کیتل آهی کشید و روی تنه درخت نشست بیسیم را روشن کرد و برای بار آخر پرسید:مطمئنید؟
بدون پرسیدن هم میدانست که بیشتر آن اعضا به حمله کردن رأی میدهند گرچه خودش زیاد مطمئن نبود و دلشوره داشت به والیان و

 پیتر نگاه کرد تنها کسانی که به تعقیب کردن آن گروه آشوبگر رأی داده بودند خودش،هانستس،فنیاس،پیتر،فنیاس و فلورا بودند 

آمیا،پیو،ویرجین،لیانا،والیان،می و مانیا و هیرو با حمله موافق بودند وحمله کردن بیشترین رأی را صاحب شد کیتل با مشورت

هانستس،هیرو،ویرجین و فنیاس نقشه حمله را کشید و بدین ترتیب با دوستانش راهی سمتی شد که فنیاس آشوبگران را آنجا رد 

گیری کرده بود پیتر را روی درخت بلندی به عنوان تک تیر انداز مسقر میکردند فنیاس و فلورا از دور مراقب حرکات دشمن بودن

 و بقیه حمله غافیلگرانه انجام میدادند چند دقیقه بعد همه آن ها دور حلقه آظوبگران کمین کرده بودند بنظر میرسید بحث از جواهر 

خاندا سگیهارا به موضوعات زشت و ناپسند رسیده و باعث تعجب والیان بود که بنجامین را آنجا کنار پسری که به می حمله کرده

 بود میدید مظنون موقرمزهم روی تکه سنگی لم داده بود و با لبخند موذیانه ای بقیه را از نظر میگذارند دو نفر دیگر کنار آتش 

نشسته بودند یکی پسری باموهای سبز کم رنگ و ماسکی که تا زیر چشمانش میرسید و یگری که چشم بندی داشت و چند قسمته

 موهایش سفید شده بود قیافه اش والیان کوچک را کمی یاد الکساندر مینداخت و همین باعث شد اخم هایش را چند برابر در هم بکشد

 اما داخل خرابه های ساختمانی که آن جا بود یک نفر دیگر نشسته بود تمام هیکلش بجز کفش ها و دنباله کتش در تاریکی پنهان شده

 بود و بنظر رئیس بقیه میرسید؛کیتل آرام دستش را پشت کمرش گذاشت و ضامن سلاح سیم مانندش را آزاد کرد یک سرش را به

 فنیاس سپرد و دیگری را به فلورا دو نفری که در شب مانند خفاش بی صدا و آرام بودند سیم ها را از درختی به درخت دیگروصل 

میکردند و درآخر شبکه ای از سیم های تقریبا نامرئی دور تا دور آشوبگران کشیده شد حالا زمان حمله فرا رسیده بود...

٭٭٭

بنجامین کنر شینیا نشسته بود،کنگو،اِنمِتی و فامین را تماشا میکرد کنگو و فامین مشغول صحبت کردن بودند اما اِنمِتی به تکه سنگی

 پایین پای مرگ تکیه داده بود و با لبخندی موذیانه و برق قرمزی در چشمانش بقیه را نگاه میکرد بنجامی پیش خودش فکر کرد:من 

متعلق به این جمع نیستم...این آدمای کثیف...

اما وقتی به کارولین فکر کرد آهی کشید و و پاهایش را ولو کرد اما طولی نکشید که دوباره از جا پرید وقتی چشمان امنتی برقی زد 

و از جا پرید موهای قرمز رنگش در هوا پخش شدند و آرام خندید:انگار مهمون داریم.

دو پسر جوان-شین یا و بنجامین-با دهان باز به او خیره شده بودند و تا وقتی که دخترموبلندی از روی یکی از درخت ها داخل 

محوطه بینشان پرید متوجه منظور امنتی نشدند موهای مشکی دختر صورتش را پوشانده بود اما از بدون دیدن چشم هایش هم میشد 

فهمید که دختر بسیار جدی است دسته شمشیر کاتانا اش را بیرون کشید و با سرعت فوق العاده زیادی به طرف امنتی حمله ور شد 

اماکنگو  سر راهش درآمد و با سرعتی به اندازه حمله دختر سریع پایش را بالا آورد و به قصد ضربه زدن به دختر پرتابش کرد اما

