تبلیغات
سرزمین انیمیشن - آسیاب قدیمی


می در یک حرکت سریع شمشیرش را بیرون کشید وبه سمت آن شخص حمله کرد شمشیرش را با تمام قدرت به سمتش فرود آورد اما تیغه ی

 آن به دستکش های آهنی پیو برخورد کرد می به سلاح پیو که جلویش را گرفته بود نگاه کرد پیک سرش را تکان داد،پیو قادربه حرف زدن

 نبود اما به می فهماند که آن کار را نباید انجام بدهد هیرو از پشت سر می گفت:من گفتم یه دوست!

لیانا جیغ کشید:اما اون فنیاسه دست راست الکساندره.

آمیا دستش را روی شانه لیانا گذاشت:میدونیم دست راست الکساندر بوده اما اگه شما شما آروم باشید براتون همه چیز رو تعریف میکنه.

لیانا با دقت به آن جمع خیره شده بود شاید فکرمیکرد که جنگجویان روح تبدیل به خون آشام شده اند یا اصلا آن ها نبودند.می شمشیرش را

 غلاف کرد وبه فنیاس غرید:خیلی خب گوش میکنیم.

فنیاس به سمت یکی ار صندلی ها رفت تابنشیند موهای بلندش مثل همیشه پشت سرش تکان میخوردند:حقیقت اینه که من هیچ وقت با الکساندر

 همکاری نمیکردم.

فنیاس روی صندلی نشست لبخندی بر لب داشت و در چشمهایش شوق موج میزد درست برخلاف چیزی که دخترها همیشه دیده بودند.

-حدودای پانصد سال پیش بود که دانشمندا شروع کردن به کار کردن درباره یه ویروس برای حملات تروریستی در جنگ سرد یه ویروس

 که بتونه سربازای دشمن رو به جون خودشون بندازه کسی که روی اون پروژه کارمیکرد رو میشناختم وچند بار دیده بودمش اسمش لوسی

 بود دختر خوبی بود اما نمیدونست که داره چکار میکنه وبا اون ویروس ممکنه جون هزاران نفر رو بگیره تا وقتی که آزمایشاتش مراحل

 نهایی رو میگذروند وقتی که لازم بود واکسن اون ویروس رو برای کشور خودش بسازه اون موقع فهمید کاری که داره انجام میده برای

 پیشرفت بشریت نیست برای نابود کردنشه بخاطر همین از ادامه آزمایشات انصراف داد ،مقامات امنیتی بارها بهش پیشنهادای درشت دادند

 اما اون همشون رو رد کرد حتی تهدید هم شد اما اثر نداشت تا وقتی که پای الکساندر و خانوادش داخل این جریانا باز شد لوسی عاشق

 الکساندربود ووقتی فهمید که طبق دستور رئیس جمهور ویروس به الکساندر تزریق شده مجبور شد قبول کنه تا واکسن رو بسازه برای سالم

 شدن الکساندر وحفظ جون خانوادش،اما ویروس داخل بدن الکساندر دچار یه جهش ژنتیکی شده بود و اونو خیلی قوی کرده بود با کمک

 قدرت اون ویروس الکساندرفرارکردمدت هاپیش جادوگرهاموند وتبدیل شد به خون آشام اون موقع تصمیم گرفت تعداد خون آشام هارو زیاد

 کنه ومنم اولین نفری بودم که قربانی این تصمیمش شدم.

مانیا غرغرکرد:دروغگو الکساندر وعشق؟

اما کیتل خیلی مشتاق بنظر میرسید:دروغ نمیگه مانیا...ادامه بده فنیاس.

-بعدازاون افراد زیادی تبدیل به خون آشام شدن اما من والکساندر از همشون قویتر بودیم رئیس جادوگرا-کسی الکساندر پیشش بود-تصمیم

 گرفته بود که یه حکومت درست کنه بخاطر همین گفت یا من یاالکساندربایدپادشاه بشیم اما برای اینکارباید از عزیزانمون بکشیم

 تااحساساتمون هم نابود بشه امادرواقع اون ازطرف لوسی احساس خطر میکردچون ساخت واکسن موفقیت آمیز بود واین بمعنی نابودی

 ومپایراوحکومت رویایی جادوگر پس به الکساندرگفت که لوسی رو بکشه ومن برادرم رومن تونستم برادرم روفراری بدم اما طوری

 وانمودکنم که توی آتش سوزی مرده انتظار داشتم الکساندرهم اینکاررو با لوسی بکنه اما...

