تبلیغات
سرزمین انیمیشن - لبه ی تاریکی-فصل دوم:آسیاب قدیمی

مانیا سعی میکرد که دستبند فلزی را که با آن دستش را بسته بودند باز کنداماتکان های ارابه به او اجازه اینکاررا نمیداد وقتی که به هوش آمده 
بود فهمیده بود که در یک ارابه زهوار در رفته هستند که قاطر پیری آن را میکشد مردی که قاطر را راهنمایی میکرد مسن بود وغوز داشت 

سرش بی اندازه بزرگ بود وبه بدن خپلش نمیخورد موهایش بلند، فروجوگندمی بودند وپوست خرسی پوشیده بود مانیا با داد و هوار خواسته 

بود آن ها را ول کند امامرد حتی به سمت آن ها هم برنگشته بود تمام وسایلشان از روی قاطر کنار تفنگ دولول مرد آویزان بودقفل 

دستهایشان به کف ارابه زنجیر شده بود اما آنجا قفل های دیگری هم بودند واثر خراش وخون مانیا احتمال میداد این اولین باری نیست که 

مردآدم دزدیده.می با صداهای نامفهومی که از خودش درمی آورد ییدار شد چند بار چشمهایش را بهم زد و وحشتزده از جا پرید:ما کجاییم؟ 

مانیا حدس زد او هم مثل خودش وقتی به هوش آمده و دیده دست هایش تکان نمیخورند وحشت کرده و یاد وقتی افتاد که برای اولین بار 

جنگجویان روح از دست هگزس فراری اش داده بودند آن روز هم خودش و می بیهوش بودند و مانیازودتربه هوش آمده بود ووقتی چشمانش 

راباز کرده بود وحشت زده بود اما با حضور آمیا آن وحشت ها به احساس آرامش تبدیل شده بودند ولی در آن ارابه اوضاع فرق میکرد آمیایی 

نبود که دلگرمشان کند وبا مهربانی برایشان خوراکی های خوشمزه بیاوردو آن هاراامیدوار وگرم کند مانیا حس کردخیلی دلش برای آمیاوبقیه

جنگجویان تنگ شده،خیلی زیاد!

به می لبخند زد و هرچه را که میدانست برایش تعریف کرد.می آهی کشید و جمع شد قیافه اش ناراحتی اش را نشان میداد:احتمالا دزد جادوئه.

مانیا با تعجب پرسید:چی؟

هیچ وقت فکرنمیکرد چیزی به اسم دزد جادو وجود داشته باشد!

-اونا برای هگزس کارمیکنن میگردن وجادوگرای بیکارروگیر میندازن وقدرتشونو میدزدن و تحویل هگزس میدن،یه گروه خاص از

جادوگرای آموزش دیده.وقتی دیده ماسالم ازدشت سیاه رد شدیم احتمالا فکرکرده ما هم جادوگریم.

مانیا با تمام وجودش آرزوکرد که ای کاش هگزس توسط یک صاعقه از روی زمین محو شودحتی وقتی خودش هم نبودعوامل نحسش 

بودنداما فعلا باید فرارمیکردندوبه شمال میرفتند معلوم نبود چقدر از مسیر اصلیشان دور شده اند:می میتونی برگردی؟میخوام شکل این دستبند

روببینم برادرم یه زمانی توی ادارات امنیتی برای ساخت دستبند ها ایده میداد بخاطر همین بلدم بیشترشون رو باز کنم.

می سرش را تکان داد وچرخیددسبتند فلزی یک تکه بود که نورآبی ملایمی وسط شیار های رویش میدرخشید مانیاشکل آن را خوب به خاطر 

سپردووقتی می برگشت شروع کرد به توضیح دادن:اینا دستبندای پلیسای پایتختن وقتی اونا رو به دستت میزنن اگه بیشتر از یک کیلومتر 

دور بشی شوکری که وسطشونه بهت شوک میده وبیهوشت میکنه وردیابایی که داره محلتو به پلیسا لو میدن تنها نقطه ضعفشون هم سوراخ

وسطشونه که با یه میله از جنس نقره میتونیم بازشون کنیم.

