هیدن با وحشت وناباوری به حیاط شلوغ قلعه خیره شده بود:امکان نداره.

آموس زیر لب فحش داد هیدن به سمت کای و آموس برگشت آموس چشمش را باز کرده بود و روی تخت نشسته بود رنگ هردوچشمش حالا

 زرد بود کنار او کای نشسته بود و آخرین اخبار قلعه را برایشان آورده بود یک ساعت پیش الکساندر برگشته بود اما خیلی عجیب شده بود

 رفتارش بدتر از همیشه و خبر مرگ هگزس را داده بود.

هیدن دوباره تکرار کرد:امکان نداره اون جادوگر خیلی قوی بودآخه چطور؟هم خودش هم سین؟

کای بی خیال شانه بالاانداخت:کی میدونه واقعا چی شده؟اما این جونوری که من دیدم هر کاری ازش برمیاد،الکساندر رو میگم شما که

 ندیدینش!وحشتناک شده!وحشتناک!.

آموس با نفرت گفت:اگه از من میپرسین میگم بعید نیست خود اون جادوگر الکساندرو اینجوری کرده.

کای بلند شد:مهم اینه که فعلا باید بریم برای جنگ آماده شیم الکساندر میگه میخواد زود تر موعد حمله کنه.

آموس و هیدن نگاه مصطرب و معنی داری بهم انداختند،کای بدون اینکه متوجه نگاه آن ها بشود داشت از اشتیاق و علاقه اش برای کشتن

 انسان ها میگفت هیدن دوباره از پنجره به بیرون خیره شد خون آشام ها وجادوگر هایی که با عجله ابن طرف و آن طرف میدویدند تا برای

 جنگ آماده شوند دختر داشت به تصمیم خودش و یوک فکر میکرد تصمیم گرفته بودند اواسط نبرد که شرایط فراهم شد با هم به جایی دور

 فرار کنند اینطورنظم عقبه سپاه الکساندر هم بهم میریخت و این به نفع لیانا و هم گروهی هایش تمام میشد هیدن آهی کشید ودر فکر فرو رفت

 شاید بعد از این جنگ میتوانست از لیانا عذر خواهی کند و به او ملحق بشود.

٭٭٭

جنگجویان روح در آسیاب جمع بودند آفتاب زده بود همه ی آن ها متفکر نشسته بودند نمیدانستند از شکست هگزس و سین یا مبدل بودن مانیا

 خوشحال باشند یا از تغییرات الکساندر ناراحت.

می حرف های فنیاس را با خودش مرور میکرد:

- توی مدتی که الکساندر زندانی بوده یه طلسم قوی رو در رابطه با یه شیطان فعال کرده چیزی که بتونه جنگجویان روح و کسایی که جلوش

 رو وایمیسن از بین ببره اما الکساندر اینقدر عقل داشت که از همه قدرت اون طلسم استفاده نکنه چون تمام قدرتش مساوی میشه با اینی که

 الآن میبینین عقلش میشه طمعش برای نابودی هگزس نقشه اش این بود که با این کار و اون خنجر سمی تمام قدرت الکساندر رو آزاد

 کنه،اینطوری میتونست الکساندر هم تحت قدرت خودش بگیره اما همه چیز طبق نقشهاش پیش نرفت و شمشیری که ساخته بود اول از همه

 خودشو نابود کرد.

می آهی کشید:یعنی واقعا نابود شده؟

مانیا سرش را روی پای فلورا گذاشته بود وقدرت هایش فکر میکرد اینکه چطوری میتواند با آن ها دوستانش را نجات بدهد له این نتبجه

 رسیده بود که قدرتش زمانی کاملا فعال میشود که دوستانش در خطر باشند نه خودش.

فلورا با موهای مانیا که دوباره به همان رنگ همیشگی بود بازی میکرد با توضیحات فنیاس حالا میفهمید معنی حرف های هگزس از اینکه

 میگفت الکساندر هم یه بازیچه برایش هست یعنی چه.