دختر با واکنش معجزه آسایی شمشیرش را پشت سرش برد پنجه پایش با تماس کوچکی که با پای کنگو داشت اورا به هوا پرتاب 

کرد دختر با حرکتی کنترل شده در هوا چرخ زد و قبل از اینکه پشت سر کنگو فرود بیاید دقیقا وقتی که سرش بالای سر کنگو رسید 
و موهای مشکی اش در هوا معلق بودند شمشیر را به سمت صورت کنگو به پرواز درآورد،جادوگر دست هایش را به حالت ایکس 

درآورد و صدای کشیده شدن شمشیر روی سلاح فلزی اش فضا را پر کرد وقت شمشیر دختر از سرش رد شد برگشت و مشتش 

را به سمت دختر پرتاب کرد اما مشت به تیغه آهنی شمشیر برخورد کرد عکس العمل ها سریع و دقیق بودند وهر کسی با نگاه کردن 
به آن چشم های قهوه ای-قرمز دختر میفهمید که با لیانا طرف است اما همزمان با مبارزه آن ها ، در آن سوی زمین امنتی هم درگیر 

شده بود اول دوست داشت بشیند و مبارزه ی لیانا و فامین را تماشا کند اما برق چیزی از گوشه چشمش او را وادار کرده بود که از 

جا بپرد و همزمان جایی که چند دقیقه قبل ایستاده بود منفجر شده بود امنتی حدس زد که آن شلیک باید کار تک تیرانداز باشد و 

میدانست در گروه جنگجویان روح فقط یک تک تیر انداز وجود دارد و اسمش پیتر است قهقهه ای زد و به سمت تبر دار پشت سرش 
برگشت تبرزین جنگی و باشکوهی مستقیم به سمت می آمد امنتی کاملا کمرش را ازپشت خم کرد و تبرزین در یک مسیر هلالی 

سوت زنان از اوعبور کرد حالا نوبت امنتی بود،برخواست و با وا لگد محکمی نثار شکم تبرزین دار کرد به محض اینکه پسر 

تعادلش را از دست داد آتش وحشی از دست های امنتی جادوگر بیرون زد و به سمت پسر پرتاب شداما با واکنش سریعش آتش

 به جای سوختن تنش به خاک های جنگل برخورد کرد پسر در نگاه اول پایش را به دیواری نامرئی بین فضای خالی درختان زد و 

به سمت امنتی حمله ور شد اما با کمی دقت آن دیوار تبدیل به شبکه از سیم های بهم پیچیده میشدامنتی بار دیگر از حمله پسر جا 

خالی داد وبه سمت وسط میدان پرید:متاسفم ویرجین اما مبارزه ات رو به یه نفر دیگه میسپارم.

ویرجین از شنیدن نام خودش متعجب شد اما تعجبش را باید برای بعدا نگه میداشت چون فامین در حال حمله کردن به سمتش بود؛

می،والیان و مانیا حالا با علامت کیتل از به سمت وسط فضای خالی بین درختان دویدند می و والیان هدف هایشان را مشخص کرده 

بودند در حقیقت از وقتی آن جا رسیده بودند می متوجه حضور پسری شده بود که چند روز قبل در بازار اورا زخمی کرده بود

دوستانش حدس زده بودند که آن پسر یک خون آشام است و حالا می با تعقیب حرکات پسر کاملا از این موضوع اطمینان حاصل 

کرده بود و قصد داشت به او درس خوبی بدهد هدف والیان هم چندان از هدف می دور نبود ،بنجامین که قصد دزدیدن جواهر خاندان 

سوگیهارا داشت کنار آن پسر با آمیا مبارزه میکرد طبق تمرینات سخت و بی وقفه شان طی سال های گذشته آمیا با دادن علامتی  به 

آن ها کنار میرفت و آخرین موج حمله،سه دختر حمله میکردند والیان داسش را بالای برد و با فریادی آن را بر سر بنجامین نازل 

کرد بنجامین وحش زده کناری پریده بود و به نوک داس بلند که داخل زمین فرو رفته بود نگاه میکرد والیان وزنش را روی دسته 

داس انداخت و به هوا پرید داس را بیرون کشید ک با چرخی روی بنجامین فرود آورد دفعه قبلی که این کار را کرده بود پسر جواهر 

خاندان سوگیهارا را برای مراقبت از خودش داشت اما الآن والیان کنجکاو بود بداند پسر بدون آن جواهر چکار خواهد کرد وقتی 