می با ناراحتی گفت:میله ی نقره از کجا گیر بیاریم؟

واین پایان بحث آن ها شد دختر ها برای مدت نسبتا طولانی ساکت بودند وغرق در نقشه کشیدن برای فرارمانیا خیلی مودبانه این سکوت را

شکست:می؟

-بله؟

-توی جیب پشتی شلوارم یه سوهان ناخن هست میشه دربیاریش؟

می یک لحظه عصبانی شد ومیخواست داد بزند:الآن وقت این کاراست؟اما نظرش عوض شد و تصمیم گرفت کاری را که گفته بکند بعد از 

چند دقیقه تلاش می توانست سوهان ناخن را به مانیا بدهد حدسش درست بود سوهان یک میله از جنس نقره بودمانیا خیلی خوشحال بود:اینم

یکی از فواید دختربودن!کاملا اندازشه!

دو دختر احساس ذوق زدگی و شادی میکردند اما می به همسفر و دوستش هشدار داد:الآن نه باید منتظر فرصت مناسب باشیم چون نمیدونیم 

از دستش چه کارایی برمیاد و در ضمن اون اونو داره. و با سر به تفنگ دولول اشاره کرد،مانیا منتظر فرصت مناسب بود ودعا میکرد این

فرصت قبل از اینکه از مسیر اصلیشان خیلی دورشوند پیش بیاید.

شب کم کم فرارسید مرد مسن ارابه را نگه داشته بود و برای شامش چیزی مانند بره را روی آتش گذاشته بود و می ومانیا را به درختی بسته 

بود قیافه مرد سیاه بود و پوستش مثل تنه ی درخت خشک بنظر می آمد مانیا فکر میکرد مرد سالهاست به حمام نرفته بالاخره فرصتی که

منترش بودند پیش آمد مرد کنار آتش با همان حالت نشسته چشمانش را بست و ینظر میرسید که خوابیده   مانیا با کمی تقلا توانست دستبند را 

باز کند سپس بلند شد و مثل فاتحان بزرگ نیشخندی زد و سوهان ناخن را بالا برد می خنده اش گرفته بود اما باید تا جایی که میتوانستند آرام 

وبی صدا حرکت میکرد چند دقیه بعد دست می هم باز بود دختر ها آرام به طرف مرد رفتند و فهمبدند مرد واقعا خواب بوده می شمشیر و 

کیفش را برداشت و به مانیا اشاره کرد که بروند مانیاهم وسایلش رابرداشته بود ولی خیلی آروم به می گفت:بهتر نیست حسابشو برسیم بعد 

بریم؟

-نه وقت نداریم باید زودتر کاری کنیم که بهمون گفتن.

مانیا سرش را برای موافقت تکان داد اما با دستش به می اشاره کرد که چند دقیقه صبر کند روی پنجه ی پا به طرف آتش حرکت کرد 

موهایش در نور ضعیف آتش روشن تر بنظر می آمدند می در دلش مانیا را تحسین کرد بعد از سقوطشان در آن چاله گرسنگی یادش رفته بود 

اما حالا که مانیا با دو تا ران کباب شده بره به سمتش می آمد احساس گرسنگی اش شدیدتر شد مانیا با نیشخندی یکی از ران ها را به او داد 

وهر دو آرام در دل شب ناپدید شدند.

***

لیانا مو هایش را جمع کرد و به منظره ی روستایی رو به رویشان خیره شد روستایی قدیمی که انگار هیچ وقت چیزی به نام تکنولوژی در 

آن پا نگذاشته خانه های یک طبقه و کاهگلی که با بی نظمی کنار هم ساخته شده بودند والیان به آن ها گفته بود جایی که جنگجویان روح

بوجود آمدند در یک زیارتگاه بزرگ در اطراف یک روستای قدیمی است  افراد زیادی آن روستا و آن زیارتگاه را نمیشناسند مانند تکه ای 

از تاریخ که در کتاب ها به آن اشاره نشده دختر ها باید به آن زیارتگاه میرفتند پیووهیرو –دوتن از اعضای جنگجویان روح که در زیارتگاه 

ساکن بودند-را از اتفاقاتی که افتاده بود آگاه میکردند گرچه بنظر والیان آن ها خودشان باید چیزهایی را حس کرده باشند.

