تبلیغات
سرزمین انیمیشن - The edge of darkness

لبه ی تاریکی-فصل اول،خنجر شکسته

-حدود صدوسی سال پیش بود خون آشام ها به مردم حکومت میکردن وجادوگرا قدرت زیادی داشتن ولی یه دفعه همه چیز بهم خورد جنگ وحشتناکی بین جادوگرا وخون آشاما شروع شد و اونقدر از هم کشتن که آدمای معمولی میگن اونا منقرض شدن!وبعد از اونم هر دورگه ی جادوگر-خون آشام از هر دو جامعه طرد شده محسوب میشه.

 لیانا دانش آموز سال دوم مدرسه ی جنوب کنار پنجره ی کلاس مشرف به حیاط مدرسه ی دو طبقه تنها روی صندلی چوبی نشسته بود وجملات آخر را توی ذهنش مزه مزه میکرد این جملات جواب سوال دیشبش از خاله اش بود که علت مرگ پدر و مادرش را پرسیده بود آن ها به علت کینه ی دیرین بین جادوگران و خون آشام ها کشته شده بودند ونتیجه اش این بود که لیانا -دو رگه ی خون آشام-جادوگر- بایددر یک مدرسه ی معمولی درس میخواند وحتی نمیدانست که آیا واقعا خون آشام ها یاجادوگرها منقرض شده اند یا نه.
 آفتاب در حال غروب بود و با بیحالی آخرین انوار خودش رااز روی میله های زنگ زده مدرسه ی جنوب جمع میکرد ولی بچه های درون حیاط بدون توجه به غروب آفتاب و سرمای زننده ی زمستان از آخرین دقایق تفریحشان استفاده میکردند و جیغ و فریاد میکشیدنداین کار به فضای خالی حیاط و آجر های قرمز شوره زده ی ساختمان روح میدادهمین حالا هم زنگ  کلاس آخر خورده بود ولی لیانابرای رفتن به کلاس عجله ای نداشت آرام کتاب هایش را درون کیف دستی مشکی چرمی اش گذاشت زیپش را بست موهای بلند مشکی اش -که تنها چیزشبیه به مادرش در وجود او بودند-را پشت سرش  جمع کرد وبه سمت در قدم برداشت بر حسب شانس بدش یویی پسر قلدر مدرسه  با لیانا در ورودی کلاس برخورد کرد با لبخند بدغواره ای دستش را به چارچوب در زد و جلوی راه دختر را گرفت وبا همان لبخند بد غواره رو به لیانا گفت:کجا چشم قرمزی؟
 لیانا بخاطر چشمان قرمزش در بین دارودسته ی آن پسربه "چشم قرمزی"معروف بود دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما منصرف شد وآن را بست وبجای آن با خشم به قیافه ی رنگ ورو رفته ی پسر نگاهی کرد وبا کیفش ضربه ای نه چندان آرام نثار سینه اش کرد و اورا از سر راه خود کنار زد لیانادر راهروی با سرامیک های شیری رنگ به سمت کلاسش درطبقه پایین حرکت کرد وپسر راکه سینه اش را میمالیدوزیر لب به اوناسزامیگفت نادیده گرفت.
 وقتی به در کلاس رسید در بسته بود ؛این نشاندهنده ی این بود که درس شروع شده نفس عمیقی کشیدوآرام با دست چند ضربه ای به در چوبی شیری رنگ زد، صدای زنانه ی ظریفی او را به داخل دعوت کرد.
 لیانا وارد کلاس شدوروبه معلم بور ریاضیاتش گفت:متاسفم خانم 
 -اشکال نداره لیانابه موقع اومدی بشین 
وبا دست به سمت صندلی های کلاس اشاره کرد لیانا به بیست صندلی کلاس نگاهی کرد که با فاصله استانداردی ازهم چیده شده بودند ونگاهش روی تنهاصندلی خالی کلاس متوقف شد با نارضایتی آهی کشیدوبه سمت میزش رفت آهش نه بخاطر این بودکه آن جای خالی دقیقاجلوی معلم در ردیف اول کلاس بود ونه بخاطر اینکه نمیتوانست یادداشتی رد وبدل کند یا کسی را اذیت کند بلکه فقط بخاطردختری بودکه روی صندلی پشت سرش نشسته بود.
  اسم دختر"می میساکی" بود موهای طلایی اش را باگیرآبی رنگی بسته بود،همیشه آرام و افسرده بنظر میرسید گردنبندی به گردن داشت ویکی از چشمانش تیله ای بود که هیچ کدام از هم کلاسی هایش درباره ی دلیل آن ایده ای نداشتند.
 می به لیانا لبخندی زد ،لیانا ازسر اجبارجواب لبخندش را داد وبرای اجتناب از ارتباط بیش تر فورانشست اما سیخ تر از حالت معمولی ! هیچ وقت نفهمیده بودچرادر کنار آن دختراحساس شناخته شدن-چیزی که در تمام عمراز آن فرارمیکردمخصوصاپس از مرگ پدرومادرش-بهش دست میداد و طبیعتا این احساس برایش خوشایندنبود. 