داسش در چند سانتی متری صورت پسر متوقف شد جواب سوالش را گرفت تیغه داس بین دستان نیرومند پسر قفل شده بود اما 

قدرت ضربه اش باعث شده بود دستان پسر با لرزش خم شود و صورتش از عصبانیت در هم رفته بود والیان حاضر بود شرط 

ببندد که پسر در دلش به او ناسزا میگفت و این را از نگاهش میخواند اما وضعیت می هم در چند متری آن ها تقریبا یکسان بود آن 

پسر خون آشام سریع و فرز بود و از مسیر ضربات شمشیر می کنار میرفت اما می علاوه بر شمشیرش هوش و نیرو ها 

مخصوص به خودش را داشت و پس از اینکه مطمئن شد حرکات آن خون آشام جوان برایش قابل خواندن شده حمله اصلیش را 

شروع کرد نیرویش را جمع کرد کج ایستاد و با ضربه ی تراستی شمشیرش را روانه سینه پسر کرد همزمان با حرکت شمشیر 

نیرویش هم آزاد شد و قندیل های یخی سمت چپشان روی زمین ایجاد شد می میدانست پسر راهی جز جا خالی دادن و به سمت راست 
رفتن ندارد پس با دادی مانیا را به همکاری اش فراخواند مانیا هم با تمام نیرویی که داشت پایش را روی شکم پسر خواباند و اورا با 
  داد بلندی که  میکشید به درخت پشت سرش کوبید رگه های یخ زده روی لباس و تنه ی پسر خون آشام ایجاد شد و و روی زمین افتاد 
عضلاتش دردناک و سر شده بودند،نگاهش روی دو دختر چرخید یکی با شمشیر و موهای طلایی که روس شانه هایش میریخت و 

دیگری موهایی مثل یخ و صورتی رنگ پریده پسر یخ های روی صورتش را تف کرد و به سختی بلند شد:به این راحتیا نمیتونید 

منو بکشید

مانیا پوزخندی در جوابش زد:فکر نمیکنم

و گاردش را در مقابل حمله خون آشام گرف،اما هانستس هم در آن طرف محوطه خالی چند دقیقه بعد همین حرف را زده بود زمانی 

که امنتی شمشیر هایش را به کناری زده بود، و با حمله وحشیانه ای او را به زمین کوفته بود هانستس را با اسم خطاب 

کرد:هانستس،امشب اینجا خواهی مرد!

هانستس به سختی دست هایش را قائم بدنش کرد و روی زانوانش افتاد و نشست خونی که از دهانش جاری شده بود را پاک کرد و 

پوزخندی زد:فکر نمیکنم.

حقیقتا اینطور فکر نمیکرد و فکر نمیکرد که آن شب شب مرگش باشد اما رفتار آن پسر جادوگر او را نگران کرده بود متوجه شده 

بود که آن ها اسم تمام جنگجویان روح را به خویی بلدند ولی چیزی که باعث نگرانی بیش از حدش میشد این بود که او میتوانست 

حرکاتش را بخواند هانستس حتی نمیتوانست به آن جادوگر نزدیک بشود،گوشه چشمش به سمت راست افتاد جایی که دوست و 

برادرش ویرجین در حال مبارزه با آن جادوگر مو مشکی بود بنظر ویرجین هم در دردسر افتاده بود چند جای لباسش پاره شده بود 

و نفس نفس میزد  ناگهان جرقه ای در ذهن هانستس ر شعله ور شد برای اینکه فکرش را آزمایش کند یکی از شمشیر هایش را با 

قدرتش جابه جا کرد و با قدر و سرعت زیادی آن را به سمت جادوگر مو مشکی پرتاب شمشیر خیل سریع بود جادوگر فرصت 

واکنش نشان دادن نداشت شمشیر پهلویش را شکافت ورد شد جادوگر فریادی از درد کشید و روی شکمش خم شد در عوض پسر 

موقرمز با خشونت به کتف هانستس لگد زد و اورا پرت کرد اما هانستس چیزی را که لازم بود فهمیده بود و چشمان ویرجین هم از 

آن آگاهی روشن شده بودند هانستس درست فکر میکرد آن جادوگر ها شناخت زیادی روی آن ها داشتند بخاطر همین آن موقرمز با 