 با وجود اینکه  ظهر بود کوچه های روستا خالی از هر موجودی بود هیچ صدایی از خانه ها بیرون نمی آمد این برای لیانا خیلی عجیب بود 

ظاهرا والیان هم متوجه این موضوع شده بود چون با اخم به روستای خالی خیره شده بود و فکر لیانا را بر زبان آورد :اینجا هیچ وقت 

اینجوری نبوده خیلی عجیبه... آرام میریم داخل.

دختر ها آرام وارد روستا شدند اما انگار هیچ انسانی آن جا نبود بعد از کمی پیاده روی والیان جلوی در یکی از خانه ها ایستاد و ارام در را

هل داد همزمان داس بلندش هم پشت سرش پدیدار شد داخل خانه تاریک بود و وسایل  خانه شکسته و پخش بودند انگار درگیری جزئئ آن جا 

رخ داده ناگهان والیان داد زد:مامان بزرگ! و به سمت یکی از صندلی ها که کنار پنجره افتاده بود دوید لیانا وارد خانه شد وتوانست پیکر 

پیرزنی را که زیر پنجره سرنگون شده ببیند نورکمی روی پیکرش افتاده بود و تلاش های والیان برای بلند کردن پیرزن بی نتیجه بود لیانا 

کنار والیان نشست کاملا مشخص بود که پیرزن مرده اما ظاهرا والیان این را نفهمیده بود تا لیانا متوجه چیزی شد سپس والیان رااز تکان 

دادن پیرزن متوقف کرد و موهای پیرزن را از گردنش کنار زد هیچکدام انتظار چنین چیزی را نداشتند روی گردن پیرزن دو محل سوراخ 

شده بود درست مثل جای دندان های یک ومپایر دو دختر برای چند دقیقه به آن جای دندان ها خیره شدند وهر دو با هم به بیرون از خانه 

دویدند تمام مردم ان جا همان جای دندان ها را روی بدنشان داشتند و دختر ها با بررسی بدن هر کدام از قربانیان بیشتر به این ئنتیجه میرسیند

که خون آشام ها به آن روستا حمله کردند! والیان مو های قرمز رنگ زنی را که جلوی خانه اش افتاده بود کنار زد باز هم همان جای دندان 

های لعنتی لیانا با ترس گفت:والیان! نیازی نبود بقیه حرفش را بزند چون هر دوتای آن ها به یک چیزفکر میکردند زیارتگاه چه شده بود؟

هیرو وپیو چه؟نکند می ومانیا هم جزو یکی از آن کسانی باشند که روی زمین افتاده بودند؟والیان و لیانا بدون هیچ حرف دیگری شروع کردند

دویدن به طرف محل  زیارتگاه.

هر چه نزدیک تر میشدند قلب هایشان تند تر میتپید تا بالاخره به فضایی خالی رسیدند که منظره بازی داشت ولی بجای ساختمان زیارگاه 

خرابه های یک ساختمان انجا بود زیارتگاه کاملا از بین رفته بود وحتی نمیشد تصورکرد که قبلا آن جا ساختمانی بوده لیانا و والیان شوک 

زده به آن صحنه خیره شده بودند انگار تمام امیدشان زیر آن اوارها دفن شده بود والیان نزدیک یکی از ساختمان ها روستا ایستاده بود وبا 

دهانی باز به ویرانه های جایی نگاه میکرد که قبلا مثل خانه اش بود نسیم ملایمی میوزید وخاک آن آواره ها را بلند میکرد دختر کوچکی 

توانایی حرکت نداشت نمیتوانست باور کند در عرض چند روز تمام چیز های با ارزش و زیبای زندگی اش را از دست داده بود فقط به خرابه 

های ساختمان خیره شده بود. در یک لحظه برق چیزی از گوشه ساختمانی که والیان ایستاده بود چشم لیانا را زد و تمام غرایزش او را وجود 

