هیدن چیزی نگفت سرش را پایین انداخته بود نمیتوانست آموس را آنجا تنها بگذارد از طرفی آن ماموریت برای

 الکساندر بسیار مهم بود ونمیدانست با برگشتن  به قلعه چه بلایی سرشان خواهد آورد پس تصمیم گرفت

 کاری کند که اگر بلایی سرشان آمد لیانا عذاب وجدان نگیرد با عصبانیتی ساختگی داد زد:به تو ربطی نداره

 دورگه!

لهنش توهین آمیز بود لیانا جا خورد :یعنی چی؟حاضری برگردی اونجا و کشته بشی؟

لیانا دست هیدن را گرفت:بیا بریم هیدن.

اما دختر دستش را پیچاند و عصبانیت سیلی محکمی به لیانا زد درونش جیغ میکشید وگریه میکرد اما برای

 حفظ خود لیانا مجبور بود آن ظاهر سرد ومتکبروعصبانی را حفظ کند:تو چطور جرأت میکنی!از اینجا برو دورگه

 قبل از اینکه مجبور بشم بهت حمله کنم .


سپس به سمت آموس رفت وبا تقلا اورا بلند کرد؛لیانا گونه اش را مالید و دستی به بینی خون آلودش کشید

 هیدن زیاده روی کرده بود اما لیانا عصبانی نشد فقط جدی حرف آخرش را زد و روی درخت ها پرید به سمت

 بالای پل:اگه خواستی برگردی کنارمون جا هست.

بالای پل فنیاس و ویرجین منتظرش بودند ویرجین به قیافه عبوس دختر نگاه کرد در چند روز اخیر توجه زیادی به

 لیانا میکرد:خوبی لیانا؟دوستت اومد؟

-نه نیومد ظاهرا به اون قلعه نحس و آموس علاقه مند شده حاضر نشد بیاد.

قیافه ی ویرجین هم از سر تأسف در هم رفت ولی فنیاس برعکس آن دو شروع به خندیدن کرد لیانا با تعجب

 وکمی خشم پرسید:چی شده؟

فنیاس شمشیر براقش را غلاف کرد وشروع به قدم زدن در راه جنگلی کرد :اصلاعوض نشده،هیدن رو میگم.
-چطور؟

-اون و آموس خیلی وقته بهم علاقه مندن ولی نشون نمیدادن.

سپس به لیانا چشمکی زد:جای اونا توی قلعه نیست دیر یا زود از اونجا درمیان نگران نباش.

خیال لیانا کمی راحت شد وبرای چندمین بار در هفته های گذشته از رفتار فنیاس متعجب شد فنیاس اورا از

 افکازش بیرون آورد.
-میدونی لیانا ذات اون دونفر اصلا بد نیست.

ویرجین که در سمت چپ فنیاس راه میرفت تایید کرد که به نظر او هم رفتار آن دو نفر با بقیه خون آشام های

 قلعه فرق داشت،باد ملایم و نسبتا گرمی داخل جنگل میپیچید وبعد از تنک شدن درختان نمای یک آسیاب

 قدیمی  دیده شد که به آهستگی میچرخید جلوی آسیاب و بیرون از خانه میز چوبی بزرگی بود ، ساکنان خانه 

 دور آن نشسته بودند لیانا از دور میتوانست مانیا،می،آمیا،پیو و والیان را ببیند که دور فلورا حلقه زده بودند و با

 تعجب وتحسین به تغییر رنگ اختیاری موهای دختر جوان نگاه میکردند پسر ها با دیدن سه نفرشان به استقبال

 رفتند و آن ها هم دور میز نشستند فلورا بعد از اینکه توسط فنیاس خوب شده بود نسبت به او دید بهتری

 داشت گرچه هنوز بعضی اوقات با سو ظن به خون آشام خیره میشد لیانا آهی کشید وروی میز ولو شد می

 لیوان شربتی را که آمیا ریخته بود جلویش گذاشت:هیدن چی شد؟

٭٭٭
هیدن آموس را به داخل راهروی اصلی کشاند با اینکه به هوش آمده بود اما پاها وبدنش آسیب دیده بودند برای

 راه رفتن به کمک نیاز داشت جلوی در سرسرای اصلی نگهبان ها مثل همیشه نگهبانی میدادند با دیدن

 آموس  کنار رفتند ودر را باز کردند اما باخشونت هیدن را متوقف کردند:فقط پسره.

