خیابان های شهر شلوغ بود مرکز خرید شهر با ساختمان آلمینیوم کاری شده ی  زیبایش جلوی  انوار آفتاب  خودنمایی میکرد یک ساختمان

 یک طبقه بزرگ در محل تقاطع دو خیابان شلوغ وبزرگ  والیان با شادی پایش را روی یک سبد خرید چرخ دار گذاشته بود ومثل اسکیت آن

 را بین جمعیت میراند بعضی ها نگاهش میکردند بعضی ها با دیدنش لبخند میزدند وبعضی ها میگفتند که پایین بیاید همین حالا هم سبد پر از

 خوراکی های مورد علاقه دختر شده بود پیتر با بی حوصلگی بین قفسه ها با یک سبد فلزی دسته دار میچرخید وچیزهایی را که برای مهمانی

 نیاز داشتند برمیداشت لحظه ای والیان جیغ کشان سوار سبد از روبه رویش رد شد و از دید بیرون رفت پیتر غرغرکرد:مثلا قراربود جلب

 توجه نکنه!

چند تا بسته گوشت و سبزیجات وسس داخل سبد گذاشت وآن را نگاه کرد تقریبا پر شده بود به سمت صندوق رفت و غرغرکرد:والیان حتما تا

 حالا همه فروشگاهو بار زده خودش بایدچیزای خودشو بیاره.

ازبین قفسه بیسکوییت ها رد میشد چند دقیقه آن جا ایستاد چمانش به راکی های شکلاتی افتاد ونتوانست از آن ها بگذرد یک جعبه برداشت

 ودوباره راه افتاد فضای باز سرامیکی بین چندین قفسه قرار داشت والیان از بین دوقفسه بیرون آمد وبامهارت سبد را چرخاند وکنار

 پیترایستادچند مادر بچه هایشان را ازسر راهش کنار کشاندندوچند زن ومرد زیرلب غرغرکردندوالیان پاینن پرید ومانند یک دختر آرام دسته

 ی سبد را گرفت وکنارپیتر اوراهل دادچند دقیقه درسکوت سپری شدوالیان منتظر تنبیه یا شوخی از سمت پیتربوداماهیچ مکالمه ای بین آن

 هااتفاق نیافتاد به پیترنگاه کردقیافه اش افسرده بودوظاهرادرافکارخودش سیر میکردوالیان با تعجب پرسید:چیزی شده پیت؟

پیتر سرش را تکان داد:هیچی.

والیان تقریبا دادزد:شوخی میکنی! ازقیافت معلومه یه چیزی شده.

اما پیتر پاسخی نداد:من توروخوب میشناسم پیترچی شده؟

موضوع پیتربرای والیان جدی شده بود پیتر پاسخی نداد اما متوجه شد دختربچه دیگر کنارش راه نمیرود عقب رانگاه کردوالیان بااخم ایستاده

 بود ودسته سبد رامحکم گرفته بود:تا نگی چی شده از جام جُم نمیخورم.

قیافه اش کاملامصمم بود وپیترمیدانست در این حالت والیان را هیچطوری نمیشودتکان داد -حداقل تا وقتی که هانستس آن اطراف نبود-پس

 آهی کشید وسر تسلیم فرود آورد:خیلی خب میگم.

دوباره والیان کنارش رسید:احساس میکنم هیچ کاری توی جنگ اخیر از دستم برنمیاد در واقع با این آسمی که دارم فکرنمیکنم کاری از دستم

 بربیاد،حس میکنم کلا به هیچ دردی نمیخورم.

والیان اینبار بلند تر از دفعه قبل دادزد:شوخی میکنی؟!

