فلورا درهای سرسرارا باز کرد و داخل شد نور آفتاب درون سرسرا را روشن کرده بود و فقط دو نفر در آن دیده

 میشدند،هگزس و الکساندر فلورا جلو رفت تعظیمی از روی ناچاری کرد:هیچ ردی ازشون پیدا نشده.

از زمانی که والیان و لیانا فرار کردند چندین هفته میگذشت هوا تغییر کرده بود وفصل در حال عوض شدن بود اما هیچ

 نشانی از دخترها پیدا نشده بود.

الکساندر سری تکان داد اما ظاهرا حواسش کاملا جای دیگری بود :فلو؟

فلورا از این طرز صدا کردن نامش اصلا خوشش نمی آمد اگر توانایی داشت همانجامشتی نثارالکساندر میکرد اما

 نمیتواتست پس فقط نفس عمیقی کشید.

-بله؟

-اسم اون دخترکماندار جنگجویان روح چی بود؟

-آمیا

الکساندر زمزمه کرد:پس لوسی نبوده.

فلورا برای لحظه ای جا خوردشایعاتی درباره ی لوسیندا مونتومری،که زمانی الکساندرعاشقش بواه شنیده بود اما هرگز فکر

 نمیکردچنین چیزی اصلا وجود داشته باشد،الکساندر از عشق،علاقه،محبت متنفر بودپس چطور زمانی عاشق بوده؟

وفلورابرای اینکه آمیای بیچاره به لوسی مونومری چه ربطی پیدا میکرد هیچ ایده ای نداشت.


هیدن با دستمال تژیزی خون روی صورتش را پاک کرد بعنوان یک خون آشام هیچ وقت نمیگذاشت قدرتش پایین بیاید و در

 چند هفته اخیر بیش تر به شکار رفته بودچون بیش تر احساس تنهایی میکرد،دوستانش ناپدید شده بودندوآموس سر دسته ی

 نگهبان ها شده بود که شغل پر مشغله ای به حساب می آمد وهیدن تقریبا اورا نمیدیداسکارلت هم به ماموریت های مختلفی

 برای از سر راه برداشتن مقامات میرفت،الکساندر تصمیم نبرد گرفته بودوقصدداشت همه ی انسان ها را یا نابود کند تبدیل

 به ومپایر کند فقط تعداد کمی از آن ها را بصورت کنترل شده زنده نگه میداشت تا از خونشان تغذیه بشود،هیدن خواست

 وارد راهروی دیگری بشود اما صدایی اورامتوقف کرد پس خیلی با احتیاط شروع به گوش کردن کرد و سرک کشید

 فلورا پشت به دیوار ایستاده بود وهگزس با تکیه دادن دستش به دیوار راه اورا بسته بود فلورا سعی میکرد به هگزس نگاه

 نکند اما هگزس با نیش باز به فلورا خیره شده بود هر کس آن صحنه رامیدید احتمالا فکر میکرد آن دونفردرحال گفت

 وگویی عاشقانه هستند اما اگر حرف هایشان هم میشنید متوجه میشد آن گفت وگو بیشتر شبیه اعلان جنگ است وهیدن هم

 این را متوجه شده بود هگزس با آن لحن موزون وزیرکانه همیشگی اش حرف میزد:درسته باهوشی اما نمیتونی منو گول

 بزنی من خوب میدونم تو خیانتکاری و مطمئن باش توی اولین فرصت میکشمت،فلو!


هگزس کاملا از قصد اسم فلورا را آنگونه صدا کرده بودواین از برق چشمانش کاملا مشخص بودظاهرا تنها کسی که

 متوجه شده بودفلورااز آنگونه صدا کردن بدش می آیداوبود فلورا هم در جواب او چشم غره ای رفت:مطمئن باش اول من

 از دستت خلاص میشم.