                                    ***

 برف شروع به باریدن کرده بودودخترموقهوه ای با بی اعتنایی از پنجره ی ماشین به رقص دانه های برف نگاه میکردماشین به آرامی در ترافیک سنگین حرکت میکرد،مردم با عجله به سمت مقصدشان درحرکت بودندوشب شهر را ربوده بود،چراغ های ساختمان ها، ماشین ها، مغازه هاو فروشگاه هاتاریکی  شهررا میشکستند؛
 پس از سکوتی نسبتا طولانی مرد مسنی که حدود چهل سال داشت وماشین را میراند شروع به صحبت کردن کرد:
 -مانیا حالا میتونم حرف بزنم دخترم؟
مانیا که بغیر از راننده تنها سرنشین ماشین دودی رنگ بود بدون اینکه نگاهش را ازپنجره بگیردغرغرتوی گلویی کردپدرش این حرکت رابعنوان مجوزی برای صحبت کردن در نظرگرفت و به صدایش لحن شادمان وطنزی داد:
 -خب بگو ببینم امتحان ورودی کالج چطور بود؟
مانیابا لحن خشک و به غایت بی روحی جواب پدرش راتقریبا با تحکم داد:بد!
وپدرمیدانست که این لحن حرف زدن یعنی پایان آن صحبت کوتاه واز آن بدتربه این معنی بود که مانیا آن امتحان رابد،افتضاح،ودر حد فاجعه داده است!
 مانیا هفده سال داشت وتحصیلاتش در دوره ی مقدماتی تمام شده بودوآن روز امتحان ورودبه دوره ی پیشرفته را در کناربقیه همسالانش داده بودقبل از شروع امتحان فکر میکرد که روز خوبی در پیش خواهد داشت ولی حالا  که امتحان تمام شد بود یقین داشت که آن روزبه یکی از مزخرف ترین روزهای زندگی اش تبدیل شده .
 پس از یک ساعت ونیم حرکت،ماشین به خیابان خلوتی واردشدکه برف آن را سفیدپوش کرده بود وبه باغ های پردرختی منتهی میشد،برادرکوچکترمانیابارهاگفته بودکه بنظرش آنجاجایی بودکه دنیا تمام میشدومانیاهم بار ها به چشمان برادرش که مثل چشمان خوداو عسلی بودخیره شده بود ونظریه گردبودن کره ی زمین را برایش توضیح داده بود ولی از یک بچه ی سه ساله لجوج انتظاری نمیتوان داشت!
ماشین از کنار تاب سفید رنگی که روبه روی درختان بود رد و وارد پارکینگ شد.
 مانیاوپدر از در پشتی آشپزخانه وارد خانه شدند
  خانه ی کوچک وگرمی بود آشپزخانه،سرویس بهداشتی، دو اتاق خواب وسالن پذیرایی کوچکی طبقه ی پایین وبالای راه پله های چوبی تیره -که روبه روی ورودی آشپزخانه وکنار راهروی کوتاهی که به حیاط راه داشت تعبیه شده بود-دو اتاق خواب نسبتا کوچک یکی متعلق به مانیاودیگری مال برادرش مانی-که قبلا متعلق به برادر بزرگترش مونیو که حالا در شهرزندگی میکرد بود-قرار داشت.
 مانیاسلام مختصری به مادرش کردوقبل از اینکه سیل سوالات شروع شود به اتاقش پناه برد وجواب دادن سوالات رابه پدرش سپرد؛وارد اتاق کوچکش شد وخودش را روز تخت قرمز رنگش -که کنار پنجره وروبه روی در بود-انداخت ؛برایش سخت بودکه نتواندانتظار های دیگران را برآورده کندوعلاوه بر این موضوع آن امتحان مسلما مهم ترین امتحان در طول عمرش بود
بعداز کمی فکرکردن در تلاش کاملا بی فایده ای برای آرام کردن خودش گفت:خب دیگه چی میشه کرد!به جشن فرداشب فکرکن اونافعلامهم نیستن!
 فرداشب برای خداحافظی با دانش آموزان سال آخرمدرسه جنوب جشنی برپامیشد که همه دانش آموزان مدرسه در آن شرکت میکردندمطمئناجشن باشکوهی بود!بااین فکر لبخندضعیفی روی لب های مانیا آشکارشدوبلندشدتااتاقش را مرتب کندوالبته لباس خوبی برای جشن آماده کند.