پیتر ادامه داد:نه تو خیلی شجاعی و داست خیلی تیزه هانستس فرزوباهوشه ویرجین قوی وشجاعه کمان آمیا مثل یه توپخونه هست هیرو

 خودش تنها از پس به سپاه برمیاد پیومشتاش رو خیلی خوب کنترل میکنه وواقعا میتونه مرگبار باشه،فنیاس که اندازه شاه

 ومپایراقدرتمنده،می تیزوفرزه لیانا سریعه و نمیشه گیرش انداخت فلورا از جایی که انتظار نداری حمله میکنه وشبیخون میزنه مانیا هم که

 مثل پیو هست وواقعا بعضی وقتا ترسناک میشه اما من چی؟

والیان برای مدتی همینطور به پیترخیره شده بودانگارانتظار نداشت چنین حرفایی را از او بشنود پیتر حالا به صندوق رسیده بود ویکی یکی

 خوراکی ها را روی ریل میگذاشت والیان بالاخرحرف زد:حالا دیگه مطمئن شدم شوخی میکنی.

کنار پیتر رفت وکمک او خرید هایشان را روی ریل گذاشت:تو پشتیبان همه ما محسوب میشی،یه تک تیرانداز!درسته مستقیم توی میدان نبرد

 نمیای اما همیشه هوامون رو داری و وقتی فکرمیکنیم کارمون تموم شده یه تیرازجایی که دشمنامون انتظار ندارن بیرون میاد ومیندازشون

 چشمات حرف ندارن پیتر ومیدونی ما توی جنگا همیشه خیالمون راحته تو اون عقب هوامونوداری نمیدونی چقدر خوبه یکی مثل تو باشه

 آمیاوویرجین هم همینطورن با اینکه کوچکترینشونی اما همیشه پشتشون هستی،میدونی پیتر اگه این آسم باعث شده تو نیای توی میدون جنگ

 من خیلی ازش ممنونم چون وقتی دارم میجنگم احساس خوبی دارم که تو مثل یه شاهین نشستی و منتظر شکاری.

پیتر کیسه ها را برداشت و همراه والیان از فروشگاه بیرون آمد:واقعا اینطورفکر میکنی والیان؟

والیان اعتراض کرد:من اینطورفکرنمیکنم اینطور هست!الکی خون آشام ها بهت نمیگن شاهین پیتر!

پیتر تا مدتی حرف نزد وقتی پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتند همه این ها را خودش میدانست اما شاید نیاز داشت آن ها را از زبان یک

 نفردیگرهم بشنود وچه کسی بهتر از والیان که الکی از کسی تعریف نمیکرد.نزدیک ایستگاه روی پیتر خندان شد وانرژی سابقش را

 بازیافت:راست میگی والیان حق باتوئه اگه من نباشم چکارمیکنین شما؟ قهقهه ای زد و روی صندلی ایستگاه نشست راکی اش را باز کرد

 وشروع کرد به خوردن والیان با رضایت روی کیسه هایش خم شده بود ودنبال چیزی میگشت بالا آمد وغر زد:یادم رفته راکی بردارم!

پیتر دستش را به سمتش دراز کرد چشمان والیان با دیدن راکی ها برقی زد وآن ها قاپید:آخ جون همشون مال من!

پیتراعتراض کرد:خرگوشی همشون رو که بهت ندادم تعارف کردم!

٭٭٭

آموس با آه وناله بیدار شد وهیدن را بالای سرش یافت نور های سفید پشت سرش نشان میداد داخل بیمارستان هست با یاد آوردن

 کاروحشتناک الکساندردوباره درد در تمام بدنش پیچید ناله ای کرد ودستش رابه سمت چشمش برد یکی از آن ها باند پیچی بود هیدن نجوا

 کنان پرسید:خوبی؟

لحنش نشان میداد ترسیده آموس با تقلا بلند شد:چه اتفاقی افتاد؟

خاطره ی مبهم ودردناکی از آخرین ملاقاتش با الکساندر داشت آن موقع احساس کرده بود میمیرد اما الآن زنده بودوهیدن هم پیشش نشسته

 بود. 

دستش را روی چشم باند پیچی شده اش گذاشت هیدن که انگار باور نمیکرد آموس بیدار شده گفت:نمیدونم خیلی وحشتناک بود.