آموس ابا بی حالی از هیدن جدا شد و لنگ لنگان به طرف سرسرا قدم برداشت درها پشت سرش بسته شدند

 الکساندر روی تخت نشسته بود و دستش را روی عصایش انداخته بود دادن چنین خبر بدی به او،شسکت

 خوردن واز بین رفتن سپاهش ،زنده بودن فنیاس و قیامش بر علیه الکساندر اصلا کار درستی نبود با این وجود

 آموس بدون ترس روبه روی او ایستاده بود بنظرش آنقدر در آن قلعه مقام داشت که الکساندراورا نکشدتعظیم

 دردناکی کرد و تمام ماجرا را برای شاه خون آشام ها تعریف کرد معلوم نبود چشمان الکساندر از خون قرمز

 است یا از خشم اما بی حرکت نشسته بود وآموس جوان را تنگاه میکرد برای مدت طولانی به او خیره

 شد،بدون هیچ حرفی آموس که معذب شده بود سکوت را با درخواستی برای خروج از آنجا شکست اما

 الکساندر چیزی نگفت فقط کمی بعد با سنگینی از جایش بلند شد و به طرف آموس رفت:فکر میکنی به همین

 راحتی میتونی بری؟اونم با وجود اینکه ماموریت مهم من رو خراب کردی؟

حالا به آموس رسیدن بود،به یقه اش چنگ انداخت خشمگین بود:نه باید توانش رو پس بدی

آموس تقلا کرد خودش رابرهاند اما فایده ای نداشت چشمان الکساندر اورا خشک کرده بودند فقط میتوانست به

 آن ها نگاه کند درست مانند کاری که خیلی وقت پیش با مانیا کرده بود اما قویتراز آن سپس احساس کرد

 الکساندر دارد چیزی را از وجودش بیرون میکشد تک تک اعضای بدنش درد وحشتناک داشت فقط میتوانست

 داد بکشد،هیدن که آن طرف در نگران ایستاده بود با شنیدن صدای فریاد های آموس نگرانی هایش

 بیشتروبیشتر شد و بدون توجه به هگزس که مدت طولانی به در تکیه دادهبود وپوزخند میزد به سمت نگهبان

 ها دوید اما دستی روی شانه اش آمد و اورا متوقف کرد ناخن های بلند اسکارلت درون پوستش فرو رفتند واو

 ناخود آگاه جیغی کشید وبه سمت زن برگشت قیافه اسکارلت خشمگین بود:معلومه چرا داری خودتو به
 کشتن میدی؟

هیدن که بغض کرده بود گفت:باید برم داخل وگرنه میکشش.

-خب بکشش به تو چه؟نکنه عاشقش شدی؟

هیدن ساکت بود اسکارلت دختر را با خشونت به طرف خودش برگرداند و در فاصله یک سانتی متری صورتش با

 عصبانیت اما آرام -طوری که هگزس نشنود-گفت:یاد گرفتی احساس نداشته باشی میدونی این قلعه،

 الکساندر و اون چطورن-با سر به هگزس اشاره کرد-اگه میخوای بمیری به این کارای مسخرت ادامه بده.

اسکارلت اورا رها کرد هیدن با بدخلقی به سمت در برگشت دیگر خودش راجزو افراد الکساندرنمیدانست و

 برایش مهم نبود چه چیزی میشود به محض اینکه به سمت در دوباره قدم برداشت درهای سرسرا باز شدند و

 الکساندر بیرون آمد بدون کوچکترین توجه از مقابل هیدن گذشت ورفت اسکارلت هم دنبالش کرد هگزس هم

 دنبال آن ها راه افتاد اماهنگام گذشتن از کنار هیدن نیشخند کوچک وشرارت آمیزی از سر رضایت به او زد:حالا
 میتونی بری پیشش.

هیدن میدانست که هگزساصلا از خوددختر یا آموس خوشش نمی آید ودر اولین فرصت آن ها را از آن جا بیرون

 می انداخت اما بدون گوش کردن به حرف هگزس هم داخل سرسرا دویدبا دیدن صحنه آنجا جیغی کشید و به

 سمت آموس گام برداشت زمین خونی بود و پسر وسط خون ها روی زمین افتاده بود هیدن اورا بلند کرد زنده

 بود اما توانایی حرکت نداشت خون از چشمان بسته اش جاری شده بود بغض هیدن ترکید و در دلش هر چه

 دشنام بلد بود نثار الکساندر کرد باید یوک را به بیمارستان قلعه میبرد.
٭٭٭

اولین انوار آفتاب شهر رنگ پریده را روشن میکرد،در جنگل های کهن صدای برخورد سلاح ها میپیچد جنگجویان روح در حال تمرین بودند،نبردتمرینی.