خودش و آن مومشکی که چشم بند داشت با ویرجین مبارزه میکرد چون هانستس سرعت بالایی داشت و ویرجین قدرت زیاد درست 

مثل دشمنانشان آن جادوگر مو قرمز سریع بود و آن یکی قوی حالا هانستس تصمیمی گرفته بود این معادله را برعکس کند و 

میدانست ویرجین هم پا به پایش او را همراهی میکند جادوگر موقرمز در حالیکه غر غر میکرد به سمت هانستس گام 

برمیداشت:متأسفم که آدمی به خوش تیپی تو رو باید بکشم هانستس اما ظاهرا راه دیگه ای برام نذاشتی با اون حرکت آخرت منو 

خیلی عصبانی کردی والآن قصد دارم کارتو تموم بکنم.

جادوگر دستش را بالا آورد و شعله هایی از دستش زبانه کشید هانتستس با سر به ویرجین علامتی داد وقتی ویرجین علامت را 

گرفت بلند شد ونشست:گفتم که فکر نمیکنم اینطور باشه.

شمشیر و تبر آن دو پسر جوان با هم هوا را شکافتند و نور خیره کننده امنتی و فامین را واردار کرد چشمانشان را ببندند وقتی نور 

برطرف شد و امنتی چشمانش را باز کرد صورت سفید و چشمان سورمه ای ویرجین رو به رویش بودند و قبل از اینکه فرصت 

مقابل داشته باشد تبر ویرجین روی سرش خراب شد امنتی فریادی کشید و سعی کرد با آن آتش های منفورش جلوی ضربه ویرجین 

را بگیرد اما نه تنها سلاح آن جنگجویان معمولی نبود بلکه قدرت پشت آن ضربه هم به حدی بود که آتش را با صدای ترقی شکست 

و امنتی نقش زمین شد همین وضع برای فامین هم وقتی آن انفجار نوری از بین رفته بود فهمید هانستس و ویرجین جایشان را عوض 
کرده اند فامین سریع چیزی مثل سایه و دود اظهار کرده بود تا از خودش محافظت بکند اما دیر بود شمشیر های بران هانستس مثل 

برق دورش میچرخیدند وبا هر گذری از بین آن دود و سایه ها زخمی روی تن فامین میگذاشتند آخر فامین خونین روی زمین افتاده 

بود و از درد ناله میکرد کیتل با دانستن اینکه امنتی و فامین از دور خارج شده اند به محوطه بین درختان پرید و با سیم ها و چاقو

های کوچکش به کمک هیرو رفت هیرو پیو در حال مبارزه با کنگو بودند کنگو خسته شده بود اما هنوز سر پا بود و با چند خنجر 

میجنگید یکی از خنجر ها را که حتلا با آتشی فسفری رنگ روشن شده بود به سمت پیو پرتاب کرد کیتل چاقو هایش را در همان 

مسیر فرستاد و خنجر با برخورد آن ها منحرف شد کیتل کنار پیو ایستاد و موهای بلوندش را با حرکت سرش کناری راند:تو و پیتر 

و آمیا برین سراغ رئیسشون  من اینجا رو دارم پیو سرش را به نشان موافقت تکان داد و از آن جا دور شد کیتل به سمت هیرو فریاد 
زد:بیا یکم سیم پیچش کنیم.هیرو نیشخندی زد منظور کیتل را فهمیده بود بی مها با به سمت کنگو حمله ور شد با شمشیرش از محکم 

ترین ضربه ها را به خنجر در دستش زد ،خنجر به پرواز درآمد و آن ها در شد هیرو پا دست وپاهایش بدن کنگو را قفل کرد و

منتظر کیتل شد،سیم های کیت به موقع دور کنگو پیچیدند و اورا در تله انداختند هیرو خودش را بیرون کشید اما کنگو در میانشان 

گیر افتاد و سیم ها دور بدنش را گرفتند محکم شدند و کنگو دیگر توان حرکت کردن نداشت کیتل در حالیکه با جدیت و قدرت سیم ها 

را در کنترل داشت و میکشید لبخندی زد:اینم یکی دیگشون هیرو خنده ای کرد و در حالیکه شمشیرش را تاب میداد به سمت کنگو 

رفت: آره بدجوری تو دام افتادین!