مانیایک دختر بود!
 
کتاب هایش را ازروی زمین برمیداشت وبانظم داخل کمد کوچک کنار تختش میچید،چیزخاکستری رنگی را دید که نصفش زیرتخت بودبا کمی دقت فهمیدکه آلبوم عکس های یادگاری و شخصی اش هست زیر لب غرغری خطاب به مادرش کردکه چرااجازه میدهد مانی بدون هیچ محدودیتی هر کاری دلش میخواست بکندخم شد وآلبوم را اززیر تخت بیرون کشیدبا بی خیالی وبدون هدف خاصی شروع کرد آلبوم راورق زدن وقتی به وسط آلبوم رسید عکس کوچکی روی پاهایش افتادآلبوم راکنارگذاشت وعکس را بین دو انگشتش گرفت ؛عکس اولین روزمدرسه اش بود در کنارپانزده دختروپسردیگر،چهره ی بهم ریخته ی خودش را در کنار جمعیت شناخت که در حال بیرون کشیدن روبانش از دست پسری بود که سمت راستش ایستاده!موهای پسرمشکی پرکلاغی بود وبه سمت بالاحالت داشت وصورتش سفیدوکشیده ولی بیشترین چیزی که درصورت پسرجلب توجه میکردچشمانش بودچشم راستش زردوچشم چپش قرمزرنگ بودبادیدن قیافه ی پسرمانیا غم عظیمی در قلبش احساس کردخاطرات کودکی به فکرش هجوم آوردند با غم عکس را سر جایش گذاشت ،بغض شدیدی گلویش را گرفته بودآن پسریازده سال پیش مرده بود ومانیاخودش را مقصرآن اتفاق میدانست سعی کردبغضش را بخوردولی فایده ای نداشت از پله ها پایین رفت مادروپدرش روی مبل نشسته بودند ومانی حتما خواب بودبه اطرافش نگاهی کردوکیسه ی زباله را دید به سمتش رفت وبا صدای بلندی اعلام کرد:آشغالارومیبرم بیرون.
 مادربا نگاهی نگران بدرقه اش کرد میدانست دخترش هر وقت عصبانی وناراحت هست به بیرون خانه وهوای سرد پناه میبردچون غرورش اجازه نمیدهدجلوی کسی گریه کند.
 مانیادر ورودی را آرام باز کرد بارش برف قطع شده بود وباد سردی میوزید،باد به گردن وساق های برهنه ی دختر پیچیدوباعث لرزش ناخوآگاهی در بدنش شد،دخترآشغال هاراازفاصله ی یک متری به سمت سطل زباله پرتاب کرد وبه سمت تاب سفید رفت با دستهایش برف هاراکنار زدوروی تاب خیس وسرد نشست و لرزش خفیفی بدنش را تکان داد دستهایش را روی زانوانش گذاشت وخم شدچانه اش را به آن ها تکیه دادخیابان مرده به نظر میرسید هیچ کسی درآن رفت وآمدنداشت وحیوانی هم دیده نمیشد-بجز تریر سگ نگهبان باغ که با کنجکاوی به مانیا خیره شده بود-وتا چشم میدید سفیدی برف بود چراغ های خیابان سوسوی ضعیفی داشتند که برای شکستن آن شب تاریک تلاشی بیهوده محسوب میشد وفقط چراغ چندخانه اول خیابان به آن هاکمک میکرد.
  لرزش عجیب نور ها فقط ترس را القا میکردند وزوزه ی بادشبانگاهی هم که بین شاخه های درختان میپیچید این ترس راچندبرابرمی کرد .
 مانیابه فضای تیره ی بین درختان خیره شده بود ودرافکارش غرق بود دوباردر تمام عمرش امتحان هایش را خراب کرده بودیکی الآن ودیگری یازده سال پیش آن روز هم دقیقا برف میباریدودو هفته وچندروزی از تولدش میگذشت بخاطر امتحانش توی حیاط مدرسه جلوی خیابان نشسته بودوگریه میکرد،آموس پسری که چشمانش دورنگ بودخودش را به کنارمانیارسانده بود:گریه نکن مانیاببین برات کادو خریدم!
