والیان تکیه اش رابه پشت صندلی چوبی داد دستهایش را کشید و به خودش کش و قوس داد:وای اونقدر خوردم که دارم میمیرم.

لیانا سرش را روی میز شام تزیی شده با شمع گذاشت و آهسته گفت:اون آشپز باید به ما رحم کنه.

و آهی کشید چهاردخترهمراه کاترینا دور میز نشسته بودندو از غذایی که عموی کاترینا-که آشپز بود-لذت میبردند در هفته ای که پشت 

سرگذاشته بودند این پنجمین بار بود که عموی کاترینا برایشان غذا میفرستاد ـو آن شب بچه ها در خوردن خوراک مرغ زیاده روی کرده بود

البته بجز می که بالای میز نشسته بود وبا تأسف به آن ها نگاه میکرد:یه مبارز نباید همینظوری شکمش رو پر کنه!

این را گفت وسرش را به نشانه ی تأسف تکان داد مانیا که کنارش نشسته بود دستش را روی شانه اش گذاشت و در حالیکه یک تکه مرغ را 

در هوا تکان میداد با شیطنت گفت:یه مبارز باید خوب بخوره تا انرژی لازم برای مبارزه رو داشته باشه!

کاترینا خنده ی ریزی کرد آن یک هفته یکی از هفته های زیبای زندگیش بودزندگی کردن با آن دخترها واقعالذت بخش گرچه دربارشان زیاد 

نمیدانست و فقط عصر تا شب میدیدشان.و کاترینا خیلی متأسف بود که برای مدتی مجبور به ترک آنهاست خیلی مودبانه شروع به صحبت

کرد:اِمممم...بچه ها میخوام یه چیزی رو بهتون بگم.

هر چهار نفر به کاترینانکاه میکردند.

-خب از شهر خودمون بهم تلفن کردن مادر وپدرم برای یه سری از مشکلات میخوان تا یه مدتی برن یه کشور دیگه بخاطر همین از من

خواستن برم اونجا و توی اون مدت روی کار شرکت هامون نظارت کنم...پس...متأسفانه باید بگم یه مدت پیشتون نیستم.

از قیافه دخترهامعلوم بود که ازاین اتفاق کاملا ناراحت هستند زندگی با کاترینا خیلی برایشان لذت بخش بود علاوه برغذاهای خوب و کتابخانه 
سرگرم کننده اخلاق کاترینا هم خیلی خوب بود و بجز وسواسیت های بی موقع و ترس بیجا تمام تلاشش را میکرد که به دخترها خوش

بگذرد،والیان با ناراحتی پرسید:مجبوری بری؟کی میری؟

کاترینا با دیدن ناراحتی آن چاهر نفر هم خوشحال بود هم ناراحت خوشحال برای اینکه نشان میداد آن ها هم از رفتنش ناراحت هستند 

وناراحت برای اینکه خودش هم حس آن هارا داشت:بله متأسفانه مجبورم...یه ساعت دیگه میان سراغم،میتونید کتابایی رو که دوست دارید از

کتابخونه ببریدو توی این مدت بخونید. وبا لبخندادامه داد:زود برمیگردم. لیانا آه کشی:یه ساعت دیگه که خیلی زوده!

آن یک شاعت به سرعت سپری شد بچه ها کمک کاترینا خانه اش را مرتب کردند ووسایلش را آماده کردند کتاب هایی هم که دوست داشتند به 
خانه خاله لیانا که حالا مثل خانه خودشان بود بردند و از کاترینا خداحافظی کردند،حالا پشت پنجره خانه شان نشسته بودند وکاترینا را تماشا 

میکردند که با کمک راننده ماشین چمدان هایش را جابه جا میکرد می گفت:حیف شد. و سه دختر دیگر با هوم خفه ای او را تأیید کردندماشین

راه افتاد و در پیچ خیابان محو شد دخترها بلند شدند و بدون هیچ حرفی به طرف تخت هایشان رفتند.
٭٭٭
هیدن دندانهایش را از گردن مرد بیرون کشید و تن بیهوشش را به درخت تکیه داد با اینکه وظیفه اش بازسازی جنگلهای اطراف قلعه بود اما

 قربانیانش را نمیکشت فقط در حدی خون آن ها را میخورد که بیهوش بشوند بعد با پاک کردن حافظه مربوط به ورود به جنگل آن ها را رها

 میکرد .