لیانا جذب داستان شده بود منتظر ماند تا فنیاس ادامه بدهد اما قیافه اش درهم رفته بود ومدت زیادی به زمین خیره ماند:خب بعدش چی شد؟

-اما الکساندردرکمال بی رحمی لوسی رو با دستای خودش کشت.

لیانا آهی کشید،کیتل نفسش رامحکم بیرون داد:ازش انتظاردیگه هم نمیرفت؛ دختر بیچاره.

فنیاس سرش را به نشانه تأسف تکان داد :من انتظارچنین کاری رونداشتم مرگ برادرمن کاملا قبول نشد چون جسدی نبود،بعدازاون

 الکساندرشاه شدروز به روز بی رحم تر میشد،منم کاری نمیتونستم بکنم تا جلوشو بگیرم چون طرفداراش زیاد وقوی بودن فقط باید

 منتظرفرصت مناسب میموندم تا اینکه پس ازمرگ رئیس جادوگران بین اونا وما اختلاف افتاد وجنگ بزرگی شکل اما این بین یه سری

 انسان های قدرتمند با لقب جنگجویان روح پدیدارشدن والکساندرروزندانی کردن.

برای کنترل کامل خون آشام ها من پادشاهی رو قبول کردم و طی چند سال تونستم خون آشام ها رو با صلح درکنار انسان ها نگه دارم وتوی

 رفتارشون تغییر ایجاد کنم تا سروکله ی هگزس پیدا شد حگزس حتی از اون رئیس جادوگراکه باعث بوجود آمدن حکومت خون آشام ها

 وجادوگرها شد قویتره نمیدونستم چطور جلوش رو بگیرم تا جنگجوهای روح پیدا شدن.

روبه مانیا کرد:درواقع اون شب قصد داشتم خودم به هگزس حمله کنم اما ویرجین به موقع پیداش شد.

مانیا با تعجب پرسید:یعنی تو همون اول نمیتونستی هگزس رو بکشی؟

فنیاس سرش را تکان داد:هگزس خیلی قویتر از اون چیزیه که نشون میده شاید از نظر قدرت برابر باشیم اما اون شیطان هم هست،سین،اون

 با هگزس قرارداد داره وازش محافظت میکنه اونم قویه نمیشه به راحتی نابودشون کرد.

لیانا که درحال تجزیه وتحلیل اطلاعات بودپرسید:فلورا چی؟

-من از همون اول میدونستم که فلورا از الکساندر وطرزحکومتش بدش میاد و از اون ببشتر از من بدش میاد و اگه فرصت نابودی ما به

 دستش بیافته نهایت استفاده رو میکنه بخاطرهمین اون رو برای جاسوسی فرستادم چون میدونستم میاد طرف جنگجویان.

کیتل با هیجان دستهایش را بهم زد:کارات عالی و حساب شده بود من که واقعا خوشم اومد.

والیان از بغل هانستس پایین آمد:اما چطوربرادرمن رو نجات دادی؟

-به لطف سم فلورا همه فکر میکردن من مردم بعد از جنگ بچه ها با الکساندررفتم وجسمشون رو با خودم بردم درواقع اونا خیلی قوی هستن

 بعدش رفتم دنبال آمیا اون دره به یه رود منتهی میشد وسالم مونده بود بعد فهمیدم پیو وهیرو قراره توسط شما خبردار بشن شمشیرم رو از

 اتاقم برداشتم وبه محل اقامتشون رفتم درگیری پیش اومده ،هیرو وپیو زیر آوار مونده بودن درآوردمشون ولی خبری از شما نبود.

والیان خیلی مودبانه جلوی فنیاس ایستاد:ممنونم ازت.

فنیاس لبخندی زد وموهای دختر کوچک را نوازش کرد هانستس ظاهرا  از ادب خواهرش خوشحال بود:الآن دیگه ظهره بهتره برین استراحت

 کنین.

اما صدای پارس خشن سگی آن ها را اط جا پراند هیرو با خشونت گفت:صدای پنیِ یه خون آشام اینجاست.

