تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تـاریکی
فلورا به سمت جنگل اشاره کرد:بهتر نیست بریم دنبالش بگردیم؟

اما فنیاس مخالف بود:نه شاید یه تله باشه صبح رد پاشو بررسی میکنیم.

سپس به سمت هانستس،کیتل و هیرو برگشت نگاه هایشان نشان میداد که با موافق هستند این اتفاق برای همه گروه حکم زنگ خطر بود این

 دشمنشان،آشوبگران که بودند و از کجا این همه اطلاعات درباره آن ها جمع آوری کرده بودند ذهن آرام کیتل مغشوش شده بود و خوب

 نمیتوانست فکر کند آهی کشید و برای آن شب تصمیم گرفت استراحت کند و به ذهنش استراحت دهد اما تصمیمش پایدار نبود به محض اینکه

 به سمت خانه برگشت مانیا من و من کنان شروع به صحبت کرد:امممم...میتونم یه چیزی بگم؟...چیزه...من چند وقته حس خوبی درباره

 سوگیهارا ندارم...وقتی که داشتم اطلاعات مربوط به حمله های آشوبگران رو میخوندم متوجه شدم که سوگیهارا تنها کسی بوده که پسره رو

 واضح دیده...راستشو بخواین این بنظرم تصادفی نبود بخاطر همین دربارش تحقیق کردم بجز اینکه خانواده ی کهنی هستن و یه سری افسانه

 درباره اینکه یه منبع قدرت نسل به نسل داخلشون میگرده چیزی نبود اما با این وجود هنوزم این حسو دارم.


مانیا دست هایش را به هم گره زد و منتظر ایستاد فکر میکرد اگر چیز خاصی درباره ریکا وجود داشت تا حالا کیتل متوجه شده بود اما با

 اتفاقی که آن شب افتاده بود نگرانی اش چند برابر شده بود پس ضرری در مطرح کردن آن نمیدید ویرجین لبخند دست و دلبازی تحویل مانیا

 داد تا اینکه او را راحت تر کند:فکر کنم این مدت اینقدر سرمون شلوغ بود که همه اونو فراموش کرده بودیم.


مانیا در پاسخش لبخند زد اما اینکه از ایده اش استقبال نشده ناراضی بود تنها کسی که ظاهرا با این موافق بود والیان  کوچک ترین عضو

 گروه بود با شنیدن حرف های مانیا دست هایش را محکم بهم کوبید-که باعث شد چند نفر از جا بپرند-:منم باهاش موافقم...بنظرم نباید اون

 دختر رو تنها بذاریم...اصلا شاید داره با آشوبگران همکاری میکنه!

کیتل با صدای خسته نظریه والیان را رد کرد:والی اگه دروغ میگفت من از زبان بدنش میفهمیدم.

اما والیان با سرسختی و لج بازی همیشگی اش ادامه داد:شاید اشتباه فهمیدی،اصلا شاید چند روزه باهاشون همکاری میکنه هان؟بهتر نیست

 مراقبش باشیم؟بنظرم این اصلا تصادف نبوده تازه چرا دختری با اون خانواده اصیل باید توی یه خونه ی درب و داغون زندگی کنه؟

والیان نیشخندی زد و با شور بیشتری در حالیکه چشمانش برق میزدند ادامه داد:شاید از خانوادش طر شده حالا میخواد انتقام بگیره...

همگی بجز والیان و فنیاس خسته و خواب آلود بودند و از تند تند صحبت کردن دختر کوچک مقدار کمی از آن را میفهمیدند و مانیا با این

 اصرار و پافشاری والیان معذب تر شده بود بنظرش لزومی نداشت آنقدر پافشاری کند.

هانستس خمیازه ای کشید و لخ لخ کنان به سمت کلبه راه افتاد:آآآآآه باز شروع کرد...والی اصلا به خانم سوگیهارا نمیومد طرد شده باشه یا

 نقشه های شیطانی داشته باشه تو هم بهتره بس کنی وگرنه تا قاتل و جانی نشون دادنش پیش میری...

همگی به دنبال هانستس به سمت خانه میرفتند اما والیان قصد تسلیم شدن نداشت اعتراض کنان به سمت برادرش دوید:هاااااااانس!...کیتل

 خودش یادم داده برای اینکه کارآگاه باشم باید همه احتمال ها رو در نظر بگیرم...

والیان بی وقفه حرف میزد اما کسی جوابی برایش نداشت و حرف زدنش تا موقعی که مانیا شانه هایش را گرفت ادامه داشت همه بجز دو تا

 دختر و هیرو که در حال بستن قلاده سگش بود داخل رفته بودند مانیا آرام والیان را به کنار پلکان خانه کشاند:نیاز نیست این همه اصرار

 کنی والیان مهم نیست.