اشکهایش جاری شد و صورتش را با دست هایش پوشاند آموس حس کرد دردش چند برابر شد دستش را با تلاش بالاآورد و دست هیدن را

 پایین کشید:تو سالمی؟

هیدن سرش را تکان داد:آره الکساندرکاری با من نداشت اما تورو چه کارکرده بود نمیدونم فقط وقتی دیدمت فکرکردم مردی همه ی اطرافت

 خون بود.

آموس که خاطره ی شکنجه ی الکساندر برایش واضح شده بود ازدرد لرزید وروی تخت افتاد الکساندر یک هیولا بود وحالا آموس میفهمیدکه

 چقدر فنیاس والکساندرباهم فرق داشتند وبرایش اصلا تعجب آور نبود که فنیاس را مقابل شاه خون آشام ها ببیند چشمانش را بست و به خواب

 دردناکی فرو رفت.

هیدن بلند شد تا سراغ پرستاری برود اما در درمانگاه باز شد و هگزس داخل آمد دست هاس هیدن از عصبانیت مشت شد اما جادوگر بیخیال

 به اون نزدیک شد:خب میبینم آموسو هنوز زندست.

هیدن مشتش را به طرف او پرتاب کرد :همش تقصیر توئه.ناسزایی هم نثارش کرد اما هگزس مشت دختر را گرفت آن را فشار میداد وبا

 پوزخند به هیدن نزدیک میشد:اشتباه نکن حشره کوچولو اگر دست من بود نه تو نه اون پسر الآن زنده نبودین.

سپس مشت هیدن را رها کرد و ازاو دور شد زبانش را مثل مار روی لب هایش کشید:اما متاسفانه الکساندر اعتقاد داره شما دوتا میتونین

 عقب سپاهش رو نگه دارین. 

کلاهش را روی سرش مرتب کرد:درواقع بخاطر همین اینجا اومدم شما باید توی سپاهش باشین.

روی پاشنه پا چرخید وبه طرف در برگشت دررا باز کرد اما قبل از اینکه بیرون برود از زیر کلاهش نگاه موذیانه ای به هیدن انداخت:البته

 این وضع تا چند روز آینده دووم میاره.نیشخند شرورانه ای زد وبیرون رفت.

هیدن مشتش را مالید و صورتش درهم رفت اگر کمی بیشتر فشار به مشتش وارد میشد حتما میشکست اما غرورش اجازه نمیداد جلوی

 هگزس فریاد بزند زیر لب گفت:عمرا جلوی اون جنگجوها پیروز بشین.

٭٭٭
لامپ های شارژی  وشمع ها میز بیرون آسیاب را روشن کرده بودند و صدای شر شر آب  ورودخانه درون آن طنین اندازشده بود روی

 میزخوراکی چیده بودند ودور تا دور آن صندلی گذاشته بودند میهمانان- کیتل کارآگاه ارشد دولتی  وژنرال بولد- وارد آن فضای صمیمی شده

 بودن ودر حال خوش وبش با میزبانانشان بودند ژنرال بولد یکی از مورد اعتماد ترین افراد نزد کیتل بود قد نسبتا بلند و هیکل قوی وشهامتی

 بسیار از ویژگی های او بود با لباس کاری در آن جمع آمده بود موهای خرمایی کوتاهی داشت وچشمان نافذ تیره رنگی پوستش چند جا زخم

 برداشته بود که نشان از جنگ های بسیارش بود اخلاقی مصمم اما گرم وصمیمی داشت و در پنجمین دهه از زندگیش قرار داشت کنار فنیاس

 ایستاده بود و با خون آشامی که از خودش قد بلند تر بود صحبت میکرد با مدارک وتیزعمل کردن کیتل مقامات دولتی حاضر شده بودند که

