن چند هفته از زندگی گروهی دختران آن روز تعطیل تصمیم گرفتندبا هم برای گردش وخرید از آن بیشه به شهر بروندوانجمن با تصمیم آن ها موافقت کرده بود به شرط اینکه آموس هم همراهیشان کند واو حالا جلوی خانه بود چهار دختر یکی یکی از خانه بیرون آمدند لیانابا دیدن آموس غرغری کرد:به خودت زحمت ندادی اون لباسات رو عوض کنی ؟ما داریم میریم شهر نه شکار آدم.لیانا حق داشت آموس لباس بلند مشکی همیشگیش را پوشیده بود وبا آن قیافه در شهر حتما توجه افراد را به خودش جلب میکردمانیا که از طرز حرف زدن لیانا خرسند بود در تایید گفت:بچگیاشم اینطور بود عاشق جلب توجه !همیشه فکر میکرد خیلی خوشتیپه!

با لیانا افتادند خنده آموس ترجیح داد به خیره شدن به آن ها ادامه دهد هیدن دو پله ی آخر جلوی خانه را پرید وکنار آموس رفت با صدای بلندی گفت:اما من ازش خوشم میاد اینطوری جذاب تره همه ی دخترا هم مجبور میشن نگاش کنن.ونیشخندی به آموس زد آموس به همان خیره شدن اکتفا کرد،روی پاشنه پا چرخیدوبه سمت ماشین سیاهی که در چند متری خانه پارک شده بود رفت برایش مهم نبود آن دختر ها درباره اش چه میگویند دختر ها سوار خودرو شدندوبلافاصله تمام درهای خودرو قفل شدمانیا میدانست که آن کار بخاطر او هست با وجود اینکه بین لیانا ومی نشسته بودغرغری کرد واز می خواهش کرد تا پنجره راپایین بکشد چون با وجود شیشه های سیاه رنگ ماشین و شیشه ی دودی که بین آن ها وراننده بودهیچ جا رانمیتوانست ببیند وبوی عطر تندی که درون ماشین پیچیده بود مشامش را آزار میدادلیانا با تاسف گفت:نمیشه بیاریمشون پایین ثابتن میخوان تو راه بیرون رفتن از اینجا رو یادنگیری وبا تاسف بیشتری ادامه داد:بنظر من این ماشین نعش کش میشد خیلی بهتر بود چون داخلشم مثل تابوته.

کاملا حق با دختر بود.

ماشین دوردیف صندلی داشت وفضای داخلش بطرز عذاب آوری مشکی وبدون روح بود حتی صندلی های چرمی راحتش هم به ازبین بردن آن احساس عذاب کمک نمیکردمانیا در ابتدا سعی داشت با محاسبه ی سرعت ماشین ومیزان زمانش برای رسیدن به پیچ ها برای خودش نقشه ی فرار ترسیم کنداما آموس از او باهوش تربود وبه راننده گفته بود با سرعت های نامساوی حرکت کند.

درشهر دختر ها از پاساژی به پاساژ دیگر واز فروشگاهی به فروشگاه دیگر میرفتندواز همه ی آن ها بادست پر بیرون می آمدند ،حتی در یک اتفاق نادر دیده بودند که می بادیدن یک ویولن طلاکاری شده مشتاقانه گفته بود:این چقدرخوشگله!