-تا حالا هم به هیچی نرسیدیم مانیا شاید واقعا قضیه سوگیهارا کمکی بکنه.

دو دختر ساکت شدند هردوتایشان تا جاهایی راست میگفتند هیرو قدم زدنان کنار آن ها آمد با دیدن قیافه هایشان خنده اش گرفته بود:اینجا رو

 ببین ظاهرا کشتی های چند نفر اینجا غرق شدن.

میدانست والیان و مانیا پکر تر از این هستند که بخندند در کلبه را باز کرد نور گرم کلبه از شکاف در بیرون دوید و پله و سبزه ها را روشن

 کرداز داخل کلبه صدایی نمی آمد ظاهرا همه تصمیم گرفته بودند بدون هیچ حرفی به خواب بروند نور زرد چهره ای سفید هیرو را به زردی

 میکشاند رو به دو دختر لبخندی زد:راستش میدونید بنظر من فکرتون خیلی هم بی راه نیست در واقع فنیاس هم موافق بنظر میاد.

مانیا با کنجکاوی و والیان با شادی به او خیره شده بودند:بقیه هم خستن وقتی سر حال بیان خودم باهاشون حرف میزنم...هه هه...شاید واضح

 ترین نشونه جایی باشه که اصلا انتظارشو نداریم.

با بی خیالی ادامه داد:درسته این تیکه کلام کیتله اما بنظر؟ اینجا مناسب میومد بنابراین...

به دو دختر نگاه کرد دستش را بالا آورد و چشمکی زد:موفق باشین،صبح برین دنبالش ببین؟ چی میفهمین.

والیان با دست های مشت کرده وصدای آرام و پر هیجانی هیرو را به داخل خانه بدرقه کرد:تو فوق العاده ای هیرو!

امامانیا اندازه والیان هیجان زده نشده بود بلکه برعکس اظطراب هم داشت.

٭٭٭

ریکا با صدای زنگ ساعت از خوب پرید مثل فنر نشست و ساعت را که ده صبح را نشان میداد قطع کرد اولین روز تعطیلات آخر هفته اش

 بود و ریکا سعی داشت از آن روز تمام استفاده اش را بکند از تختخواب گرمش بیرون پرید نور خورشید کف اتاقش را گرم گرم کرده بود با

 لذت کش و قوسی به خودش داد و جلوی آینه چوبی اتاقش رفت دکمه بالایی لباس خواب توپ توپی اش باز شده بود و یقه اش مچاله موهای

 بلندش در هم بر هم رفته بودند و چشمان آبی اش باد کرده بود ریکا به سر و وضع خودش خندید و برس نقره ای اش را مانند یک سلاح بالا

 گرفت،یک ربع طول کشید تا ریکا مرتب و تمیز بالای تخت برادرش ایستاده :ریووووووو پاشو کلی کار داریم تازه قراره امروز بنجامین

 بیاد اینجا ریوووووو،ریووووو!

داد زدن هایش فایده ای نداشتند اراده ریو برای خوابیدن بیش تر بود ریکا بعد از کمی تفکر پتو را از سر برادر کوچکش کشید و با فرزی

 پرده اتاق را کنار زد نور خورشید مستقیم به صورت پسرک تابید و او اخم کرد سپس ریک شانه های برادرش را گرفت و اورا مجبور کرد

 روی تخت بنشیند ریو غر غر کنان چشمانش را تیمه باز نگه داشت:امروز روز تعطیله ریکااا بذار بخوابم.

-مهمون داریم پاشو،دارم میرم غذا درست کنم تا ده دقیقه دیگه حاضر میای پایین.

نه ده دقیقه دیگر و نه ساعتی دیگر ریو پایین نیامد بلکه ریو بعد از رفتن خواهرش پتو را کاملا روی سر سر وصورتش کشیده بود و برنامه

 خوابیدنش را ادامه داده بود.

چند نوع غذا به افتخار دوست جدیدریکا روی میز چیده شده بود و خودش در حال شستن ظرف بود:امیدوارم بوی غذا لااقل ریو رو بکشونه

 پایین...حتما دیشب هم تا دیر وقت داشته بازی میکرده.

پس از خشک کردن ظرف ها زنگ خانه به صدا در آمد،بنجامین بود ریکا با گرمی از او استقبال کرد و او را به سمت راحت ترین صندلی

 خانه هدایت کرد تا پای معلولش اذیت نشود بنجامین در طول چند روز به خوبی خودش را در آن خانه جا انداخته بود و از داستان های خودش

 و خانواده اش چیزها برای ریکا تعریف میکرد از جریان مرگ مادرش تا نفرین خانوادگیشان و حتی تصادفی که خواهر عزیزش کاترین را

 در آن از دست داده بود و ریکای ساده دل همه آن ها را باور کرده بود و اورا مانند عضوی از آن خانه پذیرفته بود آن روز هم با جوک و

 سرگرمی های بنجامین به خوبی در حال گذشتن بود.