سپس دستش را تکان داد وشمشیر آتشین در دستش پدیدار شد بلافاصله کمان آمیا وشمشیر های هانستس هم ظاهر شدند بقیه افراد هم گارد

 خودشان را حفظ کردند آمیا با فاصله یک متری روبه روی در ایستاد و زه کمانش را کشید هیرو در را باز کرد اما خودش کنارش ایستاده

 بود که دیده نشود آمیا کم کم به در باز نزدیک شد و پشت سرش هانستس و پیرو بیرون رفتند بقیه هم بیرون رفتندمخون آشامی که بیرون بود

 دخترلاغراندامی با موهای شرابی بلند بود که روی صورتش ریخته بود لباس هایش پاره پاره بود وخون از بدنش جاری بود به سختی

 ایستاده بودودست چپش را روی بریدگی عمیقی دست چپش گذاشته بود،به سختی سر پا ایستاده بود،پنی پارس میکرد ودور وبرش میچرخید.

هانستس شمشیر هایش را باتردید پایین آورد:فلورا!؟

فلورا نفس عمیقی کشید و روی زمین افتاد کمان آمیا ناپدید شد وباجیغ به سمت دختر دوید:فلورا!

سر دختر را روی پاهاش گرفت وموهایش را کنار زد صورت فورا از همیشه رنگ پریده تر بود صدای بوق ردیابی از جیبش می آمد،کمی

 بعد همه اعضای آن خانه دور فلورا جمع شده بودند فنیاس دستش را دور گردن فلورا حلقه کرد و سرش را کمی بلند کرد:این زخما کار

 هگزسه.

٭٭٭

ارتشی از خون آشام ها وجادوگران در حیاط قلعه صف بسته بودند آفتاب صبحگاهی به آن ها میتابید افراد آن ارتش با دقت به حرف های الکساندر-که روی بالکن سنگی ایستاده بود-گوش میدادند :

ماموریتی که دارین خیلی مهمه باید ناحیه جنوبی شهر رو تصرف کنید و پایگاهمون رو اونجا بزنید.

صدای محکم اطاعت گفتن افراد آن ارتش قلعه را پر کرد الکساندر با رضایت عصایش را بالا برد و همزمان با آن درهای قلعه باز شدند

 ارتش با صف های منظم راه افتادند در جلوی آن ها پسری با موهایی مشکی و دختری حرکت میکردند پسر آموس  بود ودختری که کنارش

 راه میرفت هیدن:یوک نمیدونم کاری که داریم میکنیم درسته یا نه.

-اگه اینکارو نکنیم میکشمون فکرکردی من دوست داشتم این ارتش رو رهبری کنم؟

سایه های درختان بلند جاده خاکی را میپوشاندند کمی جلوتر پل سنگی و قدیمی بزرگی بود،آن پل نقطه استراتژیکی برای ارتش الکساندر

 محسوب میشد راهی برای اتقال مهمات وافراد به پایگاه اصلی آن ها،الکساندر آموس با استعداد را برای عبوراولین افراد از روی پل انتخاب

 کرده بود.

هیدن با حالتی معذب دستانش را پاک کرد:میدونم دوست نداری.

بقیه راه در سکوت طی شد تا وقتیکه به پل رسیدند پل طولانی بود و روی دره نسبتا عمیقی بود ریشه های درختان ،خزه وسبزه سرتاسر پل

 را پوشانده بود و بعضی جاهای  آن ریزش کرده بود صف های منظم خون آشام ها وجادوگران بدون توجه به آن جزئیات و توقف به راهشان

 روی پل ادامه دادند صف ها بهم چسبیده بودند و عرض پل را کاملا اشغال میکردند پیچیدن صدای گام های منظمشان مخوف بود آموس و

 هیدن متوجه فردی شدند که وسط پل ایستاده بود و راه آن ها را سد کرده بود اما هر چه جلوتر میرفتند باور کردن آن مشکل تر میشد هیدن

 چند بار چشمهایش را باز وبسته کرد اما هیچ تغییری در دیدش ایجاد نشد وفنیاس هنوز همانطور وسط جاده ایستاده بود اول فکرکرد شاید

 خودش تنها او را میبیند اما آموس متوقف شد وپشت سر آن ها کل ارتش هم ایستاد هیدن به چشمان وحشت زده ومتعجب آموس نگاه کرد

 روی فنیاس مانده بودند ،پس فنیاس روح نبود.