نگاه کنگو روی بقیه میچرخید،فامین،امنتی،بنجامین و شین یا همه مثل خودش در تله افتاده بودند اینکه آن جنگجویان با این سرعت 

ردشان را گرفته بودند بی نظیر بود  و حالا با یک حمله غافیلگرانه و حساب شده آن ها را در دام خودشان داشتند قابل تحسین بود اما 
کنگو در این فکر نبود بنظرش کسی نبود که یارای مقاومت با اورا داشته باشد و شاید مشکل کار آن جنگجویان این بود که فکر 

میکردند با بستن دست و پای کنگو او را کنترل میکنند اما اینطور نبود کنگو از زیر ماسکش خندید و با صدای نامفهومی هیرو را 

خطاب قرار داد:همتون به پای ما زانو میزنید.


هیرو که کاملا مشخص بود آن تهدید را جدی حساب نکرده قیافه ساختگی به خودش گرفت و در حالیکه سرش را کج میکرد وانمود 

کرد حرف کنگو را نفهمیده :چی؟

اما کیتل بلافاصله در چشمان آن جادوگر که مثل گربه میدرخشیدند چیزی دیده بود که بقیه ندیدند متوجه شد که یک جای کار مشکل 

دارد "نه"ای گفت و سیم ها را محکم تر کرد تا کنگو را بیهوش کند اما دیر شده بود مهی با درخشش فسفری آن محوطه را پر کرد و 

در عرض چند دقیقه تمام جنگجویان را در برگرفت هیچ کدامشان جایی را نمیدیدند فقط احساس سردرگمی وترس در آن مه بود و 

صدای جیغ های مبهم و نامشخصی آن ها را از حرکت باز میداشت و باعث میشد به زانو بیافتند تنها کسانی که آن احساس را تجربه 

نمیکردند فلورا و فنیاس بودند که خارج محوطه روی درختی نشسته بودند ومراقب بودند که کسی از آن جادوگر ها فرار نکند یا 

کسی به آن ها ملحق نشود همه چیز تقریبا تحت کنتر بود تا اینکه مه عجیبی همه آن ها را دربر گرفت و از نظر ناپدید کرد اما مه 

جابه جا نمیشد فقط دور جنگجویان بود فلورا با دیدن آن خیز برداشت تا داخلش برود احساس قوی ای داشت که باید به کمک 

جنگجویان برود آن مه بنظر دردسر ساز میرسید اما فنیاس با دستش جلوی اورا گرفت:صبر کن.

سپس خودش به سمت مه رفت نزدیک آن ایستاد و دستش را داخل مه برد و آن را لمس کرد سپس چشمانش از تعجب گرد و باز 

شدند:این طلسمه.

فنیاس بدون معطل کردن وقت شمشیرخوش دست و ظریفش را بیرون کشید و با قدرت مه را برش داد انگار که قصد نصف کردن 

تنه ی خیالی را روبه رویش داشت صدای برش شمشیرش در میان درختان پیچید،نور طلایی از شمشیرش ساطع شد و در یک نیم 

دایره در مه جلو رفت صدای عجیبی فضا را پر کرد و مه با همان سرعتی که آمده بود از بین رفت و فلورا حس کرد هوای جنگل به 

مقداژ خیلی کم وجزئی سبک تر شده در حالیکه با تحسین و تعجب به فنیاس خیره شده بود متوجه شد که فقط سه نفر آن جا ایستادند 

ویرجین با سر و وضع داغون موها بهم ریخته لباس های پاره و خونی که روی صورت ولباس هایش ریخته بود دستش را دور

گردن هانستس انداخته بود و به سختی ایستاده بود شمشیر های هانستس در خاک فرو رفته بودند صاف ایستاده بود اما چشمانش 

بسته بودند و نفس نفس میزد قیافه اش مانند کسانی بود که از زیر فشار زیادی بیرون آمده بود و دور تر از آن ها کیتل بود روی 

زمین نشسته بود و یکی از پاهایش را جمع کرده دستش را روی پایش گذاشته بود و سرش را روی  آن  اطرافش سیم های پاره 

ریخته بودند و نفس نفس میزد فنیاس به سمت کیتل دوید،فلورا خودش را به دو پسر رساند هانستس چشمانش را باز کرد و نیم

نگاهی به فلورا انداخت فلورا دستش را روی دهانش گذاشت و جیغ بی صدایی کشید بغض صدایش را گرفته بود:چرا اینطور شدین؟

فنیاس کیتل را پیش آن ها آورد دستش را از دور گردنش باز کرد و اورا نشاند سپس هانستس و ویرجین هم به نشستن دعوت کرد 

فلورا جلوی آن ها روی زمین زانو زد و نالید:چی شده؟بقیه کجان؟

اما فنیاس جوابش را داد:اون طلسم هر چی بوده خیلی قوی بوده بذار یکم استراحت کنن.