ولی آموس آن روز بد اخلاق تر از همیشه بنظر میامد-که باعث میشدهیدن بیشتر اذیتش کند- اصلا حرف نمیزد و وقتی دختر ها میگشتنداز جایی دوروطوریکه که جلب توجه نکند مراقب آن ها بود-اینکار برای خون آشام ها آسان بود حتی با طرز لباس پوشیدن آموس-اماآموس نمیدانست که خود او هم تحت مراقبت بود درست روی پشت بام آسمان خراش مرکزی شهر-که کنار بزرگترین مجموعه خرید بود-پسری با دوربین تفنگی که مخصوص تک تیراندازی بودآن ها را زیرنظر داشت،باد موهای مشکی وزیبای پسر را تکان میداد وباعث میشدنرم تر از حالت عادی بنظر برسندپوست پسر روشن بود قیافه ی جذابی داشت،شالی را دور گردنش بسته بودودستکش های مشکی همرنگ یونی فرم مدرسه اش دستش بودنور آفتاب که درحال غروب بود روی قاب برنجی کوچکی که روی سینه اش شده بودافتاد ونوشته هایش را مشخص کرد:پیتر،دانش آموز سال دوم دبیرستان مرکزی،رییس تیم مقررات.

پیتر با دوربین دختر هارا زیر نظر داشت که با دست های پر ، خنده وشیطنت در خیابان قدم میزدند پوزخندی زد: نبابا!مثل اینکه واقعا دارن با هم رفیق میشن.

  ***                                                                                                      

دختر ها بسمت خودرو حرکت کردندراننده ی شخصی در را برایشان باز کرد و دوباره به داخل آن تابوت رفتند آموس ریلکس نشسته بودواخمهایش در هم بود مانیا با هیجان داشت برای دخترها توضیح میداد که چطور میتواند باکمربند- کمربندی که آن روز خریده بود-خون آشام ها را خفه کندلیانا فقط باقهقه زدن آن را همراهی میکردوهیدن هم متقابلابرای مانیا توضیح میداد که چگونه در عرض سی ثانیه میتواندخون آن دختررا حتی باوجودآن کمربند بخوردآموس که ازدعوا وبحث آن ها کلافه شده بود تصمیم گرفت به آن بحث پایان دهد:امشب برای شام به محل استقرار من میاین پس همین الآن میریم اونجا.

اخمهای مانیادرهم رفت وزیر لب گفت:اول از همه توروخفه میکنم.خنده ی لیانامتوفق شد وهیدن با خنده گفت:پس امشب قراره یکی از مزخرف ترین شبای زندگیم بشه.تنها رفتار می تغییر نکرد که از وقتی سوار خودروشده بودندترجیح داده بود بجای شرکت در آن دعوا کتاب مانگایی را که خریده بود بخواند وسرش را بالا نیاورده بود.

آنشب را مانیاوهیدن -تاوقتی که آموس آن هارا به سالن غذاخوری دعوت کرد-با ادامه ی دعوای داخل خودرو گذرانند لیانا لبای های قرمز-مشکی اش را امتحان کرد ومی به خواندن کتاب هایش ادامه دادجایی که آموس در آن مستقر بود عمارت اربابی بزرگی متعلق به فنیاس بود عمارت اطراف شهرساخته شده بود، با کوهستان محاصره شده بودوبا وجود راه صعب العبور واقدامات امنیتی فراوان کمتر انسانی به آن عمارت راه پیدامیکرد سالن غذاخوری سالنی شیری رنگ بود که کف آن باسنگ مرمرتزیین شده بود لوستر بزرگی ازسقف بلند آن آویزان بود ومیزمرمری سفید رنگ بزرگی وسط آن بود روی میز غذاهای متنوعی چیده شده بود که  همگی با مهارت تزئین شده بودند لیانا با خوشحالی به سمت میز رفت: وای بنظر خیلی خوشمزه میان. وبدون مقدمه شروع به پذیرایی از خودش کرد هر چهارنفر حسابی گرسنه بودن پس بدون هیچ سوالی از آن شام لذیذ استقبال کردند هیدن در حالیکه دسرتمشکش را مزه میکرداز آموس پرسید:حالااینا همه برای چیه؟اونم توی خونه فنیاس بزرگ؟!

