والیان و مانیا آرام طول خیابان را طی میکردند آفتاب به وسط آسمان رسیده بود وهوا را گرم کرده بود والیان خمیازه ای کشید و دستش را


پشت سرش گره زد:چقدر دیگه مونده برسیم مانیا؟

-از این پیچ بگذریم وارد خیابونشون میشیم.

دو دختر از پیچ گذشتند و وارد خیابان شدند خیابان خالی بود والیان حدس میزد مردم در خانه هایشان در حال لذت بردن از روز تعطیل بودند 


چند قدم نرفته بودند که صدای فریاد و شکستن چیزهایی خیابان را پر کرد و پسری با موهای مشکی و قدی بلند از خانه ی ریکا بیرون زد در 

باشدت باز شده بود و پسر داخل خیابان پریده بود با دیدن می و مانیا اخ؟ی کرد و به طرف دیگر خیابان فرارکرد بلافاصله پسرنوجوانی با


لباس درون خیابان دوید وداد زد:خواهرمو کشت...قاتل...گیرش بندازین...قاتل...

مانیا بدون حرفی به سمت خانه ریکا دوید با جدیت اسم والیان را صدا زد؛والیان میدانست چکار کند با سرعت دنبال پسر دوید تا اورا دستگیر 


کند پسر با دیدن والیان سرعتش را بیشتر کرد اما والیان کسی نبود که به زودی خسته شود پس از فلورا و فنیاس و لیانا سریع ترین عضو 


جنگجویان روح بود اخمی کرد و گام هایش را تند کرد مسیری که پسر در پیش گرفته بود به جنگل ختم میشد والیان پوزخندی زد اگر پسر به 


جنگل میرفت به نفع او بود زیرا در اثر تمرینات چند سال قبلشان برای شکست دادن الکساندر -شاه خون آشام ها-در نبرد درون جنگل


مهارت پیدا کرده بود بالاخره وارد محوطه جنگل شدند پسر با جدیت بین درختان میدوید و هر چند دقیقه یکبار جهت دویدنش را تغییر میداد تا 


تعقیب کننده اش را گمراه کند چند دقیقه بود که حضورش را پشت سرش احساس نمیکرد پس ایستاد و چرخید بنظرش فکرش درست کسی آن 


جا نبود اما صدای افتادن چیزی از روی درخت پشت سرش باعث شد از جا بپرد و برگردد دسته داس بزرگ دور کمرش بود و دختر روبه 


رویش ایستاده بود قیافه اش خوش آیند نبود با لحن تهدید آمیزی پرسید:تو کی هستی و توی خونه ریکا سوگیهارا چیکار میکردی؟


پسر خندید و در حالیکه حرف میزد دستش را به نشانه تسلیم از جیب هایش درآورد اما جواهر قرمز رنگی از بین انگشتانش آویزان 


شد:ووهوو بیخیال ریکا حالش خوبه فقط یه شوکر کاملا تصادفی خورد پشت گردنش تا چند دقه دیگه به هوش میاد.


کنگو به پسر چیزهای زیادی درباره جواهر گفته بود پس اگر پسر میتوانست کمی سر والیان را گرم کند شاید میتوانست با قدرتش خودش را


از آن دردسر نجات بدهد اما والیان باهوش تر از آن حرف ها بود اخم هایش در هم رفت و به جواهر اشاره کرد:این چیه؟

حس ششم قوی اش به او درباره جواهر هشدار میداد والیان حسی را به گردنبند داشت که چند سال قبل به خنجر شکسته داشت پسر پوزخندی


زد:هیچی یه جواهر کوچیک...

-الکی نگو بهت میگم چیه؟

-برای دختربچه ها خوب نیست بدونن

والیان اخم غلیظی کرد و با صدای ته گلویی لبه داس را به پشت پسر فشار داد هاله ی قرمزی دور جواهر را فرا گرفته بود پسر پوزخندی زد 


و با یک حرکت سریع جواهر را در هوا چرخاند امتداد مسیرش تبدیل به انرژی قرمز رنگ عظیمی شد و به سمت والیان رفت والیان داسش 


را سریع به سمت خودش حرکت داد و با چرخاندنش سپر دفاعی برای خودش درست کرد انرژی جواهر به انرژی داس دختر برخپرد کرد و


انفجار کوچکی رخ داد.