 برای نبرد علیه الکساندر آماده بشوند ژنرال بولد بعنوان بلند پایه ترین مقام نظامی برای اولین بازدید از آن جمع کوچک اما قدرتمند آمده

 بود،قبلا هیچ وقت خون آشامی را از نزدیک ندیده بود وفنیاس تمام توجهش را جلب کرده بود کیتل بین دوستان اش هیرو وهانستس ایستاده

 بود وبا آنها صحبت میکرد رو به هانستس میگفت:هر چی سعی میکردم باهاتون تماس بگیرم نمیشد اما به محض اینکه برای اولین بار با

 هیرو تماس گرفتم برداشت و گفت وسط نبرد تمرینی هستین. افتاد خنده : فکر کنم هیرو وسط جنگ با الکسلندر هم در دسترسه.

هانستس هم در تایید گفت: پشتتو برای جواب دادن به موبایلش خالی میکنه هیرو بایدمسئول مخابرات میشد.

هیرو قهقهه زد و به هانستس گفت:ممنون از تعریفت ولی نمیدونی کار من چقدر مهمه اگه جواب نداده بودم عصبانیت ژنرال بولد رو میدیدی نه

 لبخندشو.

شام ساده اما صمیمی صرف شد و افراد گرد میز شام برای برگزار کردن  جلسه ی مهمشان داخل آسیاب رفتند روی میز چوبی در آسیاب

 نقشه بزرگی پهن شده بود که همه افراد قادر به تماشای آن بودند کیتل مکان بلندی را روی نقشه نشان داد:اینجا جایی هست که ارتش ما

 والکساندر با هم روبه رو میشه با اینکه ارتش ما دوبرابر اوناست اما امیدی به پیروزیمون نیست چون توی این زمان کم آمادگی روبه روبه

 رو شدن با خون آشام ها وجادوگرا رو نداریم.

ژنرال بُلد روبه جمع ادامه داد :پس امیدمون به شماهاست ما میتونیم نیروی دشمن رو طوری رویخودمون متمرکز کنیم که شما زمان کوتاهی

 داشته باشین تا کار الکساندر وهگزس رو بسازین اونوقت میتونیم امیدوار باشیم که آرایششون بهم بخوره وما پیروز بشیم.

فنیاس که روی نقشه خم شده بود گفت:نیازی به اون کار نیست طبق آخرین اطلاعاتمون از الکساندر اون داره قدرت تمام افرادشو تقریبا برای

 خودش میگیره که کسی فرارنکنه از تحت تسلطش پس اگه یتونیم اونو از بین ببریم بقیه بقیه سپاهش با خودخواهی وطمع اون شانسی برای

 پیروز شدن ندارن.

سکوت تقریبا طولانی برقرار شددفعه قبل که با الکساندر روبه رو شده بودند تا دم مرگ رفته بودند از مرگ نمیترسیدند امانمیخواستند به

 الکساندر اجازه تسلط بر بشریت را بدهند و آن هامهره ی مهمی برای جلوگیری این اتفاق بودند اگر در نبرد پیش رو بر الکساندر پیروز

 میشدند جان های بسیاری رانجات میدادند اما همان اندازه که آن ها قوی شده بودند دشمنشان هم قوی شده بود جوسنگینی در فضای آن جا

 حاکم شده بود،سکوت بود وکسی حرفی نمیزد همه به نبرد پیش رو فکر میکردندتا آمیا این جو را شکست سرش را بلند کرد و با آرامی

 نجواکرد:حضور یه نفرو این اطراف حس میکنم تمام توجهات به ورودی خانه معطوف شد ،دست می ولیانا روی شمشیرشان رفت که در با

 ریتم خاصی زده شد دست دخترها پایین آمد این ریتمی بود که جاسوسشان از آن استفاده میکرد زن خون آشام با استعدادی بود که استعدادش

 در پنهان کاری و جاسوسی از چشم الکساندر دور مانده بود وبرای گرفتن انتقام شوهرو دختر وپسرش-توسط الکساندربخاطر مخالفت با