 سوال هیدن تمام نشده بود که صدای شکستن لیوان وتپی از طرف مانیا آمد می که نزدیک ترین فرد به مانیا بود ناخودآگاه بلند شد وکنار دختررفت لیانا دستش را جلوی دهانش گرفت ،جیغ کوتاهی کشید وبه می ملحق شد مانیا به طرز بدجوری روی زمین افتاده بودوبنظر مرده میرسید،رنگ لبهایش کبود شده بودوصورتش حالت خفگی گرفته بودنوشیدنی که چند دقیقه پیش از آن خورده بود از قرمز به نیلی تغییر رنگ داده بود وحالت چسبناکی گرفته بودمی با دیدن این علایم گفت:اون مسموم شده،هیدن -که هنوز با دسرش مشغول بوداز آن دست کشید-چشمانش را نازک کردوبه آموس خیره شدکه خیلی خونسردروی صندلی لم داده بود:تواین کارو کردی! آموس شانه ای بالاانداخت وبا بی خیالی آن حقیقت را پذیرفت لیاناباتعجب نگاهش کرد:چرا؟

آموس صندلیش را عقب کشید وبه طرف مانیا،می ولیانا در آنطرف میز رفت:چونکه امشب قراره لرد بزرگ رو آزاد کنیم ونمیخواستیم این کوچولو از دستمون فرار کنه یادردسری برامون پبش بیاره پس با ابتکارعمل هگزس مسموش کردیم اینطوره خودشم راحت تره.ومی ادامه داد:این سم رو میشناسم نمیکشه ولی فردرووادار میکنه تا کاملا از دستورات پیروی کنن.ودر دلش احساس کرد از پستی هگزس بیزار است.آن مطلب برای لیانا و می سنگین بود آن شب قراربود وحشی ترین،خونخوارترین وبی رحم ترین خون آشام تاریخ به لطف محافظت خوب آن ها ازمانیا آزاد شودالبته این مشکل بزرگ آن ها نبود چون فکرمیکردنددر هر صورت انجمن آنکار را انجام میدادمشکل بزرگ آنها در آن لحظه این بودکه احساس دوستی ای بینشان ومانیا برقرارشده بودوحالا نمیدانستندمانیاچه میشودونمیدانستندکه آیا کاری که کرده بودند درست بود یا نه.

***                                                                                         

آموس کنار مانیا نشست وبه او دستور داد:پاشو!

مانیا چشمانش را باز کرد رفتارش درست مثل یک ربات شده بود آموس به دخترهاگفت بعنوان پاداش میتوانندبا انجمن همراه شوند ودرمراسم آزادکردن لرد الکساندر شرکت کنند ولی لحنش بیشتر  شبیه دستوربود تاپیشنهاد.

مراسم در"دیوارصخره ای"برگزار میشد دیوار صخره ای قلعه ی متروکه ی ومپایر ها در دل کوهستان وحشی بود سه طرف آن دره های منتهی به رودهای خروشان بود دیواروبرج های سنگی عظیمی داشت که از آن دربرابرحمله ی متجاوزان حمایت میکردوبه آن شکل یک قلعه نظامی قرون وسطایی داده بودودرست درکنار آن ولبه ی پرتگاه شرقی قلعه مقبره ای بود که لرد الکساندر در آن زندانی شده بود.

گروه نه نفره آرام وبا پای پیاده به سمت دیوار صخره ای در حرکت بودند فنیاس وهگزس درجلو،می،لیانا وهیدن در عقب واسکارلت وسین وآموس در اطراف مانیاحرکت میکردند.