والیان با ناراضایتی به جواهر نگاهی انداخت و خودش را برای نبرد آماده کرد.

٭٭٭


کیتل و دوستانش در جنگل پخش شده بودند تا دنبال ردی از مهاجم دیشبشان پیدا کنند همه با تلاش فراوان دنبال رد یا اثری بودند اما فلورا با 


بی حوصلگی روی یک تنه درخت نشسته بود و با علفی در دستش بازی میکرد هیروبا سگش  نزدیک او در حال جستجو بودند فلورا به علف


تابی داد و آهی کشید:باورم نمیشه مانیا بدون من رفته سراغ ریکا.

هیرو با دانستن این که آن دوتا مثل خواهر بودند خنده نمکینی کرد و پاسخش را داد:مطمئن باش اگه دست خودش بود تورو میبرد اما من


فرستادمشون.

فلورا دوباره آهی کشید و دستش را زیر چانه اش گذاشت.

هیرو در جوابش خندید:بجا آه کشیدن برو کمک بقیه کن ببینیم چیزی از این مهمون ناخونده پیدا میکنیم؟

فلورا از روی کنده بلند شد علف را کناری انداخت و شلوار جینش را چند با تکاند تا خاک و برگی رویش نمانده باشد از بین چند درخت 


وشاخه رد شد و کنارمی ایستاد می با دقت روی زمین نشسته بود وکاوش میکرد فلورا به درختی تکیه داد و برای چند دقیقه به دختر خیره شد


ناگهان چشمش به دکمه ی کوچکی پای درخت و کنار کفشش افتاد:آه این چیه؟

خم شد و دکمه را برداشت دکمه تزئینی با نقش اسب تک شاخ می با فلورا به سمتش برگشته بود فلورا دکمه را برای مدتی نگاه کرد و داخل


دست می انداخت :شاید از لباسش وقتی که داشته از اینجا رد میشده کنده شده از همین جا رفت نه؟

اما می جوابش را نداد با چشمان باز به دکمه خیره شده بود سپس آرام زمزمه کرد:یونیکرن آکادمی

فلورا منتظر توضیحات بیشتر ماند

-فلورا این علامت مخصوص جادوگرای بلند پایه آکادمی یونیکرن بود جایی که جادوگرا رو تربیت میکردن البته همه رو نه اون پولدارا اما


این علامت وقتی طلایی یعنی این مرده یکی از اون بالایی هاشون بوده.

فلورا یک از ابروهایش را بالا انداخت و لبش را کج کرد:مگه ما اون آکادمی رو پاکسازی نکردیم؟

-این احتمالا زنده مونده و در رفته من که تا حالا ندیده بودمش.

-مگه هگزس رئیسشون نبود؟

-چرا اما تنها آدم بالای اون آکادمی نبود.

-یعنی با هگزس کار میکردن؟و ما ندیدیمشون؟

می فلورا را از فکر درآورد بلند شد و کتش را مرتب کرد:پاشو بریم به بقیه نشونش بدیم حتما چیز مهمیه.