والیان داسش را با جیغی به سمت فنیاس برش داد اما فنیاس شمشیرش را سپر کرد سپس با یک حرکت دوار

 اما قدرتمند داس دختر کوچک را چرخاند والیان به هوا بلند شد اما قبل از اینکه به درختی برخورد کند دسته

 بلند داسش را بین دودرخت کهن گیر داد دور آن مانند یک ژیمیناستیک کار حرفه ای تاب خورد پاهیش را بصورت

 عمود رو تنه ی درختان فشار داد ومانند گلوله به سمت فنیاس پرید مانیا هم با پنجه بوکس های خاردارش از

 پشت درخت دیگری به سمت فنیاس حمله کرددو دختر بانیروهایی متحد به شمشیر فنیاس که باز هم

 جلویشان را گرفته بود فشار وارد کردند اما فایده ای نداشت در عوض می با سرعت تند تیزش از پشت فنیاس

 بیرون پرید و دودختر را با ضربه ی مستقیم شمشیرش به اطراف راند اما فلورا هم به اندازه ی او سریع بود و در

 درخت های جلویشان کمین کرده بود بیرون پرید وچندین چاقوهای کوچک برنده را به سمت می پرتاب کرد می

 فرصتی برای واکنش نشان دادن نداشت اما در عوض چاقو ها با صدای زیری به شمشیر های معلق و صیقل

 خورده هانستس که جلوی آن ها را گرفته بود برخورد کردند و روی زمین افتادند می با نگاه کوتاهی لبخند تشکر

 آمیز وخجالت زده تحویل هانستس داد اما لیانا از پشت سر هانستس بیرون پرید وبه او حمله کرد هانستس

 برای آن سرعت بی دفاع بود اما هیرو پشتش را داشت شمشیرش ضربه ی لیانا را سد کرد وبا آتشی که مانند

 پرهای ققنوس از آن بیرون میزد دختر را عقب راند سپس با هانستس به سمت لیانا حمله ور شدند اما تبر

 بزرگ وسنگین ویرجین جلودار آن ها شد وبا پشتیبانی لیانا آن ها را عقب راندبرای لحظه ای تیم ویرجین دور

 هم جمع شدند خودش،لیانا،والیان،فلوراو مانیا اما پیتر آنجا نبود در حال تعقیب و گریزبا پیو بود در بین درختان به

 سمت بقیه اعضا گروهش میدوید و نفس نفس میزد  پیو جلویش در آمد و مشتش را روانه فک پسرکرد پیتر با

 دستپاچگی سرش را دزدید ومشت  پیو به درخت خشک شده پشت سرش برخورد کرد در تنه ی درخت شکاف

 افقی عمیقی ایجاد شد وتنه ی عظیمش به لرره افتاد وخم شد پیتر از زیر دست پیو فرز فرار کرد وخودش را به

 موقع به برادر بزرگترش رساند در آن لحظه آمیا از درختی به هوا پریده بود وکمانش را با تمام قدرت کشیده بود

 تیر نورانی به سمت آن ها روانه شد تفنگ دستی بلندی در دستش پدیدار شد و با هدف گیری دقیقش به

 سمت تیر خواهرش شلیک کرد تیر دو سلاح بین زمین وهوا به هم خورد وانفجار بزرگی بوجود آمد پیو از فرصت

 استفاده کرد مشتش را با فاصله اما با قدرت در هوا تکان داد درست به سمت ویرجین موجی از دستش آزاد

 شد وخاک وسنگ های زمین را به طرز خطرناکی به هوا پرتاب کرد تیم ویرجین  متفرق شدند وفنیاس ومی با

 سرعت سرسام آوری از دو طرف به آن ها حمله کردند تعقیب وگریز ونبرد تا نزدیکی های ظهر ادامه داشت

 هدف آن ها تقویت و مخصوصا تقویت کار گروهیشان بود به خوبی از نبرد آخر با الکساندر واطلاعات ارزشمند

 فنیاس فهمیده بودند که رمز پیروزیشان در کار تیمی است فنیاس و هیرو مدت تقریبا زیادی مشغول نبرد تن به

 تن بودند هیرو حریف قابلی بود و فنیاس از مبارزه با آن پسر جوان لذت میبرد شمشیرش را بالا آورد و با حرکت

 تراست بی نقصی به سمت او حمله ور شد در پاسخ هیرو شمشیرش را اریب بالا آورد ودو سلاح با هم گره

 خوردند فشار دست هایشان زیاد میشد که تلفن همراه هیرو با صدای خنده داری شروع به زنگ زدن کرد هیرو

 نیشخندی به فنیاس تحویل داد:برای یه لحظه ببخشید.