 آموس علاقه ی عجیبی به اذیت کردن دخترکوچک داشت و آن روزبرای تولددختر کادوخریده بود عروسک چینی کوچکی بود ومیدانست که آن موقع بدترین موقع برای کادو دادن هست!مانیا که بی حوصله بودبا پسر دعوای مفصل وعروسک را گرفته بودوبه سمت خیابان پرت کرده بود تکه های شکسته ی عروسک روی یخ های خیابان پخش شده بودپسر باناراحتی به دنبال عروسک دویده بود وهشدار مانیابرای متوقف کردنش بی فایده بود!پای پسرک سر خورده بود وبا ماشین سنگینی تصادف کرده بودودرجا کشته شده بود
وحالامانیارا با عذاب وجدان وکابوس های شبانه اش رها کرده بود.
 -گریه نکن ببین برات کادو خریدم!
 گونه های مانیابخاطر اشک داغ شده بود وپرده ی اشک جلوی چشمانش را گرفته بوداول فکرکردآن صداازدرون خیالات خودش می آیدولی صدا نازک نبود،کلفت بود!سرش را برای جست وجوی صاحب صدا بالا آوردوتازه متوجه هیکل سیاه پوشی شد که جلوی چشمانش ایستاده بودوعروسک چینی ای را به سمتش گرفته بود.
 چشمانش را پاک کردوبا دقت آن شخص را برانداز کرد قدش حدودسی و شش سانت از خودش بلند تر بود تمام لباس هایش چرم مشکی براق بودبه علاوه ی دستکش ها وچکمه ها وکت بلندش قیافه سفید کشیده ای داشت وموهای مشکی پرکلاغی اش به سمت بالابودوچشم هایش...وچشم هایش دورنگ بودچشم راست زردرنگ وچشم چپ قرمز رنگ!
او آموس بود!
 مانیامانند کسانی که روح دیده اند خشکش زده بود وچشم هایش دوبرابر حد معمول باز شده بود میخواست فریادبزند اما گلویش انقدر خشک شده بود که نمیتوانست حتی حرف بزند با سختی ولرزش دهانش را باز کرد :تو...تو...مردی!
لبخند ضعیف آموس تبدیل به نیشخند پهنی شد:بعنوان یه انسان آره!
 مانیا انقدر آشفته بود که مفهوم حرفهایش را درک نمیکرد فقط متوجه دندان های نیشش شد که بطور غیرعادی بلند بودندوبرخودش لرزید پسر یک قدم جلو آمد و مانیا به همان اندازه عقب رفت ضربان قلبش تند شده بود با دستانش کنار دامنش را مچاله کرده بود هنوز گلویش خشک بود وتلاش هایش برای بلعیدن آب دهانش بیفایده حالا تریر بلند شده بود ،حالت حمله گرفته بودوخرناس های نامحسوسی میکشید
 -نترس مانیامن نیومدم اذیتت کنم فکر میکردم بعد از یازده سال از دیدن من خوشحال بشی.
مانیا با دردمندی نالید:این امکان نداره تو مردی چطور ممکنه؟
آموس که مشتاق بنظر میرسید دستش را برای دعوت دراز کرد:بخاطر اذیتای گذشته متاسفم بیانزدیک تر تا برات همه چیز رو بگم وگامی دیگربه سمت مانیابرداشت 
خرناس های تریرقابل شنیدن شده بود؛زنگ خطری در وجود مانیا به صدا در آمده بود...
 

  مانیا چکار میکنی؟دعوت آموس رو قبول میکنی؟نمیکنی؟یافرار میکنی؟

این قسمت بدون ویراستاری نوشته شده لطفا نظرتون رو درباره سبک نوشتنم بدید



ضمیمه (عکس های شخصیت ها)-کلیک کنید:

لیانا

می میساکی

مانیا

آخرین مطالب