بنجامین قطعه میوه ای را در دهانش گذاشت و آه کشید:ریکا تو خیلی خوش اخلاقی و ساده ای درست مثل کاترین.

احساس عذاب وجدان مسخره ای وجود ریکا را فرا گرفت:ممنون بنجامین،متأسفم بابت اگه میتونستم کاری براش انجام بدم مطمئن باشه حتما

 انجام میدادم.

-با تأسف درست نمیشه،بعضی وقتا آرزو میکنم کاش افسانه های زنده کردن مرده ها راست بود و منم کاترین و مامان رو برمیگردوندم.

-میدونی که راست نیستن بنظر من مرگ دست خداست کسی هم که بمیره میره به ابدیت و دیگه نمیشه برش گردوند.

-آره،راستی افسانه خانواده ی شما هم مثل این افسانه ها دروغه؟یا راسته؟

ریکا افتاد خنده:چی شده که اینو میپرسی؟

بنجامین شانه ای بالا انداخت:همینطوری،از مردم محلی شنیده بودمش تو هم که یه سوگیهارای اصل هستی،گفتم بپرسم گرچه میدونم چرته.

ریکا چنگالش را داخل بشقاب گذاشت و خندید:اتفاقا اونجورا هم الکی نیست.

بنجامین بی خیالی ظاهری اش را حفظ کرد:واقعا؟من که باور نمیکنم.

-به نفعته باور کنی.

-نشون بده تا باور کنم.

-باید قسم بخوری تا نشونت بدم.

-باشه قسم میخورم.

ریکا با دودلی به پسر بی خیال خیره شد انتظار نداشت بحث به اینجا کشیده شود میدانست که آن گنجینه وجود دارد و در زیر زمین خانه شان

 مخفی شده اما این هم میدانست که نباید او را به کسی نشان بدهد.

به قیافه بی خیال پسر خیره شد انگار بودن یا نبودن آن گنیجینه اصلا برایش اهمیت نداشت،یک جواهر خطرناک کوچک به چه درد آن پسر

 معلول و مغرور میخورد؟ریکا در عوض به این فکر کرد که بنجامین با دیدن آن چشمهایش از کاسه در می آیند.

بنجامین حرکت نهایی اش را زد:چی شد؟میدونستم داری دروغ میگی.

ریکا از جایش پرید:نخیرم قسم بخور که فکر بدی تو کله ات نیست تا برم بیارمش.

بنجامین دست راستش را بالا آورد:خوردم.

با نگاهش رفتن دختر را تماشا کرد،لبخند موذیانه ای زد و عصایش را جمع کرد.

ریکا وسایل بهم ریخته زیر زمین را پخش پلا میکرد و با پا به کف زمین میکوبید تا جای مورد نظرش را پیدا کند بعد از یک جستجوی

 مختصر کف پوش خاک گرفته و آسیب دیده کف زیر زمین را برداشت سپس لایه های چوب زیر آن را با زور زدن برداشت تا راه پله

 نمناک و چوبی و تاریکی نمایان شود ریکا با احتیاط از پله ها پایین رفت اما آنجا چیزی جز دیواری آجری نبود دختر با کمی تأمل به دیوار

 نگاه کرد و یکی از آجر ها را به سمت داخل دیوار فشار داد دیوار لرزید و شکاف باریکی در میان آن نمایان شد ریکا به راحتی از از

 شکاف گذشت و جعبه ی سربی بزرگ روبه رویش خیره شد جعبه را بیرون کشید و با دستمال رویش را پاک کرد اسکنری روی جعبه بود

 که با فشار داده شدن دکمه کنار آن روشن شد ریکا دستش را روی اسکنر قرار داد پنج انگشتش اسکن شد سپس جمعبه با تق ضعیفی باز شد

 ریکا در جعبه را باز کرد و جواهر با شکوه قرمز رنگی که به زنجیر نقره ای وصل بود بیرون کشید جواهر شفاف و درخشان بود و انگار

 داخل آن جریانی از مایعی قرمز رنگ در حال حرکت بودریکا آن را بلند کرد و با سربلندی از شکاف بین دیوار گذشت و از پلکان بالا رفت

 جواهر را کناری گذاشت و نشست تا کف پوش هارا سر جایشان بگذارد که بنجامین ازجایی بین وسایل بیرون آمد و سرش را نزدیک گوش

 ریکا برد:ممنونم خانم سوگیهارا از این جا به بعد من ازش مراقبت میکنم.

ریکا سردی فلزی را پشت گردنش احساس و قبل از اینکه بتواند کاری کند شوک شدید به بدنش وارد شد چشمانش را بست و افتاد سعی داشت

 هوشیار باشد اما نمیتوانست.

















آخرین مطالب