فنیاس کنار پنجره نشسته بود و به جنگ روبه رویش فکر میکرد جایی که باید الکساندر را شکست میدادند.

٭٭٭
صبح روز جنگ الکساندر با سپاع چند صد نفری اش راه افتاد خودش پیشاپیش سپاه حرکت میکرد  چشمانش سیاه وقرمز بود و روی

 پوستش نقش های زشت سیاه رنگی دیده میشد تمام کسانی را که بنظرش خیانت کار می آمدند شب گذشته با قدرتش کشته بود هیدن وآموس با

 ناباوری توانسته بودند از آن مهلکه بیرون بیایند حتی با وجود اینکه قدرت آموس خیلی کمتر از قبل شده بود،حالا آن دونفر در عقبه سپاه

 حرکت میکردند طبق محاسباتشان روی تپه مشرف به شهربا جنگجویان روبه رو میشدند پیاده روی هیدن وآموس با استرس بود حتی با هم

 درباره نقشه شان حرف نزدند فقط در سکوت راه میرفتند بالاخره استرسان تمام شد وبه محل مورد نظر رسیدند درست طبق حدسشان سپاه

 جنگجویان جلویشان صف بسته بود هیدن نمیتوانست هیچ کدام از آن جنگجویان یا لیانا را ببیند بجای آن ها جلوی سپاه یک ژنرال و یک پسر

 ایستاده بودند پسر سلاح عجیبی داشت و بنظر نه ترسیده می آمد نه مصطرب نه او نه هبچ کدا از افراد آن سپاه،هیدن در دلش آن ها تحسین

 میکرد نمیدانست اگر خودش یک روز جلوی کسانی بایستد که فقط درداستان اسمشان را شنیده بود چکار میکرد الکساندر ایستاد و سپاه

 دورش آرایش نظامی گرفتند جادوگر های زیادی در آن جمع بودند،کسانی که از قدرت الکساندر خوف داشتند واز سوء ظن شاه خون آشام

 درباره خیانت کار بودنشان بیرون آمده بودند، الکساندر وسط آرایش نظامی و تقریبا امن ترین جا بود جایی که به راحتی میتوانست از

 حملات فنیاس امان بماند و سپا را فرماندهی کند نفرات سپاهش چند برابر برابر آن سپاه کوچک مقابلش بود پسری که مقابل سپاه روبه رو

 ایستاده بود شروع به صحبت کرد:من کیتل براویا کارآگاه ارشد دولتی هستم همینجا اعلام میکنم با کمک خداوند ما امروز پیروز میشیم پس

 کسایی که دوست دارن میتونن همین الآن سپاه الکساندر رو ترک کنن و به سمت ما بیان.

سپاهیان الکساندر میدانستند این اعتماد بنفس پسر یک شیوه برای ضعیف کردن روحیه آن هاست پچ پچ میکردند و میخندیدند آن ها انسان

 هایی عادی بودند با جمعیتی کم،اما هیدن میتوانست بفعمد که لحن پسر چیزی بیشتر از تضیف روحیه است.

الکساندر پس از اینکه مطمئن شد هیچ کدام از افرادش جرئت رفتن را ندارند خندید و عصایش را بالا آورد:ما هم همچین پیشنهادی برای شما

 داشتیم . نیروی قرمز رنگ سرکش و وحشی از عصایش بیرون آمد و به سمت کیتل رفت کیتل کنار پرید نیرو منفجر شد و گرد وخاک

 عظیمی به پا کرد این شروع جنگ بود کیتل تیز به سمت خون آشام ها وجادوگراتی که حمله میکردند رفت وسلاحش را آزاد کرد ژنرال بلد با

 دیدن کیتل دستش را بالا آورد وبا صدای زیاد فرمان حمله داد صدای توپ و تفنگ و فریاد بلند شد ،تمام قسمت های سپاه الکساندر مشغول

 نبرد شده بودند بجز خودش و عقبه سپاهیانش عقبه ای که متوجه خطر کنارشان بین بوته ها ودرختان نبود اما حس خطر الکساندر خوب کار

 میکرد برگشت و به سمت عقب سپاهش فریاد زد:آماده باشید.

