***

سه دختر با اینکه آفتاب غروب کرده بود اما همچنان روی نیمکت چوبی پارک نشسته بودند می هدفونش را گذاشته بود

 وبدون توجه به صحبت های والیان ومانیا به موسیقی مورد علاقه اش گوش میداد والیان با غرغر گفت:این همه گذشته و

 از فلورا خبری نشده منتظر موندنمون هیچ فایده ای نداره.

مانیا بازویش را برای والیان سفت کرد وبا نیشخند گفت :بجاش من فهمیدم چطور میتونم قدرتم رو توی نبرد استفاده کنم.

 مانیا با کمک لیانا و می و باتمرین های وحشتناک والیان که از دوران سربازی برادرش یاد گرفته بود توانسته بود در

 مبارزه مهارت پیدا کند وبتوانداز قدرت های درونی اش در نبرد استفاده کند او در این مدت به مهارت زیادی دست پیدا

 کرده بود اما والیان با نادیده گرفتن تمام آن مهارت با بدعنقی گفت:ده دقیقه هم جلوی دشمنات دووم نمیاری. مانیا با شوخی

 فرض کردن آن حرف نیشخندی تحویلش داد:مطمئن باش اون ده دقیقه هم صرف نجات دادن جون تو نمیکنم. والیان به

 دماغش چین انداخت وسرش را از مانیا برگرداند عادت نداشت احساساتش را بروز بدهد ودخترها فهمیده بودند که

 برخلاف ظاهر خشن وبد اخلاقش دختر مهربان واحساساتی هست  پس او را جدی نمیگرفتند لیانا با چهارتا بستنی ولبخندی

 شیرین از کنار دکه ای با نور های رنگارنگ به سمت دخترها رفت پارک شلوغ بود وصدای جیغ و خنده و دستگاه های

 مختلف آن را زنده کرده بود با آمدن لیانا می هدفونش را برداشت و برای او جا باز کرد چهار نفر آن ها شروع به لیس

 زدن بستنی های شکلاتیشان کردند صدای هدفون می با صداهای پارک در هم آمیخته بود لیانا لیس کوچکی به بستی اش

 زد:امشب هم از اون کمپوتای سرد داریم برای شام؟ والیان غرغر کرد:وای نه من شکل کمپوت شدم چند روزه غذای گرم

 نخوردیم ، می بدون نشان دادن کوچکترین احساسی به آن ها یادآوری کرد:چیز دیگه ای نداریم بخوریم تا چند ماه دیگه

 نمیتونم به پس اندازم دست بزنم وپولامون داره تموم میشه کسی هم نباید از جامون خبردار بشه.


وبا یاد آوری این حقیقت بد مزه که آن شب هم کمپوت داشتند در سکوت به لیس زدن به بستنی های شکلاتیشان ادامه دادند

 دخترهاکمی گذشته از شب تصمیم گرفتند به خانه برگردند اما از راهی خلوت که تا حد امکان از دیده شدن جلوگیری کنند

 کوچه های پشت خانه خاله لیانا خالی و کثیف وخطرناک و تاریک بودند ولی میان بر های خوبی به حساب می آمدند

 دخترها خیلی آرام داخل یکی از آن کوچه ها راه میرفتند اما آخر کوچه و کنار فنس های زنگ زده ی آخر آن متوجه

 چیزی شدند چندین پسر بی نزاکت و ولگرد چیزی را دوره کرده بودند وخنده های وحشتناکی میکردند وچیز های

 نامفهومی میگفتند:

-حالا کجا میخوای بری بچه گربه؟

-ببینم موهاتو کجا کوتاه میکنی؟

-آره لباساتم بنظر گرون میان.

-ببینم میذاری به موهات دست بزنم؟بنظر خیلی نرم میان!

جمله آخر را پسری گفت که بنظر بقیه از آن فرمان میبردند و دختر ها توانستند صدای ناله ی ضعیفی را بشنوند که گریه

 میکرد وبه آن ها التماس میکرد که ولش کنند ومبالغی پول برای رها کردنش پیشنهاد میداد کسی که گریه میکرد دختر

 نحیف ولاغری بود که روی زمین دور خودش جمع شده بود نور ضعیف لامپ شکسته اورا نشان میداد گریه میکرد و

 بنظر خیلی ترسیده بود می دستهایش را مشت کرد:کثیفا.

چهارتا دختر از دیدن چنین صحنه ای عصبانی بودند پسری که بنظر به بقیه فرمان میداد خم شد تا موهای دختر را بگیرد

 قیافه اش از همه آن ها زشت تر بود دختر ناله ای کرد ولی میدانست فایده ای ندارد تا لیانا با تمام وجودش داد زد:دستتو

 بکش عقب بی مصرف.