آن پیاده روی طولانی وخسته کننده بود اما این قضیه فقط روی مانیا تاثیرگذاشته بوددختر براثر سم وآن مسیر دشوار از رمق افتاده بود واسکارلت تقریبا اورا بزور دنبال خودش میکشید هگزس برای رسیدن به آنجا خیلی مشتاق بود واین اشتیا کاملا از رفتارش معلوم بود بالاخره  بعد از یک پیچ نازک در دل صخره های بلند وارد فضای آزادی شدند که قلعه ی سیاه عظیمی در آن قدعلم کرده بود قلعه ابهت زیادی داشت وبرج هایش در مه شبانگاهی کوهستان ناپدید شده بودندماه پیدا نبود وباد درون دره ی محاصره کننده ی آن زوزه میکشید هگزس بادیدن آن صحنه سوتی کشید،قهقه ای شیطانی زد وگفت:این خرس گنده رو نیگا کن به این میگن یه دژ نظامی تمام وکمال کارلرد وتو توی ساختنش حرف نداشته.فنیاس بدون بروز هیچ گونه احساساتی وبدون کم ترین نگاهی به هگزس گفت:مطمئنی که طلسمت کار میکنه ما فقط یه شانس داریم. هگزس موهای لخت سفیدش را از روی چشمش کنار زد:مطمئن باش فنیاس برای امتحان اون طلسم چندتا از دخترامو کُشتم. - منظور هگزس از "دخترام"دختر های بیچاره ای بودند که در دام هگزس گرفتار میشدند وهگزس به آن ها به عنوان حیوان خانگی نگاه میکرد وحق هر گونه استفاده ای از آن ها رابه خودش میداد که این استفاده ها شامل امتحان کردن طلسم های وحشتناکش هم میشد.- فنیاس با شنیدن آن جمله به سمت هگزس برگشت چشمانش مثل یخ سرد ونگاهش مثل تیغ تیزبود باهمان بی احساسی همیشگی اش گفت:تو واقعا مریضی! هگزس پوزخند شیطانی زد :اینو یه تعریف حساب میکنم.