فریادش دیربود و دیرتر روی کسانی که مشغول تماشای جنگ مقابلشان بودند اثر کرد موقعی که جنگجویان روح به آن ها حمله کرده بودند

 حالا کل سپاه مشغول نبرد بود الکساندر با نگاه بی احساسش فنیاس و بقیه جنگجویان را از نظر گذراند با آرایش آموس وقتی به او میرسیدند

 که جنگ جلوی سپاه به نفعش تمام شده بود پس به سمت جلوی سپاهش برگشت از عصای جادوگری اش همان نور قرمز بیرون زد و لحظه

 ای بعد یکی از توپ های انسان ها منفجر شد.

هیدن محو تماشای جنگیدن دوستانش شده بود لیانا،می و مانیا که حالا تغییر کرده بود آموس دستش را گرفت و کشید هیدن به خودش آمد وبه

 قیافه آموس نگاه کرد حالا وقت عملی کردن نقشه شان بود دویدند و در پناه درختی قایم شدند الکساندر حواسش به آنجا نبود و همه مشغول

 جنگیدن بودند آموس آرام گفت:بدون اینکه توجه کسی جلب بشه از اینجا میریم و تا میتونیم دور میشیم.

هیدن گفت:و بعدا میریم پیش لیانا.

آموس سرش را تکان داد و با هیدن به وسط نبرد دویدند تمام نیروی خون آشامیشان را روی جلب توجه نکردن متمرکز کردند از میدان نبرد

 فاصله گرفتند و در بین درختان شروع به دویدن کردند به جایی دور به امید بازگشت دوباره و پیروزی دوستانشان.

به محض خروجشان و نبود دستورشان آرایش نظامی عقبه سپاه بهم ریخت و تا الکساندر به خودش آمد صدای فریاد و جیغ از پشت سرش

 بلند شد برگشت تا علت آن فریاد ها را بفهمد اما فنیاس را چند قدمی خودش دید با عصایش شمشیر فنیاس را سد کرد نیروی دو سلاح با هم

 برخود کرد و انفجاری بوجود آمد،انفجاری که باعث شد کآن طرف میدان نبرد در بین چندخون آشام پوزخند بزند:بالاخره بهش رسیدن.

الکساندر فهمید همه این ها نقشه حایی بود تا اورا در تله بندازند حالا توسط جنگجویان محاصره شده بود و اگر شکست میخورد طولی

 نمیکشید تا بدون هگزس سپاهش از هم بپاشند اما با قدرت های جدیدش شک نداشت که پیروز میشود عصایش را بالا آورد دود سیاه و

 نیروهای قرمز اطرافش را فرا گرفت و الکساندر ناپدید شد جنگجویان یکی یکی به آن سد حمله میکردند اما نتیجه ای نداشت هیرو شمشیرش

 را با تمام قدرت به آن توده زد آتشی از شمشیرش زبانه کشید وتمام آن توده را پوشاند اما در پاشخ نیروهایی وحشی از داخل توده به سمتش

 حمله ور شدند هانستس یه موقع او راکنار زد و نیروها در برخورد با زمین منفجر شدند هیرو بلند شد حملات از وسط آن توده ادامه داشت

 پسر داد زد:اینطور نمیشه جنگجویان روح ،با هم متحد میشیم و سد رو میشکونیم  بقیشه اش رو به فنیاس ودخترا میسپاریم.