 حکومت ستمگرانه اش کشته شده بودند-با فنیاس همکاری میکرد فنیاس در را باز کرد باریکه زرد نور روی قامت زن مسنی افتاد زن کلاه

 شنلش را کمی عقب زده بود و چهره ی خسته اش معلوم شده بود چروک هایی که نشان از نیم قرن زندگی بود روی صورتش افتاده بود و

 چند تار موی خاکستری در بین موهای تیره اش دیده میشد این چروک ها و تغییر رنگ موها برای اوزودهنگام بود ونشان از رنج و اندوهی

 که پس از مرگ شوهر وفرزندانش کشیده بود میداد اما برق درخشانی از بی باکی و اراده ی قوی در چشمانش بود برگه ای را از زیر شنلش

 درآورد و در دستان فنیاس قرار داد:خبرای مهمی داخلش هست ارباب انتقام آلوین و بچه هامو بگیرین.

فنیاس لبخندی زد:بهت گفتم منو ارباب صدا نکن سونیا،نگران نباش به زودی انتقامش گرفته میشه و اطلاعات تو توی این راه خیلی کمکمون

 کرد.

سونیا شنلش را روی سرش کشید تعظیمی کرد ودر تاریکی ناپدید شد لیانا وفلورابادیدن دوباره آن زن دلشان گرفت برای او و امثال اوناراحت

 بودندبویژه اینکه هم آن زن و هم الکساندر مانند آن ها خون آشام بودند فنیاس در رابست وپشت میز ایستاد برگه را باز کرد ودرسکوت

 آمیخته با انتظار جمع مشغول خواندن آن شدسپس از ژنرال پرسید:ژنرال بولد تمام تجهیزات شما توی انبار مرکزی انبار شده؟

ژنرال پس از مکثی توام با تفکرگفت:بله و به خوبی از اونجا حفاظت میشه.

فنیاس برگه را روی میز انداخت:تو این نوشته افراد الکساندرقصد حمله به اونجا رو دارن اما به زمان وقدرت پشت حمله  اشاره ای نشده .

فلورابا مشت روی میز کوبید:میدونستم اینطور میشه!

از چند روز قبل حدس زده بود که الکساندر فهمیده آن هاقصد جلوگیری از حمله اش را دارند وبرای حمله به مراکزنظامی و بنیادی آن ها اقدام

 میکند فنیاس با آرامی تایید کرد:درسته فلورا همینطوره اما مشکل ما اینه که همین الآن ممکنه الکساندر به اونجا حمله کرده باشه.

ژنرال در حالیکه دستش را زیر چانه اش زده بود آن رامیمالید وفکرمیکرد گفت:پس باید اونا رو انتقال بدیم کیتل به من میگفت باید تجهیزات

 روتقسیم کنیم اما من به حرفش گوش نکردم  پس باید الآن دستور بدیم اونا رو هر چی سریعتر جابه جا کنن.

کیتل خنده پیروزمندانه ای سر داد ودرحالی که با رضایتمندی دسته کلیدی رادس انگتش میچرخاند گفت:اینکار همین الآن انجام شده.

هانستس خنده ای کرد:چظوری کارآگاه؟

-بعد از اینکه اومدیم اینجا به چندتا از بچه هادستور دادم تجهیزات رو جابه جا کنن.

ژنرال نگاه معناداری به کیتل انداخت اما  کیتل با حالت شوخ وشنگش جواب داد:بولد عزیز،انتظار نداشتی که توی این مورد ریسک کنم ها؟

میبینی که نتیجش به نفعمون شده.

ژنرال حیرت وخشمش را فروخورد حق با کیتل بود اما هنوز سخنان کیتل تمام نشده بود:پیشنهادم اینه گروهی از ما برن اونجا الآن اون

 ساختمون محکم وامنیتی و استراتژیکه اینو احتمالا الکساندرهم میدونه وحتما افراد مهم وقوی ای رو میفرسته اونجا اگه بتونیم اونجا جلوی

 اونا رو بگیریم میتونیم چند تا ازمهره های مهم ارتشش رو حذف کنیم بعلاوه میتونه دستگرمی خوبی برای شما باشه.