فردی پشت ساختمان آگاه کرد فردی که با سرعت سرسام آوری به طرف والیان حمله اش را شروع کرده بود لیانا با تمام توانش نام والیان را 

صدا زد تا از وجود خطر آگاهش کند والیان هم خیلی به موقع آن اخطار را دریافت کرد داس بلندش همراه با بدنش چرخید و جلوی ضربه ی

فرد مهاجم را گرفت انرژی سلاح های دو نفر با هم تداخل کرد صدای انفجار کوچکی بوجود آمد وهردو  به عقب پرتاب شدند همین برای 

والیان کافی بود تا انرژی آن فرد را احساس کند و بفهمد آن فرد با آن حمله ی کم تر از ثانیه اش دشمن نیست و قتی سرش را بالا آورد مطمئن 

شد که حدسش درست است او می میساکی بود مانیا هم پشت سرش بود با گرفتار شدن در دست آن دزد جادو نتوانسته بودند خودشان را به 

موقع برسانند و الکساندر که از همه چیز خبردار شده بود افرادش را به آن محل فرستاده بود تاآخرین دشمنانش هم از سر راه بردارد می 

ومانیا وقتی به روستا رسیده بودند متوجه حمله شده بودند و وقتی مشغول بررسی اطراف بودن متوجه حضور افراد دیگری هم شده بودند و

فکر کرده بودن که آن ها دشمن هستند پس می کمین و به آن ها حمله کرده بود اما فهمید که آن افراد دوستان خودشان لیانا و می هستند  با 

تعجب جیغ کشید:والیان!

مانیا دوید و جلو آمد:خداروشکر که شما دوتا سالمین بقیه کجان؟

والیان چهره اش غمگین شد سرش را پایین انداخت و از آجر ها و تل خاک ساختمان خرابه بالا رفت مانیا با نگرانی به لیانا خیره شد منتظر 

جوابی از او بود.

-فلورا ما روفراری داد وجاش امنه ولی ...

 دختر مو مشکی نتوانست حرفش را  تمام کند و سرش را پایین انداخت مانیا دست هایش را بهم قفل کرد قیافه اش کاملا شوک زده بود دیگر 

نیازی نبود تا لیانا ادامه بدهد آن ها همه چیز را فهمیدند مانیا آرام گفت:ما هم دیر رسیدیم. اما بیش تر با خودش حرف میزد تا کس دیگری می 

آرام جلو آمد وروبه روی لیانا ایستاد انتظار داشت لیانا سرش را بالا بگیرد وبگوید فقط قصد شوخی با آن هارا داشته بعد هانستس و بقیه 

دوستانش از پشت یکی از ساختمان ها بیرون بیایند اما قیافه لیانا غمزده تر از این بود که آن را شوخی بپندارد .

والیان به امید پیدا کردن چیزی که نشان بدهد ساکنان آن زیارتگاه قبل از حمله فرار کرده اند روی خاک ها و آجر ها وسنگ ها قدم میزد کنار

یکی از سنگ های بزرگ  چیزی را دید که بنظرش آشنا می آمد یک گردنبند چوبی با طرح ققنوس،یادش افتاد که برادرش هانستس آن 

گردنبند را همان سال قبل از پیداشدن سروکله ی خون آشام ها وجادوگران درست کرده بود و به هیرو بعنوان کادوی تولد داده بود هانستس 

میدانست که حیوان مورد علاقه هیرو ققنوس است –گرچه وجود نداشته باشد-آن گردنبند را درست کرده بود تا هیرو آن را آویز شمشیرش کند 

و همیشه با دیدن آن یاد هانس بیافتد والیان یادش افتاد که آن روز ویرجین خیلی اعتراض کرده بود که چرا هانستش با دادن آن گردنبند دستکش 

هایی را که به هیرو کادو داده بود را بی ارزش کرده اما هیرو خندیده بود و دست هایش را دور گردن هانستس و ویرجین حلقه کرد و به آن 

ها گفته بود چقدر خوشحال است که آن ها کنار همدیگر هستند وهمین جشن برایش کافیست والیان یادش افتاد چقدر در آن ساختمانی که حالا 