فنیاس از راه یکی از نیروها کنار پرید سپس سرش را برای هیرو تکان داد در یک لحظه هیرو،هانستس،ویرجین،پیتر،والیان،آمیا.پیو عقب

 نشینی کردند مانیا،فلورا،می،لیانا وفنیاس وظیفه ی منحرف کردن آن نیروهای وحشی را به عهده داشتند سلاح کمری پیتر درخشید و به

 کالیبر معروفش تغییر شکل داد پیتر وسط آن توده را هدف گرفت و دستش را روی ماشه تفنگ فشار داد شاهین بزرگی صفیر کشان بیرون

 آمد به فاصله ی یک ثانیه زه کمان آمیا هم رها شد تیر تبدیل به نور شد وبه شاهین پیوست هیرو شمشیرش را در هوا با قدرت چرخاند

 ققنوس آتیشینی از آن جدا شد و به دو تیر قبلی پیوست شمشیر های هانتستس متوقف شدند وبا فرمان او سه نور از سه شمشیرش بیرون زد

 سه نور کمابیش شبیه شمشیر ها بودند سپس ویرجین و پیو از دوطرف سلاح هایشان  را با حرکت  مخصوص حمله شان به زمین زدند از

 مشت های پیو قطعات سنگ و از تبر ویرجین لرزه و نیرویی تهاجمی بیرون آمد آخرین نفر والیان بود از بالا ی درخت پرید و داسش را

 چرخاند نور هلالی شکل بیرون آمد و به انرژی بقیه جنگجویان  پیوست انرژی آن ها با هم یکی شد سفید بود و بزرگ دختر ها وفنیاس با

 دیدن آن به اطرف رفتند قدرت عظیمش را از فاصله ای دور هم میتوانستند حس کنند نور شبیه انرژی ای مقدس آرام اما با قدرت پیش رفت

 درست به وسط توده خورد و در یک لحظه تمام آن را منفجر کرد انفجارآنقدر عظیم بود که برای یک لحظه تند باد ایجاد کرد و جنگ پایین

 تپه را برای لحظاتی متوقف کرد انسان ها ،جادوگرها و خون آشام ها به بالای تپه خیره شده بودند فنیاس به محض نشستن غبار و تند باد به

 سمت جایی که احتمال میداد الکساندر ایستاده حمله کرد الکساندر روی زانو افتاده بود لباس هایش پاره شده بودند و عصای جادوگری اش

 ترک برداشته بود اما هنوز زنده بود و هنوز همان اندازه شرور؛عصایش را بلند کرد و برای چندمین بار ضربه ی فنیاس را دفع کرد فلورا

 و مانیا از سمت مخالف فنیاس به او حمله ورشدند اما الکساندر چرخش سریعی کرد و نیروی تاریکش قدرت آن دخترها دفع کرد حالا دوباره

 ایستاده بود و به طرز ناباورانه ای از ضربه ی فوق سریع می جا خالی داد لیانا از پشت سر با سرعت زیاد حمله کرد اما عصای الکساندر

 با شمشیرش  گره خورد الکساندر لیانا را چرخاند و به کناری هل داد تابتواند جلوی حمله ی جنگجویان روح را بگیرد حالا از تمام اطراف

 به او حمله میشد،حملاتی قدرتمند .

سرنوشت این نبرد به این بستگی داشت که کدام از طرفین زود تر خسته یا کند میشود برای مدت طولانی نبرد ادامه داشت و الکساندر

 نمیتوانست حتی از سپاهیان خودش کمک بگیرد چون به لطف فداکاری های ژنرال بُلد،کیتل و بقیه کسانی که آن پایین مشغول نبرد بودند سپاه

 الکساندر حسابی گیر افتاده بود.

حملات برق آسا جنگجویان الکساندر را به گوشه درختان رساند حملات تا آنجا پیش رفت که دیگر الکساندر توانایی دفاع نداشت فنیاس

 جنگجویان با قلبشان مبارزه میکردند و لحظه به لحظه قدرتشان بیشتر میشد الکساندر عصایش را بالا برد نور قرمزی بیرون زد برای

 آخرین کارهایش هم نقشه های شیطانی داشت فنیاس فریاد زد:میخواد خودش ومارو با هم منفجر کنه!