صدایی از پشت سرش گفت:میدونی اگه الکساندر بفهمه که اینارو نمیکشی و برخلاف دستورش عمل میکنی چی بلایی سرت میاره؟

هیدن صدای کای را شناخت برگشت وروبه روی او قرار گرفت:تا وقتی فضولا بهش نگن چیزی نمیفهمه.

کای خنده ریزی کرد وسرش را تکان داد:راست میگی،هیدن آموس رو ندیدی؟از وقتی رئیس نگهبانا شده بزور پنج دقه باهاش حرف زدم.

-منم مثل تو.

کای سرش را خاراند:که اینطور،به هر حال هیدن میای بریم بگردیم،دوتایی؟

و با نیشخندی به هیدن خیره شد.

-داری با من قرار میذاری؟

هیدن منتظر جواب کای شد میدانست خون آشام جذابی هست و پسر های زیادی برایش نقشه میکشیدند.

-نه دقیقا،خب آموس نیست هم حوصله تو سر رفته هم حوصله من...پس...فکرکردم این پیشنهادو بهت بدم.

حق با اوبود،با نبود آموس  حوصله  هیدن حسابی سر رفته بود یکی از سرگرمی های متداول هیدن اذیت کردن آموس بود گرچه از ته دل این

 کار را نمیکرد پس از کمی فکر نظرش را گفت:هومممممم....خب بنظر بد نمیادبعلاوه...

اما صدای دورگه آموس اجازه نداد حرفش را تمام کند:هیدن جایی نمیاد چون امشب نگهبان شبه.

هر دوبا تعجب به سمت صدا برگشتند آموس با چند تن نگهبان از لابه لای درختان بیرون آمد کای با خوشحالی گفت:هی آموس چه عجب
 دیدمت.

اما آموس با بدخلقی جواب داد :با اینا برو اتاق امنیت کارت دارن.

وبا سر به نگهبان ها اشاره کرد چند دقیقه بعد کای و آن نگهبان ها رفته بودند ، هیدن وآموس در جنگل تنها ایستاده بودند نور مهتاب لابه لای

 درختان میتابید آموس به محض اینکه مطمئن شد آن نگهبان ها به قدری دور شده اند که صدایش را نشنود به هیدن تشر رفت:تو حق نداری

 بدون اجازه من با هیچ پسری بیرون بری فهمیدی؟

هیدن چشم هایش را درشت کرد و در جوابش داد زد:به تو ربطی نداره من هر کاری بخوام میکنم.

-نه حق نداری

- چرا حق دارم من خودم برای خودم خودم تصمیم میگیرم ...ببین کی این حرفو میزنه کسی که تا چند هفته پیش غیب شده بودحالا اومده میگه
 باید برای کارام از اون اجازه بگیرم

-هیدن صداتو بیار پایین همین که گفتم هرکاری من میگم میکنی،درضمن من تو این مدت حواسم بهت بوده

-دروغگو

-دروغگو نیستم همین که گفتم!

دعوای آن دو نفر اوج گرفته بود هر دوتایشان باهم داد میزدند و چیزهایی میگفتند که خیلی از آن ها بدون فکر بر زبانشان می آمد.هیدن در

 جواب چیزاهای نامفهومی که ردو بدل کرده بودند داد زد :اصلا تو چرا توی کارای من دخالت میکنی؟هان؟

و آموس یکی از آن حرفایی را زد که بدون فکر بر زبانشان می آمد اما دروغ نمیگفت فقط از فرط عصبانیت داد زد:چون دوست دارم

به محض گفتن این جمله دعوا خوابید دو نفر بهم خیره شده بودند هیدن با تعجب داشت آن جمله را مزه مزه میکرد از شنیدنش ناراحت نبود

 چون همیشه علاقه ای نسبت به آموس در خودش احساس میکرد اما آنقدر هم غرور داشت که چیزی بروز ندهد سرش را از آموس برگرداند

 و با لحنی که دیگر دعوا نبود گفت:دروغگو!

آموس هم سرش را برگردانده بود:دروغ نمیگم

هیدن اعتراض کرد:پس چرا این همه اذیتم میکنی؟

-من اذیتت نکردم.

-پس چرا بچه بودیم همش اسباب بازیای منو خراب میکردی؟به این  میگن اذیت.

-تو هم لوس بودی میافتادی گریه!

-هِی!

-من از همون بچگی ازت خوشت میومد اسباب بازی هات هم خراب میکردم که بیای دنبالم چون اصلا بهم محل نمیذاشتی اما همیشه تو میافتی

 گریه وبه بقیه میگفتی.