روی خرابه هایش قدم میزد با پیتر شیطانی و دعوا کرده بود چقدر در باغ کوچکش کنار هم جمع میشدند کیک میخوردند ومیخندیدند ولی حالا

هیچ کدام از آن ها انگار هیچ وقت وجود نداشته اند خاطراتی بسیار دور !تمام خاطرات والیان روی سرش آوار شدند دختر کوچک  دیگر 

نمیتوانست تحمل کند سرش را روبه آسمان کرد و با تمام قدرتش داد زد و داد زد ، بعد از آن اشکهایش بی اختیار جاری شدند دیگر برایش 

چیزی اهمیت نداشت فقط داد میزد و گریه میکرد می هم شروع به گریه کرد اول آرام اما بعد با هق هق و ناله نمیدانست چرا آهنگی را که قبلا 

با مادرش مینواخت در گوشش طنین انداخته بود خودش را در آغوش لیانا انداخت و چیز های نامفهومی با هق هق گفت لیانا دستانش را دور 

می حلقه کرد وخودش هم با اشک ریختن همراهیش کرد مانیا به آن ها نگاه کرد بعد از آن باید چکار میکردند؟ روی خرابه های ساختمان 

رفت کنار والیان نشست و او را در آغوش کشید والیان دیگر داد نمیزد اما به لباس مانیا چنگ انداخته بود و گریه میکرد مانیا آرام او را

نوازش کرد:همه چیز درست میشه.  گرچه به حرفی که میزد اطمینان نداشت به خورشید نگاه کرد بنظرش خورشید خیلی سرد میتابید شاید او 

هم مثل خودشان درگیر مبارزه با ترس و تنهایی بود آنقدر شدید که حتی نمیتوانست بتابد و مانیا متوجه شد که صورت خودش هم خیس شده او 

هم گریه میکرد اما خیلی آرام و بی صدا.


بعد از چند ساعت گریه کردن ختر ها احساس سبکی کردند  حالا آن ها روی چند تکه سنگ دور هم نشسته بودن و به زمین خیره شده بودند 

آفتاب در حال غروب اطرافشان را رنگ زده بود و آسمان سرخ شده بود والیان به آفتاب در حال غروب نگاه کرد او را یاد حرف برادرش 

انداخت سکوت طولانی آن جمع را شکست انگار از خاطره ای دور وطولانی صحبت میکرد :هانس همیشه میگفت ما داریم روی لبه تاریکی

راه میریم  نباید اجازه بدیم دنیا توی این تاریکی سقوط بکنه.

دختر ها سرشان را بالا آوردند اول به والیان و بعد به غروب آفتاب خیره شدند شاید همین جمله باعث شد که آن ها گرمایی را در قلبشان 

احساس کنند نمیگذاشتند تلاش عزیزانشان بیهوده بماند و دست هم دیگر را میگرفتند تا از این لبه سقوط نکنند چندین دقیقه از خیره شدنشان به 

افق میگذشت لیانا گفت:پس ما هم همه ی تلاشمونو میکنیم که دنیا توی این تاریکی سقوط نکنه.

سه دختر به لیانا نگاه میکردند که روی موهایش طیفی از رنگ های غروب افتاده بود:ما خداوند رو داریم که مطمئنا دستمونو میگیره 

ومراقبمونه وبهمون قدرت میده،پس بیاین بهشون نشون بدیم جنگجویان روح چطور میتونن از خاکستر بلند شن.

می ایستاد و  شمشیرش را بیرون کشید تیغه اش نور آفتاب را منعکس کرد درست مثل اینکه خون و حیات در آن جریان داشت :بیاین بهشون 

نشون بدیم شمشیرامون میتونن چقدر برنده باشن.

مانیا کمی جلو آمد و بین می ولیانا قرار گرفت:ما با خون خودمون وهمه ی کسایی که توی این راه کشته شدن میجنگیم.

والیان لبخند کم رنگی زد:شما ها چقدر شبیه هانس و ویرجین وهیرو شدین. از داشتن آن دختر ها در کنارش احساس خوشحالی میکرد بلند شد 

و فریاد زد : توی تاریکی دفنشون میکنیم!