هانستس گفت:نمیذاریم،همه سپر هارو فعال کنید.

بعد از آن جنگجویان با اتحاد به سمت الکساندر هجوم بردند و حکومت پانصد ساله ی اورا تمام کردند الکساندر منفجر شد،آتش گرفت و به

 خاکستر تبدیل شد،باد ملایم میوزید و خاکسترهایش را پخش میکرد سر تا پای جنگجویان کثیف و زخمی بود اما انرژی و لبخندی در

 صورتشان هویدا بود این پیروزی آنقدر برایشان مهم بود که در اتفاق افتادنش شک داشتند  فنیاس سرش را بالا آورد و اجازه داد باد

 صروتش را نشاط ببخشد:بالاخره بعد از این همه سال به چیزی که حقت بود رسیدی الکساندر،بهت گفتم ظلمایی که کردی دامنت رو میگیره.

پایین تپه جیغ وداد بود بعضی از خون آشام ها فرار میکردند بعضی ها خودشان را تسلیم میکردند و بعضی ها همچنان میجنگیدند و کشته

 میشدند تا چند ساعت تمام آن منطقه پاکسازی شد فقط جای درگیری هایی مانده بود که کسی شاهدش نبود جنگجویان روی دامنه تپه نشسته

 بودند کیتل با دست شکسته و باند پیچی شده و سر وصورت زخمی پیششان آمد در حالیکه میخندید گفت:هی این انصاف نیست، من بیشتر از

 همتون آسیب دیدم.

هانستس خندید و بلند شد در آغوشش گرفت:ازت ممنونم برادر خوب حسابشون رو رسیدی.

کیتل با لبخند به افرادی که آنجا بودند نگاهی انداخت:نه من ازتون ممنونم،همه ما ممنونیم شما کاری رو کردید که خیلی از ما شجاعتش رو

 نداشتیم...،شما مثل خانواده منید.

٭٭٭
والیان خودکارش را روی دفترش گذاشت،پاهایش را روی میز مطالعه اش دراز کرد و به بیرون خیره شد سه روز از شکست الکساندر

 میگذشت و دختر کوچک به نوشتن خاطراتش پرداخته بود در آن حال هم به تمام اتفاقاتی که در آن مدت برایش اتفاق افتاده بود فکر میکرد

 آشنایی اش با می،لیانا،هیدن،فلورا،مانیا وفنیاس،از دست دادن خانواده اش و دوباره بدست آوردن آن ها دیدارش با کیتل و جنگیدنش با هگزس

 سرش را به صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید:چقدر ماجراهارو پشت سر گذاشتیم.

پیتر از طبقه پایین صدایش کرد:خرگوش کوچولو بیا بریم.

والیان از روی صندلی بلند شد و کوله اش را برداشت امروز قرار بود همگی با هم بیرون بروند و کمپ برپا کنند از اتاق بیرون رفت حالا به

 خانه ای برگشته بودند که اولین پایگاهشان بود اما بعد از تمام این ماجرا ها شلوغ تر و با صفا تر شده بود آمیا از آشپز خانه به پیتر گوشزد

 میکرد که دارو هایش را بیاورد پیتر خندید و چند تا کوله را برداشت:نگران نباش آمی همشونو آوردم.

ویرجین از کنارش گذشت و پیش لیانا رفت یکی از بسته ها را از دستش گرفت و با خجالت گفت:بذار کمکت کنم.

لیانا با دستپاچگی گفت:نه سنگین نیستن خودم میارمشون.

کلی جعبه و بار از پشت سرویرجین روی دستش ریخت ویرجین با وحشت آن هارا محکم به خودش چسباند که نیافتند برگشت وپیو را پشت

 سرش دید که با نیش باز به او خیره شده  هانستس از آن طرف با خنده میگفت:پیو میخواد اسباب کشی کنه نمیخواد بیاد کمپ.