هیدن به آموس نگاه کرد نشانی از دروغ در چهره اش نمیدید.چندین دقیقه در سکوت گذشت سپس هیدن با لبخند گفت:پس دیگه یاد بگیر درست

 توجهمو جلب کنی.

آموس نگاهش کرد از لبخندش خوشحال شد هیدن به سمت قلعه راه افتاد آموس هم کنار ش راه افتاد حس میکرد توانسته به هیدن نزدیک شود:

 پس ...از این به بعد...دیگه...بامنی؟

هیدن دماغش را چین داد چشمانش را بست وسرش را به شدت تکان داد:نع!

به قیافه وا رفته آموس نگاه کرد بعد نیشخند زد:ولی بنظرام اونقدرا هم بد نیستی بهت فرصت میدم.

و نیش هردوتایشان باز شد این فصل جدیدی در زندگی آن دونفر بود فصلی بدون آزار و اذیت با فهمیدن احساس پنهان همدیگر اما از خطرات
 آینده خبری نداشتند.

به سمت برج نگهبانی قلعه رفتند و زیر آن با لباس های  کلفت کز کردند شب سردی بود ولی آن دو آنقدر مشغول صحبت بودند که اگر هیولای

 بزرگی با پوستی مثل خرس و قیافه ای شبیه میمون که روی دوپا راه میرود به قلعه حمله میکرد نمیفهمیدند.

شب از نیمه گذشته بود هیدن دست هایش را بهم چسباند و چند بار بخار نفسش رادر آن ها دمید تا گرم شوند.

-هیدن؟

هیدن به آموس نگاه کرد که به جایی دوردست خیره شده بود:هوم؟

-میخوام یه چیزایی رو برات بگم...اسم من آموس نیست اسم اصلی من یوکه .

-ها؟یوک؟

-آره وقتی کوچیک بودم با پدرو برادر بزرگترم زندگی میکردم اسم برادرم آموس بودپدرم  به اون خیلی بیشتر ازمن توجه میکرد و همین

 باعث میشد من بهش حسادت کنم اونا منو بعنوان یه فرد دست وپاچلفتی وخنگ میشناختن اما یه روز پدرم توی یه شرط بندی باخت طرف

 جادوگر بود پدرم منو بعنوان هزینه شرط بندی وسط گذاشته بود و اون جادوگر منو برد اون کارای وحشتناکی بامن میکرد میخواست یه

 موجود قوی تر از خون آشاما ازم بسازه بخاطر همینم ویروس ومپایرا رو بهم تزریق کرد و همون موقع رنگ چشمام عوض شد من از

 جادوگرا متنفر شدم و بخاطر اینکه مثل برادرم شدن برام یه آرزو بود به همه گفتم اسم من آموسه.

هیدن با دقت به حرفا های آموس گوش میداد قیافه اش خیلی غمگین بود  دختربه او حق میداد کاری که پدرش با او کرده بود وحشتناک بود ولی

 هیدن در آن قلعه از آن داستان ها زیاد شنیده بود وهیچکداماز آن ها برایش وحشتناک تر از داستان فنیاس و الکساندر نبود دستش را روی

 دست آموس گذاشت و به آرامی گفت:آموس یا یوک برای من فرقی نداره مهم چیزیه که الآن هستی.

و به آموس که نگاهش میکرد، لبخند زد.

چند دقیقه خوش بین آن دو گذشت که ناگهان صدای فریاد وحشتناکی آن ها را بخودشان آورد آموس تازه متوجه هیکل غول آسایی شد که وارد

 حیاط قلعه شده موجودی غول پیکر شبیه میمون با موهایی مثل خرس که روی دوپا ایستاده بودفریاد زد:چی شده؟

ومسقیم از بالای برج پایین پرید هیدن پایین را نگاه کرد ارتفاع زیاد بود اول روی تیرکی پرید بعد کنار آموس فرود آمد اما قبل از اینکه کاری

 کنند صدای موزون هگزس از پشت یکی از پاهای هیولا آمد وکمی بعد خودش هم ظاهر شد:اینا مال منن آموس .

ودرحالیکه موهای بدرنگ موجود را نوازش میکرد نگاه تحقیر آمیزومعنا داری به آن دوانداخت:اگه بجای نگهبانی بخوای کارای دیگه کنی

 هممونرو به کشتن میدی  آموس. 