خورشید در افق ناپدید شد و خورشید تصمیمی قاطع در قلب دختر ها طلوع کرد تا تاریکی را نابود کند.

دختر ها با پای پیاده راه افتادند تا به شهر بروند اما آن ها متوجه دیوار سیمانی که در دورترین نقطه خرابه های ساختمان بود نشدند دیوار 

بصورت اریب برش خورده بود درست مانند اینکه یک لیرز عظیم آن را برش داده دقیقا مثل کاری که فنیاس افسانه ای با شمشیرش انجام 

میداد!

***

نور های سرسرای ورودی ضعیف بودند وقیافه ی رنگ پریده ی خون آشام بخت برگشته به سختی قابل تشخیص بود با صدای ضعیف-

همانطور که سرش پایین بود وجلوی الکساندر و مقام های بالایش زانو زده بود-گفت:روستا رو نابود کردیم واون زیارتگاه که توی شمال بود 

واون کسایی هم توی زیارتگاه بودن با سلاح های فوق العاده ای که شما داده بودین نابود شدن...اما..اما...


الکساندر که از مکث طولانی گزارش دهنده خسته شده بود با بی حوصلگی گفت:اما؟


-اما اون... چهار تا دختر رو پیدا نکردیم انا اونجا نبودن.


با شنیدن این جمله هیدن از جویدن ناخن هایش دست برداشت خیالش کمی راحت شد اما با برگشتن الکساندر افکارش خیلی آشفته بودند نمی 

دانست باید چکار میکرد از طرفی می و لیانا را هنوز دوست خودش میدانست هر چند دوست خیلی دور و دوست نداشت دست به کشتار بزند 

واز طرفی نمیتوانست از الکساندر سرپیچی کند در همین چند روز هم به اندازه کافی قتل دیده بود و نمیتوانست آموس را تنها بذارد.سپس نگاه 

آموس کرد او بنظر خیلی ریلکس می آمد و خیلی سریع توانسته بود اعتماد الکساندر را جلب کند.

-دستور ندادم همشون رو بکشید هرطور که شده؟

خبر رسان بیچاره از صدای فریاد الکساندر از جاپرید  با طرز راه رفتن الکساندر به سمتش حدس میزد که مرگش نزدیک باشد اما وسط راه 

اسکارلت جلوی الکساندر را گرفت وبا لحن پر عشوه ونازش گفت:الکساندر خودتو اذیت نکن ما از دست اصلیاشون راحت شدیم اونا فقط چند 

تا بچن.

فلورا –سعی میکرد ناراحتی اش را پنهان کند-برای حفظ جان چهارتا دختر ادامه داد:منم با اسکارلت موافقم خیلی راحت میشه از دستشون 

خلاص شد خطری برامون ندارن.

این اولین بار در عمرش بود که اسکارلت را همراهی کرده بود الکساندر اسکارلت را از خودش جدا کرد از این متنفر بود که ان زن 

اینقدربهش نزدیک میشد حتی اگر زیباترین خون آشام هم باشد:اما همون دوتا بچه از دست تو فرار کردن فلــو!

فلورا شانه اش را بالا انداخت:اون فقط یه اتفاق بود بعد از اینکه نگهباناتون هم شب قبلش ریختن سرمون وضعیت جسمی مناسبی نداشتم 

بخاطر همین حمله اون دختره والیان غافلگیرم کرد.

-          به هر حال ما دنبال اون دخترا میگردیم و به محض پیدا شدنشون از دستشون راحت میشیم.

الکساندر این جمله را گفت و با عصایش به خون آشام که روی زمین از ترس میلرزید ضربه زد خون آشام که از زنده ماندنش خوشحال 

بود بلند شد و در همان حالت تعظیم به طرف در خروجی رفت:چشم...چشم لرد بزرگ...هرطور شده پیداشون میکنیم...پیداشون 

میکنیم...لرد بزرگ...مطمئن باشین.