سپس به طرف می برگشت که دستش را باند پیچی کرده بود در جنگ با الکساندر زخمی شده بود اما چون توانایی ترمیم خون آشام ها را

 نداشت زخمش خوب نشده بود هانستس با مهربانی از می پرسید:دستت بهتره؟اگه چیزی داری بگو من برات بیارمش.

می احساس کرد صورتش داغ و قرمز شده سرش را پایین انداخت و تند گفت:ممنون.

هانستس متعجب از عکس العمل می بود و فکر میکرد نکند چیز بد یا اشتباهی گفته باشد:خوبی می؟

می همانطور گفت:بله ممنونم فقط ویولن منو ندیدین؟

هانستس لبخند زد و سرش را خاراند:نه اما آخرین دفعه فکر کنم مانیا داشت درباره کوکش حرف میزد.

می با چشمانی گشاد وسایلش را پرت داد و به سمت اتاق مانیا وفلورا دوید قبل از اینکه داخل شود مانیا وفلورابیرون آمدند مانیا ویولن می را

 بدست گرفته بود با دیدنش نیشخندی زد و به سمتش گرفتش با جلدی نو:برات تمیزش کردم و اینو براش خریدم که امروز با فلورا بزنی.

می آهی از سر آسودگی کشید و به مانیا لبخند زد:ممنونم.

سپس به فورا نگاه کرد که با نیش باز و علامت پیروزی جلویش ایستاده بود گیتار بزرگی را روی دوشش حمل میکرد.

می گفت اینجا یه استاد ویولن هم داریم و به سمت ویرجین برگشت.

ویرجین دم درب خانه با کوهی از وسایل مشغول بحث با هیرو بود ،هیرو با لبخند مضحکی کیف سبک و کوچکش  را به سمت ویرجین

 گرفته بود:تو که داری این همه رو میبری مال منم ببر.

ویرجین با اعتراضی ساختگی حرف میزد:مگه من حمالتونم؟

فنیاس با خنده به آن ها ملحق شد و به هیرو گفت:چون بارت خیلی سنگینه بدش به خودم.

لیانا هم کنارش تقریبا داشت از خنده منفجر میشد.

والیان لبخندی از روی رضایت وشکر گذاری زد و پله آخر را جفت پا پایین پرید:خوب حرکت میکنیم.

دستش را مانند فرمانده ها جلوی گرفت و به سمت در حرکت کرد.

وقتی کمپ را خارج از شهر کامل برپا کرده بودند آفتاب در حال غروب بود لیانا روی تخته سنگی مشرف به جنگ ها و دشت ها نشسته بود

 آفتاب آن ها را زعفرانی رنگ کرده بود و همه چیز آرامشی الهیی داشت لیانا داشت به هیدن و آموس نگاه میکرد اینکه الآن کجا ساکنند و

 چکار میکنند با آخرین کاری که کرده بودند کمک بسیاری به جنگجویان کرده بودند و لیانا اظمینان داشت که فکرش درباره هیدن غلط نبوده

 لبخندی زد و آرام گفت:مطمئنم دوباره میبینمت هیدن.

سپس چشمانش را بست آیا آن ها توانسته بودند لبه ی تاریکس را پشت سر بگذارند یا هنوز هم ماجراهایی در انتظارشان بود؟

چشمانش را باز کرده و به سمت کمپ برگشت آنجا جنگجویان دور آتش جمع شده بودند  والیان سوال لیانا را به زبان آورد:یعنی همه ماجراها

 تموم شدن و دیگه چیزی نداریم؟

فنیاس گفت:همیشه ماجراها حست فقط شاید ندونیم که چین.

هیرولبخند معنی داری زد:شایدم بدونیم.

و نامه ای را از کیفش بیرون کشیدو رو به جمع کرد روی نامه با دست خط تحریری و زیبایی که متعلق به کیتل بود چیزی نوشته شده بود.











آخرین مطالب