٭٭٭


والیان وزنش را روی دسته بلند داس انداخت و به هوا پرید موج انرژی جواهر به جایی که ایستاده بود برخورد کرد و صدای بلندی ایجاد کرد 


والیان پشت سر پسر فرود آمد و داسش را با قدرت از زمین بیرون کشیدو به سمش سر پسر چرخاندش تنها راه دفاعی پسر زنجیر بود؛آن را 


بالا گرفت و با کمال تعجب زنجیر جواهر جلوی ضربه قدرتمند والیان را گرفت دختر با اخم به زنجیر خیره شد یک زنجیر معملی با لمس 


کردن داسش پاره میشد اما آن زنجیر هر چه بود جلوی ضربه اش را گرفته بود و با فشاری که وارد میکرد حتی ترک برنمیداشت زنجیر در 


دست پسر میلرزید اما پاره نمیشد بنظر خود پسر هم از این اتفاق متعجی بود بالاخره والیان تصمیمش را گرفت تا اول جواهر را از پسر 


بگیرد بعد او را دست گیر کند و میدانست که برای این کار باید سریع عمل کند چون پسر هم ورزیده و آموزش دیده بود پس با سرعت شروع 


به عمل کرد نوک داسش را بین دو رشته زنجیر انداخت و پسر را غافیگیرانه به سمت خودش کشید و اورا به وسط درختان هل داد سپس


دوید و روبه روی پسر قرار گرفت داسش را بالا برد و با فریادی او را مانند حلال به سمت پسر چرخاند نور درخشانی از مسیر داس خارج 


شد و جلوی پای پسر به زمین خورد و خاک و برگ های زیادی را در هوا پخش کرد پسر سرفه ای کرد و خودش را عقب کشید غافل از 


اینکه والیان با استفاده از سر وصدا وگرد وخاک بوجود آمده خودش را به درخت پشت سرش رساندهو پاهایش را بین شاخه های پایین 


درخت محکم کرده.


با نزدیک شدن پسر والیان نوک داس را داخل زنجیر جواهر کرد و با تمام قدرت با پاهایش به شاخه درخت فشار وارد کرد وجلو پرید نقشه 


اش گرفته بود،جواهر از دست پسر خارج شد اما پسر به این سادگی تسلیم نمیشد چون اگر اینجا تسلیم میشد چیز با ارزشی را از دست میداد 


صدای عصبانی از خودش درآورد و با قیافه ای جدی چاقوی جیبین اش را بیرون کشید و برگشت تا به والیان حمله کند والیان با دیدن برق 


چاقو متکجه اشتباهش شد،گاردش کاملا باز بود و راه دفاعی برای آن ضربه نداشت پس چشمانش را بست و سعی کرد در کم تر چند ثانیه 


وقتی که برایش باقی مانده انرژی اش را روی بدنش متمرکز کند که کم ترین آسیب را ببیند اما نه تنها چاقو به بدنش اصبت نکرد بلکه چیز 


برق آسای او و پسر را از هم جدا کرد و پسر را محکم به درختی در قسمت عمیق جنگل زد والیان روی زمین افتاد و چشمانش را باز کرد 


شخص قد بلندی گردن پسر را گرفته بود و او را محکم به درخت چسبانده بود یکی از پاهایش صاف بود و دیگری روی زانواش خم پسر از 


درد چشمانش را به هم میفشرد والیان هم با برخورد دست آن شخص به شکمش دردش گرفته بود و مبارزه با پسر از نفس انداخته بودش با 


زحمت به هیکل شخص نگاهی انداخت کت بلند مشکی اش را روی شانه اش انداخته بود و موهای مشکی اش روی لباسش ریخته بودند


جواهر در یک قدمی والیان بین خاک ها افتاده بود والیان در حالیکه با یک دستش شکمش را گرفته بود با دست دیگر جواهر را برداشت و


در بین درختان دوید خوشبختانه شخص تازه وارد انگار کاری به او نداشت تا جایی که میتوانست با سرعت و بدون سر وصدا میدوید وقتی 


که محوطه جنگلی را پشت سر گذاشت با قیافه نگران مانیا روبه رو شد ؛مانیا با دیدن سر و وضع خاکی والیان و دویدن بی حالش جیغی


کشید و قدم هایش را تند تر کرد:والیان چه اتفاقی افتاده؟


اما دختر جوابی نداد بلکه مچ دست مانیا را گرفت و اورا وادار به دویدن پشت سر خودش کرد:بیا بریم  بعد...برات میگم.