الکساندر سرش را برای نشان دادن تاسفش تکان داد و به طرف تختش چرخید نگاه فلورا به هگزس افتاد به تخت الکساندر تکیه زده بود 

و با ورق هایش بازی میکرد سرش پایین بود و لبه کلاهش مانع دیدن چشمهایش میشد اما نیشخند مخصوص و ترسناکش کاملا مشخص 

بود فلورا او را زیاد نمیشناخت اما اصلا از او خوشش نمی آمد و حس میکرد اینطور کنار ایستادن وحرف نزدنش غیر طبیعی و 

خطرناک است.

نگران دخترها بود باید سریع دست بکار میشد و قبل از افراد الکساندر پیدایشان میکرد.

***

چهار دختر با لباس های پاره و کثیف روی صندلی های مترو نشسته بودند ،بی اعتنا به نگاه های پرسشگرانه بقیه آدم های داخل مترو، 

خاله ی لیانا در آن شهر آپارتمان کوچکی داشت که از زمان مرگ پدر و مادر لیانا به آن جا نرفته بود و قرار بود محل سکونت مخفیانه 

ی دختر ها باشد تا حداقل راه حلی برای مقابله با الکساندر پبدا کنند یا فلورا آن ها را پیدا کند با هر بار توقف مترو از جمعیت سوار بر 

آن کم میشد، چراغ های تونل هایی که مترو از آن ها رد میشد مانند خطوط زرد ممتدی برای دختر ها بود که ترجیح داده بودند بجای نگاه 

کردن به قیافه متعجب آدم ها به آن ها خیره بشوند و از آن نگاه های آزار دهنده فرار کنند کمی بعد مترو خالی شد و آن ها با خیال راحت 

توانستند سرشان را از پنجره تیره برگردانند و تازه متوجه پسر جوانی شدند که روبه رو ی آن ها نشسته بود آن پسر و خودشان آخرین 

مسافران مترو بودند پسر بدون توجه به آن ها داشت کتاب کوچکی را میخواند که روی جلد آن نوشته بود"تشریح بدن انسان "مانیا حدس 

زد آن پسر مشغول تحصیل در رشته ای مانند پزشکی باشد موهایش بلوند و خوش حالت بود درست مانند چشمهایش و پیشانی اش را 

پوشانده بودند پسر کلاه سیاه کجی داشت و کت بارانی بلند مشکی هم پوشیده بود با پیراهن سفیدی زیر آن و شلوار جین آبی، دختر ها

مشغول بررسی وضع پسر بودند ظاهرا سرگرمی خوبی برایشان  بود بعلاوه پسر تا حالا یکبار هم به آن ها نگاه نکرده بود اما این 

وضع زیاد طول نکشید نزدیک آخرین ایستگاه پسر کتاب را بست و سرش را بالا آورد وبه دخترها نگاه کرد نگاهش برخلاف بقیه مردم 

متعجب نبود بلکه مهربان بود سپس لبخند خوشایندی زد-آن پسر والیان را یاد هانستس می انداخت-و با مهربانی گفت:مثل اینکه از دعوا 

برگشتین!

مانیا با دستپاچگی خواست که آن را انکار کند:نه ... فقط یه تصادف بوده. و با به یاد آوردن تصادف خودش و می-افتادن داخل گودال-به 

خودش قبولاند که دروغ نمی گوید. اما ظاهرا پسر قانع نشده بود چون با لحن طنزی پرسید:واقعا؟ مانیا حس کرد بیشتر از قبل دستپاچه 

شده اما والیان به کمکش آمد و با بدعنقی و بی حوصلگی به پسر گفت:سرت به کار خودت باشه!

متررو با کم کردن سرعتش ایستاد و تهویه و چراغ هایش خاموشش شدند

پسر با آرامش لبخند زد:به امید دیدار.

 بلند شد و از در مترو بیرون رفت دختر ها هم از ایستگاه بیرون رفتند و در خیابان های شلوغ و پراز تابلو های رنگی و درخشان به 

سمت خانه ی جدیدشان راه افتادند هر چهار تایشان حس میکردند که دوباره آن پسر را میبینند و جمله ی"به امید دیدار"پسر چیزی بیشتر 

از یک خداحافظی معمولی بود.

 



 

 

 

 

آخرین مطالب