صدای آموس لرزان بود:فِِنیاس بزرگ؟!

فنیاس پوزخندی زد:آموس.زیاد تغییر نکردی.

سپس شمشیر افسانه ای اش را افقی جلوی صورتش گرفت و از غلاف بیرون کشید چنین چیزی اصلا بنظر خوب نمی آمدکمی بعد پسرتبر

 داری از بالای درخت سر به فلک کشیده کنار پل پایین پرید ،کنار فنیاس ایستاد و تبرش را روی شانه اش گذاشت.دخترمومشکی هم  از

 همان درخت اما نرم تر از پسر پایین پرید و در طرف دیگ فنیاس قرار گرفت و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید آموس و هیدن آن دو را

 میشناختند یکی ویرجین از جنگجویان روح و دیگری لیانا دوست هیدن که حالا جزوهمان جنگجویان بود آموس با تعجب به آن صحنه خیره

 شده بود دیدن فنیاس وسط آن دونفر و همکاری کردن با آن ها در هیچ کجای مغزش نمیگنجید مخصوصا فنیاسی که تا دیروز یک مرده به

 حساب می آمد خواست چیزی بگوید که حرفش توسط دست راست سابق الکساندر قطع شد:هرکدوم از شما که میخواد الآن میتونه به ما

 بپیونده و بر علیه نقشه های ظالم الکساندر بجنگه وگرنه بهتون رحمی نمیشه.صدای محکمش در تمام دره پیچید پچ پچی بین نیروهای

 الکساندر افتاد هیدن نگاهش را از لیانا-که جدی ومصمم بود-گرفت وبه آموس دوخت:اینا یعنی چی؟چطور زندن؟

آموس سرش را تکان داد:هیچ ایده ای ندارم.

صداهای ارتش تقریبا یکی شده بود آن ها قصد نابود کردن فنیاس را داشتند نه ملحق شدن به او،کار هگزس در انتخاب کردن آن ها عالی بود

 و به همان اندازه با ملحق شدن هیدن وآموس به این ارتش مخالف.

آموس خیلی جدی گفت:متاسفم فنیاس اما کسی از این افراد دلش نمیخوادبا تو بیاد.

فنیاس پوزخندی زد:خیلی خب پس بهتره فرار کنن.

شمشیرش کامل بیرون کشید نور طلایی رنگی از آن بیرون آمد و مانند لیزر صف آن ارتش را شکاف داد هیدن وآموس به موقع از جلوی آن 

 کنار پریدند ولی  بقیه مانند خاکستر در برابر آن پودر شدند جنگ شروع شده بود افراد الکساندر نعره ای کشیدند و به سمت آن سه نفر حمله

 کردند اما پل به لرزش افتاد و تکه های بزرگی از سنگ های آن در هوا شناور شد این کار باعث بهم خوردن تعادل آن افراد شد جنگیدن در

 بین سنگ های معلق کار آسانی نبود هیدن میدانست این کار لیانا است آن پل دیگر  جای امنی نبود هیدن خیز گرفت و روی یکی از سنگ

 های شناور پرید با چند حرکت نمایشی سریع خودش را به شاخه های بند درخت رساند دور یکی از آن ها تاب خورد ورویش نشست سرش

 را بالا آورد لیانا روبه رویش بود،موقعی که دیده بود هیدن کجا میرود دنبالش رفته بود،هیدن بصورت ناخودآگاه ساح های چنگال مانندش را

 بیرون کشید،درجواب لیانا هم گارد گرفت هیدن نمیدانست با لیانا بجنگد یا با او حرف بزند یاد روزی  افتاد که لیانا با فبورا از قلعه رفت

 برای یک لحظه از دستش  عصبانی شد که چرا در تمام آن مدت اورا در آن قلعه ترسناک تنها گذاشته اند بخاطر همین با خودش گفت:حقشه

 یکم کتکش بزنم.