تمام عضلات صورت آموس منقبض شدند زیر لب زمزه کرد:خفه شو.

ناگهان نیشخندترسناکی روی صورت هگزس ظاهر شد و در یک چشم بهم زدن به طرف آموس حمله ور شد سریع تر از آن بود که آموس

 بتواند واکنش نشان بدهد و وقتی بخودش آمد دید که صورت هگزس در فاصله یک سانتی متری از صورتش قرار دارد چشمان وخنده اش بی

 رحم بودند هگزس یکی از ناخن های درازو تیزش را روی شاهرگ آموس قرار داده بود و فشار میداد سپس با خنده دیوانه واری پرسید؟

نفهمیدم چی گفتی آموس...دوباره بگو...دوباره بگو.جادوگر قهقهه های وحشتناکی میزد و تلاش آموس برای خلاص شدن از دستش بی فایده

 بود.

هیدن که با حمله هگزس فقط جیغ کشیده بود متوجه شدکه هگزس به قصد مرگ دارد با آموس بازی میکند با تمام وجودش جیغ کشید:ولش کن!

هگزس پوزخندی زد و از آموس فاصله گرفت کلاهش را روی سرش مرتب کرد به اندازه کافی از ترساندن آن ها خوش گذارنده بود ، به

 سمت حیاط عظیم پشتی قلعه راه افتاد و با لحن موزون همیشگی اش-برخلاف موقعی که آموس را گرفته بود-به هیولا دستور داد:بیا بریم

 مانستر . انگار نه انگار اتفاقی افتاده ،هیولا خرناس کنان پشت سرش راه افتاد آموس گردنش را میمالید و با تعجب به هگزس نگاه میکرد که

 از آنجا دور میشد هیدن هم با تعجب و هم با ترس همه میدانستند که آموس یکی از سریع ترین خون آشام ها ی آن قلعه بود اما حمله ی هگزس

 بقدری سریع بود که آموس حتی فرصت واکنش نشان دادن پیدا نکرده بود علاوه بر آن قدرتی که پشت آن حمله ،بیش از حد انتظار آموس بود

 همه ساکنان آن قلعه هگزس را فردی موذی و بیرحم میدانستند که برای رسیدن به اهدافش دست به هرکاری میزند اما هیدن و آموس آن شب

 متوجه شدند هگزس از تصوارت همه ی آن ها قویتر و خطرناک تر بود،خیلی زیاد.

٭٭٭
هدفون می روشن بود و روی گردنش افتاده بود اما خودش روی یک مبل یک نفره با رنگ سبز تیره خوابش برده بود والیان هم روی مبل

 سه نفره جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و با دهان باز خوابش برده بود مانیا سرش را روی میز گذاشته بود و چشمانش گرم خواب شده

 بودند در این میان فقط لیانا بیدار بودروی زمین زیر پای والیان دراز کشیده بود و تلوزیون تماشا میکرد وجود نیمه ی خون آشامی اش خواب

 را برایش سخت کرده بود پس در تاریکی به صفحه تلویزیون خیره شده بود که فقط اخبار داشت و هراز چند گاهی یک تکه میوه کمپوت شده

 میخورد- با گذشتن پنج روز از رفتن کاترین دوباره به مزه ی تکراری آن کمپوت ها عادت کرده بودند-.

تلویزیون در حال نشان دادن ساختمان خرابی بود گوینده توضیح میداد که در چند شب گذشته چیز های ناشناسی به مراکز مهم شهر حمله

 کردند وخرابی ببار آوردند بعضی از مقامات دولتی آن اقدامات را حملات تروریستی میدانستند اما هیچ ایده در مورد اینکه چطور وبه چه

 علتی انجام شده نداشتند نیروهای ارتشی وپلیس اطراف ساختمان تجمع کرده بودند تا بلکه دلیلی بیابند لیانا با دقت به اخبار نگاه میکرد بعد از

 چند ساعت خیره شدن به تلوزیون داد زد:فهمیدم!

مانیا از روی میز پرید 

چشمان می باز شد-والیان هنوز خواب بود-مانیا با نگرانی پرسید:چی شده؟

لیانا به آن دو نگاه کرد وبا شوق گفت :فهمیدم چطور باید جلوی الکساندر وایسیم باید به نیروهای امنیتی بگیم و از ارتش بخوایم باهامون

 همکاری کنه!

ضمیمه:

آخرین مطالب