فنیاس خنده ای کرد و شمشیرش را مهار کرد وبیرون کشید هیرو به تلفن با خوشرویی پاسخ داد:بَه

 سلام...نبابا؟...هاهاها!...من همیشه در دسترسم...نه داشتیم تمرین میکردیم...چه خوب جنبه ی شوخی

 داره؟...هاهاها جدی بودم...باشه خداحافظ.

صمیمی وشوخ بود وهمیشه در دسترس!:کیتل بود گفت امشب ژنرال رو مهمون کرده میان اینجا بایدخوب

 ازمهمونامون پذیرایی کنیم!

با فنیاس به سمت بقیه رفتند و با کوشش کمی آن نبرد را متوقف کردند بعد از توضیحات هیرو به سمت میز

 رهسپار شدند ، با خستگی بدون توجه در گوشه وکنار میز ولو شدند و بابحث وقرعه کشی بسیار ویرجین را

 مجبور کردند که برایشان از داخل ساختمان آسیاب نوشیدنی دلپذیر وخنک استوایی بیاورد ویرجین با آه وناله

 بلند شد وبه سمت در خانه رفت کمی بعد لیانا با خجالتزدگی بلند شد تا به کمک ویرجین برود در چند هفته ای

 که از آشناییش با ویرجین میگذشت احساس عجیبی نسبت به او پیدا کرده بود لیانا به ویرجین علاقه مند شده

 بود،ویرجین هم با دیدن لیانا ظاهر آرامش را از دست میداد ولیانا تنها دختری بود که باعث چنین واکنشی

 دراومیشد مقابل در لیانا با ویرجین برخورد ویرجین با دیدن ناگهانی لیانا دستپاچه شد وتقریبا داخل دیوارفرو

 رفت لیانا هم سرخ شده بود سرش را انداخته بود وتند تند معذرت خواهی میکرد جمع با تعجب به آن دو نگاه

 میکردند بجز پیو وآمیا که احساسات زنانه قوی داشتند با دیدن این صحنه نیشخند پهنی زدند و نگاه معنی دار

 بهم انداختندبعد از پخش کردن نوشیدنی ها متوجه غیبت والیان و پیتر شدند هنوز شروع به پرس وجو نکرده

 بودند که جیغ بلندی از دل درختان بلند شد همه به سمت جیغ دویدند والیان را درحالی یافتند که روی قفسه

 سینه پیتر نشسته بود ،جیغ میکشید وپسر را زیر بار مشت و لگد  گرفته بود:پاشو پاشو!

می و لیانا والیان آشفته را بزور از پسرقبل از اینکه بکشش جدا کردند آمیا سر برادر کوچکش را گرفته بود وبا

 بقیه تلاش میکرد که به هوش بیاورش تا هیرو قوطی کوچکی را از جایی روی زمین پیدا کرد و به سمت پیتر دوید

 آمیا با دیدن قوطی آن را قاپید وروی دهان برادرش گذاشت قوطی سالبوتامول بود برای افراد با بیماری آسم

 چیزی که دخترها-به غیر ازوالیان،پیو وخواهرش- از آن خبر نداشتند  پیتر با خس خس وسرفه به هوش آمد و با

 کمک خواهر وبردارش بلند شد هنوزبی حال بود که مشتی در صورتش خوابید والین بود جیغ زد:دفعه آخرت

 باشه سابات رو گم میکنی.

هانستس از بالای سر پیتر به خواهر کوچکترش تشر رفت میخواست شروع به دعوا کردنش بکند اما پیتر با

 لبخند مهربانش جلوی هانستس را گرفت :چیزی نیست هانس واقعا خرگوشی رو سکته دادم فکرکنم حقمه

 مشت بخورم.

هانستس به قیافه ی بغض کرده وترسان خواهرش نگاه کرد حق با پیتر بود والیان حسابی ترسیده بود.

پیتر پس از تازه کردن نفسی در راه برگشت به آسیاب توضیح داد که هنگام درگیری قوطی

sabaرا گم کرده بعد از درگیری با والیان دنبال آن میگردند اما پیدایش نمیکنند و پیتر در اثر تنگی نفس از هوش

 رفته بودآن اتفاق حال والیان و پیتر را گرفته بود بخاطر همین آن ها روانه شهر کردند تا برای میهمانی شب خرید

 کنند و حال وهوایشان بهتر شود.

آخرین مطالب