و به سمت لیانا حمله کرد مشتش سریع با گارد لیانا متوقف شد،دختر دورگه فقط دفاع میکرد و قصد آسیب زدن به دوستش را نداشت سعی

 میکرد باهیدن صحبت کنم اما هیدن بنظر خیلی عصبانی می آمد و بدون وقفه به لیانا حمله میکردووقتی دید که حرکات لیانا چقدر سریع وقوی

 شده اند بسشتر حرصش گرفت آن ها از شاخ ای به شاخه ی دیگر میپریدند وصدای برخورد فلز سلاح هایشان با صداهای روی پل در هم

 می آمیخت،روی پل ویرجین وفنیاس مشغول نبرد با خون آشام ها و جادوگران بودند یک سانای متر هم از مکانشان عقب نشینی نکرده بودند

 و خیلی راحت حملات مرگبار آن ارتش رادفع میکردند .

ویرجین داسش را بالای سرش گرفت، در هوا چرخاند موجی ایجاد شد وده ها نفر از افراد آن ارتش را از پا در آورد فنیاس از ضربه ی پشت

 سر آموس جاخالی داد و او و چند نفر دیگر را به عقب پرتاب کرد:میگم ویرجین این بنظرت یکم خسته کننده نشده؟

ویرجین چند نفر دیگر هم از روی پل سرنگون کرد:چرا بهتر نیست تمومش کنیم؟

فنیاس نیشخندی زد شمشیرش را در عرض پل کشید نور زیادی از آ ن ساطع شد وپل با صدای مهیبی به دو نیمه تقسیم شد جای که خون آشام

 ها وجادوگران ایستاده بودند لزرید وشروع به ریختن کرد  افراد روی پل جیغ زنان به پایین پرت میشدند تمام گناهان وستم کاری هایشان

 جلوی چشمشان می آمد و آرزو میکردند که ای کاش هیچ وقت آنقدر ظلم وستم نکرده بودند که الآن زیر پاهایشان خالی بشود.

صدای ریزش پل هیدن را از جنگیدن باز داشت به پایین نگاه کرد داد زد:یوک!

و پایین پرید لیانا با اضطراب گفت :نه!

ذستش درزا کرد تا اورا بگیرد اما دیر شده بود هیدن لبا به لباس آموس چنگ انداخت واورا در هوا گرفت به سختی روی تنه ی درختی خودش

 را نگه داشت آموس بیهوش بود صدای ریزشی از بالای سرشان بلند شد هیدن متوجه سنگ های عظیمی که از بالای سرشان میریختند شد

 دستش را روی سرش گذاشت و بدنش را روی پسر بیهوش خم کرد تا شاید بطور معجزه آسایی از آن ریزش جان سالم به در ببرند هیدن

 ناخودآگاه تمام عضلاتش را منقبض کرد چشمانش را بسته بودو دندان هایش را روی هم فشار میداداما برخوردی رخ نداد حتی صدای ریزش

 هم متوقف شد هیدن با احتیاط سرش را بالا برد تخته سنگ های عظیم بالا سرش شناور بودند چند دقیقه گذشت و سنگ ها ترک خوردند و

 خورد شدند هیدن دستش را بالای سرش گرفت تا پودر سنگ روی سرش نریزد وبه پشت سرشجایی که نیروی عظیمی حس کرده بود

 برگشت،لیانا آنجا ایستاده بود وآن ها را نجات داده بود،هیدن به هیکل ورزیده دختر نگاهی کرد و حس کرد از رفتارچند دقیقه پیشش حسابی

 شرمنده است دستش را دور آموس فشار داد لیانا آرام و محکم گفت:امروز اومده بودم اینجا که باهات حرف بزنم هیدن.

باد موهای مشکی و بلندش را در هوا تااب میداد:باید با من بیای هیدن الکشاندر آدم خوبی نیست اون داره از شما استفاده میکنه میدونم خودت

 هم دلت نیست خیلی از اینکارا رو بکنی پس بیا با ما بریم.هیدن بغض کرده بود سرش پایین بود وگوش میداد حق بالیانا بودامافکرمیکرد

 الکساندر آن ها را خواهد کشت واز طرفی نمیتوانست آموس را تنها بگذارد هیدن با صدای بغض گرفته گفت:نمیتونم لیانا نمیتونم.

لیانا با عصبانیت داد زد:چرا نمیتونی؟

هیدن چکار میکنی؟قبول میکنی با لیانا بری یا برگردی قلعه؟


ضمیمه:

فنیاس


آخرین مطالب