پسر متوقف شد  همه ی آن ها حالا به سه دختر جوان و یک دختر بچه نگاه  میکردند گریه ی دختر هم قطع شده بود وبه

 آن ها خیره شده بود پسرها بادیدن آن چهار نفر افتادند خنده و شروع کردند به مسخره کردن آن ها پسرزشت با صدای

 نکره وزشتش گفت:چهار تا بچه  میخوان ادای قهرژانا رو درآرن اونم چهار تا دختر.و همه آن ها به خنده افتادندحدو نه

 نفر بودند مانیا پنجه بوکس هایش را در آورد و در حالیکه آن ها را میپوشید پرسید: افتخار کتک زدشونو میدین به من؟

لیانا با خوشحالی جوابش را داد:حتما!به هر حال یه زمین تمرین واقعی داری.

و می ادامه داد:هر چندهم آدمکای تمرینیت خیلی بدرد نخورن.

مانیا نیشخندی زد و حمله کرد و قبل از اینکه حتی پسر ها متوجه حمله اش بشوند واز خندیدن دست بردارند مشتش

 زیرفک یکی از آن ها نشسته بود چند تا از دندان های آن بخت برگشته بیرون افتاد وخون از دهانش بیرون ریخت پسر ها

 دور رقیبشان حلقه زدند همان حرکت کافی بود تا آن رقیب را جدی بگیرند وکم کم سلاح هایشان را بیرون کشیدند اغلب

 چاقو های کوچک و بعضی چاقو های بزرگ بود مانیا پشتک میزد و از مسیر چاقو هایشان جا خالی میداد ضربه زدن آن

 ها از ضربه های لیانا خیلی کندتر بودند قدرتشان از قدرت پشت ضربه های می کمتر بود و حرکاتشان برخلاف حرکات

 والیان به سادگی قابل پیش بینی بود پس مانیا در مدت کوتاهی و با چند حرکت نمایشی بی قص به آن ها درس خوبی داد

 پسر ها که کبود و کتک خورده بودند مثل کفتار هایی شکست خورده با آه و ناله فرار کردند حالا دختر بلند شده بود

 وباشوق آن ها را تشویق میکرد دخترها به او نزدیک تر شدند جوان بود با قد متوسط موهای فر خوش حالتی داشت به

 رنگ فندقی که با کشی بسته بودشان پیراهنی صورتی پوشیده بود با دامنی کوتاه سفید چشم هایش در اثر گریه باد کرده بود

 اما صورت لاغرش گل انداخته بود در حالیکه به دست زدنش ادامه میداد با شوق گفت:کارت عالی بود تا حالا هم چین

 چیزی ندیده بودم.

بعد از دست زدن دست برداشت و خیلی صادقانه به دختر هایی که چندین سال از خودش کوچکتر بودند گفت :ازتون

 ممنونم معلوم نبود اگه شما نمیومدین چه بلایی سرم میومد.

مانیا لبخندی زد وسرش را تکان دادوالیان خیلی جدی گفت:وقتی بلد نیستی از خودت توی اینجور موقعیتا دفاع کنی پس این

 وقت شب توی اینجورجاها نپلک.

لیانا لبخندی زد:شماخوبین؟

دختر با قدردانی سرش را تکان داد:بله به لطف شما...راستی من همسایتون هستم و شما رو بعضی وقتا دیدم که بیرون

 میرین ظاهرا تنها زندگی میکنین.اسمم کاترینا هست.

دخترها کمی معذب شدند ظاهرا تلاش هایشان برای شناخته نشدن کاملا موفقیت آمیزنبود دوست داشتند درهمان لحظه از آن

 جا فرار کنند اما ادبشان حکم میکردآنجا بمانند و خودشان را معرفی کنند بعد از گفت وگویی طولانی کاترینا دختر ها را به

 خانه اش دعوت کرد تا از آن ها تشکر کند دخترها اول حاضربه پذیرش آن پیشنهاد نبودند اما وقتی کاترینا گفت برای شام

 سوپ گرم درست کرده نظر چهارنفرشان عوض شد و با فکرداشتن شامی گرم آن پیشنهاد دوستانه را پذیرفتند.

خانه ی کاترینا راحت و روشن بود و بیشتر مصالح بکار رفته در داخل آن از چوب های سفید ومات بود ،بوی خوش سوپ

 خانه را پر کرده بود کاترینا در حالیکه دخترهارا هدایت میکرد وهمه ی جای خانه را به آن ها نشان میداد گفت:من دانشجو

 هستم توی این شهر خانوادم از نظر مالی در سطح بالایی هستن بخاطر همین این خونه رو برای من خریدن که تا مدت

 تحصیلم راحت باشم اما خب تنها هم هستم.