٭٭٭


فنیاس دکمه را روی میز انداخت:شاید به سمت جایی که آکادمی یونیکرون بریم چیزی بفهمیم.

آمیا در حالیکه دستش زیر چانه اش بود تایید کرد:منم موافقم

پیتر لحظه ای مکث کرد:اما ممکنه خطرناک باشه شاید این چیزیه که اونا میخوان.

همه در سکوت فکر میکردند بالاخره ویرجین سکوت را شکست:کیتل ندیدش؟

نگاه های ساکتی بین عضوهای جنگجویان روح رد و بدل در آخر برادر کوچک ویرجین پاسخ داد:من رفتم دنبالش اما ترسیدم توی اتاق زیر


شیروانی خوابیده رو تخت و به سقف خیره شده هر کاری هم کردم جوابمو نداد چشماشم کدر بود.

پیتر در حالی جمله آخر را میگفت به چشمانش اشاره کرد و شکلکی در آورد.

ویرجین آهی کشید:شاید منم باید امتحان کنم.

لیانا با سرش حرف ویرجین را تایید کرد اما موضوع دیگری را وسط کشید:از مانیا و والیان خبری نشد؟خیلی وقته رفتن تماسی هم نگرفتن.

هانستس سرش را به نشانه نه تکان داد اما با صدای پارس سگ به سمت در رفت:احتمالابرگشتن.

درست بود والیان با سر و روی خاکی و آشفته جلو میدوید مانیا دست ریکا را گرفته بود و پشت سرش می آمد و آخر همه برادر ریکا که 


شباهت زیادی با خودش داشت هانستس با دیدن سر و وضع خواهر کوچکش و قیافه آشفته ریکا و برادرش از از پله های جلوی کلبه پایین


پرید و به سمت آن ها رفت:والیان!...چی شده؟

والیان با رسیدن به کلبه ایستاد و روی زانوانش خم شد نفس نفس میزد:حمله...اونارو...درگیر شدی...وای...

نفس عمیق و صدا داری کشیدو روی زمین پهن شد ریکا به نظر ترسیده می آمد و او هم مثل والیان نفس نفس میزد وضعیت ریو برادر 


کوچکش هم دست کمی از خودش نداشت مانیا سر حال تر از بقیه به نظر می آمد با کشیدن چند نفس عمیق تصمیم گرفت ماجرا را برای 


دوستان نگرانش مخصوصا فلورا شرح دهد:وقتی رسیدیم ریکا با شوکر بی هوش شده بوده بود ظاهرا اسم پسره بنجامین بوده اما وقت 


نکردیم چیز بیشتری بپرسیم بجز اینکه پسره یه جواهرخیلی ارزشمند رو دزدیده والیان دنبالش رفت اما وقتی رفتم کمکش کنم دیدهم اینطوری


داره خاکی شده و دیگه نذاشت چیزی بفهمم فقط تا اینجا دوندمون.

با تمام شدن حرف های مانیا انگار همه چیز برای ریکا زنده شد صورتش را گرفت و روی زمین زانو زد:وااااااای نه...حالا باید چکار


کنم...جواهر خانوادگیمون...

کم کم بغضش داشت میترکید که والیان روی زمین نشست و جواهر را از جیب دامنش بیرون کشید و با لبخند پیروزمندانه ای آن را به همه


نشان داد:اینو میگفتی؟

ریکا با دیدنش شوک زده شد قیافه اش کاملا تغییر کرد و برای گرفتنش به سمت والین خیز برداشت اما والیان هم از جایش جست زد و کنار


پیتر رفت:نه...نه...قبل از اینکه بخوا؟ اینو بهت بدم باید یه توضیحاتی بهم بدی.

ریکا خواست دهانش را باز کند که هیرو وسط جمع آن ها آمد:ووو...ووو...چند لحظه نفس بگیرین خانما...چرا نمیاین بریم داخل و با آرامش 


همه چیزو تعریف نمیکنید؟اینطوری ما هم گیج نمیشیم.