و صدای خنده ی هولناک هگزس توی راهرو پیچید هیدن اسکارلت را دید که از اتاقی بیرون آمد و بطرف آن ها رفت

 میدانست گفت وگوی آن دو بااظهار نظر اسکارلت که"ببین این دوتا رو شمادارین چکار میکنین"پایان میابد وکاملا میدانست

 که اسکارلت با دیدن آن دو فکرمیکند در حال گفت وگویی رمانتیک هستند و از آن جایی که ترجیح میداد با فلورا وهگزس

 روبه رو نشود داخل راهروی سنگی دیگری پیچید چند دقیقه بعدصدای اسکارلت راشنید:ببین این دوتاروشما دارین

 چکارمیکنین؟"پوزخندی زد ،بی هدف در راهرو ها قدم میزد و اصلا حواسش نبود کجا میرود یا به چه افرادی تنه میزند

 فکرش مشغول بودمشغول فلورا،هگزس،لیانا و می اینکه نمیدانست آخراین ماجرا به کجا ختم میشود همراه با احساس

 ناتوانی اش کم کم اعصاب وحوصله اش را نابود میکرد،ایستاد واطرافش را نگاه کرد دقیقا روبه روی اتاق فنیاس

 بود،نفسش را حبس کرد وسرش را چرخاند اما کسی آنجا نبود فکر میکرد بعد از مرگ فنیاس رفتن به آن جا غدغن باشد

 اما کسی نبوددر روز های گذشته هیدن به جاهای ممنوعه زیادژسرک کشیده بود پس ازروی بی حوصلگی و اینکه کار

 بهتری برای انجام دادن نداشت تصمیم گرفت نگاهی به اتاق بیاندازد 


طبق انتظارش در اتاق قفل بود اما هیدن یاد گرفته بود که قفل درهای داخلی این قلعه اصلا به دردنمیخورند وبه راحتی

 میتوان بازشان کرد کافی بود با مشت محکم روی دستگیره بکون بعد آن را به داخل فشار بدهی و بعد به سمت زبانه قفل

 بکشی آن گاه در با صدای کوتاهی باز میشد هیدن همین کار را کرد ودرباز شد پرتو های خورشید از پنجره به داخل

 میتابیدند وگرد وغبار رقصان را آشکار میساختند اتاق بهم ریخته بود اما هیدن با دیدن منظره ی پنجره ی بزرگ آن جا

 نفسش حبس شد بسیار زیبا بود!برعکس محل اقامت الکساندر و هگزس که بوی منزجر کننده ای میدادند و منظره های

 وحشتناکی داشتند آن جا به طرز حیرت انگیزی زیبا بود کاج های بلند وسبز ومرتع هایی که نیمه برف بودند وچمن های

 سبزتازه داشتند در مجاور دره ای مه گرفته هیدن به پنجره نزدیک شد وروی ضندلی خوش نشین فنیاس نشست واقعا

 منظره حیرت انگیزی بود مخصوصا اینکه کسی از فنیاس انتظار چنین سلیقه ای را نداشت قفل پنجره شکسته بود ونسیم

 خنک با پنجره بازی میکرد هیدن حدس زد آن بهم ریختگی و آن شکستگی باید مربوط به طوفان باشد روی صندلی چرخ

 خورد وبه طرف میز فنیاس برگشت که از چوب راش با کیفیت ساخته شده بود وظرافت های زیبایی داشت هیدن حالا که

 اتاق را از آنجا میدید حس میکرد اتاق اتاق یک هنرمند است کتاب های بهم ریخته روی میز رااز نظر گذارند زبان

 بیشترشان را نمیفهمید اما چیزی توجه اش را جلب کرد طراحی که داخل دفتر چرمی بود و نصفش از زیر کتاب پوستی

 ای بیرون زده بود هیدن دفتر را بیرون کشید جلد چرمی نرمی داشت و رنگش قهوه ای مایل به سرخ بودهیدن دفتر را

 ورق میزد وچیزهایی را که میدید باور نمیکرد طراحی های فوق العاده زیبایی که امضای فنیاس را داشتند چیزی از لابه

 لای دفتر بیرون افتاد هیدن آن را برداشت عکس قدیمی از دو پسر بود یکی از آن ها موهایش سفید بود و شباهت زیادی به

 فنیاس داشت دیگری نحیف تر بود ولی هردوشبیه هم بودند درست مثل دوبرادر!روی عکس قطره های خشک شده هم بود

 یا آب بودند یا اشک اما هیدن با فرض کردن اینکه  فنیاس هیچ وقت گریه نمیکند آن ها را آب تصور کرد عکس را

 برگرداند چیزی پشت آن نوشته بود فنیاس خط زیبا وتحریری داشت اما همین خواندنش را هم سخت میکرد هیدن عکس را

 در فاصله چند سانتی متری چشمانش گرفت و درحالی که در اثر تمرکز زیاد اخم کرده بود سعی کرد نوشته روی عکس

 را بخواند:هوممممم...فنیاس...خون آشام...نین شده...نه... نفرین شده...برای همیشه. سپس عکس را به جای اولش