فنیاس درحالیکه به نقشه خیره شده بود گفت:بنظرم هممون بریم بهتره.

کیتل نگاه پرسش آمیزی به او انداخت وجوابش را دریافت کرد:از هگزس بعید نیست برای چنین جای استراتژیکی خودش بیاد.

نفس های آن جمع حبس شد فلورا احساس کرد خونش به خروش آمده پس از رویارویی آخرش با هگزس خدا خدا میکرد که دوباره او را ببیند

 و به او نشان دهد خون آشام هاالکی از اونمیترسند.

کیتل فکورانه گفت:اما ممکنه خطرناک باشه یا یه جور تله باشه.

هیرو شروع به صحبت کرد:خب مجبور نیستیم همه یه جا جمع بشیم روی صفحه چند نقطه را با انگشتش نشان داد اینجا واینجا واینجا میتونیم

 پخش بشیم.

کیتل پس از تأملی گفت فکر خوبیه به سمت انبار مرکزی بریم بدون تأمل راهی انبار مرکزی شدند انبار مرکزی ساختمانی بود پنج طبقه چهار

 طبقه آن بالای سطح زمین و یک طبقه آن پایین ساختار بتنی و ضخیم داشت پنجره هایی کوچک در محوطه ای بزرگ و خالی طبقه هم کف

 و زیرین آن به فاضلابی عمیق راه داشتند وتوربین هایی عظیم سر راه فاضلاب یود وروی کانالی که کنار سالن بزرگ بود وبه فاضلا راه

 پیدا میکرد توری کشیده بودند ودیوار دور کانال توری کشیده بالا آورده بودند چون آن جا خطرناک بود چهار طبقه از طریق راهرویی

 سراسری بهم راه دلشتند هیر،وهانستس و والیان از طبقه دوم وویرجین وفنیاس از طبقه سوم میتوانستند پیو و آمیا را در طبقه هم کف جلوی

 در ضد گلوله ببینند ساختمان را کاملا خالی کرده بودند و تنها ساکنان آنجا همان جنگجویان بودند پیتر روی بام ساختمانی مشرف به انبار

 کمین کرده بود ودختر ها داخل انبار کوچیک جدا ازساختمان اما دیوار به دیوار آن بودند جایی که قرار بود ماشین های جنگی مثل تانک های

 سبک یا نفربر ها باشد اما الآن خالی بود و فلورا،می،مانیا ولیانا آنجا خوش و بش میکردند تا نیمه شب هیچ اتفاقی نیافتاد اما انتظار آن ها

 زیاد طول نکشید حدودساعت سه نیمه شب بود که پیتر از طریق هدفون های مینی با آن ها ارتباط برقرارکرد:یه حرکات غیر عادی میبینم اما

 برام نامفهومه.

چند دقیقه از این اخبار آماده باش نگذشته بود که دیوار هم کف با صدای بلندی منفجر شد در آن گرد وخاک عظیم آمیا زه ناپیدای کمانش را تا

 ته کشید تیر نورانی در کمانش پدیدار شد و سوت کشان و ویرانگر به سمت شکاف دیوار بتنی حرکت کرد تیر آنجا با نیروی عظیمی منفجر

 شد پیتر با خوشحالی پشت گوشی فریاد زد: ترکوندیش آبجی!

اما اشتباه میکرد خوشحالی بقیه جنگجویان هم با چیزی که دیدند به حیرت تبدیل شد دود وغبار کنار رفت وهیکلی از آن بیرون آمد هیکلی که

 فنیاس آن را خوب میشناخت و آن جنگجویان را تا پای مرگ کشانده الکساندر با شنل براق وعصای چوبی اش روی تل خاک ایستاد!


آخرین مطالب