سپس در چوبی یکی از اتاق ها را باز کرد:اینجا هم کتابخونست. دختراها وارد شدند کتاب خانه نسبتا بزرگی بود با یک

 میز مطالعه وسط آن حدود پانصد جلد کتاب در قفسه های چوبی آن جا چیده شده بود کف سالن هم از چوب بود و قسمت

 های خالی دیوار را با وسایل مختلف تزیین کرده بودند لیانا،مانیا و می هر سه از کتاب خواندن خوششان می آمد با دیدن آن

 منظره کاملا ساکت شدند ومثل آدم های هیپنوتیزم شده به طرف قفسه های کتاب رفتند وشروع به خواندن جلد کتاب ها

 کردند آن جا کتاب های خیلی مختلفی داشت کاترینا از واکنش دخترها خیلی خوشش آمده بود:بنظر میرسه کتاب خیلی

 دوست دارین.

-من اینو بیشتر دوست دارم.

کاترینا به طرف والیان برگشت شمشیر روی یکی از دیوارها را برداشته بود و داشت تعادل شمشیر را امتحان میکرد

 کاتریناجیغی کشید وشمشیر را از دست والیان بیرون کشید:این برای بچه ای مثل تو خیلی خطرناکه!

والیان با بدعنقی شمشیر را پس داد:من بچه نیستم.

سپس به مانیا اشاره کرد:خواهرت باید بیشتر مراقبت باشه .

مانیا و والیان در نگاه اول شبیه هم بودند وبنظر خواهر میرسیدند مانیا که با کتاب قطوری جلومی آمد دستش رودور گردن

 والیان انداخت وبا تمام قدرتش اورا به خودش چسباند وبا نیشخند گفت:دیدی والیان من خواهر بزرگترتم باید از این به بعد

 به هر چیزی که میگم گوش کنی.

والیان درحالی که تلاش میکرد خودش را از دست والیان راحت کند داد زد:عمرا تو خواهر من بشی.

کاترینا از رفتار آن ها خنده اش گرفته بود والیان بالاخره خودش را از حلقه ی دست مانیا رها کرد ودرحالیکه گردنش را

 میمالید غر زد:دفعه بعد برای کتک زدنت اصلا ملاحظه نمیکنم.

مانیا با همان نیشخندض دستش را روی سر والیان کشید:خواهرکوچولوموچولوی خوشگل من خیلی خشن شده.

قیافه ی والیان را دوست داشت وقتی عصبانی میشد و در آن لحظه با اینکه والیان هیچ حرفی نمیزد ولی تمام اجزای

 صورتش از عصبانیت در هم رفته بودند وخیلی وحشتناک به مانیا خیره شده بود که هنوز به ناز کردنش ادامه میداد پیتر

 هم دقیقا همانطور اورا عصبانی میکرد.

لیانا با خجالت گفت : مثل اینکه کتابی درباره ی دورگه ها توی این کتابخونه نیست شاید بهتره از خود کاترینا بپرسم.

اما می سقلمه ای بهش زد:فکرشم نکن ممکنه لومون بده.

لیانا دستش را داخل موهایش برد و قفسه ها خیره شد خیلی دوست داشت اطلاعاتش از دورگه ها و خون آشام ها و

 جادوگران بالا برود می کنار یکی از قفسه ها خم شده بود وبادقت کتاب های آن جا را نگاه میکرد،مجله ای نازک را

 بیرون کشید که به سختی در آن تعداد زیاد کتاب قابل تشخیص بود سپس مجله را پیروز مندانه بالای سرش نگه داشت اما

 با صدایی بم و لحنی تقریبا خنثی اما پر از تحسین پیروزیش را اعلام کرد:مانگا!


مانیا کتابی درباره مدارهای الکتریکی را ورق میزد برادرش در رشته برق تحصیل میکرد ومانیا همیشه دوست داشت

 اطلاعاتش آن قدر بالا برود که بتواند برادرش را در بحث های علمی شکست بدهد.

کاترینا نگاهی به ساعتش کرد تقریبا ده بود با صدایی آرام دخترها را از خواندن وگشت و گذاردرآورد:فکرکنم یکم دیر

 وقت شده بهتره بریم تا سوپ سرد نشده ....امممم...من یه فکری داشتم....ام....من اینجا تنهام وقتی بعد از ظهرها از

 دانشگاه میام...چطوره شما هم عصر رو تا آخر شب بیاین پیش اینجور میتونید از کتابخونه استفاده کنید با خیال راحت و

 منم تنها نیستم.

مانیا

والیان

آخرین مطالب