 برگرداندونوشته روی آن را دوباره تکرار کرد:فنیاس خون آشام نفرین شده برای همیشه؟یعنی چی؟.صدای پایی اورا از

 فکر کردن بیرون آورد هیدن با دستپاچگی بلند شد جایی برای قایم شدن نبود و دیدنش در آنجا فقط به معنی دردسر بیشتر

 برایش بود چند بار اتاق را دور زد اما جایی نبود و آن فرد دقیقا داشت به همان اتاق می آمد تنها یک راه برایش مانده بود

 پنجره راباز کردپایش را روی لبه ی نازک پایین پنجره گذاشت و با استفاده از گنکره های پنجره یواش یواش راه افتاد و از

 طول پنجره بیرون رفت پایش را روی ناودانی که به شکل سر دیو بود گذاشت و دستش را محکم به لبه ی سنگی گیر داد

 نسیم آن جا به باد ملایمی تبدیل میشد هیدن پایین را نگاه کرد به ارتفاع عادت داشت اما هیچ وقت دقت نکرده بود که اتاق

 فنیاس در بالاترین قسمت قلعه قرار دارد و ارتفاع آن جا واقعا زیاد و وهم آور بود پس ترجیح داد صورتش را به سمت

 همان سنگ های خاکستری و سیاه بگیرد.

بنظر هیدن مدت زیادی آن جا ایستاده بود شاید نیم ساعت شایدم هم بیشتر پس احتمال داد که آن مزاحم دیگر رفته باشد آرام

 آرام دستش را جابه جا کرد وبه طرف پنجره حرکت کرد نزدیکی پنجره ایستاد و سرش را به آن نزدیک کرد تا ببیند کسی

 داخل اتاق هست یا نه و لحن حیله گرانه و خاص هگزس به گوشش رسید: میبینی سین پیداش کردم دفترخاطرات فنیاس

 بزرگ...ببین اینجا نوشته که من و الکساندر گزینه های پادشاهی بودیم اما برای اینکه یکی از ما به پادشاهی برسه باید یه

 کار بی رحمانه انجام میدادیم...مهم ترین فرد زندگیمون رو میکشتیم...برای من فنریر برادر کوچکم برای الکساندر لوسیندا

 نامزدش اولش باورم نمیشد بعد از کشتن فنریر من به یه خون آشام نفرین شده تبدیل میشم...برای همیشه. هگزس قهقه ای

 شیطانی  زد وادامه داد :اینجاشو ببین...بی نظیره...من از این الکساندر عوضی واقعا خوشم اومده...هه هه هه ...و بعد از

 اون الکساندر با بی رحمی تمام لوسی رو کشت بخاطر اینکه جسد فنریر هیچ وقت هیچ وقت پیدا نشد الکساندر پادشاه شد

 در ازای زندگی لوسیندای بیچاره . هیدن خشک شده بود چطور میتوانستند آن قدر بی رحم باشند؟پس آن پسر درون عکس

 فنریر بود و یعنی فنیاس آن را کشته بود؟اما در عکس بنظر میرسید همدیگر را بسیار دوست داشتند و آن دوبرادر کنار

 همدیگر شاد بنظر میرسیدند حس کرد تمام بدنش لرزید خود او هیچ وقت حاضر به انجام چنین کاری نمیشد الکساندر

 چطور توانسته بود با دستهای خودش کسی را که دوست داشت بکشد؟

صدای خنده ی هگزس دوباره بلند شد:سین همه ی چیزایی که بهشون نیاز داریم اینجان. و بعد هیدن لحن بی احساس

 وخشک و پر از نفرت سین را شنید:با اون کسی که شمشیرشودزدیده میخوای چکار کنی؟

-سین اون یه فضول احمق بوده شمشیر فنیاس به دردی نمیخوره فقط خود فنیاس میتونست از قدرتش استفاده کنه هاها مگه

 اینکه برادرش زنده شده باشه یا خودش نیازی نیشت نگران اون باشیم.

-به هر حال اسباب بازی هات دارن میرسیم باید بریم.

دوباره صدای قهقه ی هگزس آمد وبعد صدای باز و بسته شدن در هیدن با خیال راحت وارد اتاق شد دوباره نگاهی به

 اطراف آن انداخت با چیزهایی که شنیده بود اصلا رقبت ماندن در آن جا را نداشت پس با سرعت هر چه بیشتر از اتاق

 بیرون زد هر جایی میرفت بجز آن جا.

***
آخرین مطالب