اسکارلت مانیا را وادار کرد جلوی دیوار صخره ای زانو بزند دختردر مرز بیهوش شدن بود و می،لیاناوهیدن هم کاری نمیتوانستند بکنند چون با دستور هگزس با فاصله تقریبا زیادی از مانیا کنار صخره ی بزرگی ایستاده بودندآموس هم چند قدم جلوتر آن هاایستاده بود اسکارلت باشوق زیادوصدایی که در مرز جنون بود رو به همه ی آن ها گفت:بالاخره اون لحظه ای که منتظرش بودیم رسید میتونیم لردمون رو آزاد کنیم وانتقاممون رو بگیریم ما نه نفرتنها کسانی که اینجا حضور داریم مطمئناافتخار بزرگی برامون هست که قبل از همه لرد رو ببینیم. صدایش از شوق میلرزید .ولی لفظ"ما نه تفر تنها کسایی که اینجا حضور داریم"درست نبودهیچ کدام از آن ها متوجه شخص شنل پوشی که روی لبه ی یخ زده ی یکی از برج ها ایستاده بود نشده بود،شنل پوش با تعادل خارق العاده ای آنجا حدود سیصد متر بالاتر از آنها روی لبه ی نازکی ایستاده بود شنل مشکی رنگش ومه غلیظ اورا از دیده شدن مصون نگه میداشت باد تند شنلش را تکان میداد تبرزین نقره ای در دستش بود که ارتفاعش اندازه قد خودشنل پوش بود- که با آرامش در حال تماشای اتفاقاتی بود که در زیر پایش جریان داشت-بعد از سخنرانی اسکارلت فنیاس هم نکاتی را یاد آور شد و دختر ها را به نزدیک آمدن دعوت کرد بالاخره بعد از تشریفات طولانی فنیاس به هگزس اشاره کرد کارش را انجام دهد،هگزس خنجرشکسته را از سین گرفت وبطرف مانیایی حرکت کرد که حالادرصدهوشیاری خیلی کمی داشت وروی زمین سرد سیاه جلوی مقبره افتاده بود کنارش زانو زد ودختر را با موهایش بلند کردمانیا زیر لب ناله ای کرد ولی آنقدر هوشیار نبود که بفهمد چه اتفاقی در حال رخ دادن است هگزس سر دختر را به عقب خم کرد وخنجر را به گلوی آن نزدیک کردقلب لیانا شروع به تند زدن کرد آن حالت فقط یک معنی داشت،آن ها میخواستند دختر رابکشند،هگزس پوزخندی زد وخنجر را روی گلوی دختر گذاشت اما حس کرد هوای بالاسرش به طرز عجیبی منبسط شد وبا فریاد به موقع سین خنجر را از روی گلوی مانیا برداشت موهای دختر رارها کرد وعقب پرید،در کمتر از یک ثانیه تبر زین جنگی در جایی که او قبلا بود فرود آمد وباد تندی ایجاد کرد هگزس که در اثر آن پرش ناگهانی تعادلش را ازدست داده بود وروی زمین افتاده بود بلند شد بهتی آن جمع را فراگرفته بود در چند ثانیه آن شخص از هیچ کجا ظاهر شده بود واگر غرایز هگزس نبود تا حالا اورا کشته بود همه مانند افسون شده ها در حال تماشای آن شخص بودند، هیدن سریع تر از بقیه خودش را بازیافت آن شنل پوش خطر جدی ای برای آزاد کردن لرد الکساندر محسوب میشدخنجرش را در آورد فریادی کشید وبه سمتش حمله ور شد با فریاد او آموس وهگزس هم بخودشان آمدند و به طرف شخص حمله ور شدند ،شنل پوش تبرش را بالا بردوبا خشونت آن را بالای سرش چرخاند و موجی شبیه موج انفجار ایجاد کرد ،زمین زیر پای آموس وهگزس وهیدن لرزید ،موج هیدن را محکم به صخره ی تیز پشت سرش زدواو بیهوش روی زمین افتاد آموس از جلوی موج پرید وکنار فنیاس فرود آمد وهگزس که به عقب رانده شده بود روی پای چپش خم شد وتعادلش را حفظ کرد با نفرت نگاه شنل پوش کرد کسی نبود که به راحتی بشود شکستش داد زیر لب فحشی به شنل پوش داد و به می که پشت سرش بود نگاه کرد  ،خنجر را به طرفش پرتاب کرد وبه او دستور داد:دختره رو با طلسم مرگ بکش!می با دستپاچگی خنجررا گرفت . هگزس به سمت شنل پوش حمله کرد اما نه تنهایی با سین،اسکارلت و آموس بصورت پیاپی ووحشتناک به شنل پوش حمله میکردندولی او با مهارت حمله هایشان را دفع میکرد اما بر اثر آن حمله های پیاپی وبیرحمانه از مانیا دور میشد وبه سمت محوطه ی خالی عقب نشینی میکردلیانا بالای سر هیدن نشسته بود وسعی داشت او را بیدار و خون روی صورتش را پاک کند، فنیاس هم منتظربود تا حمله ی آن چهارنفر شنل پوش را به وسط محوطه خالی جلوی قلعه برساندواوبایک ضربه ی شمشیربه زنگیش پایان بخشد.

می تا به خودش آمد بالای سر مانیا وکنار دره بودفریاد های آن میدان نبردکوچک صدای باد را خفه کرده بود دسته ی خنجر سرد بود ودر دست می میلرزید می به قیافه ی بی رمق دختر که بیهوش روی زمین افتاده بود نگاه کرد بعنوان یک جادوگروظیفه داشت دستورهگزس را در آن شرایط بدون تعلل وفکر انجام دهدوگرنه جانش درخطر میافتادهم در بین ومپایر ها هم جادوگر ها ولی اوتاحالا آدم نکشته بودوگذشته از آن بامانیا چندهفته زندگی کرده بودوبه راحتی نمیتوانست اورا بکشد درسرش غوغایی بزرگ تر از آن نبرد برپا شده بود وفریاد های درونش اجازه شنیدن فریاد های بیرون را نمیدادند باید چکار میکرد؟

می میساکی چکار میکنی تصمیم میگیری مانیاروبکشی یا نه؟توی پیام خصوصی بهم بگو.

 



ضمیمه:

پیتر1

پیتر2

آهنگ می
آخرین مطالب