ریکا عاجزانه به نیشخند هیرو نگاهی انداخت و دنبال سر بقیه وارد خانه شد ریکا روی صندلی نشست و بعد از خوردن آب و آرام شدن با


دعوت هیرو شروع به صحبت کردن کرد:خب...چیزه...نمیدونم چطور بگم...اممم...فکر کنم نگم بهتره.

و نگاهش را گناهکارانه پایین انداخت والیان از جایش پرید و با عصبانیت فریاد زد:این جواهرت تو اون جنگل میخواست منو به کشتن اونقدر 


خنگ نیستم که نفهمم یه چیز غیر عادی بعد اون اتفاقا حالا تو میخوای چیزی نگییییی؟!؟


آمیا با مهربانی و خنده دختر را آرام کرد وکنار می نشاند ریو آهی کشید و به خواهرش پیشنهاد داد صحبت کند:خواهر بنظرم بهتره همه چیزو


بگی حداقلش اینه اینا نمیخوان مارو بکشن و با پلیسان.

ریکا بعد از کمی من و من کردن شروع به صحبت کرد:خب...اون جواهر ارثیه خانواگی سوگیهاراست؛جواهر عادی نیست قبلا توی زمین 


فقط چند تا ازشون بوده که اونم طی چند هزار سال گذشته طی جنگا نابود میشه و میره جزو السانه تنها جواهری که باقی مونده اینه یه 


جورایی یه منبع قدرته که از دل زمین بیرون اومده خانواده سوگیهارا مدت های زیاد با این جواهر قدرتمند بودن و هستن چون چیزی جرئت 


تهدیدشو رو نداره الآن هم به خانواده پدری من نگاه کنید میبینید که چقدر پولداروقوین اما تنها وارث خانواده فعلا من و داداشم هستیم مامان و 


بابام وقتی من کوچیک بودم سر بحثای قدرتی که توی خانواده سوگیهارا بودن جدا شدن من وریو با بابا زندکی میکردیم تا اینکه شش سال 


پیش بابا توی یه تصادف کشته شد مامان بزرگم میگفت بریم پیش اون زندگی کتیم اما من ترجیح دادم دور از اون قدرت بازیای مسخره


سوگیهارا با ریو تنهایی زندگی کنمو روی پای خودم وایسم جواهرم خواستم پیش خودم نگه دارم تا بلکه...

ریکا حرفش را قطع کرد و به راه پله ها خیره شد تقریبا همه از داستان بیرون آمدند و به سمتی که نگا میکرد برگشتند،کیتل بدون اینکه


متوجه بشوند روی پله ها و عقب تر از ه؟ه نشسته بود دستهایش را زیر چانه اش زده بود و در سکوت فرورفته بود،هانستس به سمت ریکا 


برگشت:لطفا ادامه بدین خانم سوگیهارا.


ریکا حواسش را دوباره جمع کرد وادامه داد:گفتم میخواستم با دور نگه داشتن جواهر یه درسی به سوگیهارا ها بدم و یکم باهاشون مقابله کنم 


تا اینقدر فکر نکنن قوین و اینقدر دعوا نکنن تا سر کله ی این پسره بنجامین پیدا شد گفت یه چیزایی درباره افسانه خانواده سوگیهارا خونده


منم رراضی شدم جواهرو از صندوق بابا دربیارم و نشونش بدم اما نمیدونستم قصد دزدینشو داره،دزدیش و منو با شوکر بیهوش کرد وقتی


به هوش اومدم مانیا پیشم  بود...مطمئنم مامان بزرگم پشت این جریانه.


ریکا دست هایش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت والیان چانه اش را خاراند و با تفکر گفت:اما مامان بزرگت با این همه امکاناتش یه 


هم چین پسری رو فرستاده دنبال جواهر؟من که فکر نمیکتم اینطوری باشه تازه من یه نفر دیگه هم تو جنگل دیدم یه پسر خیلی قوی و سریع 


که انگار با بنجامین دعوا داشت یا شایدم دنبال این جواهر بوده اما هر چی بود بخاطر اون تا این جا یه نفس دویدم چون خیلی قوی بنظر می


اومد.