صدای از پشت سرشان گفت:اونا رو بردن.

فلورا و فنیاس از جا پریدند و به طرف صدا برگشتند با وجود حواس های جمعشان متوجه حضور پسر جوانی که به درخت تکیه 

داده بودنشپه بودند وهمین اخم های فنیاس را در هم فرو برد:تو کی هستی؟

پسر کت بلند و مشکی اش را روی شانه اش جا به جا کرد و به سمت آن ها آمد لحن صدایش آرام بود و معصومیت خاصی در 

چشمان آبی پررنگش موج میزد:ادموند هستم اومده بودم حساب جادوگرایی که اینجا جمع شده بودن رو برسم اما وقتی رسیدم که 

طلسم کنگو فعال بود تو اونو نابود کردی...اینا رو دیدم.

اما دست فنیاس هنوز روی شمشیرش مانده بود و باعث شد پسر ادامه بدهد:اون طلسم باعث میشه تمام چیزای بد،یأس،ناامیدی 

،خاطرات بد و پوچی بهت حمله بیارن افراد زیادی جلوش دووم نمیارن معمولا همه یا غش میکنن یا بیهوش میشن اما این پسرا خیلی 

قوین.

و با سر به ویرجین و هانستس و کیتل اشاره کرد اما فنیاس نگاه نافذش را به پسر دوخته بود:چطور اومدی که متوجهت نشدیم؟

مسلما فنیاس متوجه موضوع غیر عادی در آن پسر شده بود ادموند که منظور فنیاس را فهمیده بود آهی کشید:یه جورایی خون آشامم 

داستانش طولانیه.

فنیاس دستش را از روی شمشیربرداشت ونفس عمیقی کشید تصمیم گرفت در آن موقعیت به پسر اعتماد کند و بقیه بحث را برای بعدا 
بگذارد ادموند از حرکت دوستانه فنیاس استقبال کردو سریعتر جلو آمد:باید این پسرا رو یه جایی ببریم که استراحت کنن.

-نه.

هانستس قاطعانه این را گفت و به سختی قد راست کرد فکر اینکه خواهرش،آمیا دخترها و پیتر و هیرو گروگان آن جادوگر های 

وحشی شده بودند آرامشش را گرقته بود:ما خوبیم باید بریم سراغ بقیه و آزادشون کنیم.

کیتل و ویرجین هم در موافقت با او ایستادند ادموند به چشم های آبی عمیق هانستس خیره شد برخلاف ظاهرش نه خسته نبودند بلکه 

برای آزاد کردن دوستانشان محکم و استوار هم بودندکیتل و ویرجین هم همانطور بودند کیتل با چهره ای آرام و متفکر و ویرجین با 

اخم هایی در هم کشیده حالا ادموند با تحسین و احترامی چند برابر به آن ها نگاه میکرد اما باید با نقشه و نفس های به جا آمده

پیشروی میکردند:درک میکنم اما نیاز داریم برای یه حمله اونجوری آماده باشیم و من وضع الآن رو آمادگی حساب نمیکنم؛اینکه 

کنگو از اون طلسم بی رحمانه استفاده کرده نشون میده شما ضررای کاری ای بهشون رسوندین...

سپس رو به فنیاس کرد و ادامه داد:چند وقت طول میکشه حدودا تا اونا قدرتشون رو بازیابی کنن؟

فنیاس به فکر فرو رفت:حداقل یه هفته.

ادموند سرش را تکان داد:پس تا یه هفته کاری به دوستاتون ندارن...حالا دنبال من بیاید.

با گفتن جمله آخر با دستش ضربه ی دوستانه به بازوی هانستس زد و به سمت جنوب شرقی جنگل گام برداشت فنیاس کمک 

ویرجین و هانستس کرد تا راه بروند وفلورا پست سر کیتل می آمد تا مطمئن باشد کارآگاه سالم راه میرود و زمین نمیخورد

پ.ن:نوشتنم مثل قبل خوبه یا بدتر شده؟