والیان به میز خیره شد و به فکر فرو رفت هیچ کدام از آن ها حرفی برای گفتن نداشتند تا والیان از جایش پرید و به سمت دکمه روی میز


رفت:این چیه؟

پیتر پفی کرد چاقوی جیبی اش را -که تا آن لحظه آن را میچرخاند -روی میز انداخت و به صندلی ای تکیه داد:ظاهرا از اون پسرجادوگره


افتاده.

والیان جیغ زد:این همون علامتیه که روی چاقوی بنجامین بود!

با گفتن این حرف کیتل مثل گربه از جا پرید،از نرده ی پله ها جست زد و دکمه را برداشت و با دقت به آن خیره شد پس از چند دقیقه چشمان


اصلی برقی زدند و نیشخند همیشگی اش روی صورتش آمد:فهمیدم؛والیان تو نابغه ای!

والیان خوشحال از تغییر ناگهانی کیتل اما با تردید گفت:میدونم نابغه ام اما چرا؟

کیتل دکمه را به هوا انداخت و قبل از اینکه به زمین برسد در هوا قاپ زد:این همون حلقه ارتباطیه که بهش نیاز داشتم.

به قیافه شاد و حیران دوستانش خیره شد و با شوق شروع کرد دور اتاق قدم زدن:دشمنامون باهوشن اما با این اشتباهاتشون خودشونو لو


دادن الآن کاملا قضیه مشخص میشه که کجا باید بریم دنبالشون و این آشوبگران کین یه سری جادوگر که از پاکسازی یونیکرن جا موندن و 


ما رو خوب میشناسن اما این آشوبگران فقط دنبال ما نیستن دنبال قدرت هم هستن کیتل ایستاد و به سمت میز رفت:یکی یه نقشه میده به من؟


فلورا نقشه ی کاهز رنگی را از قفسه کنار اتاق بیرون کسید وبه دستش داد کیتل نقشه را پهن کرد و با خودکاری روی آن شروع به خط 


کشیدن کرد اون کسی که به ما حمله کرد به این سمت فرار کرد اما این احتمالا برای رد گم کردن بود چون این مسیر میخوره به مرکز شهر و 


مرکز شهر برای پایگاه زدن خوب نیست پس میپیچه سمت جنگل جایی که قبلا یونیکرن بوده اما یه جای دج تری رو باید انتخاب کنن.


کیتل حرفش را قطع کرد و روبه والیان کرد:والیان اون پسر به کدوم سمت میدوید؟

والیان روی نقشه خم شد و پس از کمی فکر مسیری را روی نقشه نشان داد چشمان کیتل برقی زدند و به خط کشیدنش ادامه داد:پس اون به 


سمتی میرفته که جادوگره میره خط فرارشونو بگیریم میرسیم به جای قبلی یونیکرن که اینجا بوده اما خود یونیکرن هم نمیتونه باشه چون


قبلا پاکسازیش کردیم پس از داخل جنگل میان کیتل با خودکار دایره ای رو نقشه کشید و با لحن پیروزمندانه ای گفت:احتمالا حملاتشون از 


اینجا سرچشمه میگیره.


وخودکار را روی نقشه انداخت می با خونسردی خودکار را برداشت و جایی در داخل دایره ضبدری کشید:از تاریک ترین نقطه توی دل


جنگل.

کیتل با لبخند به می نگاه کرد:پس میریم اونجا.

هانستس که از برگشتن دوستش سرحال آمده بود دستهایش را روی میز گذاشت و با شوق به کیتل نگاه کرد:اما اگه منتظرمون باشن چی؟

کیتل چاقوی جیبی پیتر را بلند کرد چرخاند و روی ضبدر زد و با نیشخندی و لحن نه چندان جدی گفت :ریسک میکنیم.















آخرین مطالب